خوبید بچه ها یه سوال
اولا ایا حسابداری ریاضی زیاد داره ؟
دوما از بین حسابداری های مالی ...دولتی و صنعتی کدوم راحتتره و ریاضیشم کمتره ؟
دیگه هم اینکه راجب مدیریت کسب و کار اطلاعاتی دارید ایا ؟؟؟؟؟؟
خوبید بچه ها یه سوال
اولا ایا حسابداری ریاضی زیاد داره ؟
دوما از بین حسابداری های مالی ...دولتی و صنعتی کدوم راحتتره و ریاضیشم کمتره ؟
دیگه هم اینکه راجب مدیریت کسب و کار اطلاعاتی دارید ایا ؟؟؟؟؟؟
دیگه انگار تنم عادت کرده که هر شب حول و حوش ده بخوابه نصف شب دو ببعد بیدار بشه
این ساعتها این لحظات این سکوت را دوست میدارم البته اگه سردرد فرداش به خاطر شب نخوابی امانم بده
دیروز از صبح مشغول بودم اول نازی واسه اپیل بعدم اون یکی ارایشگاه واسه ابرو
از اونجاییم که خواهری اینا دیروز پرواز کیش داشتن و چند روزی خونه نیستن سمپاش عومده بود خونشونو خودشون دررفته بودن خونه مامانم
منم بعد از ارایشگاه رفتم اونجا
دیگر هم اینکه دوشنبه دوباره یهاربعین دیگستو یه شله زرد دیگه
شله زردی که همسری به خاطر رسیدن به من ندذر کرده بود
هفته بعدشم مادرشوهر اش داره
حالا بریم ادامه مطلب
بعدشم که خونه و ....
زبانم که فعلا هم من هم دخترک تا ۴ دی تعطیلیم
دیروز وارد سایت شدم که ثبت نام کنم دیدم بسته ست و افتاده واسه فردا
به دوستم زنگیدم اونم گفت مال منم همینجوریه
امروز زنگید گفت زنگ زده موسسه گفتن فردا باید بریم چون روز و ساعتمون احتمالا تغییر کرده
والله دیگه خسته شدم هی هر هفته که همه خونه ان میکوبیدیم میرفتیم زبان
کاش ساعتش صبح باشه حداقل
دوستون دارم بای
یه روزیه که از صبحش که پا میشیم هوا برفیه اسمون ابری
خوب نتونستم بخوابم دلم شور فاینال زبانم و ازمون قلم چی دخترکو میزنه
اشو میذارم رو گاز اخه تو این هوا بدحوری میچسبه
با دخترک درس کار میکنم کلا پنجشنبه هاوروز دوره دروسه
زبان خودم همچنان اون گوشه دست نخورده مونده
تا ظهر خودمو میکشم بی خوابی و به دنبالش سر درد
میام بخوابم خوابم نمیبره یه استامینافون میخورم
سردردم کمی بهتر میشه ولی کامل خوب نمیشه
خلاصه که با سر درد میسازم فقط میرسم لغت معنی های زبانو یه بار دوره کنم
گیج و ویج پا میشم میرم فاینال
استاد بهم نمره کلاسی ۹۰ میده
چشان البالو گیلاس میچینه ولی سعی میکنم حواسمو حسابی جمع کنم
قبل از زبان دخترکو گذاشتم خونه خواهری
مامانمم قراره بره اونجا مادرشوهرش اینا هم شب اونجان
بعد از ازمون میرم خونه خواهری
ولی حس میکنم راضی بودم از ازمون و بیشتریاشو درست زدم
خونه خواهری برادر زنگ میزنه میگه تو این سه هفته ای که باید پاش تو گچ باشه رفته شهرستان پیش خونوادش
حالا زنگ زدن پدر و زنش که مثلا از ما تشکر کنن
اونم چون پسرشون میخواد برگرده تهران و معلوم نیست تا کی اینجا باشه و اگه کارش درست باشه و پیشرفت کنه شاید تا همیشه
و چون بازم ممکنه به ما نیاز پیدا کنن وگرنه که عمرا پولو میریخت یا تشکر میکردن
اخر شبم که میام خونه میرم تو سایت موسسه زبان
میبینم این گیج خانوم نمره کتبیش ۸۹/۵ شده کلاسیمم که ۹۰ داده بود
در محموع شدم ۹۰
دوستون دارم بای
فک کن از سال ۶۶ تا حالا از هم بی خبر بودیم
حالا عکس بچه هاشو میبینمو کلی ذوق میکنم
دوست دارم هر چه زودتر ببینمشو ذوق زدگیمو بیشتر تر کنم
هر چند که تو محرم که رفته بودیم محل پدرشوهر واسه گوسفند دخترک تا چند مین همینجوری وایساده بودم روبروی خونه شونو خاطره هامو زنده میکردم
چون اصولا ادم خاطره بازیم
مامانش اینا همچنان همونجان و گاهی تو افطاریهای مادرشوهر مامانشو میبینم خال مریمو میپرسم ولی دیگه از اون سال هیچوقت ندیدمش
دختری با چهره تقریبا سبزه و مانتوی طوسی کوتاه که تند تند راه میره
الان داره بهم میگه هول شدم میگم تو از اولشم هول بودی
خخخخخخخ
و امااااااا
برادر پولو انروز داد
ولی جونمو گرفت تا داد عذابم داد تا داد
به قول خواهر چه فشار روحیی که بر تو وارد نکرد نه به خاطر پول به خاطر رفتارهاش به خاطر پرروگریهاش به خاطر طلبکاریش و ....
