صبح بخیر

سلام سلام

دیشب که گفتم 8 تا 12 لالا بعدشم ت حدود 3 تو نت بودم بعدشم دوباره لالا تا 7 صبح

واقعا این لالا چیه که آدمو انقده سر حال میکنه

یعنی اگه به هوای خرم سلطان نبود خوابیده بودم آخه همیشه تکرارش 11 بود پریروزم 11 نشون داد ولی دیروز نه

بعد اونوقت فکر کردم شاید 9 صبح باشه دیگه خوابم نبرد که ببینمش حالا میبینم عمر گل لاله رو داره نشون میده

احتمالا تکرار بعدازظهراشم عوض شده حتی دیروز 12 هم چک کردم ولی نداشت

بدجوری به این سریالم معتاد شدمو خودم خبر نداشتمااااااا

بعد دیگه نمیشه بخوابم چون 10 هم باید ایزل و ببینم

خونمون در حد تیم ملی تمیزه دیروز کلی هم ملافه و لباس شستم یعنی ماشین بیچاره دیروز پکید کلا

امروزم خدا بهش رحم کرده میخوام برم بیرون و تقریبا نیستم وگرنه که امروزم بدبخت هی میخواست بیگاری بکشه

همسری دیروز انقد که تو هایپر بهم گفت تک تک نمیخوای؟؟؟تک تک نمیخواای؟

آخه همه میدونن عشق تک تکم دیگه بعد از کلی مقاومت یه هیس برداشتم الان با چائی داغ زدم به بدن جاتون خالی

دلمم دوباره عدسی میخواد حالا که بیکارم میرم میذارم پیاز داغ آماده هم که همسر چند روز پیش رفته بود علفیجات بگیره خریده دیگه مشکلی از اون جهتم نیست

هوا دوباره ابری شده و من خیلی حس و حالم خوف شده

.

یه بوت واسه دخترک تو اینترشا*پ دوستان دیده بودم خیلی ازش خوشم اومده گلوم پیشش گیر کرده ولی آزی میگه فایده نداره

خود دوستمم میگه فایده نداره جیره و به درد زمستون و برف نمیخوره تازه زیرش عاجم نداره و دخترک ممکنه هی تپ و تپ بخوره زمین ولی خوب چه کنم که دوسش دارممممممم

.

پ ن :

میدونید حریم سلطان تکرارش کیه؟؟؟؟؟؟بهم بگید خانواده ای را از نگرانی برهانید.....نیشخند

پ ن 2 : پست قبلیم دیشب نصف شب نوشتم چشمک

طبق معمول بعضی شبا از 8 پنچر میشم تا 12 و ربع بعدم که نصف شب گردی تو نت

البته الانم یه کوچولو خوابم میاد باز

.

صبح که از خواب پا میشم مث گل وا میشم

یه کم تو تخت چرخ میخورم از اینور به اونور خونه خالیه خودتی و خودت

فکر میکنی خوب چکار کنی؟؟؟؟؟؟؟خونه در حد تیم ملی به هم ریختست آشپزخونه رو که نگو

پا میشی و تصمیم میگیری یه کزتینگ اساسی راه بندازی علاوه بر اینکه هایپرم باید بری نازی و سوسن هم که جای خود دارد

یک آن یاد کامنت یاسی میفتی که حالا نازی رفتنت دیگه چیههههههههه؟؟؟؟؟؟

دیگه خبر نداره که الان چند روزه همه جونم خارش گرفته از دست این جنگل من موندم آقایونی که خروار خروار ریش میذارن چجوری میتونن تحمل کنن

دارم ظرفا رو تو ماشین ظرفشوئی جابجا میکنم که خواهری میزنگه همزمان با فکر قبلی و برنامه های اینروزام میگم مردم انقد بدنم خارید

با خنده میگه خوب بباف بعد بهش کلیپس بزن یعنی در این حداااااااااااااا

خلاصه فضامون شاد میشه و همراه با آهنگای محبوب پی ام سی به بقیه کارهام میرسم

10 تا 11 ایزل رو میبینم چون اون سری ماهپاره نداشتیم ما

بعدشم خودمو آماده میکنم واسه خر..م س ل ط ان که مثل اینکه ساعتش عوض شده

ناهار قرار نیست درست کنم همون نذری دیشب هست

بعدشم یه دوش و بعدازظهرم با همسری هایپر

زیاد شلوغ نبود خوشبختانه

کلی غذای آماده و بیسکویت گرفتیم بهش گفتم آب معدنی بردارم که گفت نه همونجا بخرید

بعدم که خونه و خوردن سمبوسه هائی که از هایپر گرفته بودیمو پنچرینگ

.

فردا هم یه کم برنامم فشردست

صبح که نازی و احتمالا به جای سوسن برم پیش سولماز واسه ابروهام چون سوسن یه کم خرابش کرده

ساعت 4 و نیمم که دندونپزشکی و 7 و خورده ایم تالار واسه دختردائی مامانم

.

دوستون دارم ، بای

میخوام بنویسماااااا ولی حال ندارم خوافم میاد

خلاصه وار بگم که امروز همش تو خونه بودم همسر چند بار زنگید و از دلم در آورد به خاطر نیومدن دیشبش

امشب با دو ظرف غذای امام حسین اومد خونه و من بسی خشنود چون خیلی دلم میخواست

هایپر میخواستم برم یه سری کنسرو بگیرم واسه سفر که تنبلی کردمو نرفتم

امروز نرمال بودمو خوب خوافیدم

خواهریم صبح جائی کار داشت یه کوچولو دخمل کوچیکو آورد گذاست پیش ما

با اطلاعاتی که دوست عزیزم بهم داد حالا هوا برم داشته و فک میکنم کل مسیرهای ال آر تی و منو ریل مالزی رو بلدم

مرسی خانومی عزیزم بابت این همه راهنمائی ایشالله که بتونم جبران کنم

یعنی من الان با کمک دوستان خوبم میدونم کجا باید برم جهت خرید موبایل و لپ تاپ و صد البته که با مترو برم و کدوم ایستگاه خط عوض کنیمو برسیم به منوریل و کدوم ایستگاه پیاده شیمو ..........دیگه الی آخر

در رابطه با برجهای دوقلو یا کی ای سی سی هم که اسم مخففشه و به هر کی بگیم نشونمون میده با همون مترو میشه رفت

برای تله کابین و ......هم خانومی عزیزم دقیق آدرس بهم داد یعنی حتی در حد اینکه اینجا پیاده میشی میری سمت راست در شیشه ایه و روبرو پله برقی و .......

بعد فک کن همه اینا رو من رو کاغذ نوشتم اونجا کاغذ به دست عین خنگا تو اون همه آدم پیش میرم

فقط بین مرکز خرید bb موندم که برم اونجا یا برم time square که هم یه پاساژه پر از چیزای گوناگون و هم چیزای کامپیوتری

خلاصه اینجوری دیگه

بعد یه چیزی .........چرا همه پروازای مالزی رو یا میرن دوبی یا قطر یا بحرین ولی ما مستقیم میریم؟؟؟؟؟؟هوووووووووم

یه سری تمیز کاری بدنی هم دارم منظور همون نازی جونه

واسه ابروهای پاچه بزیمم که باید برم دیگه

من رفتم .فعلا

گیج و ویجی من

همسری نیومده بی تربیتتتتتتت مونده محل باباش اینا

هر سال تو این دهه که میشه میره اونجا البته تا دو سه سال پیش نمیرفت ولی دوباره.........

.

دلم نمیخواست بنویسم ولی بعد از خوندن چند وبلاگ دلم خواست که بنویسم شاید خیلی درهم برهم بشه شایدم نه

.

امشب انقد خسته بودم از ۸ و نیم خوابیدم تا ۱۱ و نیم یه کلهههههه

دلم واسه دخترکم تنگ شده حس میکنم امروز خوب ندیدمش با اینکه امروز صبح مدرسه جلسه بود و تو ساعت ورزش بعد از جلسه نشستم رو نیمکتای حیاطو یه دل سیر نگاش کردم و لی فایده نداره چون امشب باهاش شام نخوردم گفت بیا گل واژه رو با هم حل کنیم که یه داد بلند زدم که سرم داره میترکه چراغ اتاقو خاموش کن

امروز به زور همه روز خودمو کشوندم و فک کنم معلمشونم از چشام فهمید که یه چیزیم هست ولی شاید نفهمیده باشه به علت کم خوابی چند شب گذشته و شب زنده داریها و بیدار باشها تا صبح بوده

.

.

صبح که از خواب پاشدم مثل گل وا شدم که البته نشدم

چون دیشب تا ۳ و نیم بیدار بودم حالا دلیلش بماند پریشب تا ۵ و نیم پس پریشب تا .........

و همین ۳ شب کافی بود تا را از پا بیندازد

ساعت ۶ و نیم صبح با صدای تق تق در اتاق چشمانم را باز میکنم عین جنازه ام ولی مجبورم بیدار شوم که دخترک را راه بیندازم

میره مدرسه همچنان کرخت و بی حوصله میام تو تخت ولی طبق معمول همیشه که از جام پا میشم خواب از سرم میپره یه بار پی ام سی رو روشن میکنم یه بار خاموش

خودمم نمیفهمم چکار میکنم فقط میدانم دارم تلاش میکنم که هر جور شده یکساعتی رو تا ۸ و نیم بخوابم

ساعت ۹ جلسه مدرسه دخترک است

ساعت کوک میکنم و دوباره در تخت فرو میروم

نه خوابم نمیبرد ای لعنتی ..به هر چیز مثبتی که فکر میکنمو نمیکنم خوابم نمیبرد

میدانم دردم چیست

دلشوره

که نکند از جلسه جا بمانم همیشه هر وقت بیرون کار دارم از زور دلشوره خوابم نمیبره

همونجوری گیج و ویج پا میشم یه دوش میگیرم و همونجوری گیج و ویج لباس میپوشمو رانندگی میکنم

بازم خوبه تصلذف نمیکنم حالم دست خودم نیست منگ منگم

بعد از جلسه میام حیاط دخترک به من پناه میاره گریه میکنه اوش با بغض شروع میشه هر چی میگم چیه هیچی نمیگه فقط میگه منو با خودت ببر

تا اینکه بغضش میشکنه و میگه با دوستش دعواش شده

رو نیمکت میشینم نگاش میکنم یه کم از این زاویه یه کم رو اون یکی نیمکت و از روبرو

بعد از مدتی میرم براش از مغازه بیرون مدرسه پفیلا و شیر میخرم زنگ تفریحشون میخوره و من ۱۱ و نیم به صورت کاملا جنازه میرسم خونهخونه درهم برهمه سریع السیر یه مرغ میندازم تو قابلمه و کمی پیاز که فقط ناهاری داشته باشیم برنجم بی خیال

مامانم دور و برم میچرخه حوصلشو نداره هی میام مز مزه کنم که مامان دیشب تا ۳ و نیم بیدار بودمو خوابم نمیبرد و ببخشید میخوام بخوابم که فک کنم خودش پی به اعماق درونم میبره میره پائین

بازم فشار میارم خوابم نمیبره ........تا اینکه تا ۱ و نیم نیم ساعتی میخوابم اون سر درده کمتر شده ولی رفع نشده دخترک میاد مرغو سرخ میکنم با هم برنامه کودک میبینیم تا ۳ اینطورا

حال و روزم بهتره ولی همچنان پنچرم

با همون حال میبرمش زبان ۱ ساعت و میم در توانم هست که بچرخم

اولش میرم شهروند که قیمت لپ تاپ ببینم ...تخمشو مخ خورده

میام تو این پاساژه لباس زیری رو که یه قرن پیش گرفته بودمو کوچیک بود رو عوض کنم به جاش دو تا چیز دیگه بر میدارم

دوباره میام شهروند دو سه تا روغنو پودر و ........

میرم موسسه زبان از امروز ثبت نام ترم زمستون شروع شده

دخترکو ثبت نام میکنم میبینم بی انصاف ۱۰۰۰ تومن زیادتر کارت کشیده همزمان یه خانومه دیگه ام هست

میام تو پله ها منتظر میشم تا بیاد بهش میگم شما هم بچتون استپ ۴ میگه آره و مال اونم ۱۰۰۰ اضافه تر کشده فک کن همین ۱۰۰۰ ها چقد میشه رو هم

بر میگردیم تو سالن و خانومو مثلا متوجه اشتباهش میکنیم ۱۰۰۰ تومنامونو میگیریمو خوش خوشان به خاطر این موضوع خارج میشیم

تا اومدن دخترک ۱۰ دقیقه ای مونده میرم از مغازه روبروئی ۳ تا سمبوسه میخرم

دخترک میاد با هم میایم سمت ماشین

یه آن یاد چهارشنبه میفتم که همین مسیر وموش آب کشیده شدم

یادم میاد که چند بار به دخترک نهیب زدم که چترت فقط رو سر خودت و در دل با خودم که به جهنم که من خیس میشوم فقط دخترک خیس نشود

و یک آن پرتاب میشوم به تابستون همین امسال شمال که با خواهری و مادر رفته بودیم

لب ساحل یهو یه عالمه بارش بارون و در لجظه میبینیم که مادرجانمان یه کیسه روی سرش کشیده و گور بابای ما و نوه ها

بهش میگوئیم در این شلم شولبا کیسه از کجا آورده ای؟؟؟؟؟؟

اشاره میکند به لباسهای بچه های خواهری که همه را روی زیر انداز خالی کرده و کیسه را پاره کرده و روی سرش گذاشته که خیس نشود

لباسها لباسهائی خشک و تمیز بود همراه با حوله که خواهری برای بچه هایش آورده بود که پس از آب تنی و خیس شدنشان این لباسهای خشک را تنشان کند

حالا همه لباسها در آب و ماسه غوطه ور شده اند فقط برای اینکه مامان جانمان سر مبارکشان خیس نشود

آن وقت من توی بارون چهارشنبه یک مسیر رفته در باران را دوباره بر میگردم زیر اون همه تگرگ فقط در جهت اینکه چتری خریداری کنم تا دخترکم خیس نشود

و همان مسیر رفته را همان طور بدون چتر بر میگردم

بعدا که برای خواهر تعریف میکنم کلی سر همین قضیه میخندیم که اااااااااا پس چرا همان چتر را روی سر خودت نگرفتی؟؟؟؟؟

میگویم آخر میخواستم نو بماند تا دخترک از دیدنش ذوق کند و بعد از دیدن و ذوف کردن هم که مسیر کلاس تا ماشین به آن شکل طی میشود

.

