انقد دلم درد میکنه که خدا میدونهههههههههه نمیدونم چرا حدودا یه سالی میشه که همچین دردی پیدا کردم از یه هفته ۱۰ روز قبل از ورود خاله پری همینجوری حالتاشو دارمو حتی س ی ن ه هامم سنگین میشه
خیلی بد دردیه....خیلی
و اماااااااااااا
از اونجائی که کارای انتحاری زیاد انجام میدم و از اونجائی که گفتم اون سری رفتیم برای بچه ها صندلی چرخون خریدیم بعد من از این سرویس خوابهای نوجوان دیدم که شامل میز تحریر ........میزتوالت....تخت...کمد...کتابخونه بود دیگه از اون روز همش تو فکرش بودم
عین بچه ها همش تو ذهنم نقاشیش میکردم بالای سرم از این حبابا تشکیل میدادمو اتاق دخترکو با همونا تصور میکردم
تا چند روز پیش که با خواهری رفتیم بازار و دخترک گذاشتم خونه خواهری تا با بچه هاش بازی کنه
شوهر خواهریم که تعطیلات تابستونیشه مونده بود پیش بچه ها وگرنه که عمرا از مامانم آبی گرم شه
تازه مامانمم پیچوندیمو الکی بهش گفتیم بازار سنتی ستارخان بودیم
چون اگه میگفتیم میخوایم بریم بازار اولین نفر و جلوتر از ما حاضر میشد دیگه کاریم نداشت که بچه ها........
یعنی مامانم یه مدلیه که در درجه اول فقط خودش مهمه از بچگیمونم همینجوری بود بیشتر وقتا سر کار و اینور اونور .باورتون میشه که به ندرت میدیدمش خودمون درسامونو میخوندیمو غذامونو میخوردیم
باز خدا خیر بده بابا بزرگمو که هر روز پول میداد ( چون بازنشسته وزارت دارائی و معاون فرمانداری اون زمان بود مال طالقان فک کنم دیپلم همون زمانها رو هم از دارالفنون داشت ) واسه همین حقوقش خیلی خوب بود که بیچاره همه رو میداد به ما یا چلوکباب میخریدیم یا ساندویچ ..میوه هم که از سرکوچه شیرینی و شکلاتم سر کوچه کلا سر کوچمون فراوونی بود
حسرت یه غذای خونگی به دلمون مونده بود به مامانم میگفتیم زندائی لوبیا پلو درست کرده تو هم درست کن ......لوبیا قرمز میپخت با برنج شفته مینداخت جلومون میگفت اینم لوبیا پلو...هیچوقت ماکارونی.خورش و .......خلاصه
اصلا ولش کن
امشبم که واسه شمال رفتن اعصابمونو خورد کرد دوست داره همه منتشو بکشنو صد بار بهش بگن بیا بریم
از بچگیمونم همینجوری بود دائیم میومد دنبالمون ببره چند روز خونشون میرفت تو اتاق پتو رو میکشید رو خودشو میگفت نمیام.نمیام...دقیقا عین بچه ها
اصلا نه مسئولیت نه زنانگی نه بچه داری........
امشبم من فقط دو بار بهش گفتم بیا بریم
چون میخواستیم نصف شب راه بیفتیم ولی بعد که تو تی وی و اخبار وضعیت جاده ها رو دیدم پشیمون شدم
علاوه بر اینکه انشالله ۲۳ م هم عازم مشهد هستیم البته اگه اتفاق خاصی نیفته هواپیما و هتلمونم رزرو کردیم
بعد رفتم پائین به مامانم برای بار سوم میگم ::::::: مامان چکار میکنی ؟؟؟میای؟؟؟؟؟؟
یهو با غیط برگشته بهم میگه نه نمیام تو خوشحال باش
حالا نه یه بار نه دو بار نگه ول میکنه
حوابشو ندادم اومدم بیرون دنبالم اومده در هالو باز میکنه و دوباره تو پله ها میره رو اعصابم
منم گفتم آره خوشحالم خیلیم خوشحالم ...دیگه ام به شنگفتم که ما هم تصمیم نداریم بریم
به خواهریم اس دادم که زانوم گرفته نمیتونم بیام
چون امروز بعدازظهر رفتیم همون سرویس نوجوانه رو برای دخترک گرفتیم
البته یه مدل دیگشو ولی مردیم تا جابجاش کردیم
زانوی منم که از قبل مشکل داشت بدتر شد البته زیاد حاد نیست........اگه درست باهاش رفتار کنم زود خوب میشه ایشالله
ولی اگه میخواستیم امشب بزنیم تو جاده و اون ترافیک وحشتناکو هی کلاج ترمز مسلما بدتر میشد
سرویسش سفید صورتی رزه.......یعنی رنگ صورتی رز
شامل کتابخونه و میز تحریر و تخت و دراور ۴ کشو
دیگه میخوایم ایشالله واسه مهر همه چیزش رله باشه
چند روزیم هست تو فکرم افتاده این خونه اینجا رو (همون که پارسال گرفتیم ) بفروشیم بریم یه جای بزرگتر و ۳ خوابه بخریم
کرج معرکست هم هواش هم قیمتای خونه هاش ولی خوب به مدرسه و دانشگاه بچه ها دور میشه و واسه اونجا سرویس نداره
......................................................
امروزم از مرکز زبان بهم زنگ زدنو گفتن یکشنبه یا دوشنبه هفته دیگه با شناسنامه بریم موسسه جهت ثبت نام
یعنی من محصل شدم خواااااااااهر......یه جورائی ذوق دارم
حالا اگه نپیچونمو یه خط در میون نرم
فعلا...................