خدا رو شکر دیگه راحت شدم و پروندش برای همیشع بسته شد
فردا فاینال زبان دارم امروز یه کم خوندم فردا هم که هم باید با دخترک کار کنم چون جمعه ازمون قلم چی داره هم اینم که خودم ازمون
الان چون با گوشیم اگه نتونستم رمز و وارد کنم بی رمز میشه
امروز از صبح اصلا حوصله ......
صبح ساعت ۸ زنگ زد و ....
از ساعت یک و خورده ای نصف شب بیدارم
میخوام رمز و عوض کنم ولی راستش فعلا حسش نیست که برم رمز جدید و بذارم .
پس بریم ادامه ی مطلب با همون رمز قبلی
بقیع پست قبل و قبل تر در ادامه ی مطلب
بدون رمزه
انقدر روزهای پنجشنبه جمعه از بودن همسر عصبانیم که فقط دلم میخواد بنویسمو بنویسم و همه کاغذهای سفید رو خط خطی کنم
باز روزهایی که پنجشنبه میشه و با تور اداره صبح تا شب میره اردو آرومترم
تو پست قبل یه نمایی از اخلاقیات همسر و گفتم البته که تا کسی درگیر این اخلاقها و غرغرها نشده باشه شاید درک من براش سخت باشه
و اما از دست مامانمم عصبانیم
بر میگردم به روزهای کودکی میخوام همه چیز و شفاف و واضح بگم
من از سن ۵ _۴ سالگیم رو یادم میاد
اون روزی که خواهرم دنیا اومد و من کودکی چهارساله بیش نبودم دقیقا ۲۲ بهمن ۵۷ اون روز از بابام چیزی یادم نمیاد
خونه خودمون تپ تسلیحات بود و خونه پدربزرگم نظام آباد
عشق دنیا رو میکردم وقتی میرفتیم خونه پدربزرگم درسته تا زمانی که مامانم با بابام زندگی میکرد یعنی ۵ سالگی من همش دعوا بود و من انگار وارد بهشت میشدم زمانی که میرفتیم خونه ی پدربزرگم ولی فقط خونه تسلیحات یک حسن را داشت من تا سن ۵ سالگی همه اش مادرم را میدیدم او را یادم هست که تو آشپزخونه آشپزی میکرد با هم حموم میرفتیم گاهی دوستان و همکارانش میومدن گاهی با هم به اردوهایی که برای بچه ها میذاشتن میرفتیم متابخونه
بیشتر روزها منو با خودش میبرد کتابخونه در کل با مادرم بودم
ولی در عین حال هنوز هم که هنوزه راهروهای دادگاه را یادم هست
وکیل مادرم که ساختمانش در خیابانی بود که فقط جویهای پهنش در ذهنم است
تا اینکه مادر و پدرم از هم حدا شدن ما اومدیم خونه پدربزرگم جایی که همیشه برای من بهشت بود از جنگ و دعوا خبری نبود
علاوه بر اینکه دایی و زنش و دو پسرش هم طبقه بالا بودن
پسردایی کوچیکه همسن من و پسردایی بزرگه ۳ سال از من بزرگتر
چه روزهای خوشی داشتیم چه آتیشها که نسوزاندیم در رنگ کردیم.....حیاط خلوت آتیش زدیم....پاتوقمون هم که چلوکبابی حوان و قنادی هویزه بود
خودم مدرسه میرفتم میومدم
ولی در این خانه از ۵ سالگی ببعد دیگه چیزی از مادرم به یاد ندارم هیچوقت نمیدیدمش یا سر کار بود یا با زنهای محل تو کوچه به حرف
دیگه نه ناهاری داشتیم نه شامی نه دست نوازشی نه پیگیری درسیی انگار من و خواهرم به امان خدا رها شده بودیم
چه روزهایی که در حسرت یک غذای گرم میسوختیم باز به مدد پدربزرگم که مل خقوقش را در اختیار ما میگذاشت که یکوقت از گرسنگی نمیریم ولی همه ش چلومباب و ساندپیچ
به خصوص که زنداییم که معلم بود هر روز صبح بیدار میشد و غذایش را قبل از رفتن به مدرسه آماده میکرد
بوی غذا چه اون وقت صبح چه ظهر که همگی با هم با فاصله ساعاتی کوتاه برمیگشتیم در خانه میپیچید ولی من و خواهرم فقط بوی غذا را میخوردیم
یکی دو بار رفتیم بالا یکبار ماکارونی بود و بار دیگر لوبیا پلو
بالاخره بعد از چند روز مادرمان را گیر آوردیم گفتیم لوبیاپلو میخواهیم
گفت بلد نیستم بعد از اصرار ما لوبیا قرمز پخت با برنج شفته گذاشت جلومون گفتیم آخه مال زندایی فرق داشت گفت همینی که هست
