کدوم مدل لپ تاپ بهتره و قیمتش؟؟؟؟؟؟؟

از بس ننوشتم اصلا یادم نیست چیو نوشتم چی رو نه؟؟؟؟؟

ولی همینقد بگم که تو فکر خرید لپ تاپم میخوام ازتون راهنمائی بخوام مثل همیشه که کمکم میکردید

چه مارکی خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟کلا چی به چیه چون چیز زیادی ازش نمیدونم راست راستشو بخواین

چون دیگه یواش یواش دارم جمع و جور میکنمو دور ریختنیها رو میریز دور که جام برای جائی که قراره ایشالله اواخر آذر بریم باز بشه

فقط فک کن تو زمستون اسباب کشی چه حالی میده اونوقت؟؟؟؟؟؟

شایدم مستاجره رو جواب کنیم خونه خالی بمونه تا عید بریم توش مستقر بشیم

تو هفته پیش یه سر به بهانه اندازه گیری پرده رفتیم خونه بماند که مستاجره قشنگ 10 دقیقه پشت در کاشتمون ولی خدائیش خونمون خیلی خوشگله خدا رو شکر قشنگ و دلباز خیلی دوستش میدارم طوری که لحظه شماری میکنم لحظه رفتنمون برسه

-------------------

هفته پیش 5 شنبه رفتیم مشهد 1 شنبه بعدازظهر برگشتیم جاتون خالی خیلی خوب بود و خوش گذشت

زیارت ایندفعه هم خیلی به دلم چسبید

یه روزم رفتیم توس آرامگاه فردوسی یه روزم بعد از تحویل هتل یعنی همون 1 شنبه باع نادری

یه بعدازظهرم خرید که فکر کنم شنبه بعدازظهر بود بقسه شم همش رفتیم حرم

--------------------

پس دوست جونا یادتون نره ها لطفا برای لپ تاپ کمک کنید ممنون میشم

سیب زمینیها تو ماهی تابه داره جیلیز و ویلیز میکنه

همسری حمومه

من بین ف ی س بوکو اینجا معلقم

دخترک پشت سر من رو صندلی چرخیش داره یه چیزائی مینویسه

بهش میگم برو بزن بفرمائید شام با خودش تکرار میکنه که بفرمائید شام جیگرم

***************

چرا من انقد تنبل شدم ؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟

اصلا دیگه کار خونه رو دوست ندارم عنی حسشو ندارم تا یه ذره کار میکنم خسته میشم اصلا یه مدلی شدم که دوست دارم شبانه روزی تو نت سرچ کنم

هوای اینروزا دلمو میگیره

تاریک شدن زود به زود هوا

از همه مهمتر لباسامو چکار کنم که با سرد شدن هوا حتما دیر به دیر خشک میشن

امروز بعدازظهر یه نمه از خودم حرکت به خرج دادمو خواستم اون اتاقو روبراه کنم که دوباره ولش کردمو کار امروز و به فردا انداختم

ولی خونمون مرتبه خوبه ازش راضیم

فردا با بچه ها میخوایم بریم فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه میگن خیلی فروش کرده

امروز بعدازظهر یه کم با همسر حرف زدیم راجب خونه بزرگتر و اینکه اینو بفروشیم یه جای بزرگتر بخریم

حالا فردا باید برم تو خط خرید روزنامه و پیدا کردن خونه و قیمتهاشون

دوستون دارم ، بای

دلم گرفته یه جورائیم

خانواده دارن دونگی میبینن سریالی که هر چقدر تلاش کردم باهاش کنار بیام نشد که نشد

نمیدونم از سرشب تا حالا چرا اینجوری شدم

دخترک ساعت 5 و نیم از خونه با باباش زدن بیرون که به کلاس جبرانی زبانش برسه تو این فاصله این بازار شامی رو که درست شده تا حدودی جمع و جور کردم ولی کامل درست نشده..جمع نشده

مسافرت رفتن همینش بده که اگه با وجود خستگی و مردگی بعد از سفر اگه همون موقع همه چیز و جابجا کردی که کردی وگرنه که بمونه حکایت این روزای ما میشه

تو فاصله ای که دخترک نبود خیلی دلم براش تنگ شد همش فکر میکنم حالا که روزا داره کوتاه میشه هوا زودتر تاریک میشه خورشید زودتر غروب میکنه مدرسه ها داره باز میشه

