هر چی کلنجار رفتم خوابم ببره نبرد که نبرد
گوشت گذاشتم بیرون که واسه ناهار ماکارونی درست کنم
حالم از برنجامون به هم میخوره عید ۱۰۰ کیلو ایرانی همکار همسر از شمال آورد برامون که همون موقع کیلوئی ۵۰۰ تومن کمتر از جاهای دیگه بود
حالا همشون جوجو گذاشته یه مدت یه مقدار ریختم تو سینی گذاشتم تو بالکن جلوی آفتاب بعد که مثلا بعد از یه روز رفتم سراغشون دیدم همه جوجو ها تو سینی و لای برنجا جنازه شدنو همونجوری مشکی مشکی باد کردن
حالا ن فک میکردم بذارم تو آفتاب فرار میکنن
بعد هیچی خلاصه آوردم قشنگ و بهداشتی شستم شاید مثلا سه ربع فقط داشتم برنج میشستم از بس که وسواس گرفته بودم با دیدن این جنازه ها
بعد برنجه رو پختوندم بعد نمیدونم چرا رنگش زرد شد
گفتم شاید چون تو آفتاب بوده و این جوجوها لابلاش بودن
بعد دیروز از تو همون گونی با جوجوهای زنده آوردم کامل شستم پختوندم بازم برنجه زرد شد
نمیدونم چه خاکی تو سرش شده
به نظرتون علت چیه؟؟؟؟؟؟؟
چجوری میتونم از شر این جوجوها خلاص بشم و اینکه چرا زرد میشه برنج؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا دوست ندارم دیگه لب به این برنج بزنم بچه ها هم که نمیدونن توش چه خبره
دیروز چند حبه سیر انداختم تو گونی تا ببینم چی مسشه
راهکار پلیززززززززززززز
................................................
دیروز با مامانم قاطی کردم
هر چی با خودم کلنجار رفتم که کارها و بی تفاوتیهاشو نادیده بگیرم نتونستم
دیروز صبح یه سر رفتم پائین آزیم اولش پائین بود بعد اومد بالا تو حرفا مامانم گفت آزیم رفت بالا قطره هامو بریزه
یهو منم قاطی کردم البته نه با تندی فقط بهش گفتم مامان خوبه که انقد مواظب خودتی منم اگه انقد مواظب خودم بودم از ۳۲ سالگی هر دکتر زنانی که میرفتم بهم نمیگفت یه بار دیگه باید عمل بشی به خاطر مشکلی که بعد از زایمان و استراحت نکردن برام پیش اومد
بهش گفتم تو یه عمل چشم کردی ۴ روزه جات پهنه و هیچ کاری نمیکنی در حالی که همون فردای عمل که با خواهری رفتی دکتر گفته همه کاری آزاد به غیر از حموم ولی تو بازم مراقب خودتی
گفتم خوبه دیگه پس بده ؟؟؟؟؟؟؟؟منم اگه کسی بود مراقبم بود بعد از زایمان اونم سزارین از روز دوم با اون همه بخیه پا نمیشدمو یه بچه ۴ کیلو و خورده ای رو هی سر دستم نمیگرفتمو نمیبردم تو دستشوئی و نمیشستمو بعدم هی دولا بشو بچه رو بذار زمین با اون همه بخیه دولا بشو بچه رو پوشک کن
اونوقت تو کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو جلسه های محرم میرفتی واسه خودت آخر شب بر میگشتی توقعم داشتی که شام و ناهارتو همسر و خواهرم آماده کرده باشن که اگه غیر از این بود میرفتی تو قیافه و .....
بهش گفتم تو مادرمی ولی خواهر و همسرم ۱۰ روز مرخصی گرفتنو همه کارهای خونه و غذا و .میکردن خواهرمم که اون موقع هنوز بچه دار نشده بود که تجربه بچه داری و ک و ن شوری و ......داشته باشه واسه همین مجبور بودم خودم همیشه سر پا باشم
واسه همین مشکل ر ح م ی پیدا کردم و حالا دوباره باید برم زیر عمل
بهش گفتم خوبه که مواظب خودتی
گفت خوب مواظب نباشم بعدش برام مشکل پیش میاد
بعدشم که خوب من بچه داری بلد نبودم !!!!!!!!!!!!!!