دندونپزشکی سه شنبم که ساعت ۷ بود با همه گیجی امروزم یادم بود که بزنگمو ساعتشو عوض کنم قرار شد ۴ و نیم برم از لحاظ حاجی خورون چون به هیچ وجه نمیشه از دستش داد نه به خاطر خوردن به خاطر جو موجود اونجا و مهمانان حاضر در جلسه و کلی خنده و دلقک بازی با خواهری

.

چقد امشب و این شبا دلم هوای تکیه و دسته میکنه تو راه زبان به دخترک گفتم امشب بریم کوچه بالائی؟؟؟؟؟؟

نیست خیلیم حال و اوضاعم خوب بود از اون لحااااااظبرگشته میگه آخه مامانی ساعت ۹ باید بخوابم و من کلا منصرف میشوم

.

چرا این تکیمون دیگه شور و حال هر سالو نداره؟؟؟؟؟؟؟؟من دلم نوحه میخواد به خصوص بوی سیب برات شده.

.

راست راستش دلم گرفته واسه اسوعا و عاشورا و روزای قبلش که قراره ایران نباشم

اصلا کلا امشب دلم گرفته نمیدونم چرا

با اینکه همه چیز خدا رو شکر اوکی و خوبه ولی خوب دله دیگه گرفته هوای گریه داره خاک بر سر

راستی چند وقتیه خانواده شوشو تو هر مناسبتی اس میدن حوصله ندارم جوابشونو بدم

بعید نیست خواهرشوهر بزرگه طبق معمول هر سال تو این چند روز تعطیلی از شهرستان بیاد تهران

اونوقت میفهمه ما نیستیم البته که حتما تا حالا توسط جاری و دختر بزرگشو دخترخاله همسر و کلا فک و فامیل همسری قضیه لو رفته

چون همگی آدرس وبلاگ دخترکو دارن

زیادی نوشتم ....بای

خوب ما داریم اطلاعات میگیریم که ۸ ساعت راه میریم تا مالزی و ۸ ساعت ایشالله بر میگردیم حداقل مایحتاج خودمون مثل لپ تاپو گوشی موبایل و .....اینجور چیزا که اونجا فهمیدیم قیمتش با اینجا زمین تا آسمون فرق میکنه رو بگیریم

البته زمین تا آسمون که شعاره چون اونفدرا هم نمیشه با این گرونی دلار ولی خوب بازم می ارزه

بعد نزدیک هتلمون یه مرکز تجاریه که فقط ۵ مین راهه ولی با سرچی که همسری امروز تو نت انجام داد متوجه شدیم همه چی داره از میوه های تازه و غذا و پوشاک ولی دریغ از یه دونه آی پد و لپ تاپو ......

حالا باز دوباره دست به دامن دوستامون شدیم که بدونیم اینجور چیزا رو از کجا بخریم و اصلا کدوم خیابونه و با این زبون بی زبونیمون چجوری به راننده های محترم حالی کنیم که مقصدمون کجاستو دوباره چجوری باید برگردیم

امروز یه آش انداختم تو دامن مامانم

خوب چکار کنم دلم آش میخواست

اولش بهانه آورد که الان دیره و نخود لوبیاها نمیپزه و ....(آخه ساعت ۱۰ صبح تازه ویار کردم خواهر ) بعد بهش گفتم خوب کاری نداره که مامان جون زود پز من هست بهت میدم ایکی ثانیه میپزه

آقا اینو که بهش گفتیم تازه فهمیدیم تو فریزر نخود لوبیای پخته داشته و صداشو در نمیاورده ....ای کلککککککککککککککککککککککک

خلاصه خواهری زنگید و خوشان و خرامان که بههههههههههه آش رشته مهمون مامان جونیممم گفتم بلههههههههه بدو بیا که آشه رو امروز ظهر میزنیم بر بدن

که گفت دارن میرن سرزمین عجایبو گفت که دخترکم حاضر کنم بیان دنبالش ببرنش منم اول نه و نو کردمو بعد قبولیدم

خلااااااااااااااصههههههههههه بعد از ناهار تازه فهمیدیم آیفون ۵ که یه گوشی هوشمنده اونجا با اینجا زمین تا آسمون یعنی حدود ۲ تومنی فرقشه که شوهر خواهری میگفت همش دنبالش بوده ولی اینجا ۴ میلیون قیمت اونجا رو هم در آورده ۲۶۰۰

که بعد دیدیم همینطوره یعنی با دلار الانااااااااااااا اونوقت ببین قبلا چقد فرقش بوده

فک کنم میخواستن ولی روشون نشد بهم بگن یا شایدم ترسیدن برم گم و گور بشم خونم بیفته گردنشون هههههههههههههه

خبر ندارن که خودم دنبال گوشی موبایل و واسه دخترکم بازی و از اینجور چیزام پس در هر حال همیچین مکانی رو باید شناسائی کنم

خلاصه هر کی میخواد بگه واسش بیارم با تمام اخلاص والله من که این راهو دارم میرم بارم که ندارم تو برگشت ۳ نفر آدمم که هستیم

بعد تازه این دوستانمون که اونجا هستن میگن کفش و لباس اونجا خیلی گرونتر از اینجاست

همین مرکز تجاریه که نزدیک هتله سرچ کردم اومد قیمت پوشاکشو دیدم سر به فلک میزد یه کفش بچگونه ۵۹ تومن

یعنی باید قید خرید لباسو بزنمو به همین گوشی و ........اکتفا کنم

راستی میدونید دیگه چیاش خوبه و میصرفه و از اینجا بهتر در میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

....................

دیگر هم اینکه فردا صبح ۹ تا ۱۰ جلسه مدرسه دخترکه

برای ناهار میخوام ماکارونی که عاشقشمو درست کنم

و فردا دخترک هم زبان داره از ۴ و ربع تا یه ربع به ۶ و اینجانب آواره خیابانها و پاساژهای همان نواحی میباشم

پ ن : چرا صدای نوحه از تکیمون نمیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن ۲ : اینم عکس آیفون ۵ که تفاوت تقریبا ۱ میلیون و نیمی داره با اینجا هر کی میخواد بگه براش بیارم والله بهتر از اینه که اینجا گرون بخرن ..........جانم فدای رهبر ههههههههههههههههه

سلام سلام

نمیدونم چرا ولی یه جورائی دلم گرفته ..به خاطر غم موجود بر شهر ه که به خاطر محرمه که اومده به خاطر صدا و سیماست که دیگه آهنگای دامبال دومبولی نمیذاره

به خاطر وجود همسریه که نمیتونم بزنم پی ام سی و آهنگ گوش کنم

البته آهنگ این وبلاگو دو روزه گوش میدمو دقیقا نیم ساعت باهاش میرقصم یعنی جو گیر میشم در حد تیم ملی

.

.

تیم ملیم که دیشب دوباره باختو بازم هیچکس به این نتیجه نرسید که این همه خرج واسه فوتبال بی خودمون فایده نداره

.

.

بلیط داخلی چند وقت پیش یعنی هفته پیش گرون شد بلیط کیس که ۲۰۶ تومن بود به سلامتی شده

۳۶۰ تومن فکر کنم و بلیطهای خارجیم همین دو سه روزه گرون شده اینو جهت اطلاع خانومی عزیزم که ساکن مالزی هستو و تو پست قبل پرسیده بود نوشتم ما خوشبختانه قبل از گرونی بلیط گرفتیم که البته با تور و هتل و .....اینا بازم خوب خرج داره

ولی حداقل اون چند روز از اینجا فرار میکنیم همیشه تو اون روزها دلم میگیره بددددددددددد هیچ کاریم نمیتونم بکنم نه آهنگ نه چیزی و اون حالمو بدتر میکنه

همسری دیشب میگفت تور بعد از ورود به مالزی با یه تابلو جلوی در منتظرمونه و من عزا گرفتم که خوب تو فرودگاه خودمون چجوری باید بریمو کجا به کجاست چون پرواز خارجی اولین تجربه ایه که میخوام تنها برم و راست راست شکمی تا قسمتی ترسیدم ولی سریع به خودم مسلط شدم و بارها و بارها این جمله را در ذهنم مرور کردم که مگه من چمه؟؟؟؟؟؟؟من میتوانم

علاوه بر اینکه پاس آزی هم خوشبختانه امروز بعدازظهر اومد و اومدنش قطعی شد

قراره همسر یه پرینت از همون هتل و محلهای اطرافش بگیره واسمون که راحت تر باشیم البته یکی از دوستاش پارسال رفته و از همون مرکز خرید گفته

دیگر هم اینکه با وجودیکه امروز دلگیر است ولی ته دلمان یک هیجاناتی داریم حتی اگر فکر گم شدن در فرودگاه باشد یا همچین چیزهائی

راستی شنیدم که بلیط هواپیما تا آمریکا رفت و برگشت شده ۷ میلیون

خانومی عزیزم که میگفت تا مالزی ۲ میلیون و صد

نمیدونم والله به کجا میخوایم برسیم و این قضیه تا کجا میخواد ادامه پیدا کنه

آخه فک کن یه پوتین ۱۲۰ تومن یه پالتو ۱۸۰ تومن دیگه مردم میخوان چجوری زندگی کنن یه شونه تخم مرغ ۱۰ تومن

بازم خدا رو شکر ما یه خونه ای از خودمون داریم اون بدبختائی که کارگرن خونه ندارن اجاره خونه و پول برق و تلفن و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه و لباس گرم و .....اونوقت چفد باید شرمنده زن و بچشون باشن آخه

دیگه اینم وضع ماست دیگه چکار کنیم.

.

امروز رو مبلیا رو زحمت کشیدم انداختم ماشین جدا این دندون درد چند هفته منو از زندگی انداخته بود

به همسر میگم پاشو پرده ها رو در بیار بشورم خودشو میزنه به خواب

آخه این زندگیه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟ههههههههههه

.

مامانم از دیروز رفته خونه دختردائیش که از مکه اومده لحظاتی پیش برگشت یعنی اگه یکی تو این دو روز میخواست بیاد خونه ش هزار و یک مرض میگرفت غیر از تعداد جلسه هائی که باید میرفتو تند تند میشمرد

ولی حالا که خودش میخواست بره جائی هیچ کاری نداشت

.

برای شام میخوام میرزا قاسمی درست کنم

بفرمائید شام

و در آخر اینکه

ترانه های ماندگار و از دست ندید ساعت ۱۰ شب من و * تو

.

صدای نوحه از تکیه محل بلند شد .....این صدا رو دوست دارم چون دخترکم تو این ایام متولد شده تداعی کننده خاطرات است چه بد چه خوب روزهائی که تو بیمارستان بود تا همین نوحه از تکیه بلند میشد های های گریه میکردم و حالا این روزها وقتی این صدا بلند میشود از اینکه خدا رو شکر در کنارم است و ماشالله خانومی شده واسه خودش به خودم میبالم و دوست دارم هی نگاش کنمو بغلش کنمو ببوسمش ولی هیچی بهش نمیگم که دلیل این همه مهربون شدنم چیه.........البته که همیشه مهربونم ولی تو این لحظات بیشتر تر

یکی دو ساعتیم قبل از اینکه بیام اینجا درساشو باهاش کار کردم که دیگه خسته شد ولش کردم بقیشو واسه فردا

.

دوستون دارم ، بای 

خوابم میاد در حد تیم ملی

همینجوری که دقایقی پیش رفتم رو بازوای همسری ولو شدم خوابم برد یه ربع بیست دقیقه ای

امروزم که دخترک زبان داشت منم رفتم پاساژگردی

اگه بدونید قیمتا چه افتضاح شده پوتین زنونه ۱۲۰ تومن ۹۶ تومن و ....

...................

همسری امروز بعدازظهر رفت قرار داد و گرفت و ایشالله ما رفتنمون قطعی شد

امروز یه سرچی تو نت کردیم دیدیم هتلمون تا برجهای دو قلو فقط بیست دقیقه راهه و یه مرکز خرید همونجا هست تو مایه بوسی جونو اینا

اگه بشه دوست دارم لپ تاپ و گوشی بخرم از اونجا میگن خیلی میصرفه

من دلار خریدم ۳۰۵۰ امروز شده ۲۹۶۰

آخه این شانسه من دارم

-------------------------------

امروز برای دخترک یه چتر کیتی خریدم که بسی ذوق کردم خودمم زیر بارون و تگرگ پائیزی بسی خیس و همانا موش آبکشیده شدم

شب خوش

امروز بعدازظهر با ترس و لرز رفتم دندونپزشکی پیش دخترعمه م هم نرفتم چون اون بعد از دندونپزشکی تخصص فک و صورت گرفتو الان فقط کارش شده عکس از همین نقاط

هر چی دکتر و اینا در همین اطراف هست عکس میخوان میفرستن پیش اون میدونستم که دیگه کار دندون نمیکنه

علاوه بر اینکه نمیدونم چجوری بود که همیشه آمپولاشم هم درد داشت هم یه کم که میتراشید قشنگ درد و حس میکردی طوری که دوباره آمپول به اون درازی رو فرو میکرد تو مغز عصبت

رفتم پیش یه دکتر دیگه که تو این ۱۷ سالی که اینجا هستیم حداقل ۱۰ سالشو میدونم که اینجاستو با تجربه

یعنی یک جوری آمپول زد که اصلا نه درد آمپولو فهمیدم نه درد تراشیدن نه درد در ۀوردن عصب فقط رفتن اومدن دستشو میفهمیدم که واسه عصب کشی.........

تمام مدتم که چشمامو بسته بودمو خودمو سفت کرده بودم از ترسم

که اونم ترس از قبل بود که داشتم ولی خدا رو شکر خیلی راحت بود الانم همچنان سره ولی پیش بینی لازمو کردمو یه بروفن خوردم که سریش رفت درد نکشم

هفته دیگه هم وقت داد روز سه شنبه که برم بقیه کارهاشو بکنه ۱۹۰ هزار تومن ناقابلم پیاده شدیمو اومدیم

.....................

فردا مامانم داره میره خونه دختردائیش

امشبم از وقتی ما رفتیم دندونپزشکی بالا بود تا وقتی که برگشتیم

به آزی زنگ زدم که کرفس او فریزر داریم بذار بیرون برنجم درست کن حالا اونم خاله پریش اومده بود درد داشت

بعد رسیدیم خونه بلافاصله رفتم آشپزخونه واسه دخترک غذا کشیدم مامانمم دنبالم اومد گفتم خوبه غذا تو فریزر داشتیم وگرنه بچه ها گشنه میموندن

انقد حرص خوردم دیده غذا نداریم منم که دندون درد دارم میمیرم نکرده بود یه غذائی درست کنه

تازه باور کنید یکی دوبار بهش میگفتم غذا بکش میکشید

یعنی همچین مامانی دارم من

...............................