همیشه خانه مان نامرتب بود باز خوبه یه رقیه ای بود که چند وقت یکبار بیاد یه نظافتی بکنه و لباسهامونو بشوره
ما بزرگ و بزرگ تر میشدیم تو این سالها مادرم چند باری من و خواهرمو برد شهر پدرم بابام ازدواج کرده بود و ۳ پسر داشت
بعدها نامه نگاریهای وکیل و این حرفها رو هم دیدم
ما رو میبرد که پدرم از ما نگه داری کنه ولی بابام قبول نمیکرد ختی یه بار زن بابام حلوی من به مادرم گفت آره واسه بچه هام نیاز به کمک دارم شاید شوهرمو که بابای ما باشه راضی کردم دختر بزرگت بمونه
ولی ما میدونستیم که خود زنه راضی نیست ما بمونیم وقتی اون حرفو ازش شنیدم در سن ۸ سالگی خورد شدم....شکستم
هر دفعه که مامانم ما رو برمیداشت نیبرد اونجا از استرس میمردم دوست نداشتم پیش زن بابا بمونم
خدا رو شمر اونا هم قبول نمیکردن و مامانم دست از پا دراز تر برمیگشتیم و دپباره مامانم غیب بود
روزگار خوشی داشتیم با پسرداییها فوتبال بازی میکردیم و من دروازه بان بودم چون پسردایی کوچیکه پرسپولیسی بود منم پرسپولیسی شدم
همه تابستونها یعنی دقیقا از روزی که مدارس تعطیل میشد اا اول معر هونه هاله م بپدم پسرداییم اینها هم میرفتن شهر مادرشون
طفلک خواعرم که تک و تنها میموند
خوب یادمه وقتایی که دخترخاله م میومد دنبالم من عقب ماشین بودم و خواهرم تا سر کوچه دنبال ماشین میدوید و گریه میمرد
غصه میخوردم ولی زود یادم میرفت چون بهترین روزها را در خانه خاله ام تجربه میکردم جایی که واقعا بوی زندگی میداد...،
خانه ای که همیشه تمیز و مرتب بود
خانه ای که نظم داشت با یه عالمه قاب عکس از اتاق خاله م بگیر تا رو شوفاژهای عال و دذیرایی
خونه امیر آباذ
د و زیاد یادم نیست ولی حتی ساخت خونه شهرک غرب و اون هزارپاهای تو زمین هاکی رو هم یادمه
همچنان مهد غنچه تو خیابان بهبودی رو داشتن ولی از وقتی اپمدن خونه شهرک غرب جایی که ۷۰۰ متر زمینش بود یه خونه سه خوابه بزرگ که یکی از خوابهایش مال من بود با انواع و اقسام اسباب بازی و تهت و کمد صورتی
یکی از اتاقها مال هاله و شوهرش یکی از اتاقها مال دخترهاله ظفر
دخترهاله مم که بیشتر وقتا یا دوبی بود یا ترکیه جهت گرفتن ویزا به آمریکا
چون دخترهاله بزرگه و پسرهاله م خیلی سال بود که رفته بودن و اونجا ازدواج کرده بودنو بچه دار شده بودن
به خاله و شوهر خاله م پیزا میدادن ولی به این طفلک نه
تا اینکه محبور شد لزدواج کنه و بچه دار بشه و شوهرشو اینحا کرو بذاره و عاقبت در سال ۶۸ برای همیشه بره
مرداد ماه ۶۸ بود
خلاصه که تا قبل از رفتن دختر خاله م و وقتایی که ایران بود بساط فرحزاد و خونه دوستاشو اینا برقرار بود
خاله مم که کدبانو هم به قلاب بافیش میرسید هم بافتنی که واسه نوه هاش میفرستاد و پست میکرد
هر از گاهی هم میدیدمش یکی از قابها رو برداشته و داره باهاشون حرف میزنه و گریه میکنه
خلاصه که خیلی روزهای خوشی بود از خاله م غذا پختن و بافتنی و قلاب بافی یاد میگرفتم
عاشق بوی غذا بودم که همیشه تو خونه ش میپیچید
عاشق اون شکلاتهای بالای یخچال بودم که از دوبی میاوردنو از دست من مثلا قایم میکردن ولی من صندلی میذاشتم میرفتم اون بالا ترتیب همشونو میدادم
گاهی با خاله میرفتیم تره بار و هنوزم که هنوزه هر وقت میرم تره بار یاد خاله م میفتم
غاشق هندوانه هایی بودم که شوهر هاله م اختصاصی واسه من میخرید و تو صندوق عقبش پر میکرد
خونه شهرک چون بزرگ بود یه مهدم تو همکف همونجا زده بپدن
شوهر هاله م میرفت اون یکی مهد
این مهدم که اداره ش با خاله م بود
