دکتر زنان

بچه ها دکتر زنان خوب سراغ دارید؟؟؟؟؟؟

تصمیمو گرفتم میخوام عمل کنم قبل از رفتن به اون خونه

هم زیبائی هم.....

دربدر دارم دنبال دکتر با سابقه و پر تجربه میگردم

فردا صبحم وقت گرفتم پیش یه دکتری که خیلی معروفه ولی متاسفانه خودش نیست و جایگزینشه ......

حالا برم توکل بر خدا ولی بازم میخوام حسابی تحقیق کنم

الانم استقلال بازی داره .........ایشالله که .............؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیگم ببازه یا ببره

هویجووووووووووووورییییییییییییی واسه خنده

 

چه خبر؟؟؟؟؟؟

دیشب که از ۲ و نیم بیدار بودم تا خود خود ۷ امشب که رسما دیگه بیهوش شدم

صبحم هر کاری کردم خوابم نبرد باز دوباره پاشدم اومدم تو نت

یعنی با یه وضعیت جنازه پاشدم رفتم سوسن واسه ابروهام که هی تند تند پاچه بزی میشه اونم که شانس انقد که سرش شلوغ بود ساعت ۲ که به من وقت داده بود شد ۳

ولی خوب بود بد نبود تو اون یه ساعت ۲ تا شینیون دیدمو ......چند تا کار اپیل اون پشت مشت بود که هی صدای آی و .......میومد

بعد تازه فهمیدم چه تابلوئه هاااااااااااا میری اون تو هی صدا از خودت در میکنی

این شد که از این به بعد باید تا جای ممکن خودمو کنترل کنم خواهر

البته که جای من اینجا نیستو پیش نازی جون جونه

دیگر هم اینکه دوباره از ۷ بیهوش تا ۹ و نیم

بعد از اونم من و **تو آهنگهای ما ن د گار و گوش کردمو کلی خاطره برام زنده شد

از گ و گ و ش بگیر تا ای قشنگ تر از پریای شهرام ش ب پره و خلاصه کلی یاد اون روزگاران خونه نظام آباد و خونه خالجون تو امیر آباد خیابان دهمو تمام تابستونام تو اونجا و مهد و مهمونیها با دخترخاله جونووووووووو

هییییییییییییییییییی روزگار کجائید که یادتون بخیر

حالا فرسنگها از هم فاصله داریم فکر کنم ۲۰ سالی میشه دخترخالمو ندیدم تازه شایدم بیشتر از ۶۸ تا حالا چقد میشه؟؟؟؟؟؟؟

آره بیشتره ۲۳ سال

آخههههههههه چرا آدم نباید بتونه راحت و آسوده بره و بیاد و این همه دوری

باز دخترخاله کیانم چند باری اومد پسرخاله م همینطور خاله م همینطور ولی این دخترخاله کوچیکه انقد بدبختی و سختی کشید واسه رفتنش که حالا فک کنم اسم ا ی ران بیاد حالش به هم بخوره

آخرشم مجبور شد زوری شوهر کنه تا بتونه بره

خلاصه اینم از جریانات ما

زندائیمم که بعد از ۳ سال اومده حالا سیتی زن شده و دیگه راحته

این مامان ما هم که با این مسجد و جلسه هاش ما رو بیچاره کرد وگرنه که اگه میرفت اقامت میگرفتو دعوتنامه و ......الان ما هم شهروند آ م ریکا شده بودیمو از این ممل*کت کوفتی زده بودیم بیرون

میبینی سر درد دلم باز شد از کجا به کجا رسیدم

اصلا شاد و شنگول بودما یاد خاطره ها که افتادم...............

دیگه ننویسم بهتره

شب خوش .....من برم به بدبختیا و وبلاگ خوندن  و ....برسم تا کی که معلوم نیست خوابم بگیره

راستی به زندائیمم زنگ نزدم هنوز

فعلا رفته خونه خواهرش تا بعد از دو روز دوباره بیاد خونه پسرش

این اطلاعات از طریق خواهری جمع آوری شده

یعنی این پسردائی بزرگه که واسه خودش مخیه همه رو کشوند برد کانادا به جز مامان من که هیچ جوره زیر بار نمیرهههههههه

یه بارم به خودش گفتم من چجوری بیام؟؟؟؟؟

برام فرم فرستاد که پر کنم از بس رفتم اینور اونر و تو ف ی س و وبلاگا چرخیدم که اصلا حوصلم نکشید پر کنم

از طرفیم فکر میکنم خوب پر کنم به چه دردم میخوره هیچکی که همکاری نمیکنه باهام پاشه بیاد

یعنی فک کن موقعیتشو همه جوره داشته باشی قدر ندونی باهات همکاری نکنن

همون حقشونه که اینجا بمونن و هر روزم بدتر از دیروز

راستی

شما چه خبر؟

سلام سلام صد تا سلام لالالای لالای لای

رسما خل شدم رفت پی کارش..........ههههههههههههه

همینه دیگه وقتی برنامه خوابت جوری تنظیم بشه که ساعت ۹ شب بخوابی بعد ۲ و نیم ۳ نصف شب پاشی بعد هی بری اینور اونور بچرخی بعد یه وبلاگ بخونی که توش عکس دلمه شو گذاشته

بعد تو هم جوگیر بشی و دلت بخواد که عکس میرزا قاسمی پریشبتو بذاری و .......