هوا هم که عالی.....توپ.......یکسره از دیشب تا حالا داره بارون میاد

.........................

میگما این خرم چه خرش میره هااااااااا نهههههههه ایول......به خواهری میگفتم میگه نه که خر تو نمیرههههههههه

.....................

آژانسم تماس گرفته گفته کارهای هتل و اینا رو کردم تشریف بیارید پولو اخ کنید حال فردا همسر داره میرداماد که کارها رو رله کنه

و در آخرررررررررر آخییییییییی راحت شدم از درد دندون

راست راستش از وقتی آزی گفته یه غده ای تو سر هست به اسم پی نه آل و یه چیزائی ازش ترشح میشه به نام ملاتونی

که این ملاتونی (البته اینم بگماااااا چند دفعه اسمش یادم رفت که هی پرسیدم تا یادم موند) واقعا این بچه های پزشکی و ژنتیک چجوری این اسمای اجق وجق تو ذهنشون میمونه؟؟؟؟

تازه چند روز پیش تو پذیرائی ولو شده بودم جزوه های آزیم پت و پهن کنارم ولو بود خودش رفته بود پائین پیش مامانم

فک کنم وسط این همه شکل و درس هنگ کرده بود

یعنی اینا رو که با دقت کردم اصلا موندم از این سیستم پیچیده بدن بعد تازه اسماشون که اصلا هیچ جوری نمیشه حفظ کرد بعد تازه همه این سلولای ریز یه ضرب و تقسیم و منهائیم کنارشون نوشته بود که نفهمیدم چی چی بود

جدا این رشته ها سخته هاااااا حتی کامپیوترم که من خوندم انقد سخت نبود که این چیزا

حالا شاید از چند از عکسهای جزوه ها عکس گرفتم گذاشتم شما هم ببینید چه سیستم پیچیده ای داریم ما

بعد تازه آزی میگفت الان تو درس سلولها استادمون گفته اگه بدونید این سلولها چه کارهائی که تو بدن نمیکنن هر چی برید بالاتر حتی ممکنه نماز شبتونم ترک نشهههههههه

خلااااااصه اصلا چی میگفتم؟؟؟؟؟؟

آهان این پی نه آلو میگفتم

آزی پریشبا بهم هشدار داد که تو انقد شبا تا دیر وقت تو نت میمونی این ملاتونی ترشح نمیشه

چون ملاتونی تو شب و در پاسخ به تاریکی و خواب شبانه  ترشح میشه و در دراز مدت اگه ادامه پیدا کنه

و ترشحش کم بشه ممکنه دور از جون سرطان بشه تو بدن

منو میگیییییییییییییییییی انقده ترسیدم که خدا میدونه

گفتم خوب تو روز میخوابم

گفت حتی میگن تو شب چراغ خوابم روشن نکنید چون از لای پلک روشنائی وارد مغز میشه تو روزم که فایده نداره چون روشنه همه جا

حالا آبجیتون واسه اینکه این ملاتونیش کم ترشح نشه دیشب ۱۲ و پریشب ۱۰ لالا نمود

هههههههههههههههههههههه

اینه که ۲ روزه صبحها که بچه ها میرن میام تو نت

دیروزم خدا رو شکر خیلی سرحال بودم

خاله پری بی تربیتم که داره بند و بساطشو جمع میکنه بره

ولی دندونم درد داره یه کوچولو از دیروز بعدازظهر خمیر دندون مالیدم ولی دیگه قرص نخوردم تا ساعاتی دیگر برم دکتر

هوا هم ابریست و دلمان بسی آش میطلبد

شیطونه میگه بزنگم به مامان جان بگم بساط آش را مهیا کن چون خودمان که عرضه اش را نداریم

حریم سلطانم که معمولا صبحها ساعت ۱۱ میبینم بفرمائید شامم راستش زیاد خوشم نمیاد ازش

همین دیگه

فعلا...بوس بای 

پ ن : آهنگ وبلاگمو عوض کردم قشنگه؟؟؟؟؟یا همون همه چی آرومه رو بذارم دوباره؟؟

دندونم درد میکنهههههههههه دارم میمیرممممممم

همسری مونده اداره بهش زنگیدم که دارم میمیرم دیگه نمیتونم تحمل کنم زود بیا که بریم دندونپزشکی

راست راستشم از اینکه یهو خدای نکرده تو سفر مشکل ایجاد کنه و ایناست که میخوام برم

الانم یهو چنان تیری کشید که کل  سمت چپ صورتمو فلج کرد یه آن

دیشبم نه که خوب خوابیده بودم دیگه صبح خوب بودم و از طرفی اثر اون کلداستاپهای بی تربیتم از بین رفته بود و سرحال بودم

والله به خدا دو سه روز رسما منگ بودم از دست این قرصا اصلا سرما خوردگی رو به خاطر همین قرص خوردن و منگ شدنه که دوست ندارم

دیگه گفتم یه کوچولو کار مفیذ انجام بدم اومدم کابینت زیر گاز و بریزم بیرونو مرتب کنم که یهو دلم درد گرفتو دوباره رسما فلجم کرد هی راه برو ووووووووووو

خیلیم سعی کردم دیگه مسکن نخورم

بالاخره هر جور بود خوب شد ولی نذاشت کارمو انجام بدم دیگه

بعدشم که واسه ناهار میخواستم ماکارونی درست کنم همزمان زرنگ بازی در بیارم حریم سلطانم ببینم که آخرش نه از این چیزی فهمیدم نه از اون

ولی دوباره ساعت ۵ تکرارشو دیدم

میگم این خرم چجوری دلش اومد عشقشو بکشه بهش سم بده

من که اگه جای اون بودم خودمو میکشتم نه طرفموووووو یعنی چجوری دلش اومد واقعاااااااااااا

دیگر هم اینکه آیییییییییییی دندونم دارم میمیرمممممم

از دندونپزشکی از اون آمپول گندشون از درد بعدش میترسمممممممم ولی به قول همسری بهتر از اینه که الان ۲۰ روزه درگیر این دردم

 

 

قالبم خوشگلههههههه؟؟؟؟؟؟

نصف شبه بی خوابی زده به سرم افتادم به جون وبلاگ

از ۱۰ خوافیدم ۳ و نیم پاشدم

این قالبو رنگی رنگی بودنو اون هیجان توشو دوست میدارممممممممم شدییییییییددددددددد

امروز به نظر خودم خیلی بدو بدو کردم

علاوه بر اینکه از جمعه بعدازظهر حالتهای سرماخوردگی اومده بود سراغمو بعد از کلی مقاومت آخر ۲ و نیم نصف شب پاشدم قرص خوردم

حس میکنم زیاد که میام تو نت یا شبا تا دیروقت میمونم و قشنگ میفهمم که خوابم میاد ولی مقاومت نمیکنمو نمیخوابم بعد از چند شب سردرد میگیرمو بعدشم مریض میشم

اونوقت به جاش تلافی میشه و چند روز نمیام

این دندون کناریم که همش فکر میکردم دردش مال گوشمه و یه هفته بروفن خوردم بعد رفتم پیش متخصص گوش گفت گوشت هیچیش نیست و احتمالا مال دندونته باز دوباره درد گرفته چیزای داغ یا یخ که میخورم اینجوری میشه

بدبختی از دندونپزشکیم میترسمو تا جائی که بشه نمیخوام برم

البته که میدونم فایده نداره و باید برم چون این معلومه عصبش داغونه و باید عصب کشی بشه

هم لیدا دخترعموم هم دخترعمه م دندونپزشکه ولی بازم من میترسم

با اینکه هر دفعه پیش فرزانه رفتم کلی لی لی به لا لام گذاشته و اینا

لیدا هم که هیچوقت پیشش نرفتم الانم که دیگه ماهای آخر بارداریشه و اصلا کار نمیکنه

از طرفیم همسری رفت قرار داد و با اون آژانس بستو فعلا من و آزی و دخترک قراره بریم ایشالله

میترسم این دندونه اونجا اذیت کنه و آبسه کنه و ایناااااااا اونوقت من بیچاره بشم

امروزم رفتم بو..ستان دلار بگیرم واسه اون آژانسه کارت خوان کار نمیکرد میگفتن یارانه ها رو ریختن واسه اونه قاطی کرده

فک کن چه روز و چه ساعتیم رفتم من

بعد بدود بدو رفتم بانک شماره م ۳۸۰ حالا نفر چندم بود ۲۸۸

یه آقاهه اونجا بود بهم شماره داد اونم ۳۰۰

خیلی به جا و خوب بود این شماره چون اگه دیرتر میشد صرافیم میبست

هیچی خلاصه پولو گرفتمو رفتم که دیدم از ۳۰۷۰ اومده رو ۳۰۵۰

به آقاهه میگم برم یه دور دیگه بزنم بیام شاید اومد پائین تر

خاله پری بی تربیتم که از ۵ شنبه بعدازظهر اومد و گل بود به سبزه هم آراسته شد

تازه امروز یه کم روبراه شدم با اون قرصای کلداستاپم که رسما رو هوا بودمو هی گیج میزدم

دیگر همین

دوستون دارم ، بای

راستی مالزی چیاش خوبه؟؟؟؟؟؟؟یعنی به صرفست و از اینجا ارزونتر در میاد

یه چیزیم یواشکی درگوشتون بگم که صبح داشتم پشیمون میشدم از رفتن ولی دوباره نظرم عوض شد

خوب اول از همه بگم که دلم شدیدا هم ضعف میرود و داریم با خودمان مبارزه میکنیم که هیچی ک و ف ت نکنیم

و از طرفی دیگر دردی نا محسوس در حوالیش در حال جولان دادن است که نشان از آمدن یا نزدیک شدن خاله پری میباشد

همین است که دوباره فعال شده ایم و خانه را همچون برگ گل نونوار نموده ایم

از وقتی تصمیم گرفتم بمونم انگار یه بار گنده از رو دوشم برداشته شده تا قبل از این هر وقت قیافه مامانمو بچه ها رو میدیدم عذاب وجدان میگرفتم شدیددددددد

ولی حالا از اون عذاب پنهان خلاص شدم فعلا تا چشم بر هم بذاریم دوباره ابستون میرسه و .....

ولی بهترین کار همونه که گفتم فروش اینجا و دو آپارتمان در کنار هم

آخه من چجوری میتونم مامانمو ول کنم منی که از تو شکمش باهاش بودم تا حالااااااااا

یعنی فک کنم اونجوری هم من دق کنم هم مامانم هم بچه هام

خوب مگه مرض دارم همه رو تو دردسر بندازم

و اماااااااااااااااااا

در راستای مالزی رفتنم تازه هوس کردم تعطیلات بهمنم برم دوبی

یعنی این سری رو تنها برمو بیامو به مشکل بر نخورم دیگه از این به بعد ایشالله همه جا با دخترک دو تائی میریم

مگه چمونه؟؟؟؟؟؟

فقط مشکل زبان دارم که اونم به طور جدی دنبالشم که حتما این ترم ثبت ناممون کنن

بعدازظهرم زنگ زدم کانون زبان اسممو که گفتم انگار جلو چشمش بود گفت بله بله و قرار شد دوباره چند روز دیگه بزنگم

یعنی زبانم که فول بشه دیگه هیچ ترسی ندارم

آخه من تجربه تایلندم دارم و خیلی وقتاش خودم تنهائی میرفتم خرید یا مثلا من زودتر میرفتم همسری و بچه ها بعدا

یعنی تا اونا بخوان آماده بشن من رفته بودم

الان فک کنم دخترک بیشتر از من زبان بلد باشه

مسئله هتل و تا اونجا رفتنه که اونم تور هماهنگ میکنه دیگه

فقط خدا کنه مشکل خاصی پیش نیاد و .....

راستی آزیم امروز مدارک گذرنامشو تحویل داد تا ببینیم کی به دستمون میرسه شاید اونم بیاد

پ ن : چون میخواستیم جابجا شیم خونه تکونی آخر شهریور و انجام ندادم

فردا اگه خاله پری نیومده باشه و همچنان شارژ باشم میخوام برم تو کار پرده شوری و رو مبلی شوری

سلام

مختصر مفید بگم که از پریروز هی زنگ میزنم به این آژانسه و قرار و اوکی میکنم که همسری دیروز بعدازظهر بره قرار داد و ببنده که یهو همسری یادش میاد که این آژانسه جزو بند ب هستو ممکنه موقع برگشت به فرودگاه منو قال بذاره و از این چرت و پرتا

دیگه کفرم در اومده بود که از دیروز تا حالا مرده بودی بگی و همش میخوای سنگ بندازی جلوی پام

خودت که خبر مرگت نمیای حالا خودمم جرات و جسارت کردم میخوام با یه بچه تنها برم هی ته دلمو خالی میکنی و میخوای از رفتن منصرفم کنی

ولی واسه پوز زنی همسرم که شده من هر جور شده میرم که بدونه میتونم برم

علاوه بر اینکه دو تا از دوستامم مالزی هستن و دقایقی پیش تو ف ی س ب و ک واسشون پی ام دادم و خدائیش به ثانیه نکشید جفتشون جواب دادن و گفتن ما همه جوره هستیم

البته یکیشون یه شهر دیگستو کوالا نیست ولی این یکی دوستم کوالاست که گفت اگه کاری چیزی نداشته باشم و تور به قول همسر موقع برگشت قالت گذاشت خودم میام میبرمت و نمیذارم لنگ بمونی

شماره هاشونم دادن دوستای گلم که رسیدم اونجا بزنگمو خبر بدم

والله به خدا آخه اینم شد مرد

همش تو دل آدمو خالی میکنه و همش موج منفیه

این دوستان راجب مترو و اینا بهم گفتن که بهتره با اونا برمو بیامو ارزون میفته و این حرفا

که حالا باید برم اونجا ببینم چی میشه چون من کلا ۴ روز بیشتر اونجا نیستم که یه روزش خود تور گشت داره

میمونه ۲ روز دیگه که فکر کنم اونم به خرید بگذره برجهای دو قلو رو هم دوست دارم ببینم و باغ گلها و پارک پرندگان که نمیدونم چجوری به راننده ها حالی کنم میخوام برم اونجا

آدم زبون نفهم که میگن همینه

هیچی دیگه دیروز همسر قرار بود بره با آژانس قرارداد و ببنده که به خاطر بند فلان بودن اون آژانس نرفت

یعنی انقد داد زدم که گلوم گرفت

حالا قرار شده شنبه بره اگه دلار بالا بره میکشمش

چون پولو دلاری از ما میگیرن

اینم از برنامه ما راستی آزیم امروز میره مدارک گذرنامشو میده تا ببینیم تا دو هفته دیگه پاسش میاد یا نه

همین دیگه

راستی خونه هم قرار شد ۶ ماه دیگه همینجا بمونیم چون مامانم خیلی بی تابی میکنه و میترسم مریض شه علاوه بر اینکه خودمم هر چی فکرشو میکنم میبینم نمیتونم ازش جدا شم

دیگه هم اینکه تو آذر و دی امتحانات بچه هاست

بعد محرم صفره

بعد بنائی خشک نمیشه

از همه مهمتر با سرویس دخترک صحبت کردم میگن وسط ساله و اون مسیر پر شده و خودتون باید ببرید و بیارید یا آژانس بگیرید که اصلا نمیتونم فکرشو بکنم خودم ببرمو بیارم

تو برف و بارون و ترافیک و .......