یه وقتایی که حوصله داشتم بعد از خوردن صبحونه که همیشه کارگر خاله م رو میز آماده کرده بود میرفتم پایین و شاهد ثبت نامها بودم گاهیم نه همون بالا میموندم تی وی میدیدم
عزا میگرفتم وقتی اول مهر میشد و بر میگشتم خونه
بازم همون بساط همون بی غذاییها
تا اینکه فک کنم سال ۶۵ بود از طرف کانون به مامانم خونه دادن تو قیطریه البته هنوز ساخته نشده بود و اسکلتاشو زده بودن
پول میخواستیم
به همین خاطر خونه نظام آباد و فروختیم و رفتیم نارمک خونه همسر فعلی مستاجر شدیم
۲سال اونجا بودیم تو این دو سال با همسر دوست شدیم
پدرشوهر اینا فهمیدن و چون ما بی حجاب بودیم و اونا ماملا مذهبی مخالف بودن ولی همسر پافشاری میمرد
مامانم نعایت همکاری با همسر رو میکرد
حالا دیگه حضور مامانم پر رنگ شده بود
سلل ۶۷ بود مردادماه من طبق معمول خونه خاله م بودم عروسی دختر خاله م بود بعد از عروسی مامانم منو به زپر برگردوند خونه
اون سال من ۱۴ ساله بودم
همسر فعلی رو فراموش کرده بودم و دوست داشتم خونه خاله م مث همه تابستونا بمونم
دوست داشتم به عروسک بازیم برسم ولی مامانم منو به زور برگردوند گفت پسر صاحبخونه که همسر فعلی باشه گفته دخترتپن کجاست؟چرا نمی بینمش؟؟؟؟
مامانمم گفته اون هر سال تابستون میره خونه خاله ش
شایدم تابستون ۶۶ بود که رفتیم مستاجر همسر اینا شدیم دقیق یادم نیست سال ۶۵ بود یا ۶۶
به هر حال در تابستان ۶۷ من توسط مامانم به زور برکردانده شدم که به دلتنگی پسر صاحبخانه پایان داده باشم
چون پدر شوهر اینا فهمیده بودن پنجره حمام که راه ارتباطی من با پسر صاحبخانه بود را قفل زده بودن
ولی مادر من که انگار میخواست از شر دخترش راحت شود تا راخت تر به کارهایش برسد
راهی را به پسر صاخبخانه پیشنهاد کرده بپد اینکه اگر دخترم را با خودم بیرون بیاورم کسی به ما شک نمیکند چون شدیدا تحت منترل بپدیم و هر کونه رفت و آمد من کنترل میشد
این پسط باز هم نقش مادرم پر رنگ میشد
هر روز بعدازظهر که از کتابخانه می آمد به من میگفت زود خاضر شو میخوایم بریم پارک
منم که کلی خوشحال و خندان که آخ جان مادرم را میبینم میخواهم با مادرم به پارک برم یعنی اینها خواب نیست؟؟؟؟؟
آماده میشدم غافل از اینکه مادرم شماره کتابخانه را به پسر صاحبخانه داده و تلفنی با هم هماهنگ مرده اند و قرار پارک را کذاشته اند
مادرم دست من دست دختر ۱۴ ساله اش را میگیرد و به پارک میبرد
نمیدانم گفته ام یا نه ولی لز پسرها وحشت عجیبی داشتم به غیر از پسر دایی هایم هیچگاه به هیچ پسری نزدیک نشدم حتی زمانی که نظام آباد بودیم و نن پنجم ابتدایی چندین و چند بار پسر خانه روبرویی سر راهم ظاهر شد و للتامس میمرد بیا برویم فلان هانه
بهانه مدرسع را می آپردم میگفت گواهی دمتر میگیرم ولی به خاطر همان ترسم هیچگاه نرفتم
تا اینکه مادرم ذر ۱۴ سالگی دست دهترش را میگرفت و میبرد سر قرار
اوایلش میترسیدم ولی بعد کم مم عادی شد بالاخره من هم دختری در سن بلوغ بودم
مادرم خیلی راخت روی یکی از نیممت های پارک مینشست و شاعد دور شدن من و پسر صاحبخانه بود
پسر صاحبخانه من را زیر درهتها میبرد حایی که هیچ دیدی به هیچ کجا نداشت او ۲۱ ساله بود
من از آن خرفها هیچ نمیفهمیدم فقط گوش میمرذم ولی ذهنم در خانه خاله و پیش عروسکهایم جرخ میزد
تا اینکه بعد از چندین بار یکی از بچه محل ها ما را در پارک دید و به صاحبخانه خبر داد
اگر بدانید آن شب در میدان حلوی خانه چه خبر بود
مامانم زنگ زد خاله م اومد داییم اومد ولی دیگه فایده ای نداشت
من و تو اون خونه راه ندادن
با هاله م اومدم شهرک