چرا منی که همیشه ذوق داشتم برای باز شدن مدارس حالا انقد دل مرده و غمگینم مرا چه میشود آیاااااااا؟؟؟؟؟؟؟

فکر کنم به دخترک خیلی وابسته شدم حتی شاید بشه گفت خیلی بیشتر از خیلی حالا این دوری 5 -6 ساعته رو چجوری تحمل کنم آخه

دوست دارم تا آخر شهریور نشده حسابی بهش خوش بگذره ایشالله 23 تا 26 که برنامه مشهد داریم قبل از اونم اگه برای مادربزرگ همسری تو یزد مراسم داشته باشن یکی دو روزی هم اونجا خواهیم بود

سال مادربزرگ 20 شهریوره و ما احتمال میدیم 22 که شهادت امام صادقه براش مراسم بگیرن

هنوز اتاق دخترک چیده نشده احساس میکنم همه چی تو هم پیچیده و همه کارهام مونده

دیشب تو خواب خاله پری بی تربیت اومد و یه قسمت از خوشخواب نومونو کثیف کرد حالا همه ملافه و محافظ تختو همه رو انداختم تو ماشین شسته شد الانم رو بنده داره هوا میخوره

امروز از صبح خیلی خسته شدم طوری که ساعت 2 و نیم وسط هال غشیدمو 4 و نیم بیدار شدم

صبحم رفتیم کانون زبانو اسمامونو گفتیمو بی نوبت وارد شدیم

حالا گفتن خبرمون میکنن واسه تعیین سطح من که فکر کنم کلا از بیخ عربم

دلم واسه سمر میسوزه اصلا فکر نمیکردم مهند اینجوری باهاش برخورد کنه

اصلا امشب رفته بود هتل سمر که همینا رو بهش بگه و داغونش کنه

جدا که به هیچ مردی نمیشه اطمینان کرد و باید سفت شوهر و زندگی خودتو بچسبی

اینم عاقبت اون زن بیگناه که همه چیزشو گذاشت واسه اون پسره ب ی شعور اینم آخر عاقبتش

دوستون دارم ، بای

بالاخره رفتیم

سلام سلام حال و احوال چطوره؟؟؟؟؟؟؟

ما که بالاخره سه شنبه نصف شب یعنی ساعت 4 اینطورا راه افتادیم به سمت شمال که واقعا جاده خیلی خوب و روون بود

همون طور که فکرشو میکردم اصلا به ترافیک نخوردیم

ساعت یه ربع به 9 رسیدیم همشم چه رفت چه برگشت خودم پشت فرمون نشستم اینجوری خیالم راحت تره

اولش که رسیدیم من حسابی پنچر بودم ولی از ذوق و شوق بچه ها حسابی به وجد اومده بودمو انگار تمام خستگیهام دود شده بود رفته بود هوا

بعد از یه کم استراحت راه افتادیم به سمت کلار دشت بین راهم جوجه خریدیمو بردیم تو جمگلای اونجا کباب کردیم

تا 5 اینطورا اونجا بودیم چند تا گاوم دیدیم که برای چرا اومده بودن در همون حوالی

بعد مستقیم اومدیم لب آب و تمام این مدت از ذوق و بازی بچه ها لذت میبردم چون میدونم که همه اینا تو ذهنشون حک میشه و از این دورانشون خاطرات و یادگارهای خوبی خواهند داشت

از دو سه هفته قبلم دخترک و دخترخاله ش کلی لیست نوشته بودن که چی بیارن چی نیارنو یه عالمه برنامه ریزی

خلاصه رفتیم دریا و بچه ها از خدا خواسته و طبق برنامه ریزی قبلیشون پریدن تو آب تمام مدت چشم ازشون بر نمیداشتم

همونجا دخترکم کلی هنرنمائی کرد و واسه باباش شنای قورباغه و کرال رفت

خدا رو شکر تو مملکت گل و بلبل ما که نمیشه.........