حالا تا تابستون خدا بزرگه شاید همینجا رو مامانم فروخت ما هم فروختیم خواهری هم فروخت و یه آپرتمان در جوار هم گرفتیم

چون مطمئنم مامانم با رفتن ما از دست میره خدای نکرده

چند روز پیش انقد گریه کرد که دلم واسش کباب شد اون اگه بچه ها رو نبینه مریض میشه من میدونم

سلام سلام خوب و خوش و سلامت هستید؟؟؟؟؟

راست راستش از دیروز خواهری و البته از چند وقت قبل تر اینجانب به دنبال جائی جهت سفر نمودن بودم

بعد از اونجائی که خواهری دیروز سفت و سخت گرفته بود و از روزنامه هی زنگ میزد به این آژانس و اون آژانس منم دیگه تصمیم جدی شد که یه طرفی برم

اول میخواستم برم دوبی ولی باز دوباره تصمیمم عوض شد و دلم خواست که برم مالزی

این شد که دوباره دیروز بعدازظهر پس از کلی سرویس نمودن اون خانوم آژانسی محترم زنگیدم که دیگه ساعت کاریش تموم شده بود و رفته بود

امروز زنگیدمو اطلاعات گرفتم و همزمان به همسر جان هم گزارش میدادم

میدانید یا اگر هم نمیدانید الان بدانید که این همسری ما بسیااااااااااااااار بسیاااااااااااااار بد سفر و بد مهماااااااااااااااااانی و بد پااااااااااااارک و کلا همه جاهای تفریحی هستش

یعنی از در خونه میخوای بری بیرون باید هزار و یک صلوات نذر کنی و اصلانم جیکت در نیاد که مبادا ایشون به یه چیز پیله کنه و کلا همه چی رو کوفتت کنه

حالا قیافه ش بماند که انگار ۱۰۰ فس زدنش انقد که تو قیافست و فک میکنی ننه ش مرده

خلاااااااااااصه دردسرتون ندم که به همسری که میگفتم طبق معمول بهانه پشت بهانه و آخریش اینکه اعتبار پاس آزی تموم شده و اون نمیتونه واسه هفته دیگه بیاد

چون قرار بود ۵ شنبه همفته دیگه بریم البته تورش ۷ شب و ۸ روزست ولی به خاطر مدرسه دخترک خودم ترجیح دادم که ۳ شب بیشتر نمونم

که البته بعدا نظرم تغییر کرد و ترجیح دادم یه جوری برم که به تاسوعا عاشورا بخوره و دخترک کمتر از مدرسه ش بمونه

یه گوسفند واسش نذر داریم که اونم نذرمون این بوده تو دهه محرم جلوش بکشیم پس اونم مشکلی نیست

و در آخر پس از غرهای فراوان از پشت تلفن گفتم خودم و دخترک میرویم تور هم هست و مشکلی نداریم چرا که اینجانب نمونه کامل شیر زنیم البته ازواح عمه جانم

بیچاره عمه جانم !!!!!!!!!

وقتیم اومد خونه دوباره غر که تو خودتو میتونی جمع کنی که ؟؟؟؟؟؟

ووووووووووووووووو دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم و بگم

یعنی همش موج منفی

حالا خدا رو شکر میکنم که نمیخواد باهامون بیاد وگرنه از اول تا زمانی که برسیم مقصد کوفتمون میکرد

یعنی مدلش اینجوریه هاااااااا

قبل از سفر و در طول سفر پدرتو در میاره بعد که میرسیم دیگه همون آدم همیشگی میشه همون آدمی که تا وقتی تو خونست خوبه و هیچ مشکلی نداره

هزار بارم بهش گفتم این اخلاقتو درست کن ولی نمیشه که نمیشه

البته خیلی بهتر شده ولی خوب خوب نه

حالا تا فردا که بخوایم بریم آژانس قرارداد ببندیم باید آسته برم آسته بیام که گربه شاخم نزنه

امشبم که میدونست من حتما خفه ام هر کاری دلش خواست کرد از تو قیافه بودن و گیر دادن به این و اونووووووو

.............................................

تازه با فامیلای منم همیشه مشکل داره مثلا اون شب که زن دائیم پائین بود گفت میشه من نیام؟؟؟؟؟؟

میگم چرا؟؟؟؟؟

میگه خوب اینجوری راحت ترم

دیدم حوصله بحث ندارم گفتم نیا

یا دائی مامانم یه بار اومده بود همینطور

بعد بالاخره زندائیم میدونست اونم بالاست ۵ شنبه شبم بود و واسه لاتاری هول هولکی یه ربع به ۹ شب رفتیم عکاسی بعد برگشتنه میگم حداقل بیا یه سلام علیکی بکن

میگه بگو من سرماخوردم

گفتم یعنی آدم سرما خورده نمیتونه بیاد یه سام کنه و بره

با حالت عصبی بهم میگه در هال مامانتو ببند برم بالا

منم بستمو دنبالش رفتم بالا میگم چرا نیومدی سلام کنی؟؟؟؟؟؟؟میگه ماسک نداشتم

گفتم خوب ماسک بزن بیا

با کلی غر اومده بهش میگم خوبه من فک و فامیلی اینجا ندارم وگرنه از دستت دق مرگ میشدم والله به خدا

اصلا انگار از فامیلام میترسههههههه

یا خجالت میکشه چمیدونم والله

از اولشم همینطوری بود از همه قایم میشد و منم هر جا میخواستم برم یه قشقزقی میکرد

امروزم به تاسوعا عاشورا گیر داد گفتم اون موقع بهترین زمانه چون ۲ روز تعطیلیه و به نفع دخترک میگه مثل اینکه متوجه نمیشی چه ایامیه؟؟؟؟؟؟

گفتم من تهرانم که باشم نه اهل جلسه ام نه دسته میگیرم میشینم تو خونه و هی غصه میخورم از این همه غم در و دیوار شهر اونجام که نمیخوام بزنم برقصم .....دیگه هیچی نگفت

ولی حالا جونمو میگیره تا بره قرارداد و ببنده

همین دیگههههههههه

راستی دیروزم رفتم پاساژای دم کلاس زبان دخترک چون شنبه تعطیل بود جبرانی دیروز گذاشته بودن

پوتین بچگونه چقد گرون شده یعنی مخم سوت کشیددددددددددددد

آهان راستی اینم یادم اومد بگم

گفتم دختردائی مامانم واسه ۳۰ آبان دعوت کرده ......

هممونم گفت ولی من الکی به همسر گفتم فقط من و دخترک میریم که خیالش راحت باشه نمیاد و نخواد تا اون روز هی بهانه بگیره و اذیت کنه

یعنی دقیقا وقتی متوجه بشه که لنگشی و بهش احتیاج داری هی اذیتت میکنه و فر میزنه و نهایت استفاده رو میکنه از اینکه من نمیتونم جوابشو بدموووووووو

مواقع دیگه چون میدونه جواب میدم خیلی خوبه و رعایت میکنه

خیلی وقته که یاد گرفتم مهمونی میخوام برم مهمون میخواد بیاد مسافرت یا هر چیزی رو دقیقه نود بهش بگم

قضیه ولیمه رو هم میخوام یا ۲۹ یا همون ۳۰ آبان بهش بگم

به خدا دوست ندارم اینجوری باشه ولی خوب چکار کنم تقصیر خودشه از بس تو این سالها هر وقت هر برنامه ای بوده خونمو کرده تو شیشه که ترجیح میدم اصلا زودتر از موعد بهش نگم

دوستون دارم ،بای

من  و بابام و خاله و مو مامانمو.........

از روز عید غدیر بگم که چون مادرشوهرم سیده صبح تا بعدازظهر خونه بودیم بعد از اون راهی خونه مادرشوهر شدیم بعد از تموم شدن سنما گلخانه

پسردائی همسری با خانوم و پسرشم بودن برادرشوهر کوچیکه و جاری بزرگه و پسراشم بودن البته که اونا اکثرا اونجا هستن و اگه مهمون نباشه پسراش دائما بالا هستن

یه مدت نشستیمو پاشدیم اومدیم البته خدائیش مادرشوهر خیلی بهم اصرار کرد شام بمونیم ولی من به خاطر دخترک و صد البته به خاطر یه خروار ظرفی که باید میشستم قبول نکردم

جاری کوچیکه ام نبود که وقتی از جاری بزرگه سوال کردم گفت یه هفته ای مادرش اینا اینجا بودن بعد با اونا از دوشنبه پیش رفته مشهد (شهرشونه )و چند روز دیگه بر میگرده

فهمیدم که جاری کوچیکه ام رسما بر فنا رفت و دیگه تو این تهران خراب شده بند نمیشه و همش در کنار خانوادشه چون اصولا سالی چند بار که میریم خونه مادرشوهر فقط یکی دوبارش هست بقیه ش یا مشهد یا خواهرش اینجاست ی ا خانواده ش......خلاصه

--------------------------------

و اماااااااااااااااااااا بقیه ماجرای بابام

تا اونجا گفتم که زن بابام کلا با فامیل پدری قطع رابطه کرده و انقد الکی از اونا پیش بچه هاش بد گفته که اونا هم حس خوبی ندارن

در حالیکه دو تا عموهام و عمه م همیشه بهشون کمک میکردن و دیشب که دختردائی مامانم زنگ زده بود بهم

این دختردائی مامانم جاریشم بوده یعنی زن عمو وسطیمه

خلاصه میگفت زن پدرت فقط ماها رو واسه استفاده میخواد انقد وانت وانت براش برنج و مرغ و گوشت و روغن میفرستادیم که خدا میدونه ولی فقط استفاده میکنه و نم پس نمیده

یا همین اواخر من در جریانم که دختر عمه م که تو اداره برق کار میکنه سفارش داداش وسطیمو کرده بود تو شهرشون که بهش کار بدن

ولی دریغ از یه تشکر حتی تهرانم که اومدن یه سر به این عمه بدبخت نزدن

خلاصه اینکه الان طوری شده که باباهه رو دو تا پسرا گرفتن تو مشتشون و به قول دختردائی مامانم دو تا پسرا عین سگ بالا سرشن و نمیذارن نفس بکشه اصلا دختردائی میگفت خودم یه بار شاهد بودم که بلند کردن زدنش زمین

پس بیخود نیست که شب و نصف شب میاد تو حیاط خونه داد میزنه که آی همسایه ها به دادم برسید که اینا منو کشتن

یعنی دقیقا دارن زجر کشش میکنن

دیگه کلا من پرونده اونا رو بستم و دیگه به هیچ عنوان نه میخوام ببینمشون نه کاری باهاشون داشته باشم

دختردائی مامانم میگفت ۱۰ ساله که کلا گذاشتمشون کنار و خیلی راحتم

دقیقا حسی که من از چند روز پیش تا حالا دارم ایشالله که همیشه خوش باشن

-----------------------------------

اون شب بعد از خونه مادرشوهر اومدیم یه رستوران دیگه و از غذاهاش بسی خوشمان آمد

دختردائی مامانم واسه ۳۰ آبان دعوتمون کرد ولیمه خواهرش (حاجی خورونو ولیمه میگن دیگه ؟؟؟)یعنی فک کن چقد خرجشون بشه این همه آدم

این دختردائی مامانم که رفته مکه زن حمید زرین کوب خدا بیامرزه اون سال که فوت کرده بود من بچه بودم ولی یادمه که میرفتیمو میومدیم و هنوزم که هنوزه حیاط بزرگ و پژوی قدیمی سبز رنگشون هنوز تو ذهنمه

مامانم میگه هنوز دارنش

دیگر هم اینکه یکی از دوستان که زندگی منو خونده بود برام خصوصی نوشته بود که فکر میکردم دختر نازپرورده ای هستم

خوب راستشو بخواین همینطوره من بعد از ۵ سالگی که اومدیم خونه پدربزرگ همه محبتهای دائی و زن دائی و پدربزرگ رو داشتم و بیشتر از همه خاله م که واقعا از ۱۲ ماه سال ۳ ماهش رو اونجا بودم و در نهایت راحتی و خوشی

حتی با کلفتی که خاله م داشت دوست بودم و با هم بازی میکردیم چون اونم سنی نداشت و حتی بیشتر وقتا منم کمکش میکردم

صبحها تا ۱۰ میخوابیدیم بعد از اون پا میشدم میز صبحانه آماده بود از همه چی کره خامه نیمرو و ......