آخه مگه میشه کدوم آدم عاقلی باور میکنه که یه زن بچه داری بلد نباشه پس من و خواهرم چجوری بزرگ شدیم؟؟؟؟؟؟؟
خیلی راحت برای اینکه از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنه از واژه های بلد نبودم........یادم نبود......حواسم نبود و ..........استفاده میکنه
بهش گفتم خیلی خوب بچه داری بلد نبودی بیمارستان چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟که من زائیدم به جای اینکه مراقب من باشی بعد از ساعت ملاقات که کلا ۳ ساعت غیب شدی
بعدشم که اومدی گفتی نماز خونه بیمارستان نماز میخوندم .......آخه سه ساعت؟؟؟؟؟؟؟باور کنید یه چرتیم اونجا زده حالا گور بابای من با اون همه بخیه و سرم تو دستو ضعف و بی حالیمووووووووو
بعدم که اومد خیلی قشنگ و شیک شامشو خورد و زنگ زد پرستار اومد اون مبله رو واسش تخت کرد از ساعت ۱۰ راحت گرفت خوابید تا ۵ صبح که وقت نماز بود
حالا بماند که اونشب تا صبح من چه بدبختیائی که نکشیدمو انقدم خر بودم زنگ نمیزدم پرستار بیاد به دادم برسه که نکنه صدا کنه خانوم بیدار بشه خودم با بدبختی از تخت اومدم پائینو.........همه کارامو با بدبختی و درد کردم
حالا خانوم توقع داره همه عین پروانه دورش بچرخن
یه سرماخوردگی ساده پیدا میکنیم خانوم تا چند روز غیب میشه مبادا بخواد یه غذائی واسه بچه هام درست کنه یا کاری انجام بده و .....
بعد که مطمئن میشه خطر رفع شده از طریق خواهرم پرس و جو میکنه اونوقت پیداش میشه و عین مهمون باید جلوش چائی بذاریم میوه شیرینی بذاریم
بماند که چقد بهانه میگیره چائیش پر رنگه عوضش کن کمرنگ بیار ....من قند نمیخورم خرما یا شکلات بیار
به قول خواهری مادر ما پدیده ست واقعااااااااا
واسه بچه های خواهریم کاری نکرده زایمان اولش که بچه من کوچیک بود نمیتونستم برم
مادرشوهر و خواهرشوهرش مونده بودن کاراشو میکردنو پ و شک خ و نی خواهرمو خواهرشوهرش عوض میکرده و همینطور کارهای بچشو
مامانمم که هر روز بعدازظهر میرف اونجا باید جلوش چائی شو شیرینی مذاشتنو بر میداشتن
بعد از ۱۰ روزم مادرشوهره خواهری باهاش دعواش میشه که این چه وضعیه این کارا وظیفه ما نیست باید مامانت این کارا رو میکرد و همچنانم بعد از ۷ سال تیکه های همون روزا رو خواهرم از مادرشوهرش اینا تحمل میکنه
بچه دومشم که تا ۱۰ روز خودم همه کارهای بچه رو میکردمو بازم مامانم در نقش؟؟؟؟؟؟؟بود
اینیم که با مامانم دیروز قاطی کردم چون حس کردم از پریشب رفته تو قیافه با من خواستم حالیش کنم که اگه کاری نکردم چون تو هم هیچ کاری واسم نکردی و باعث شدی ناقص بشمو دوباره برم زیر عمل
که حالا که عمل کنم با خداست از بس که ترسیدم از بیهوشی و از یه طرف درس و مدرسه بچه ها و ..........
دیگه هم اینکه به مامانم گفتم اگه من کاری نکردم در عوض همسر و آزی که بودن
همین دیگه
فعلا.................
پ ن : جوجوها رو یادتون نره؟؟؟؟؟؟مامانم که از بس کدبانوئه بلد نیست گفتم دست به دامن شما خواهرای خوبم بشم
پ ن ۲ : خواهری به مامانم گفت چرا به فامیلات نگفتی عمل چشم داری؟؟؟؟؟؟؟؟گفت خوب همشون میومدن
خواهری گفت آها پس از ترس همون ..........یعنی فقط دوست داره بره مهمونی از مهمونی دادنو کار خونه بیزارهههههههههههههه