بگذریم

بعدشم که اومدیم خونه و سیب زمینی سرخکرده و نیمرو و میرزا قاسمی و .......دیگه بالاخره قاطی پاتی زدیم به بدن که خیلی مزه داد

فرداش که پنجشنبه بود دوباره 11 و خورده ای اینطورا زدیم بیرون به سمت نمک آبرود

انقد جاده ترافیک بود که خدا میدونه هم دیروزش هم دیروز

بالاخره بعد از یک ساعت تو راه بودن (از نشتارود تا نمک آبرود حالت عادیش 20 مینه )

رسیدیم و بعد از یه صف نسبتا طولانی رفتیم تله کابین

سورتمه هم میخواستیم سوار شیم که اونم صفش طول و دراز بود ...همسری تو سفر بعدی قولشو بهمون داد که هر طور شده سوار شیم و ترجیحا در مواقع حلوت بریم شمال

تو جنگلاش سیر کردیمو ...البته من تا اون بالای بالا نرفتم ولی مامانم اینا رفتن

بعدم که اومدیم پائین و بین راه ماهی خریدیمو بردیم ویلا کباب کردیم با اجازتون ساعت 6 ناهار خوردیم

هوا هم که خراب شده بود ولی ما پرروووووووو ( البته بچه ها و اصراراشونم بی تاثیر نبود)

تو اون هوای خراب و بارون تند رفتیم لب آب

بچه ها دوباره پریدن تو آبو ما هم که خیس شده بودیم ایضا

خلاصه گل و شن خالی اومدیم ویلا و همه با هم پریدیم تو حموم یه حموم زنونه عمومی با حال

کلیم اون تو خندیدیم ..........

بعدشم که شا سوسیو کالباس و خربزه و اینجور چیزا خوردیمو ساعت 11 و نیم خوابیدیم

منم که بی خواب یه بار 1 و ربع پاشدم یه بارم 3 که همون 3 همه رو بیدار کردمو تو اون هوای بارونی و خراب و تاریک و ........جاده های بی چراغو.........زدیم تو جاده

8 خونه بودیم خدا رو شکر........همون موقع خوابیدم 10 پاشدم

آفتاب از کدوم ور زده بود مامانم قورمه سبزی درست کرده بود ناهار مهمون مامان خانوم بودیم که بوی غذاش جدا 7 تا خونه انور ترم میرفت

خوب بگو مادر من تو که بلدی غذاهای به این خوشمزگی بپزی خوب چرا درست نمیکنی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره 2 خوابیدم تا 5 ولی الان خدا رو شکر سر حال سر حالم

دوستون دارم ، بای

حالم از خودم........

حالم از خودم به هم میخوره که از صبح تا ظهر خوابم نمیبره و به بهانه خوابیدن میام میچپم تو اتاقو هر چی تلاش میکنم بازم خوابم نمیبره آخر سر کلافه میشم پا میشم میام تو نت

چرا خوابم نمیبره واقعا؟؟؟؟چکار کنم که خوابم ببره؟؟؟؟؟

اگه از زیادی خوابیدنه که دیشب تا 2 اینطورا بیدار بودم خبر مرگم

صبح از یه ربع به 5 مامانم اومده بیدارم کرده انقدم وقتی این مدلی میشم یعنی خوابم میاد و نمیبره گشنه م میشه که خدا میدونه دوست دارم همه چی رو یهوئی با هم بخورم

برای بچه ها دلم میسوزه که هر روز هر روز اسیر من میشنو صبح تا بعدازظهر با یه در بسته مواجهنو جیکشونم در نمیاد که مبادا مامانشون از خواب بیدار نشه

دیگه خبر ندارن که تو این اینترنت کوفتی دارم روزگار میگذرونم وگرنه که دیوونه میشدم

حالم از مامانم به معنای واقعی کلمه به هم میخوره که هر چی راجبش بگم کم گفتم

هیچوقت هیچوقت ساپورت خوبی واسمون نبود و همیشه کارها و برنامه هامونو به هم ریخته

یه موجود خودخواه که فقط خودشو میبینه

زایمان میکنی یه خروار بخیه داری خانوم میاد بیمارستان مراقبت باشه شب تا صبح که میگیره میخوابه من خرم انقد یواش بیا پائین از رو تخت که مبادا خانوم بیدار بشه

بعدش که مایم خونه خودم همه کارای بچه ها رو با اون همه بخیه بکنم که خانوم برن جلسه های مذهبی و تو بچه های قبلیم سر کار و اینور اونور

تو مریضیا و سرماخوردگیام همیشه غیب میشد و تا خطر رفع نمیشد سر و کله ش پیدا نمیشد

یه خروار لوزه داشتم تو بچگی که همیشه خدا مریض بودم و بدن درد و گلو دردهای چرکی و یه هفته یه هفته مدرسه نرفتن هی میبرد پنی سیلین فرو میکرد تو بدنم