چون خاله م اینا فوق العاده پولدار بودن

یه مدت که امیر آباد بودن بعد از اون رفتن تو خونه ای که شهرک غرب ساخته بودن ساکن شدن

یه خونه ای که ۷۰۰ متر زمینش بود خونه ۴ خوابه که ۱ خوابش مال من بود

تمام وسایل و تخت و ........عروسکی و به رنگ صورتی هر وقت میرفتیم اونجا در سال تحصیلی به غیر از اون ۳ ماه تابستون من تو اتاق خودم و با انوتع و اقسام عروسکهام و خلاصه کلی امکانات

چون معمولا ۵ شنبه جمعه ها اونجا بودیم و کلید اون اتاق فقط دست خودم بود

بعد تو تابستون مامانم و خواهری و پدربزرگم ۵ شنبه جمعه ها میومدنو میرفتن

بماند که خواهری وقت رفتن چقد بی قراری میکرد و اشک میریخت و خاله م میگفت نباید بفهمه که تو اتاق داری وقتائی که خواهری میومد در اتاقو قفل میکردمو توش نمیرفتم

البته همه اینا تا سن ۱۵ سالگی بود و بعدش که دیگه ازدواج کردم و همون سالی که من ازدواج کردم یعنی سال ۶۸

در فروردین ماهش که ماه رمضون بود و ما خونه همسری اینا مستاجر بودیم (اون زمان من و همسر با هم دوست بودیم )یعنی از ۱۳ سالگی من با همسر دوست بودم و وقتائی که خونه خاله م میموندم اون واقعا بی قراری میکرد حتی چند باری با جیپ باباش میومد تو محدوده شهرک میچرخید و یه وقتائی از دیوار کوتاه اونجا میپرید و با هم نصف شبا میرفتیم تو مهدکودک خاله م که طبقه همکف بود

خاله م اینا دو تا مهد داشتن یکی تو شادمان که خیلی قدیمی بود یکیم که از وقتی اومده بودن این خونه چون خیلی بزرگ بود پائینشو اتاق اتاق کرده بودنو یادش بخیر اون اتاق سمت حیاط دفتر خاله م بود

چون مدیر بود و اصلا امتیاز مهد رو اون داشت

سالهای ۳۰ و اینا هم که اصلا من به دنیا نیومده بودم مدیر مدرسه بوده و مامانمم تو مدرسه خاله م درس میخونده چون تفاوت سنیشون ۱۳ ساله

خلاااااااااااااااااااااااااصه که خیلی روزهای خوشی تو ویلای خاله داشتم

بعد از صبحونه میرفتم میشستم پای کارتن صغری هم پارکتای خاله م رو میکشید بعدم گردگیری

بعد میومد مینشست با هم تی وی نگاه میکردیم

خیلی وقتاشم ازش میگرفتمو با هم انجام میدادیم ولی یواشکی خاله م چون اگر میدید ناراحت میشد یه بار دید دارم ظرف میشورم دعوام کرد فرستادم تو اتاق

بعد از اینکه تو اون خونه دنگال تی وی میدیدم یا میرفتم پائین پیش خاله م یا نمیرفتمو میرفتم تو آشپزخونه همه کاکائوهاشونو خالی میکردم

چون خیلی دوبی میرفتن همیشه خونه شون پر از کاکائو بود نزدیک ظهر که میشد خاله م میومد بالا غذا درست میکرد

یعنی دقیقا عکس اون چیزی که مامانم بود

انقد با ظرافت غذا میپخت که خدا میدونه منم که تشنه غذاهای خونگی اون ۳ ماه پادشاهیم بود همیشه دوست داشتم زودتر تابستون برسه که از اون جهنم فرار کنم هر چند که دلم واسه پسردائیام و خواهرم تنگ میشد ولی اونجا رو بیشتر دوست داشتم

اونا هم که معمولا آخر هفته ها میومدنو دیگه مشکلی نبود

خاله م استامبولی پلو درست میکرد کولاک .......کنارش وایمیسادم و گوشتائی که با حوصله قلقلی میکرد و نگاه میکردم

بیشتر همین غذاش یادمه با کشک بادمجون و کوکو سیب زمینیهائی که اونم با حوصله درست میکرد و بعدازظهرا با خاله و دخترخاله میرفتیم فرحزاد کنار جوی روان میخوردیم

همیشه شوهر خاله م از اون یکی مهد که میومد یه خروار هندونه گرفته بود و از صندوق عقبش خالی میکرد چون من عشق هندونه بودم میگفت اینا رو فقط واسه تو گرفتم

بعداظهرائی که فرخزاد نمیرفتیم با خاله و دخترخاله میرفتیم تو بالکن بزرگ خونشون که رو به پارک بود کاهو سکنجبین و تخمه و از اینجور چیزا میخوردیم

علاوه بر همه اینا مهمونی های بزرگ هم زیاد میدادن یعنی حالتی که بره و از اینجور چیزا هم بود بیشترم تو حیاطشون برگزار میشد

از همونجا بود که من عاشق گوشت شدم

تو هفته شاید چند بار یا میرفتیم خونه دوستای دخترخاله م دوره بود یا مرجان و شعله که از دوستای ثابت دخترخاله م بودن میومدن منم که نخود مجلس

دختر خاله مم با باباش مشکل داشت همیشه نمیدونم چرا

ولی فکر میکنم چون شوهر خاله م آدم جالبی نبود با زنهای مهد خیلی ارتباط داشت و .......

حالا بازم خدا میدونه ولی اون سالی که خونواده همسر که از رابطه من و پسرشون آگاه شدنو گفتن باید برید هنوز خونه قیطریه آماده نبود

خاله م گفت برید تو خونه امیر آباد که خالی بود

خودشونم که شهرک غرب بودن دیگه

بعد ما رفتیم طبقه همکف مامانمم که صبح تا شب سر کار بود و من و خواهری تو اون خونه

که البته بیشترش تنها بودم غیر از وقتائی که همسر میومد پیشم چون من صبحی بودم و خواهری بعدازظهری

بعد خودم با چشم خودم دیدم که شوهر خاله در حیاطو باز میکرد یه نگاه تو حیاط مینداخت میدید هیچکس نیست ی ه زنو میاورد تو خونه

که یه بار داشتم شاخ در میاوردم چون یکی از اون زنها جاری دخترخاله بزرگه م که آمریکا زندگی میکرد بود

دخترخاله و پسرخاله م از سال ۵۶ و ۵۷ رفتن اونجا و همونجا ازدواج کردنو بچه دار شدن

بعد من دهنم باز مونده بودااااااااا

الانم خاله م اونجا تو آمریکا تنها زندگی میکنه و شوهر خالهه اینجا معلوم نیست چه غلطی داره میکنه چند سال یه بارم عیدا میره اونجا و بر میگرده

خلاصش که واقعا اون ۳ ماه تو ناز و نعمت بودم تا روزای آخر شهریور که با کلی دلتنگی در اتاقمو قفل میکردمو کلید و میدادم به خاله م و یه ۵ شنبه جمعه ای که دوباره مامانم اینا اومده بودن اونجا باهاشون بر میگشتم

ولی تو خونه همسری اینا وضع بهتر بود چون هم بزرگ تر شده بودم هم اینکه از خاله م غذا پختنو یاد گرفته بودم هم تر و تمیز کردنو از اونا آموزش دیده بودم

علاوه بر اینکه خاله م قلاب بافی هم میکرد و برای خودشون لیف میبافت منم میشستم کنار دستشو ازش یاد میگرفتم یا بافتنیم همینطور مثلا کلاه می بافت میفرستاد واسه نوه هاش آمریکا

عکسای قاب گرفته نوه هاش و دختر پسر و داماد و عروسشم (عکسای غروسیشون تو هال بود )یادمه خیلی وقتا وایمیساد جلوی عکسا باهاشون حرف میزد و گریه میکرد

دخترخاله کوچیکه هم بود ولی بیشتر وفتا یا دوبی بود یا ترکیه واسه گرفتن ویزا که بهش نمیدادن چون میترسیدن بره بمونه به خاطر خواهر برادرش ولی بعد که ازدواج کرد و شوهر و بچه شو گرو گذاشت اینجا بهش ویزا دادن همون سال ۶۸ تابستونش برای همیشه پرید و رفت و بعد از چند ماهم شوهر و بچه ش که فقط ۸ ماه داشت رفتن

باز دخترخاله بزرگه و پسرخاله م چند باری اومدن ولی اون اصلا

خاله مم که دیگه همه بچه هاش اونجا بودن رفت ساکن شد الان یه خونه داره اونجا که میگه رو به جنگله و زیرزمینش خالیه میگه مامانتو راضی کن بیاد منم که جا دارم ولی خوب بدبختی مامانم راضی نمیشه

خاله مم اونجا مسجد میره چون همیشه نمازش اول وقته درسته حجاب نداره ولی نماز میخونه روزه میگیره سسفره حضرت رقیه همونجا پهن میکنه

به مامانم میگه اینجا هم جلسه هست ولی مامانم قبول نمیکنه بره ما رو هم از این بدبختی نجات بده چون خاله م فقط برای مامانم میتونه دعوتنامه بفرسته که خواهرشه

خلاصه که وقتی برمیگشتم خونه دیگه خودم با جاروئی که خاله م از دوبی برامون آورده بود تقریبا هفته ای چند بار خونه رو جارو میکردم

دیگه از اون اتاقای تو در توی نظام آبادم راحت شده بودیم و اومده بودیم نارمک که اون وقتا آرزوم بود

بعد غذا میپختم چون دیگه ۱۳-۱۴ ساله شده بودم

وقتای بیکاری قلاب بافی میکردم یه بار رفتم خرازی یه کتاب قلاب بافی گرفتم رومیزی بافتم یه بار دیگه ش کوبلن بافتم که بعد از اون دیگه بیشترین سرگرمیم کوبلن بافی بود که هنوزم دارمشون

شاید از کوبلنام عکس بگیرم بذارم

که البته دلم گرفته چون باید ردشون کنم میخوایم بریم اون خونه نه کوبلن میخوام ببرم نه پشتی از بس که قدیمی شده

خاصه سرگرمیونم که اون بود درسه هم زیاد دوست نداشتم برم چون راهش زیاد بود مدرسه م تو سمنگان بود اون وقتا هم که سرویس نبود

بیشتر وقتا مدرسه رو میپیچوندم ولی همیشه هم معدلم بالای ۱۸ بود

تا اینکه اواخر ۶۸ من و همسری عقد کردیم

فک کنم مهر یا آبان ۶۸ هم توسط پدرشوهری از اون خونه رانده شدیم چون یکی از دوستای پدرشوهر من و همسری رو تو پارک دیده بود و اومده بود گزارش داده بود و بعد از برگشت ما اگه بدونید چه قشقرقی بر پا شده بود

همون شب من رفتم خونه خاله م تو شهرک و مدرسه بی مدرسه تا یک هفته بعد که مامانم اینا اسباب کشی کردن رفتیم خونه امیر آباد منم مدرسه همونجا تو خیابون ششم ثبت نام شدمو روز از نو روزی از نو

----------------------------

بله این بود ماجرای ما

البته ماجرای ازدواجمو تو اون وبلاگم نوشته بودم ولی این قسمت زندگیمو یعنی قبل از ۱۵ سالگی رو نه

راستی دیروز پسردائی بزرگه تو ف ی س ب و ک یه پست گذاشت منم واسش زدم که اون فرمو دوباره بفرست

چون اصلا یکی از کارهاش همین شده که مشاوره میده جهت مهاجرت به کانادا و دفتر دستک داره

کلا این پسردائی منم همه کارست

زبانش چون فوله و از طرفی اون سال که کنکور داشت یادم نمیره کچل کرده بود که درس بخونه بعد زحماتش نتیجه داد و تو شریف مهندسی مکانیک قبول شد

مهندسیشو ۴ ساله گرفت بعد با دائیم میرفتن مجتمع فنی تهران که البته دائیم مدیرش بود خدا بیامرز

بعد من چون کامپیوتر میخوندم (فکر کن با دو بچه )درسم میخوندم که دیپلممو بگیرم سالهای ۷۶-۷۷

اینطورا چون زایمان میکردم درسمم ول میکردم یه خورده که بچه جون میگرفت میرفتم سمت درس هنوزم که هنوزه به درس خیلی علاقه دارم

تا اینکه هر جور بود فوق دیپلم کامپیوترمو گرفتم بعد یه بار داشتم کتاب اتو کد و نگاه میکردم دیدم اااااااااااااااا اسم نویسنده اسم پسردائیمو روش نوشته

حالا مکانیک چه ربطی به کاپیوتر داشت نمیدونم

اکسلمونم اون نوشته بود

بعدم که به خاطر مخ بودنش امارات خواستنشو بعدم کانادا

همین دیگه

این دو پست مردم از بس نوشتم

 

این بود زندگی من تا امروز

ماجراهای من و بابام.....

از اول اوالش بخوام بگم بابام شدیدا عصبی و دست بزن داشت که البته بعدا فهمیدم مامانم از نظر جنسی مشکل داشته که خودش میگه چون بابات همیشه وحشیانه باهام رفتار میکرده به عبارتی آماده ش نمیکرده

تا اینکه از هم جدا میشن تو سن ۵ سالگی من

بماند که انقد دعوا بود تو اون خونه که بابام هر وقت میخواست بیاد معمولا نصف شبا میومد خودمو به خواب میزدم و هر رو اندازی که داشتم میکشیدم رو سرم چون اگه بیدار بودم یه فس کتک میخوردم

یعنی در این حد

بعد با مامانم یه سری دعوا میکرد کتکش میزد و میخوابید

انقد ازش میترسیدم که یه بار باهاش تو خونه تنها شدم خودمو خیس کردم تازه مامانم فقط رفته بود مغازه و زود بیاد

اینا همه مال  ۴ سالگی و ۵ سالگیم بود که یادمه

الغرض مامانم که جدا شد و رفتیم خونه پدربزرگم انگار دنیا رو بهم دادن اصلا خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم چون طبقه اول پدربزرگ و مادربزرگم و طبقه دوم دائی و زندائی و دو تا پسراش بودن

خونه هم که از این قدیمیا دو تا اتاق تو در تو و آشپزخونه و دستشوئی ته راهرو تو خونه

خلاصه دیگه دوران سرخوشیم شروع شد انقده خوب بود و خوش میگذشت که خدا میدونه

هر روز با پسردائیها فوتبال بازی میکردیمو من نقش دروازه بانو داشتم بزرگه استقلالی و کوچیکه که همسن خودمه پرسپولیسی منم به تبعیت از اون پرسپولیسی شدم

مهمون خونه زندائیم اینا میومد و میرفت و منم اکثرا میرفتم بالا بیشترم خواهراش بودن چون ۴ تا خواهر داره

و بعد از اینکه رفتم مدرسه همه ۳ ماه تابستونو میرفتم خونه خاله م که مهدکودک داشت تو خیابون بهبودی

چون من خیلی آروم بودم منو میبردن و خواهری رو همیشه میپیچوندن یادمه دنبال ماشین دخترخاله م میدوید و گریه میکرد و من از پشت شیشه عقب براش غصه میخوردم

گذشت تا اینکه سال ۶۰ پدرم ازدواج کرد یعنی من که بچه بودم حالیم نبود بعدها که بزرگتر شدم خبردار شدم

سال ۶۰ من ۷ ساله بودم

بعد از جدائیشونم چند باری اومد بهمون سر زد مادربزرگم سال ۵۹ فوت کرد اومد مجلس ختم و من همیشه ازش میترسیدم انقد که بلا سرمون آورده بود

تا اینکه بعد از ازدواجش دیگه کلا محو شد اصلا نمیومد سر بزنه

سال ۶۱ اولین بچه ش از اون زن به دنیا اومد ۶۳ دومی و ۶۵ هم سومی

پدری که همیشه به مامانم سرکوفت میزد چرا دو تا بچه هات دخترن حالا ۳ تا بچه از اون زن پسر شده بود

باباهه رفته بود یه شهر دیگه و اصلا تهران نبود

تو این مدت یعنی بعد از سال ۶۰ یه بار با دائی کوچیکه م که الان سوئد زندگی میکنه رفتیم ملایر که نمیدونم چی بشه فکر کنم میخواستن منو بذارن پیش اونا