به مامانمم مهلت یک هفته ای که اونجا رو خالی کنه
خونه خاله م تو امیر آباد خالی بود
اون یک هفته من خونه خاله م تو شهرک بودم
بعد از اینکه اسبابها حابحا شد اسمم تو مدرسه دو خیابون بالاتر نوشته شد برگشتم خونه
روزها میرفتم مدرسه و ظهرها تو اون خونه بی رپح بر میگشتم پدربزرگم اول سال ۶۸ فوت کرده بپد اون موقع هنوز خونه صاحبخونه بودیم
تیر یا مرداد ۶۸ اومدیم امیرآباد
آره خلاصه میرفتم مدرسه یه روز ظهر که داشتم بر میگشتم دیدم همسر سر کوچمونه یا همون پسر صاحبخونه
تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم با هم برگشتیم خونه
اون موقع شیفت من و خواهر فرق میکرد
من صبحی بودم اون بعدازظهری
در و که باز مردم عجیب بوی غذای خوبی میوند از عجایب بود نگو مامانم نیدونسته پسر صاحبخونه قراره بیاد سور و سات راه انداخته بود یعنی ختی استامبولی پلو که اون روزها میپخت با سالاد شیرازی و دوغ و ماست و ....انگار مه وسط بهشت بودیم
پس بلد بود و درست نمیمرد
حالا هر روزی که همسر میخواست بیاد چه غذاهایی داشتیم هنوز بو و مزه ش تو ذهنمه
مادر من آتیش و پنبه را به امان خدا تو خونه تنها رها میکرد اصلا نه زنگی نه چیزی من به امان هدا رعا شده بودم
حالا هم که دیگه راحت مزاحمت صاحبخانه را هم نداشت
بعد از یک مدت دیدم دو حوله بزرگ خریده من که سر در نمی آوردم ولی دیدم یک روز به همسر میگوید این حوله برای تو این خوله هم برای دخترم و ما همچنان روزها بعد از مدرسه تا عصر تنهای تنها بودیم
الان که خودم دختر دارم میگویم آهر مادر جان به چه اعتباری دخترت را زیر دست این پسر رها کرده بودی
نه عقدی نه خطبه ای
پدر و مادرش هم که راضی نبودند
کارم را هم که ساخت
اگر ول میکرد میرفت من چه خاکی باید توی سرم میکردم
بقیه ش بعدا........خدا کنه نپره واقعا خیلی خسته شدم از بس نوشتم
ادامه ی مطلب بدون رمزه
امیدوارم رمزمم همون مشکلو شامل میشد که تعدادی از دوستان نمیتونستن باز کنن
حالا امتحان میکنیم اگه درست بود احتمالا از پست بعد رمز و عوض میکنیم
پس بریم ادامه ی مطلب و گزارش دیروز و سونو و مامو
تو کلاس صحبت دریاچه چیتگر که دو تا از بچه ها خونه هاشون اونجاست و از ویوی قشنگش میگفتن تازه دیروز فهمیدم جت اسکی و قایقم داره پس دریاچه لازمم شدیم خواهر
دیگر هم اینکه مامانم گیر داده جمعه که خواهری افه بریم خونه ش کله پاچه رو درست کنه که مث کله پاچه پارسالی خراب نشه و نصیب دم در
هر چند که مامانم میگه تا گذاشتم بعد از ۵ دقیقه از بالا نگاه کردم دیدم نیست
انقد مردم گرفتار شدن که .......ولی امیدوارم وضع خوب بشه و رو به بهبودی بره
.
استاد زبانمونو خیلی دوست دارم خیلی دل میسوزونه و انرژی میذاره دوس داره همه ...همه چیو یاد بگیرن یکی که جوابشو میده و ....انگار که اوج میگیره وقتی میبینه دانش اموزش بلده
واسه پیام نور هم دارم پیگیری میکنم زمان ثبت نامش شد شما هم بهم بگید لطفا
دیگر هم اینکه دیروز صبح با اری رفتیم استخر بعد از ۱۲ جلسه اموزشی دیروز اولین بار بود میرفتم البته همش به امید ازی با این حال اولش میترسیدم برم عمیق یه کم تو کم عمق تمرین کردم بعد رفتم اونور
ولی نمیدونم چرا تا سرمو میکردم تو اب فک میکردم تو یه دریای بیکرانم
یعنی انقد اب خوردم که خدا میدونه از بس که چند دفعه اول هول کردم و اب گرید تو گلوم
ولی بعد با خودم گفتم مگه چه فرقی داره بعدشم پا دوچرخه که بلدی
خلاصه شد دیگه و الان جوری شده که ازی هم نباشع میتونم به تنهایی برم عمیق
یعنی دیگه ترسم ریخت و فهمیدم من میتوانم
.
.