با وجودیکه بچه بودم یادمه که همون دکتر مخصوصمون هی بهش میگفت لوزه این بچه رو عمل کن .مرد از بس پنی سیلین و آنتی بیوتیک مصرف کرد

حالا میفهمم که طفلک دکتره هم دلش واسه من سوخته بوده ولی این از ترس اینکه نکنه خدای نکرده بخواد چند روز بشینه تو خونه و مراقب من باشه عملم نکرد

تا شوهر کردم بعد اون منو برد بهترین دکتر تو بیمارستان ایرنمهر و عملم کرد و خودش تنهائی همش مراقبتمو کرد

مامانم حتی اون موقعم غیب بود

فقط وقتائی که خوشیه سر و کله ش پیدا میشه

انقدم هوای خودشو داره که خدا میدونه تا یه چیزیش میشه میپره دکتر سالی دو بار دکتر زنانه و آزمایشهای مختلف

اونوقت من فک کنم 3 ساله نرفتم از بس که نشستم به بچه داری و هی غصه این بچه و اون بچه رو میخورم

بعد از عمل لوزه خدا رو شکر دیگه هیچوقت هیچوقت گلوم چرک نکرد و دیگه آنتی بیوتیکو پنی سیلین با اون سوزشهای وحشتناکش رفت جزو خاطراتم

حالا مامان خانوم تو که هیچوق ت حامیمون نبودی و فقط زائیدی و به امان خدا رها کردی

حالا که ازدواج کردیم بچه داریم خونه داریمون خدا رو شکر خوبه و حسابی هوای بچه هامونو داریم

با همسرامون خوشیم حداقل یه وقتائی که میخوایم بریم مسافرت کوفتمون نکن

چند روز پیش خواهری از مامانم شاکی بود میگفت تو رفتی عقد کردی

من 5 ساعت تو زمستون سرما پشت درای بسته موندم یعنی این مادر اصلا فکر نکرده بود این دختر 10 ساله چکار میخواد بکنه حداقل یه کلیدی چیزی

یا خواهری میگفت هیچ خوراکیی واسه من نمیذاشت تو واسم ساندویچ میخریدی میاوردی

همیشه دلم لک زده بود واسه خونه ای که واردش بشی بوی غذا از توش بیاد بیرون ولی ما همیشه با یه خونه خالی و بی غذا مواجه بودیم....همیشه همیشه

خودمون به خودمون دیکته میگفتیمو امتحان میگرفتیم

شاید به خاطر همه این بی مهریها بوده که حالا نسبت به بچه هامون خیلی حساسیمو همه چیز و واسه اونا میخوایمو نمیذاریم آب تو دلشون تکون بخوره

حالا هم عذاب وجدان شدید گرفتم که آخه تا کی این طفلکا به این وضع ادامه بدنو صداشون در نیاد

خواهری و دختک گیر دادن که امشب نصف شب راه بیفتیم به سمت شمال و 3 روزمون بشه 2 روز

به نظرم خوبه ارزش داره ولی مامانمو چکار کنم که ساکشو بسته و میخواد با ما بیاد بی ذره ای فکر که چجوری میخوایم جا بشیم

بدبختی دلم نمیاد بپیچونمش هر چند که با خواهری تصمیم گرفتیم بپیچونمیشو بی صدا راه بیفتیم

ولی بازم هر کار میکنم دلم نمیاد و فک کنم کلا بی خیال شمال شم

دلمم بد اذیت میکنه داره پدرم در میاد هیچیم بیرون نمیاد بدبختی که راحت شم

خیلی ناراحتم فک کنم واسه همینه که تند تند مینویسم

از اینکه مادرم مثل هیچکدوم از مادرای شما نیست ناراحتمو غصه میخورم

از اینکه تمام شادیهامونو تبدیل به بدبختی میکنه ناراحتم

از اینکه هیچوقت بچه هامونو نگه نداشته تا به درس و کار و حتی یه مسافرت دوروزه دو نفره برسیم ناراحتم

از اینکه فقط به فکر خودشه و هیچکی رو نمیبینه ناراحتم

از اینکه اعصابمونو خورد میکنه و بعد با زبون چرب و نرمش میخواد گولمون بزنه ناراحتم هر چند که دیگه حناش دیگه رنگی نداره

من یه مادر میخوام مثل همه مامانای مهربون دنیا......دلسوز و حامی و .......