چون بابام نه میومد نه یه قرون خرجی میداد و همه خرج زندگیمون با مادرم بود که تو کتابخونه کار میکرد هیچوقتم نمیدیدیمش چون یا اضافه کار بود یا اینم که تو کوچه با زنهای همسایه مشغول حرف زدن

فکر کنم مادرمم از زندگی دلسرد شده بود و ما رو به امان خدا رها کرده بود چون خدائیش هیچوقت نبود نه غذائی میپخت نه به زندگی میرسید نه لباس میشست فقط یه کلفت داشتیم که هر هفته میومد تو حیاط لباسا رو میریخت تو یه لگن گنده و میشست

عید به عید یا گاهی اوقات خاله م میومد و خونه رو برق مینداخت

چون پدربزرگمم تو اون خونه بود

غذامونم همیشه با پول پدربزرگم یا چلوکباب بود یا ساندویچ انصافا خیلی بهمون میرسید اون سالها ۶ هزار تومن حقوقش بود که خیلی زیاد بود همشم میداد به من و پسردائیم که بریم خرید کنیم جامون همیشه تو قنادی یا میوه فروشی مشت علی یا چلو کبابی یا...........بود

سر کوچه مدرسمونم ساندویچی بود که هر روز هم واسه خودم هم واسه خواهری ساندویچ کتلت میگرفتم اونم نصفه بیشترم روزائی که بعدازظهری بودم

بعد ساعت ۵ میاوردم میدادم به خواهری کلی کیف میکرد

چون کوچیک بود نمیتونست خودش خرید کنه

خلاصه همینجوری روزگار میگذشت تا اینکه رفتیم شهر باباموزن بابام تا فهمید من میخوام اونجا بمونم یهو جلوی من به مامانم گفت

آره بذار بمونه من واسه دو تا پسرام بهش احتیاج دارم چون هنوز کوچیکه دنیا نیومده بود

همون موقع با وجود سن کمم متوجه شدم منظورش اینه که منو کلفت کنه و تو خودم شکستم همش تو دلم آرزو میکردم با مامانم بر گردمو با پسردائیهام همونجوری بی خیال بازی کنم

تابستونا برم خونه خاله م و .......

خوشبختانه دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد که برگشتم

چند سال بعد دوباره رفتیم که قشنگ یادمه و تو ذهنم مونده که زن بابام و خواهرش مامانمو همون جلوی در کتک میزدنو فحاشی میکردنو از خونه انداختن بیرون من و خواهریم بیرون در وایساده بودیمو از ترس به خودمون میلرزیدیم

تا اینکه در بسته شد و ما آواره خیابونا شدیم اول رفتیم خونه دوست مامانم و بعد از اونم یکی از عموهام که اونجا زندگی میکرد اومد ما رو برداشت برد خونه ش

۱ هفته اونجا بودیم حسابی بهمون میرسیدن هنوز که هنوزه کلی از حیاطشون خاطره دارم

یه حیاط بزرگ سرسبز که با آجر راه درست کرده بودن بین باغچه ها کف حیاطشون و همینطور کوچه بن بستشون پر از سنگریزه بود که کفشتی پاشنه بلند مامانمو میپوشیدمو میرفتم رو اون سنگریزه ها راه میرفتمو قرچ قرچ صداشونو میشنیدمو لذت میبردم

حالاشم هر وقت بارون میاد و میرم پیاده روی جاهائی که سنگریزه داره و روشون راه میرم یاد خونه عموم و کفشای پاشنه ۱۰ سانت مامانم میوفتم

هر روز با عموم و بچه هاش و زن عموم میرفتیم پارک البته دروغ چرا عمومو زیاد یادم نمیاد ولی زن عموم و بچه هاش که الان سه تا دختراش سوئیس هستنو یادمه

البته ۷ تا بچه داره این زن عموم

و تو اون مدت فقط یکبار بابام اومد پیشمون یه بعدازظهر که من و خواهری رو برد ساندویچ فروشی

دیگه اومدیم تهران و منم که نمیدونم چجوری بود با هر کی دوست میشدم یا نمیشدم میخواست باهام ازدواج کنه

تا اینکه دیگه نذاشتنو در سن ۱۵ سالگی ازدواج کردم با جناب همسر که پسر صاحبخونمون بود

البته از طرف کانون پرورش داشتن تو قیطریه واسه مامانم و همکاراش خونه میساختن واسه همین همون خونه ای که توش بودیمو فروختیمو در سن ۱۳ سالگی من از پسردائیهام جدا شدم

بعدم که اومدیم خونه همسر اینا و بعدشم دوستی و بعدم ازدواج که خودش مفصله مخالفت پدر مادرشو .........

خلاصه دیگه بعد از ازدواج که بابا و زن بابا دیدن من خدا رو شکر خوشبخت شدمو بچه دار شدمو ........

سر و کله شون پیدا شد زن باباهه چند وقت یه بار زنگ میزد که گوشت نداریم مرغ نداریم

منم بی خیال

به پیسی خورده بودن شدید ...بالاخره کارای خدا حساب کتاب داره دیگه

کسی که یه روز ما رو از خونه ش بیرون کرد و یه بار دیگه شم میخواست که من کلفتش باشم

حالا ورق برگشته بود خدا رو شکر همسری داشتم و دارم که همه جوره حمایتم میکنه

همه چیز در اختیار خودم خدا رو شکر تو پول غلت میزدم و .....

خلاصه تو همون سالها یه بار پسراشو با بابام فرستاد که حسابی پر و پیمون برشون گردوندم شهرشون از پیرهن بگیر تا بقیه چیزا

که چند روز بعد با همون پیرهنائی که من داده بودم رفته بودن آتلیه و عکس انداخته بودنو سری بعد که اومدن تهران بهمون دادن

دیگه چند وقت یه بار تلفنی اونم یواشکی خواهری و مامانم باهاشون در ارتباط بودم البته چند خط در میون به خواهری میگفتم ولی به مامانم نه چون خیلی ناراحت میشد

از سال ۶۸ که من ازدواج کردم تا ۶۹ که اولین دخترم دنیا اومد و من فقط ۱۶ سال داشتم رفتیم خونه قیطریه پیش مامانم نمیذاشت جم بخوریم میگفت برید من از تنهائی میترسمو دق میکنم

یه بارم بابامو پسراش اونجا اومدن که خیلی بهشون احترام گذاشتیم ولی تا خواهری صحبت خرجی رو کرد دمشونو گذاشتن رو کولشونو الفرار

دیگه هم پیداشون نشد

۴ سال قیطریه بودیم بعد فروختیم اومدیم محل فعلی

یعنی سال ۷۴

۹ ماه تو اون خونه بودیم ولی چون سند نداشت فروختیم اومدیم اینجا و از اون موقع همینجا هستیم

یعنی حدودا ۱۷ ساله که اینجائیم

ت این ۱۷ سال خواهری ازدواج کرد مامانم بازنشته شد اینجا هم ی خونه ۳ واحدیه که طبقه همکفو همسری درست کرد با بنائی که میشناخت که مامانم اجاره میده

از طرف اداره همسری خونه تو اندیشه بهمون دادن که پولشو خورد خورد میگرفتن چون داشتن میساختن ولی چون یه بار یکی از مستاجرای مامانم تو بد زمانی میخواست بره و پول نداشتیم بهش بدیم

همسر رفت اون خونه رو انصراف داد و پولهائی رو که خورد خورد ازمون گرفته بودن یه جا پس گرفت داد مستاجر مامانم

که این بزرگترین اشتباهمون بود چون همون خونه ها تو اندیشه فاز ۳ (خونه هاش همه ویلائیه ) تا پارسال که شنیدیم میگفتن ۵۰۰ میلیون چون همکارای همسری اونجا هستن

خلاصه کلی اتفاقات افتاد تو این سالها سال ۶۸ دخترخاله کوچیکمم بعد از کلی این در اون در زدنو دوبی و ترکیه رفتن و ویزا نگرفتن با یه ازدواج هول هولکی رفت به خواهر برادرش پیوست

چند سال بعدترش خاله م رفت که البته اون از قبلشم هی میرفت و میومد ولی از وقتی دخترخاله کوچیکه رفت ۷-۸ سال یه بار میاد ۳ ماه میمونه و میره

دائی کوچیکه رفت سوئد و موندگار شد

این یکی دائیم سال ۸۲ فوت کرد و پسر بزرگش چون خیلی بامعلوماته اون موقع امارات بود که بعد از چند سال کانادا خواستنش رفت اونجا (همون که استقلالی بود ) بعد از چند سالم زن دائیمو برد پیش خودش

پسردائی کوچیکه ام که اینجاستو مشغول زندگی ولی خیلی کم میبینیمش ز وقتی ازدواج کرد خیلی کمرنگ شد (همین که همسن خودمه و کلی آتیش سوزوندیم با هم تو همون خونه نظام آباد )

خلاصه اینم اتفاقات این چند سال ولی بابام بعد از اون جلسه تو قیطریه که خواهری بهش گفت خرجی بده دیگه پیداش نشد

حتی برای عقد خواهریم میخواست بیاد امضا کنه ۲۰ تومن ازش گرفت فک کن سال ۸۱ و اصلانم که کادو نداد همون انگشتر خواهری رو ازش گرفتو سر عقد بهش داد

تا اینکههههههههه

از پارسال که من عضو ف ی س ب و ک شدم

دیدم داداش کوچیکه درخواست داده منم تائید کردم و بعد از اون دو تا برادر و بچه های عمومو ......

از اون طریق ارتباطم با برادرا زیاد شد و در جریان زندگیشون بودم که همش با فامیلای مادرش رفت و آمد دارن و همیشه میبرنشون رستوران و ........

بقیه ش باشه واسه بعد خسته شدم

یعنی خاک تو سر محتادم کنن خوبببببببببببببب؟؟؟؟؟؟؟

ف ی س بوک م هون دیشب راه افتاد یعنی باز شد برام ولی دیگه حس اینکه برم توش ببینم چه خبره نبود تا امروز ۵ و نیم که من محتاد بدبخت رفتم ببینم چه خبره

ههههههههههههههههههه

خوب دلم تنگ میشه چکار کنم

و امااااااااااااا

یه اطلاعات دیگه راجب کانادا

چه عیب داره آدم راجب فرهنگ و .....ملتهای دیگه اطلاعات داشته باشه اونم از زبون کسی که خودش ساکن اونجا بوده و حالا داره تیکه تیکه همه چیز و تعریف میکنه

اولا راجب پنا ه نده ها

اینکه دولت اونجا حسابی بهشون میرسه

زندائیم از سه تاشون که باهاش دوستن و تو کلاس زبانشن اطلاع داره

میگه یکیشون سیاهپوسته و چندین سال پیش از شوهرش جدا شده و دو تا بچه داره

میگفت انقد بهش میرسن که خدا میدونه اولا که یه خونه رایگان بهش دادن برای زندگی مطمئن نبود دو یا سه خوابست ماهی ۱۵۰۰ دلار همینجوری جرینگی میریزن تو حسابش

هفته ای دو نفر همینجوری مجانی یه بعدازظهر میرن خونه شو باهاش زبان کار میکنن تا حسابی فول بشه

میگفت میوه هائی که اونجا خیلی گرونه این تقریبا هر روز یا هفته ای چند بار میاره

این راجب پ ن ا ه ن د ه ها

---------------------------------

راجب دزد و دزدی صحبت شد چون چند شب پیش با اجازتون وانت مستاجر مامانمو خالی کردن و ۱ میلیون و نیم مواد غذائیشو دزدیدن

اونم چجوری بدبخت قفل و اینا کرده ها لولای ماشینو در آوردن تازه شانس آورده کسی رسیده یا چجوری بوده که نصف جنساشو نبردن

طفلک حسابی زحمت میکشه و تو کار پخش مواد غذائیه

زندائیم اصلا تعجب کرد میگفت اولا که اونجا دزد نیست اگرم باشه خیلی کم

انقدم که دزدای مودبین تو خونه ای که بدونن توش آدم زندگی میکنه و چراغها شبها روشن میشه وارد نمیشن

دزداشون بد میدونن شیشه های مردمو بشکونن یعنی دیگه فک کن.......

میگفت خونه هائی که مثلا ۳-۴ ماه خالی باشه شاید برنو یه دستبردی بزنن

حتی میگه مردم در خونه هاشونو قفل نمیکنن انگار که دراشون بیشتر کشوئیه چون میگفت فقط دراشونو میکشنو میرن دنبال زندگیشون

میگفت یه بار رفتم خونه پسرم یادم رفته در و قفل کنم بعد هی نگران بودم پسرم گفته نگرانی نداره اینجا همه همینجورین

حتی میگفت خیلی شبا میخوابم طبقه بالا و حتی در ورودی رو قفل نمیکنم یعنی دیگه ببین تا چه حد

اوایلش میترسیده بالاخره هر چی باشه از این کشور گل و بلبل رفته بوده ولی حالا دیگه براش عادی شده

--------------------------------

راجب آشغالدنی خیابونا

هفته پیش با دخترخاله ش فکر کنم رفته میدون ولی عصر میگفت یعنی دهنم وا مونده از این همه آشغالای رنگاوارنگ

میگفت چند سال پیش که ایران بودم آشغال بود تو خیابونا ولی الان بدتر شده یا شایدم من به تمیزی اونجا زیادی عادت کردم

میگفت یعنی شما تو محله های کانادا یه دونه آشغالم نمیبینی فقط شاید تو یه محله هائی که چینی ها یا سیاهپوستا باشن اونم کسائی که تازه اومده باشن آشغال تک و توک پیدا کنی ولی اونا هم بعد از یه مدت خوب میشن

----------------------------

راجب آرایش خانومای اینجا که از بس تو محرومیت و ....بودن هزار و یک قلم خودشونو آرایش میکنن ولی اونجا همه ساده ی ساده هستن حتی اگه آرایشیم باشه خیلی جزئی و معمولی و ساده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راجب نگاه کردن مردم اینجا به هم و فضولیهاشون که گاها داری تو خیابون رد میشی زل زل وایمیسن نگات میکنن یا متلک میگن یا هر چیز دیگه

میگفت اونجا اصلا و ابدا به هم کاری ندارن و اصلا به هم نگاه نمیکنن هر کی سرش تو زندگی خودشه و کار خودش و میکنه

یه لحظه یاد اون محله های قدیمی خودمون و زنهای همسایه که دور هم سبزی پاک میکردن تو کوچه پس کوچه یا حیاطهای خونشون میفتم و واقعا برای کشورم مردمم متاسف میشم