اصلا اینا همه چه ربطی به هم داشت هااااااااااااااااانننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------

بگذریم

مامانیم که دیشب  از مشهد اومد

وقتی دیدمش فهمیدم که نه بابا این دل از سنگ نیست و کلی دلتنگ شده بوده و خودشو به خ ر ی ت میزده که دلتنگ نشده

ولی از اونجائی که بدبختی تو دارمو نمیتونم احساسمو بروز بدم عینهووووووووو کوه یخ عبور میکنم

یعنی چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

یعنی اینکه مثلا یکی رو دوست داری بعد یبینیش بعد حالتای افراد مختلفه مثلا من دوست دارم همون موقع بپرم تو بغل طرفو سفت بهش بچسبمو محکم بوسش کنمو فشارش بدمووووووووو همه اینا ولی نمیتونم

عینهو سنگ وایمیسم مقابل طرفو فقط لبخند تحویل میدم خبر مرگممممممم

آخه اینم شد کااااااااااار اینم شد زندگی تو رو خدااااااااااااااا

---------------------------

جالا زندائیمم اومده بازم همینطور دوست دارم همونجوری سفت بغلش کنم ولی نمیتونم که

آخه اینم وضعیتههههههه ما داریمملت نمیدونن که چی تو دل ما میگذره دوسشون داریم فقط این خصلت گندمون نمیذاره راحت ادای دین کنیم........هههههههههههههه

-----------------

دیگر چهههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان دیروزم که کلاس بود باز دوباره تو پاساژای اون منطقه ولو بود تازه الان به جون خودم یادم اومد یه س و ت ی ن خریدم که هنوزم تو کیفمه

در نیاوردم تست کنم ببینم بزرگه کوچیکه؟؟؟؟؟

خوب شد اینجا نوشتما وگرنه تا معلوم نیست کی میخواست تو کیفم بمونه

-------------------------------

یعنی از عجایبه که دیروز با خواهری حرف نزدم

مائی که روزی چند بار با هم میحرفیم.......

کلا خیلی مسخره ام تا نزنگه نمیزنگم

۹ شب زنگید منم خبر مرگم تو نت بودم جواب ندادم بعد من زنگیدم اون جواب نداد

به همین راحتی

خیلی چرت و پرت گفتم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب آخه نصف شبه بالاخره هر زمانی یه خاصیتی داره دیگهههههههه

نصف شبا رسما آدم شب ببداری که من باشم خل میشه

حالا اینم حسن ختام خلیاااااااام

میرزا قاسمی پریشب بخورید و حالشو ببرید

نازی جون

دیروز هویجووووووری الکی تو یه حالتائی بودم انگار بین زمین و آسمون

خوابم نمیبرد که نمیبرد دخترک که اومد ناهارشو دادمو پیش به سوی اپیل بعد از اونم استخر

حالا فک کن سانس استخر ۴ و نیم بود بنده سرخوش ۵ و ۱۰ دقیقه رسیدم اونجا

چون تازه ساعت ۴ پیش نازی جون بودم

تا اومد تو کابین و من و رو تخت دید گفت لاغر شدی!!!!!!!

در حالیکه خودم فکر میکنم حداقل تو این یه هفته اصلا رعایت نکردم ولی خوب برنجو که کلا از برنامم حذف کردم

خیچی خلاصه ۵ و ۱۰ دقیقه استخر بودم اول از همه پریدم تو سونای داغ و بعدم حوضچه آب یخ

آی حال میده این حوضچه اصلا سونا رو به خاطر همین حوضچش دوست دارم که امام خستگیاتو از تنت بیرون میکنه

سانسش تا ۶ و نیم بود ولی من دیگه تا ۶ بیشتر نموندم یه سرم تو استخر رفتمو آب بازی و بعدشم که چون اولا تنها بودم دوما شنا بلد نیستم ۶ اومدم دوش گرفتمو اومدم خونه

البته یه سوما ی هم داشت و اون دلتنگ شدن واسه دخترک بود.