 

پ ن : گوشت گذاشتم برم ماکارونی درست کنم با وجودیکه خیلی سرم درد میکنه و خوابم میاد ولی دوست ندارم بچه هام بی غذا بمونن

راستی دو روز قبل از خواب صبح کیک خوردم راحت خوابم برد فکر میکنم از گشنگیه که خوابم نمیبره...چمیدونم والله....هر چی هست که روزای بدی رو دارم تجربه میکنم

 

پ ن ۲: دو پست قبلمم همه ناراحتیام تو همین یکی دو روزست.......

انقد اعصابم خورده تمام دست و پام داره میلرزه

نمیدونم دیشب نوشتم که رفتم به مامانم گفتم چکار میکنی واسه شمال؟؟؟؟؟؟؟؟با ی ه حالتی گفت خوشحال باش

منم بیشتر به همون خاطر لج کردمو اومدم بالا به بچه ها گفتم وسایلاتونو بذارید سر جاش نمیریم

حالا یه ربع ۵ صبح مامانم اومده از خواب بیدارم میکنه که پاشو بریم

میگم چراغو خاموش کن میخوام بخوابم گیر داده که نه پاشو بریم

رفتم پائین که به خواهری بزنگم چون اینجا بچه ها بیدار میشدن

بهم میگه نگاه کن ساکمم از دیروز بستم پولم رفتم از بانک گرفتم بخاطر شمال

تو رو خدا بیا بریم

گفتم ببین مامان با من شوخی نکن از بچگی یادمه همین برنامت بود ولی دیگه من نمیکشم اعصابم نمیکشه که هی بخوام منتتو بکشم به خواهریم گفتم ۱ بار بیشتر بهش نگو اومد ، اومد نیومدم که هیچی

بچه که نیستی هی نازتو بکشیم

گفت آره دیدم تو قیافه ای منم گفتم خوشحال باش

گفتم آره که تو قیافه بودم بس که هر وقت هر خراب شده ای خواستیم بریم اعصابمونو خورد کردی تازه ۳ بارم زیادی بهت گفتم همون یه بارم زیاد بود

گفت آره راست میگی تو رو خدا لج نکن

گفتم میخوام یه بار مث خودت بشم گفت تو رو خدا نکن بچه ها گناه دارن

گفتم اگه فکر اینجاشو میکردی اینجوری نمیکردی باهام

خواهری اینا تو جاده ان الان سد کرجم رد کردن

به مامانم گفتم اگه تو دیوونه ای من از تو دیوونه ترم نمیام تا بفهمی اعصاب خوردی یعنی چی

میخواستم بیام بالا هی جلومو میگرفت دیگه هر جور بود اومدم در هالم قفل کردم که دیگه نتونه بیاد تو و بره رو اعصابم

دخترک دیشب انقد گریه کرد که خدا میدونه تمام وسایل و اسباب بازیاشم بسته بود

خواهری به مامانم گفته اونا جا ندارن بیا با ما بریم لج کرده بوده که نمیاااااااااام نمیاااااااااااام

حالا فک نمیکنه که تازه ام میخواستیم بریم کجا میخواستیم بشونیمش

لابد طبق معمول دخترک باید مینشت رو پای آزی یا الی

والله دیگه شمال نیم ساعت ده دقیقه نیست که هر دفعه از خونه خواهری به خونه خودمون میایم میشینه رو پای اونا شمال حداقل ۴-۵ ساعت راهه تازه اگه ترافیک باشه ه دیگه........

یعنی انقد خودخواهه که حتی فکر اینجای قضیه رو هم نمیکنه فقط چون از رانندگی شوهر خواهرم میترسه حاضره با ما بیاد تنگ و تونگ و رو هم رو هم چون بچه ها که نمیذارن دخترک رو پای اون بشینه

بعدشم دخترک دو سه سالش نیست که ماشالله ۹ سالشه

دیگه فک کن این بشر چقد خودخواهه

انقد دلم درد میکنه که خدا میدونهههههههههه نمیدونم چرا حدودا یه سالی میشه که همچین دردی پیدا کردم از یه هفته ۱۰ روز قبل از ورود خاله پری همینجوری حالتاشو دارمو حتی س ی ن ه هامم سنگین میشه

خیلی بد دردیه....خیلی

و اماااااااااااا

از اونجائی که کارای انتحاری زیاد انجام میدم و از اونجائی که گفتم اون سری رفتیم برای بچه ها صندلی چرخون خریدیم بعد من از این سرویس خوابهای نوجوان دیدم که شامل میز تحریر ........میزتوالت....تخت...کمد...کتابخونه بود دیگه از اون روز همش تو فکرش بودم