همینه که ما کشور جهان سومی هستیم دیگه......بیخودی نیست ک اینو بهمون میگن بالاخره باید یه تفاوتهائی با کشورهائی مثل آمریکا و کانادا داشته باشیم

اینکه اون کشورها به کسانی که تازه وارد کشورشون میشن چه غیر از پ ن ا ه ن د ه ها که همه جوره سرویس میگیرن

به افراد عادی در بدو ورود به کشور ۱۰۰۰ دلار کارت اعتباری رایگان میدن که اول کاری تو اون کشور غریب لنگ نمونه

اونجا تمام دوا و دکتراشو عملهاش رایگانه اونوقت اینجا تو همین تهران یه زن از سر نداری تو بیمارستان بستریش نمیکننو تا میاد خودشو به یه بیمارستان دیگه برسونه همونجا جلوی در بیمارستان زایمان میکنه

اینجا همه بچه ها لنگ یه شیر خشک و سرلاک و پوشکن اونجا دولتش ماهی ۲۰۰ دلار به هر بچه ای که دنیا بیاد میده فک کنم تا ۱۸ سالگی

و این است تفاوتهای فاحش بین ما یک کشور جهان سومی و اونا

اونوقت بگید چرا میخوای از اینجا بری؟؟؟چرا نمیخوای بمونی؟؟؟؟؟؟

به غیر از همه فک و فامیلم که اونجان برای بچه هام که تو این کشور دارن میپوسن نگرانم حداقل دوست دارم اونا به یه جائی برسنو تلف نشن

فقط از خدا میخوام تو لاتاری برنده بشیم

اونجوری وضع خیلی خوب میشه هم بهت خونه میدن هم کار هم حسابی حمایتت میکنن

روزی نیست که به مامانم نگم چرا نرفتی و بعد از چند سال ما رو هم با خودت نبردی

شاید بالاخره روزی موفق شد و فرستادمش اونور آبها سه سال که بمونه و سیتی زن بشه ما هم میتونیم بریم

تا حالا زیاد جدی نمیگرفتم و دنبال رفتنش نبودم ولی حالا با شنیدن همه اینا دیگه تصمیمم برای رفتن خیلی جدی شده

راستی زندائیم راجب هواش میگفت که واقعا بهشته و وقتی تو خیابون راه میری انگار که آسمون رو زمینه یعنی انقد هوا تمیزه و که فاصله ای بین زمین تا آسمون حس نمیکنی اونوقت اینجا همش دود که حتی برج میلاد رو هم نمیتونی ببینی

راجب آزادی میگفت راجب ترافیک میگفت

که حتی اگه کسی وضعش توپ باشه و خونه ش تو نیاوران مثلا و محل کارش بازار تو این ترافیک رفت و آمد هر روزه آدما رو داغون میکنه خورد میکنه که واقعا نم راست میگه

فکر کن تو این کش و ر جهان س و می این همه ترافیک همراه با دود و ......

دیگه چی میمونه برامون

وااااااااااااااییییییییییییی که مردم انقد نوشتم

این ف ی ل ت ر شکنه دوباره رو اعصابه نه صبح باز شد نه الان

مهمونی به خوبی برگزار شد ولی باباهه ۱ ساعت پیش زنگ  زد اعصابمو قاطی کرد اساسی

حالا سر فرصت میگم حالا که اصلا حوصلشو ندارم تعریف کنم این ف ی ......هم که اینجوری بیشتر عصبیم کرده

زندائیمو مامانمو خواهری و شو شو و بچه هاش ناهار بالا بودن جوجه رو که تو بالکن درست کردیم میرزا قاسمیم طبق معمول خوب شده بود

چکار کنم این باز کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داریم به عید غدیر نزدیک میشیم

داریم به آذر نزدیک میشیم

به محرمم همینطور

الان در حال حاضر چند پرنده تو بالکنمون مشغول نوک زدن به همین برنجا هستن

دلم گرفته از اینکه میخوام از اینجا برم بیشتر از اون دلم واسه مامانم گرفته که یه عالمه غصه میخوره

از یه طرفم آذر و دی فصل امتحانات دانشگاه ها و مدارسه

از یه طرف دیگشم وسط ساله و نمیدونم برای اون خونه سرویس جا داره یا نه

از همه مهمتر و بیشترین چیزی که ذهنمو مشغول کرده محرم و صفره که دوست ندارم تو این دو ماه برم خونه جدید

بعد از اونم نقاشی و کارهای بنائی که مسلما تو زمستون کلی طولانی خواهد شد

چند سال پیش که همین خونه رو بازسازی کردیم تو مهر ماه بود که تازه هوا هم زیاد سرد نشده بود ولی پدرمون در اومد تا هر یه چیزی خشک بشه

اون خونه ام که نیاز به تعمیرات اساسی داره مثل نقاشی...توالت فرنگی (چون دیگه واقعا نمیتونم روی دستشوئی های معمولی بشینمو زانوم درد میگیره )

بعد دیگه تعویض کاشیهاش .سرامیک

و همه اینا فک کنم کلی زمان ببره تا خشک بشه

یه بارم که رفتیم اون خونه فضولی فک کنم دو ماه پیش بود خانومه بهم میگفت من بچه کوچیک دارم برام سخته هی جابجا بشم کاش تا خرداد (یعنی ۶ ماه دیگه ) تمدید کنید

حالا موندم چکار کنم ؟؟؟؟؟همین آذر که تازه اواخرشم هست جابجا شم یا بذارم خرداد که هم مدارس تعطیل شده هم دیگه تابستونه و ..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------

امروز ناهار خواهری و زندائی و دعوت کردم میخوایم جوجه کباب و میرزا قاسمی درست کنم

دیشب میخواستم بگم بیان که همسری سرخوش من رفته بود ابیانه با ادارشون

مامانم دیشب قورمه سبزی درست کرده بود که با اصرارش رفتیم پائین زدیم بر بدن

البته مامانم که نه زندائیم درستیده بود

--------------------------------------

همچنان در حسرت اینکه چرا سالهای گذشته به خارج سفر ننموده ایم میسوزیم

الانم که دیگه با این وضعیت گرونی اصلا نمیشه فکرشو کرد

زندائیم میگه یه خونه دیگه اجاره کرده که حالت آپارتمانیه ماهی ۷۳۰ دلار اجاره شه

با پول تلویزیون و تلفن میشه حدودا ۸۳۰ دلار ........پول برق و گازم که ندارن

یعنی اصلا دیگه نمیشه بهش فکر کرد

فرم لاتاری رو دیشب پر کردیمو فرستادیم اواسط اردیبهشت ماه قرعه کشیشه خدا کنه برنده بشیمو از اینجا خلاص

به قول یکی از دوستان که کامنت گذاشته بود من همه کس و کارم اونجان بعد هر چند وقت یه بار یکیشون میاد چند ماه میمونه از خوبیهای اونجا میگه منو هوائی میکنه و میره

تازه اومدنشون یه طرف تو ف ی س ب و ک مرتب دارم عکساشونو میبینم و لذتهائی که از دنیا میبرن با اون کشورهای گل و بلبل و هوای خوب و تمیز و ........

دخترعموهامم سوئیسن که مرتب عکس از کشور و دریاچه ها و کوه و جنگل و .....

از اونور پسردائیم که تو سوئدن مرتب میره اسپانیا چون کارش اونجاست اصلا هی از ویوی هتلش که رو به دریاست عکس میذاره و جزایر قناری و از اون دریاچه نزدیک خونشون که چند روز پیش سه تائی رفته بودن با زندائیمو دائیمو خودش

و خلاصه هی منو بدتر اندر بدتر میکنن

حالا باز خوبه سوئد میتونیم بریم با دعوتنامه ای که زندائیک قراره بفرسته البته اگه اونم با این وضعیتی که داریم پیش میریم نتپه

پارسالم دیر اقدام کردم چون زندائیم گفته بود از دی ماه بهم بگو مرخصی بگیرم

مثل اینجا هردمبیل نیست که یه روز قبل مرخصی بگیری از چند ماه قبل یاید مرخصیتو رد کنی تا نفر جایگزین..........

چند روز پیشم این یکی پسر دائیم که الان مامانش اینجاست از دو میدانی که تو کانادا برگزار شده بود و خودشم شرکت کرده بود عکس گذاشته بود

فکر کن زن و مرد آزادنه در کنار هم میدونو زندگی میکنن

یا از یه مجسمه در کنار یه رودخانه ای که مثل ماه میدرخشید

اونوقت کانادا و آمریکا باید جزو آرزوهامون باشه و اومدن عزیزانمو یه طرفه یعنی اصلا ما نتمیتونیم بریم چون ویزا نمیدن و کلی در حسرت.........

برم که خیلی چرت و پرت گفتم

فقط یه کاهو باید بگیریم میوه و اینام که دارم

بادمجون کبابیا رو هم گذاشتم بیرون یخش آب شه

خونمونم که مرتبه دیشب آخر شب گردگیر کردم فقط یه جارو میخواد

همین دیگه

خانومی ناراحت غمگین اسیر شده تو این جهنم

فعلا

خووووووب و اماااااا اطلاعاتی بدم راجب کا*نادا البته که شاید خیلیها بدونن

کلی سوال جواب کردیم از زندائی محترم که البته بازم خیلی چیزا مونده

از جمله اینکه فکر میکنید یه خیار فسقلی که ما اینجا کیلو کیلو میگیریمو آخرشم خراب میکنیم میریزیم دور چند ه؟؟؟؟؟؟؟

بلهههههههههه ۱ دلار و ۴۸ سنت

هر ۱۰۰ سنت یک دلاره یعنی به دلار الان میشه ۵۰۰۰ تومان

فک کن یه خیار ساده

زندائیم میگفت به خاطر وضع خراب دلار بیشتر دانشجوها دارن بر میگردن خودشم حقوق بازنشستگیش هست با مال دائیم فوقش بشه ۱ میلیون و نیم

مگه چند دلار میشه؟؟؟؟؟؟

دیگه خیار که اونقده بگیر برو تا بقیه چیزا

بعد میگفت به همه بچه هائی که اونجا متولد شدن ماهی ۱۰۰ یا ۲۰۰ دلار میدن

کسانی که بیمه هستن و مقیم شدن کلا پزشکیشون به غیر از دارو رایگانه یعنی هر چی بگیااااااااا

عمل زایمان باشه قلب باشه ولی دندونپزشکی پولیه خیلیم گرونه

میگفت یه دندون عقل کشیده که تازه ریششم بدجور نبوده با پول دارو و اینا شده ۲۰۰ دلار البته قبل از این گرونی دلار

یا مثلا ویزیت دکتراشونم خیلی گرونه یعنی اونائی که مقیم نیستن باید ویزیت بدن هر دکتر ۱۰۰ دلار

راجب آرامش و هوای پاکش میگفت

پرسیدم اونجا هم مثل اینجا گرون میشه سال به سال که گفت خیلی کم مثلا شاید ۲-۳ درصد

خونه ایم که اجاره کرده یه آپارتمان ۳ خوابه دوبلکسه که حالا باید چند و چونوش بپرسم

فقط اینکه لی کاش مامانم رضایت میداد بره آمریکا چند سالی بمونه مقیم بشه و واسه ما دعوتنامه بفرسته

کاش دست از این جلسه ها و مومون بازیا ش برمیداشت

راستی دائیم زنگ زد امشب هم با خودش خرف زدم هم با خانومش

گفت پارسال (که یعنی تابستون همین امسال باشه ) چرا نیومدین ؟؟؟؟؟که گفتم جور نشد شاید سال دیگه بیایم

قرار شد دی ماه زنگ بزنمو خبر بدم که مرخصی بگیره و نفر جایگزینو واسش در نظر بگیرن

اگرم بریم سوئد چند روز بیشتر نمی مونیم میگن با کشتی تا آلمان نیم ساعته

زندائیم میگفت اسپانیا هم خیلی قشنگه و پسرمم کاملا بهش تسلط داره

دیگه کلی هوائی شدیم دوباره خواااااااااهر

فک کن همه کس و کارت اینور اونور اونوقت من بدبخت به خاطر این ازدواج غلط لعنتیم تو این خراب شده

وگرنه که همون موقع یکی از دوستای شوهر دخترخالم خواستگارم بود الان تو همون آمریکاست و کلی خوش به حالشونه و .....

وقتی شوهر دخترخالم فهمید من عقد کردم کلی ناراحت شده بود که چرا دادنم به همسر گفته بود من میخواستم واسه دوستم

والله به خدا الان اونرا بودیم هم واسه بچه هامون بهتر بود هم واسه خودمون

اصلا بین زن و مرد تبعیضی قائل نیستن و همینطور که تو ایران فقط مرده که میتونه طلاق بده اونجا حق طلاق با دو طرفه تازه تمام دارائیهای مرد هم نصف میشه بعد از جدائی و به زن میرسه

مرداشون حق ندارن کوچکترین توهینی به زنها بکنن

مثل اینجا نیست که باید ۱۰ تا شاهد جمع کنی آخرشم هیچی به هیچی

من اینجا رو دوست ندارم

خدایا یه کاری کن از اینجا برم

من مال اینجا نیستم

دیگه خسته شدم از این همه دوری و ندیدن دخترخاله ها و پسرخاله م و خاله م و پسردائی و دائی و زندائی و ..........

آخه چرا باید اینجا تو این خراب شده جهان سومی بمونم تا بپوسم

حتی زندائیم میگه همین دکتر وحیده که متخصص زنانه چند روزی رفته پیشش تا ببینه میتونه کار پیدا کنه یا نه اصلا مدرک دکترای ما رو قبول ندارن

اگه بخوان کار بدن چند تا امتحان سخت میگیرن که کار بدن

راستم میگه شوهر دخترخاله م که دکتر دارو سازه چند سال اونجا بیکار بود انقد درس خوند و امتحان داد که بالاخره الان یه کار ثابت پیدا کرده

یعنی انقد بدبختیم ما که حتی مدرک دکترامونم..........