واسه پنجشنبه مامانم به همسر گفته بیا بریم حدود اشپزخونه رو مشخص کنیم اخه مهندس خیلی اورده جلو و سالن کوچیک شده
بعد همسر گفته ساعت ۱۳میام مامانم گفته نهههههه اون موقع من جلسه ام
همسر گیج منم گفته خوب ۹ میام
منم قاطی کردم گفتم من فقط یه پنجشنبه جمعه صبح ها میتونم بخوابم بقیه روزا که به خاطر دخترک مجبورم از ۶ صبح بیدار شم
حالا یه روز جلسه شو نره
همسر گفت اوکی بهش میگم اگه میخواد همون ۱۲ به بعد
اخه جالبه که میخواد به جلسه هاش برسه به مسجدش برسه دیروز دوره بوده خونه دوست دبیرستانش وقت نداشته
یعنی کلا ما باید همه برنامه هامونو تغییر بدیم ولی ایشون برنامه هاشون سر جاش باشه
حالا خوبه کار خودشه
به خدا جمعه پیشم از خواب افتادم و تا شب عین سگ بودم
از بس که همسر از صبح زود رفت بیرون دنبال کارای مامانم
دیگه ببین چیه که همسرم عصبانی شده میگه به مامانت گفتم خوب حاج خانوم یه روز جلسه رو نرو وحی منزل نیست که
خندیده گفته اخه زمانی جونه ستتتتتت نمیشه نرم
من نمیدونم واسه قران میره یا واسه شخص
واسه نوه های زمانیم که کاموا گرفته داره شال و کلاه میبافه .....و در اخر نامه ای به دخترکم
پ ن .....دخترکم عزیزم میدونی که قد دنیا دوستت دارم اگه دیروز نمیخواستم برم کلاس فقط و فقط به خاطر تو بود
دوست داشتم لحظات بیشاری رو در کنارت بمونم هر چند قبل از اونم با وجود خستگی و خواب الودگی از خوابم گذشتم بغلت کردم پیشم دراز کشیدی همدیگه رو قاقلک دادیم شوخی کردیم برات اب هویج و اب پرتقال گرفتم درسهای ریاضی و جغرافی رو کار کردین
ولی انگار کم بود به بودن دو کنارت نیاز داشتم
دخترکم وقت خوابت که میشه انقد که خسته ای زودی خوابت میبره اصلا بیهوش میشی
دیشب هی از تو اتاق صدا میکردی که خوابم نمیبره
تا اینکه اومدم پیشت دست کشیدم لای موهات بوست کردم دست و پاتو مشت و مال دادم و همزمان که دست میکشیدم لای موهات لالایی هم میخوندم
گاهی برات لالایی میخونم دوست دارم تمام نوازشها و بی محبتیهایی که در دوران کودکی ازم دریغ شد رو نثار تو بکنم لالایی میخونم و در فاصله ای کوتاه خوابت میبره
دوستت دارم عزیزم تو عشق منی......از این به بعد هر شب برات لالایی خواهم خواند
پن
دوستون دارم بای
بااینکه همیشه از اخبار و اینجور مسایل بدم میاد ولی خوب این مهمه دیگه ...خوشحال میشم که روابطحسنه شده فقط خدا کنه رفت و امدها به امریکا هم جوری بشه که بدون ویزا باشهباور میکنید که خسلی دلم میخواد برم و خونه زندگیشونو ببینم
بچه های دخترخاله ها و پسرخاله مو ببینم
حالا باز به مدد این کلیپ گوشه هایی از خونه پسر خاله رو میبینم
دیروز بعدازظهرم که با همسر رفتیم سونو
خدا رو شکر زیاد معطل نشدیم نتیجه رضایت بخش بود و خدا رو شکر چیزی یافت نشد
قط علت تغییرات هورمونی و وزن کم کردنمبا هیچی نخوردن و ضعیف شدنم تشیص داده شد
بعدشم که اومدیم دکترم و نتیجه سونو داده شد
یه تست پ ا پ ا س م ی ر گرفته شد
س ی ن ه هام معاینه شد و دکتر گفت یه مامو و سونو هم برو که دیگه خیالت راحت بشه
واسه اونم وقت گرفتیم برای سه شنبه بعد از ظهر
معاینه داخلی هم انجام شد و طبق معمول این سالها عمل تشخیص داده شد که بعد از صحبت با ازی به این نتیجه رسیدیم بهترین گزینه تابستونه
این عمل هم به خاطر اینکه بعد از زایمان استراحت نداشتم و همچون یک خانم کدبانو بلند شدم به فعالیت و البته چاره ای هم نداشتم چون کسی رو نداشتم که ازم پرستاری کن
میگمااااااا
تو این مذاکرات تحریم خودرو و طلاهم کامل برداشته شد یعنی خودرو خیل میاد پایین
.
دیشبم وقت نشد به دخترخاله م بزنگم تبریک بگم از بس که خسته بدمو سلعت ۱۰ غشیدم
.
دیشب بعد از دکتر به همسر گفتم هوس بتنی اونم ااز نوع شکلاتی و کاکایوی کردم
رفته ۶اسکوپ برام گرفته میگه ضعیف شدی همشو بخور
هوس سوسیسم کرده بودم اونم گرفتم مث انسانهای اولیه خوردم
یه فیلمم گرفتیم که نمیدونم کی برسم ببینم برفها روی کاج با بازی مهناز افشار
.