عین بچه ها همش تو ذهنم نقاشیش میکردم بالای سرم از این حبابا تشکیل میدادمو اتاق دخترکو با همونا تصور میکردم

تا چند روز پیش که با خواهری رفتیم بازار و دخترک گذاشتم خونه خواهری تا با بچه هاش بازی کنه

شوهر خواهریم که تعطیلات تابستونیشه مونده بود پیش بچه ها وگرنه که عمرا از مامانم آبی گرم شه

تازه مامانمم پیچوندیمو الکی بهش گفتیم بازار سنتی ستارخان بودیم

چون اگه میگفتیم میخوایم بریم بازار اولین نفر و جلوتر از ما حاضر میشد دیگه کاریم نداشت که بچه ها........

یعنی مامانم یه مدلیه که در درجه اول فقط خودش مهمه از بچگیمونم همینجوری بود بیشتر وقتا سر کار و اینور اونور .باورتون میشه که به ندرت میدیدمش خودمون درسامونو میخوندیمو غذامونو میخوردیم

باز خدا خیر بده بابا بزرگمو که هر روز پول میداد ( چون بازنشسته وزارت دارائی و معاون فرمانداری اون زمان بود مال طالقان فک کنم دیپلم همون زمانها رو هم از دارالفنون داشت ) واسه همین حقوقش خیلی خوب بود که بیچاره همه رو میداد به ما یا چلوکباب میخریدیم یا ساندویچ ..میوه هم که از سرکوچه شیرینی و شکلاتم سر کوچه کلا سر کوچمون فراوونی بود

حسرت یه غذای خونگی به دلمون مونده بود به مامانم میگفتیم زندائی لوبیا پلو درست کرده تو هم درست کن ......لوبیا قرمز میپخت با برنج شفته مینداخت جلومون میگفت اینم لوبیا پلو...هیچوقت ماکارونی.خورش و .......خلاصه

اصلا ولش کن

امشبم که واسه شمال رفتن اعصابمونو خورد کرد دوست داره همه منتشو بکشنو صد بار بهش بگن بیا بریم

از بچگیمونم همینجوری بود دائیم میومد دنبالمون ببره چند روز خونشون میرفت تو اتاق پتو رو میکشید رو خودشو میگفت نمیام.نمیام...دقیقا عین بچه ها

اصلا نه مسئولیت نه زنانگی نه بچه داری........

امشبم من فقط دو بار بهش گفتم بیا بریم

چون میخواستیم نصف شب راه بیفتیم ولی بعد که تو تی وی و اخبار وضعیت جاده ها رو دیدم پشیمون شدم

علاوه بر اینکه انشالله ۲۳ م هم عازم مشهد هستیم البته اگه اتفاق خاصی نیفته هواپیما و هتلمونم رزرو کردیم

بعد رفتم پائین به مامانم برای بار سوم میگم ::::::: مامان چکار میکنی ؟؟؟میای؟؟؟؟؟؟

یهو با غیط برگشته بهم میگه نه نمیام تو خوشحال باش

حالا نه یه بار نه دو بار نگه ول میکنه

حوابشو ندادم اومدم بیرون دنبالم اومده در هالو باز میکنه و دوباره تو پله ها میره رو اعصابم

منم گفتم آره خوشحالم خیلیم خوشحالم ...دیگه ام به شنگفتم که ما هم تصمیم نداریم بریم

به خواهریم اس دادم که زانوم گرفته نمیتونم بیام

چون امروز بعدازظهر رفتیم همون سرویس نوجوانه رو برای دخترک گرفتیم

البته یه مدل دیگشو ولی مردیم تا جابجاش کردیم

زانوی منم که از قبل مشکل داشت بدتر شد البته زیاد حاد نیست........اگه درست باهاش رفتار کنم زود خوب میشه ایشالله

ولی اگه میخواستیم امشب بزنیم تو جاده و اون ترافیک وحشتناکو هی کلاج ترمز مسلما بدتر میشد

سرویسش سفید صورتی رزه.......یعنی رنگ صورتی رز

شامل کتابخونه و میز تحریر و تخت و دراور ۴ کشو

دیگه میخوایم ایشالله واسه مهر همه چیزش رله باشه

چند روزیم هست تو فکرم افتاده این خونه اینجا رو (همون که پارسال گرفتیم ) بفروشیم بریم یه جای بزرگتر و ۳ خوابه بخریم

کرج معرکست هم هواش هم قیمتای خونه هاش ولی خوب به مدرسه و دانشگاه بچه ها دور میشه و واسه اونجا سرویس نداره

......................................................