خسته ام خیلی خسته

از اینکه همه میان و بعد از یکی دو ماه میرنو آتیش تو جونم میندازن خسته ام

از اینکه این آمدها همیشه یه طرفستو به خاطر وضعیت مملکت و ویزا و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه ما نمیتونیم بریم و در حسرت دیدن عزیزانمون باید بسوزیم خسته ام

خدایا امشب دلم گرفته خیلیم گرفته به دادم برس

 

خبر اینکه الان زندائیم اینجاست شامم پائین خونه مامان جونم هستیم

فرداشبم که خواهری اینا رو دعوت کردم

 

خلاصش که فک کنم ۳ روز تعطیلی خوبی داشته باشیم

بریم ادامه مطلب

ادامه نوشته

سلام سلام هزار تا سلام یعنی انقد گیجمو خوابم میاد که خدا میدونه با اینکه دو روزه صبحها خدا رو شکر خوب میخوابم که اونم به لطف دندون درد و بروفن خوردنمه

حالا که گوش شیطون کر از صبح ول کرده و درد نگرفته هی میخواستم به دخترعمه م زنگ بزنم که نشد انقد که از دندونپزشکی و عصب کشی و این حرفا میترسم

میگمااااااااااااااا من یادم رفت روز عید قربانو بگم از بس که درگیر این مندبمظذاتحهبیادذهبا شده بودم

حالا دیگه نمیدونم اومدن ؟؟؟؟؟؟؟نیومدن؟؟؟؟؟؟باباهه رو میارن؟؟؟؟؟؟؟نمیارن؟؟؟؟؟

مامانم که میگه اصلا حق نداری تو خونه راهشون بدی

---------------

و امااااااااااااا از هر چه که بگذریم روز عید خوشتر است که هوا هم عالی و معرکه بود همچون هوای شمال

با اجازتون صبح ساعت ۷ و نیم زینگگگگگگگگ صدای زنگ به گوش رسید و پس از آن حاجی گوسفندی

ساهت ۹ هم که خواهری اینا اومدن ۱ و نیمم که من رفتم پ ن گ و ل ولی عجب سفت و سختن اینا به خدا

کم مونده بود خودمو خیس کنم از بس که سیستم امنیتی اونجا حکمفرما بود

و امااااااااااااا امروز

تا ۱۰ که لالا بعدشم که یه کیفی دخترک همون پائین موسسه زبانشون که فروشگاهه دیده بود مثل کیف بچه خواهری

چند هفته بود گیر داده بود اینو میخوام من میپیچوندم تا اینکه امروز صبح دیگه دلم نیومد پاشدم رفتم براش خریدم

بعد از اونجائی که مرض عوض کردن دارم همش با خودم میگفتم انگار اون یکی بهتر بود

ساعت ۴ و نیم با دخترک رفتیم استخر و بسی خوش گذراندیم ولی ترافیک خیابونا بعد از استخر پدرمو در آورد

هر چی استخر خوب و خلوت و یه جورائی اختصاصی بود این خیابونااااااااااا

چون باید از یه مسیر دیگه میرفتیم که کیفو عوض کنیم

خلاصه هر جور بود کیفو عوض کردیمو افتادیم تو مسیر اصلی و مادر دختر یه هایدا و نوشابه ایم خریداری نمودنو تو همون ماشین زدن به بدنو کلیم گفتن و خندیدن

از قضا جلو یه مسجد وایساده بودم

آهنگم که داشت میخوند یهو دیدم دخترک روسریشو آورده تو صورتش مثلا رو گرفته صداشو عین پیرزنا کرده و میگه

اواااااااااااااا خاک بر سرم مادر جلو مقعد ام ام وایسادی آهنگتم زیاد میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منو میگی دیگه مرده بودم از خنده

دارین که بچه مرقد و میگه ............

بعد از چند لحظه هم یه آقاهه جلوی ما پارک کرد بدو رفت تو مقعد ام ام به دخترک میگم غلط نکنم دستشوئیش گرفته که اینجوری هول پارک کرد و دئید اون تو

یعنی انقد خندیدیم که خدا میدونه

البته به جای دستشوئی یه چیز دیگه (عامیانه ترشو ) گفتم

دوستون دارم ، شب خوش

تاپ تاپ قلب من میگه........

تاپ تاپ قلب من میگه .....تو رو میخواااااام ای دیوووووووووونه

هیچی هویجوریییییییییی الکی نیست از ۶ و نیم صبح پی *ام *سی روشنه از اون لحااااااظ

از ساعت ۵ و نیم صبح بیدار میشم میرم دبلیوسی تصمیم گرفتم حداقل امروزه رو آدم باشم و تا شب نیام تو نت

توجه مینمون که چقده آدمم الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاااصه بعد از راه انداخت بچه ها میرم تو حیاطو همه هوا رو با تمام وجود نفس میکشم هنوز اثری از آثار باران های شب گذشته پیداست

الانم که هوا آفتابیه .....ااااااااااااااااااه دوسش ندارم بارونو دوست دارم هوای ابری رو دوست دارم

دیروزم که دخترک دوباره کلاس زبان داشتو من الاف خیابونا و پاساژا انقد که شنبه ها و چهارشنبه ها رفتم تو مغازه های اونجا گشتم فک کنم چند ماهی میشه که بوسی جون نرفتم چون پیاده رویمم تو خونه انجام میدم

گفتم یه سینی پر از برنج گذاشتم تو بالکن که جوجوهاش بره ددر .........بعد الان چند روزه که میبینم انواع و افسام پرنده و چرنده و .........میان ازش میخورن دیگه دلم نیومد برش دارم گذاشتم برا اونا

حالا بفرمائید ادامه مطلب

ادامه نوشته

میگم من یه متنی از خودم در وکردم که هنوزم موندم که یعنی اینو خودم در وکردم

ولی واقعا حال این لحظاتم خیلی خاصه

نمیدونید چه فضای عرفانیی ایجاد شده

بارون گرفته اونم نه به شدت بلکه نم نم و قطره قطره صدای هوهوی باد منم که الان کنار پنجره

صدای دعای عرفه از صبح تا حالا همش از همه جا تو گوشم پیچیده فردا هم که عید قربان

همینجوری که تو اتاق رو تخت دراز کشیده بودم بارون گرف حس کردم دوست دارم بنویسم الان پر از لطافتم خیلی لطیف و سبک اصلا انگار تو هوا

باز هم شبی دیگر از شب های پائیز
شب عید قربان روز عرفه
صدای دعا از گوشه گوشه شهر
درهای رحمت خدا باز شده
باز هم باران
باز هم صدای قطرات باران بر پشت بام خانه
ملودی قشنگی را در گوشهایم مینوازد
سوسوی باد در میان شاخ و برگها
چشمهایم را میبندم
اتاقی تاریک
بوی نم باران
خیابانی خیس
صدای دعا
کاش هم اینک در خیابان بودم
تمام هوا را با تمام وجود نفس میکشیدم
قدم میزدم
خیس میشدم
خیس خیس
چه آرامشی.......آرامش مطلق
باران ببار که بارشت را دوست دارم
راستی لبوی داغ
آش رشته و .......
همه و همه با طعم باران در هوائی مملو از طراوت و تازگی
پائیز زیبا دوستت دارم.......
فصل برگ ریزان دوستت دارم
بارشت را
عاشقانه هایت را
برگ ریزانت را
همه و همه را دوست دارم
این حال خوبم را هم دوست دارم
 
اینم متنی بود که در اون لحظه اومد تو ذهنمو رو کاغذ سفید نوشتم البته همه همش نبود دوست داشتم بازم بنویسم
پست قبلو حتما بخونید و راهنمائیم کنید ممنون میشم
همونائی که تو ادامه مطلب نوشتمم
دوستون دارم ، بای

دخترک جمعه قراره بره پ ن گ و ل

خودم میبرمش

مامانمم که گوسفند کشون داره حالا میگه کی بگم بیارن گفتم والله من که دیگه نهایت ۱ و نیم باید از خونه برم بیرون

چون ۲ باید اونجا باشم حالا قرار شد ۱۰ بیاره گوسفند بینوا رو البته اگه نشه ۳ و ۴

چون هر وقت میگیم ۸ میشه ۱۲ و ........کلا این حاجی گوسفندیمون بد قوله

امروزم که رفتم زبان دخترکو کلی گشت زدم تو خیابونا

کلی حال و هوایمان عوض شد

بفرمائید ادامه مطلب یه مشورت مهم.......

ادامه نوشته

ساعت ۳ نصف شبه و من خوابم نمیبره

از ۸ و ربع که دونگی شروع شد اومدم تو اتاق خوابم برد تا ۱۲ بعد از اونم که بیدار

-------------------------

از فردا کلاس ریاضی دخترک شروع میشه قلمچی گیر داده و ول نمیکنه

فردا کلی کار دارم و از حالا عزا گرفتم

از ۲ اسیرم تا خود ۶ و نیم و این واسه آدم تنبلی مث من ستمههههههههه له خدا

مامانم جمعه میخواد گوسفند بکشه گفت کله پاچشو میدم حاج خانوم (همسایمون) من نذاشتم

گفتم میبرم میدم کله پزی واسمون پاک میکنه

زندائیمو قراره بعد از عید قربان دعوت کنه که بیاد چند روزی بمونه

..

از عمل میترسم از اونورم میگم خوب عمل کنم ۱ ماه دیگه اسباب کشی دارمو سنگین سبک و ......دوباره داغون میشم که

پس بذار برم اونجا جابجا بشم بعد

..

ذوق دارم دوست دارم اونجا رو هر چند که ممکنه مامانم خیلی اذیت بشه از رفتنمون ولی رفتنیها باید برن

..

نمیدونم چرا نصف شبی انقد دلم تنگه نمیدونم چه مرگمه کاش روز بود میزنگیدم با یکی حرف میزدم

راست راستش دلم واسه یکی تنگ شده که نمیتونم بگم کیه

دتنگی بده لامصب

........

میدونم درهم برهم نوشتم ولی خوب همه اینا حرفای این لحظم بود

و اینکه مردم میخوان به کجا برسن

همسر دیشب رفته خرید یه دستمال توالت ۹ تائی با ۲ تا جعبه ای شده ۱۲ هزار تومن

خمش حسرت میخورمو حسرت که ای کاش تلاشمو کرده بودمو از اینجا زده بودم بیرون

هر کیو که میشنوم داره میره بهش حسودیم میشه

دلم تنگه خیلی تنگ

...............

راستی از جمعه شبم مریض شده بودمو همش کلد استاپو حالت نعشگی دخترکو همسر شنبه برد زبان

شایدم دل گرفتگیم به خاطر اون باشه که ۴-۵ روزه همش تو خونه ام به غیر از دیشب که رفتیم کمجا دیدیم.

باران عشق من.....

هوا عالیههه اصلا توپه........دیشب مث آدم درست خوابیدمو صبح ساعت ۶ و نیم با صدای کیسه نون پنیر دخترک از خواب بیدار شدم

بوی نم بارون که به مماخم خورد اصلا کلا حالم عوض شد

یعنی من پائیز و این هوای ابری رو به خاطر همین چیزاشه که دوست دارم

عدسو گذاشتم رو گاز تا واسه ناهار همینجوری که پرده ها کنار زده شده عدسی داغو بزنیم به بدن خیلی آش دوست داشتم ولی خوب الحمدالله رب العالمین بلد نیستم درست کنم

---------------------------

دیشب دوباره طی یک اقدام انتحاری که اصلا از من بعید نیستو در لحظه تصمیم میگیرم رفتیم چند جا سرویس خواب دونفره ی کمجا دیدیم

خودم که اصلا دوست نداشتم هیچوقت ولی همسری عاشق همین کمجاهاست

حالا چون اون خونمون اتاقش زیاد بزرگ نیست و مجبوریم کمجا بگیریم رفتیمو دیدیمو تازه فهمیدم چقده خوشگل و شیکه تازه تو دل خودم پشیمون شدم که چرا واسه دخترک کمجا نگرفتیم

حالا قراره اگه خدا بخواد سفارش بدیم

تخت و میز توالت و کمد کنار تخت

با مستاجره ام صحبت کردیم که قطعا میخوایم بیایم و تا اواخر آذر که موعدشه حتما خالی کنه

دیروزم کلی آبغوره گیری داشتیم مامانم کلی گریه و زاری که تو رو خدا نرید

ولی خوب نمیشه که این خونه عمر خودشو کرده باید بکوبه و مشارکت کنه و دوباره بسازه

حالا فقط مشکلم سرویس دخترکه که چون وسط ساله نکنه جا نباشه و خودم مجبور بشم ببرمو بیارم

-------------------------------

 

دیگر هم اینکه انقد من به زندائیم نزنگیدم تا خودش زنگید و منو کلی شرمنده کرد

بهش گفتم چجوری ببینیمتون ؟؟؟؟؟؟؟؟گفت میام خونه مامانت اونجا دور هم جمع میشیم

از حالا دلم گرفته که بعد از ۳ ماه میخواد بره و دیگه معلوم نیست کی بیاد شایدم اصلا نیاد

میگفت وضعیت زندگی اونجا با توجه به دلار این روزا خیلی سخت شده ولی تا چند ماه دیگه که سیتی زن میشه دیگه دولت اونجا بهشون حقوق میده

میبینید تو رو خدا آمریکا هم همینجوریه به خاله م که بالای ۶۰ ساله حقوق خوبی میدن بعد تازه بیمشونو اینا رایگانه

حالا بذار بیاد کلی اطلاعات کسب میکنم

گفتم فکر کردم سیتی زن شدین گفت نه چند ماه دیگه مونده

دیگه راجب دختردائیش گفت که دکتر زنانه و البته خیلی هم معروفه اتفاقا چند روز پیش به مامانم گفتم میدونی وحیده کدوم بیمارستانه گفت نه

این همون دختردائیشه که خونش تو نظام آباد نزدیک خونه ما بود بعد یه بار با پسردائیم فرار کردیم رفتیم خونه مامانش اون موقع دختر خونه بود و ازدواج نکرده بود در و برامون باز کرد .....هههههههه فرار کردیم که یعنی ۵-۶ سالمون بیشتر نبود شیطنت بچگی بود دیگه

تازه یه بارم رفتیم مدرسه زندائیم زنگ تفریح بود رفتیم زیر میزش قایم شدیم

یادش بخیر

خلاصه دیشب صحبت وحیده شد که گفت چند روزی اومده بود کانادا پیشم و دولت اونجا مدرک دکترای ما رو قبول ندارنو حتما چند تا امتحان سخت میگیرن ازشون تا بهشون کار بدن

منم از فرصت استفاده کردمو گفتم راستی وحیده هنوز کار میکنه؟؟؟؟؟

که گفت آر فلان بیمارستانه و مطبشم فلان جاست

فیبروم زندائیمم اون عمل کرده تجربشم زیاده

احتمالا برم پیش وحیده بیمارستانشم که خصوصیه و مشکلی نیست

-----------------------------------------------

دیگر هم اینکه باز هم میگویم هوا توپههههههههه توپ توپ .......واسه دخترکم ۴ شنبه ها کلاس ریاضی گذاشتن تا ۲ و نیم که دیگه از ۲ و نیم به بعد من باید اسیر خیابونا بشم چون ۴ و ربعم زبان داره و ۱ ساعت و نیم الافی تا یه ربع به ۶

دوستون دارم ، بای