راست یه وبلاگ خوندم به نام بهشت کوچکی به نام خانه ما
عکس لواشکهای گلین رو گذاشته بود که روش کرمهای زنده داشتن وول میزدن
ن که همیشه از لواشک بدم میومده ولی بچه ها دوست داشتن به خصوص که ازی بیشتر وقتا از مترو میگرفت
انروز هوا نیمه ابریه و من دلم هوای ابری میخواد
حس میکنم دلم برای دخترک تنگ شده روزهایی که بیزونم خیلی دل تنگش میشم و حس میکنم خیلی وقته نیدمش
به شدت دارم پیگیری میکنم واسه پیام نور یا علمی کاربردی و ثبت نامش
فردا هم انشالله قراره با ازی بریم استخر
دیروز صبح ساعت ۸ مامانم زنگ زده به خوار گفته من شب تا صب از فکر کاشینخوابیدم بیا بریم کاشی ببینیم
خواهری گفته اخه این ساعت تو این سرما منم که بچه م خواب
گفت عیب نداره بیدارش کن
خواهرم گفته شرمنده نمیتونم الانولی ساعت ۱۱ میتونم مامانمم کلی بهش برخورده که الان بچه تو بیدار کن با من بیا دور خیابونا دنبال کاشی من ساعت ۱۱نمیتونم جلسه دارم
خواهری میگفت دیگه مامان خودخواهی رو به اوجش رسونده حاضره من اون ساعت بچه مو بیدار کنم تو سرما ببرم برون ولی خودش از جلسه ای ک یه مشت حرفای تکراری و تفسیر قرا و این چیزاست که اصلانم مهم نیست نمیخواد بگذره حالا خوبه کار خودشه
به خواهر گفتم مگه یادت نیست پارسال که همه با هم رفته بودیم شمال
واسع بچه ها تو یه کیسه لباس گذاشته بودیم که بعد از اب بازی بیان عوض کنیم لباساشونو
بچه ها تو دریا بودن یهو بارون گرفت
مامان کل لباسهای بچه ها رو خالی کرد رو زیرانداز زیر بارون و خودش اون کیسه لباسا رو گذاشت رو سرش که مبادا کله ش خیس بشه
تازه من و تو هم دو طرفش نشسته بودیم
بعد بهش گفتیم لباسای بچه ها زیر بارون خیس شدحالا چجوری ببریمشون تا ویلا خیلیراحت روشو کرد اونور و ما بچه ها رو خیس خیس بردیم تا ویلا
خواهر میگفت حداقل نکرد اون پلاستیکو ۳ قسمت کنه به من و تو هم بده همشو یه تیکه کشید رو سر خودش
هههههههههه
پ ن راستی والیبالها رو میبینید من که پیگیرم شدیددددد انروزم بازیشون یا ژاپنه ساعت بیست دقیقه به ۱یم
دوستون دارم بای
تو سایتشم رفتم به نتیجه ای نرسیدم
هم میخوام بدونم رشته هاش چیاست هم تاریخ ثبت نامش تا جایی که تو سایت بهش رسیدم یا اذر یا دی دوباره ثبت نام داره
دیگه هم اینکه ازی امسال سال اخر ژنتیکه بعد فرم پر کرده هم واسه بهمن هم اردیبهشت
حالا صبح که صحبت کردیم بهش میگم خوب یه رشته دیگه بزن میگه تغذیه هم دوست دارم
حالا واسه ازی هم نمیدونیم چه رشته هایی وجود داره که.....
شما یه مشاور خوب سراغ دارید ایا؟؟؟؟؟؟ممنون میشم
واسع سونو هم دعا کنید تا یکساعت دیگه باید برم و شدیدا میترسم
اصلا دوست ندارم اینجوری باشه ولی خوب هست دیگه چکارش کنم
دیروز یه روز بارونی بود یه روز پر از حسهای خوب
یکی دو باری با داداشیم صحبت کردم گفت که زنگ زده گفته براش پتو بفرستن گفتم مگه من مردم خوب به خودم میگفتی
بهش گفتم یه وقت احساس غربت نکنی هر چند میدونم عادت داره و اونجوری نیست که به خانوادش وابسته باشه
بهش گفتم هر وقت هر کاری داشتی به خودم بگو و بدون که تنها نیستی
اخه پارسال تو مهمونی عمه م که ولیمه بود چون از قبلش اختلاف پیدا کرده بودیم سر چیزای بیخودی و مادرش یه سری چرت و پرت بهم گفت کلا کات کرده بودیم با هم در حالیکه تا قلا از اون و تمام این سالها فقط من بودم که زنگ میزدمو حال بابامو میپرسیدم
کلا مادرش یه کاری کرده که فامیل بابام رفت و امدی نداشته باشن و فقط با فامسل هودش میره و مساد
تو معمونی عمهومم نهایت بی ادبی رو به ما کردن و همین برادر حتی نیومد جلو باهامون سلام و احوالپرسی کنه ما کلی جلوی شوشوهامون خجالت کشیدیم که عین گوسفند میاد و میره و نه سلامی و نه علیکی
البته خدا رو شکر شوشوی من و خواهری اصلا اهل گلایه نیستن وگرنه که بیچاره بودیم
حالا هم داداشی میگه سکرت بمونه و به هیچکس نگو ما در ارتباطیم
بهش مسگم اگه اونجوری گند نزده بودی یه وقتاییم میومدی همینجا پیش خودمون
میگه نه بابا همینجوری خوبه
ولی میدونم از مادرش مسترسه که اگه بفهمه ما دوباره با هم در ارتباطیم جیگرشو در بیاره
.