امروزم از مرکز زبان بهم زنگ زدنو گفتن یکشنبه یا دوشنبه هفته دیگه با شناسنامه بریم موسسه جهت ثبت نام

یعنی من محصل شدم خواااااااااهر......یه جورائی ذوق دارم

حالا اگه نپیچونمو یه خط در میون نرم

فعلا...................

سلام سلام

خوب انقده کامنت خصوصی داشتم که نکنه یه وقت اسفند خام بخوری میمیری یهوووووووو

یکی گفته بود مادربزرگم واسه پاش چند روز خورد ه بود تا یه هفته قلب درد داشت

و اماااااااااااااا

حضورتون عارضم که فرداشب این موقعها فک کنم که بیفتیم تو جاده شمال.........از ترس ترافیک که یه موقع ۱۷-۱۸ ساعت تو جاده نمونیم

امیدوارم دیگه این ساعتا خلوت باشه و خبری نباشه

ایشالله تا جمعه هستیمو جمعه صبح بر میگردیم

و باز هم اماااااااااااااااا امروز در یک اقدام انتحاری من و آزی و خواهری رفتیم به سوی بازار

برای منی که از بچگی یعنی مثلا چهارم پنجم دبستان بودم که با مامانم رفتیم بازار و از اون دفترای دو لوکس ۲۰۰ برگ که به رنگهای قرمز و آبی و مشکی بود.....یادتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از اونا گرفتیم

بعد از اون تا خرید عروسیم که فقط آینه شمعدون بود بازار نرفتم دیگه رفت تا امروز

از بس که دیدم همه تو وبلاگاشون میرن بازار بعدشم که خدا خیر بده این مترو رو یعنی در ایکی ثانیه میرسونتمون اونجا

دیگه جونم براتون بگه که انقده شلوغ بود انقده شلوغ بود که خدا میدونه

میگفتن به خاطر این چند روز تعطیلی شلوغ شده

دیگه نم نمک رفتیم و هی پرسون پرسون تا به قسمت لوازم تحریرش رسیدیم

با اجازتون ۱۲۰ تومن پیاده شدیمو اومدیم

خواهری رو نمیدونم چقد پیاده شد......باید ازش بپرسم

طفلی زنگ زد داشتم سمر میدیدم اصلا نفهمیدم چجوری باهاش حرف زدم

بعدشم که دیگه بیهوش شدم تا ۱۰ و نیم قبل از اونم یه مرغی انداخته بودم تو قابلمه که اینا بی غذا نمون

حتی مامانمم اومده بوده بالا من نفهمیدم از بس که خسته بودم

ساعت ۱۱ تو مترو بودیم رسیدیم خونه ۳ و نیم بود........بازم خیلی خوبه خدائیش یه سری واسه خرید جهاز خواهری رفتیم شوش این اتوبوسه انقد بو گندو بود و بوی دود میداد که داشتم خفه میشدم

ولی مترو راحت و آسوده.....خنک

از خریدام بخوام بگم ۱۰-۱۵ تا خودکار......خودکار اکلیلی هفت رنگ واسه دخترک

۱۷-۱۸ تا دفتر که همه جنس خوب و سیمی و فانتزی

مثلا دفتر ۵۰ برگی سیمی فانتزی رو ۱۲ تائیشو گرفتیم ۱۶ هزار و پونصد بعد با خواهری نصف کردیم

مداد رنگی ۳۶ رنگه ۴۰۰۰ تومن یعنی باور نکردنی

دو تا مداد رنگی دیگه ۱۲ رنگه تو قوطی فلزی ۳ تومن

پاک کن فابر کوچیگش ۴۰۰ تراشش ۵۰۰

یعنی همه چی جنس خوب گرفتم با قیمتی عالی

یا مثلا مداد مشکی و قرمز ۱۲ تائی ۳ تومن

خلاصه که خیلی به صرفست

ناهارم رفتیم شرف الاسلام یه کوبیده توپ زدیم به بدن

جاتون خالی

پ ن : دعا کنید تو ترافیک جاده نمونیم هم رفت هم برگشت............

فعلا.........