.
دیروز که هوا ادمو به خودش جذب میکرد اول رفتیم فروشگاه خرید کردیم بعدشم یهو دلم خواست برم امامزاده
هر وقت میرم امامزاده پر از حسهای خوب میشم و سرشار از ارامش
بعدشم که اومدیم خونه و لالا
امروزم میخوام برم سونو خیلی میترسم واسم دعا کنید البته هوس استخرم کردم بددددددد که اگه الان خوابم ببره و صبح خسته نباشم شاید رفتم
والیبالها رو هم که دنبال میکنم ای حالم گرفت دیروز با روسیه باختن
قشنگ معلوم بود خسته بودن
.
امروز دخترک به زبانش نمیرسه از این بابت ناراحتم از طرفیم دلم واسه پاساژ گردی لک زده جلسه پیش که همش درگیر نازی و اپیل بودم
جلسه قبل ترش که انقد سینه م خراب بود کل زمانو تو ماشین داشتم دفترچه تلفن و از اون گوشی به این گوشی منتقل میکردم
.
.
دلم یه کمد تکونی حسابیم میخواد
.
امروزم تولد گلاره دختر دخترخاله مه باید زنگ بزنم تبریک بگم
همینجوریه دیگه طبق معمول این چند وقت که از ساعت ۹ به بعد همچین گیج میزنی که انگار یکماهه نخوابیدی
بغلیها هم از نیم ساعت پیش انگار بی خوابی زده به سرشون من که از ۴ عینهو مرغ سرکنده بیدارمو.....
ولی دوسش دارم این ساعتها رو این سکوتو بوی تم بارونو هر از گاهی شنیدن صداشو
به یاد اوردن خاطراتو همه اینها رو که همه در همین ساعتها رقم میخوره دوست میدارم
.
دیروز صبح اول بچه ها رو بردم گذاشتم خونه مامانم بعد شتافتم میرداماد
ناخونامو کندم از شرشون خلاص شدم
دیگه ناخن نمیشدن واسم چند تاییشون ترک خورده بودن علاوه بر اینکه خودمم همش باهاشون در عذاب بودم خسته شده بودم
بعد تو اون بارون شتافتم به سوی خونه مامان جون
خواهر اینا قبل از ما اونجا بودن
نتیجه اش و کتلت مامان پز
حالا بماند که شب قبلش بیچاره م کرد که چه ساعتی میاید
منم هی برای چی ؟؟؟؟؟؟
اونم هیچی میخواستم بببینم به جلسه صبحم میرسم
بعدازظهرشم که با خواهرو همسر دوباره رفتن کاشی دیدن واسه اشپزخونه
من که کلا هیچ نظری نمیدم چون حوصله درد سر بعدشو ندارم
.
دیروز خواهر گیر داده راستشو بگو تو قرص میخوری که انقد لاغر شدی میگم نه والله اخر جون بچه مو قسم خوردم تا راضی شده
چهارشنبه که دخترکو بردم زبان تو اون فاصله رفتم اپیل نازی میگه دکتر سراغ داری معده رو عمل کنه ؟؟؟؟؟
میگم نه واللله
من نمیدونم چرا گیرشون افتاده رو من
.
دیروز خیلی دلم میخواست یه سر برم خونه مادرشوهر حیف که زبان داشتم و ازش هیچ جوره نمیتونن بگذرم
.
پریشب با نسترن همون دوستم که فوق لیسانسه دکترا هم قبول شد ولی شوهرش که دوست همسریه نذاشت بره صحبت کردم به عبارتی مشورت
شاید در زمینه درسی یه کارای دیگه ایم کردم مثلا شرکت در پیام نور فعلا که فقط در حد حرفه
حالا که بچه ها بزرگ شدن دیگه دلم میخواد درس بخونم و ارزوهای دوران کودکیمو تحقق ببخشم
.
داداشیمم اومده تهران......همون که ناتنیه ......چند روزیه اومده
امیدوارم که تو کارش موفق بشه و پیشرفت کنه
خونه زندگیشون که شهرستانه
اینجا هم جای خواب بهش میدن هم ناهار و شام هم طبق گفته خودش ماهی هم یک میلیون
داداشیم مهندس برقه ۳۰ساله
کسی دختر خوب سراغ داره ایا؟؟؟؟؟
دیروز بهش میگم همینجا باید خودتو خوب ببندیاااا
یه دخترم از همینجا برات میگیرم که دیگه موندگار بشی
چمیدونم والله ایشالله که همه جوونا موفق بشن