--------------------------------

خونمون به طرز عجیبی تمیزه و من از این بابت باز هم به طرز عجیبی در شگفتمممممممممم

دیروز صبح بعد از رفتن بچه ها ویرم گرفت و دوباره افتادم به جونشو گردگیری و جارو

--------------------------------

مامانم همچنان مشهده و امروز ساعت ۲ بعدازظهر حرکتشه راست راستشو بخواین اصلا اصلا دلم براش تنگ نشده

هر چقد بیرون از اینجا باید فیلم بازی کنم حداقل دیگه اینجا که میتونم حرف دلمو بزنم

بذار همه بگن دلم از سنگهههههههههههههه.................راست راستش خیلی به ندرت پیش میاد دلم واسه کسی تنگ بشه اونم کسی که واقعا و از ته دل دوسش داشته باشم

-----------------------------------------

زندائیم رو تلفن مامانم پیغام گذاشته بود دیشب که سلام و احوالپرسی بعدشم که من ۵ صبح رسیدم ایران خودم زنگ میزنم چون ساعت خوابم هنوز تنظیم نشده ممکنه شما زنگ بزنید من خواب باشم

و این در حالیه که دخترخاله هاشو اینا هم زنگ زدن من فقط دیشب تلفن مامانمو چک کردم اونم به این علت که همون موقع که رفته بودم به گلدونش آب بدم صدای بوق بوق پیغامگیر اومد

حالا این مامان خانوم ما گفته به هیچکی نگید من مشهدم اگرم فوقش کسی فهمید بگین کاشانممممممم

میدونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که مبادا خدای نکرده کسی بیاد دیدنش.........ههههههههههههههههه

 

راستی از ۱۰ تا ۴ و نیم خوابیدم بعدم اومدم اینجا

دیروزم دختر خوبی بودم و تا دیشب که یه سر اومدمو رفتم نیومدم نت

دارم تمرین میکنم که بیشتر به زندگیمو خودم برسم

 

پ ن : نمایشگاه گل و گیاه تا ۲۸ مهر ه .......کی پایست بریم؟؟؟؟هر روز از ۱۰ صبح تا ؟؟؟؟؟شب

پ ن ۲ : ستاره جون وبت برام فیلتر شده یه خبری از خودت بده پلیز

اعتیاد به نت

دوباره اعتیادم به نت در حد تیم ملی زیاد شده..............همین فقط همین یک کلمههههههه

یعنی فکر کن دیشب از ۹ تا ۱۱

صبح از ۵ و نیم تا این زمان

خدا به داد برسه بیشتر از این نشه فقط

دیروزم دوباره رفتم برج م ی لاد شرحشو تو پست قبل نوشتم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییی مردم یکی بیاد منو جمع کنهههههههههه از اینجاااااااا

بیشترم مرض وبلاگ خونی گرفتم خواااااااااااهر

امروز هول هولکی من

یعنی همین قد بگم که انقده خوابممیاد که دارم میمیرم از ساعت ۱۰ رسما خاموشی زده شده ولی من هر چی غلت زدم خوابم نبرد که نبرد در نتیجه با یه چشم باز و بسته در خدمتتون هستیم فعلا

حالا فک کن با این وضعی لنگ در هوائی میخوایم آپم بکنیم

امروز صبح با اجازتون تا ۱۰ اینطورا که اینتو سیر میکردم بعدش گرفتم خوابیدم تا دخترک اومد شتافتم به سوی برج م ی لاد جهت عوض کردن همون کتابه

یعنی انقد هول هولکی رفتمو اومدم که خدا میدونه چون ۳ و نیم باید دخترکو میبردم زبان  ۲و ربع اینطورا رفتم ۳ و نیم خونه بودم

آخرشم نشد کتابو عوض کنم چون اون غرفه هه تعطیل بود به خواهری گفتم ..گفت من کتابو میخوام واسه دخترم من برش میدارم ولی من که تشنه این کتاب بزرگا شدم

دوباره بعدازظهر بعد از کلاس زبان دخترک بدو بدو رفتیم اونجا و یه دوست عزیزی رو هم دیدیمو دوباره بدو بدو برگشتیم

یه شوک خوشگلم دخترک بهم داد اونم تو پارکینگ برج که تا من ماشینو پارک کنم پیاده شد بعد که پیاده شدم هر چی اینور اونور و نگاه کردم ندیدمش یعنی داشتم سکته میزدم که این بچه چی شد یهوووووووووو

که خانوم سرخوش خیلی شیک از پشت یه ماشین دیگه پریدن بیرونو بسان یویوئی که میجهد ما را از آن حالت شوک گونه خارج فرمودن

طوری که همش فکر میکردم الانه که دوباره گم بشه

تو یکی از طبقات برجم وایساده بود با این کتابائی که کنارشون اشکال داره و رو هر کدوم که میزنی صدا میده منم رفتم یه گوشه قایم شدم ببینم چکار میکنه

انقد که تو حال و هوای خودشه این  بچه که بعد از ۵ مین متوجه شد من نیستم دیگه داشت به گریه میفتاد که جلوش حاضر شدم

باشد که حواسشان جمعتر شود

کلا امروز همش در حالت بدو بدو بیدیم.........

تازشم که دخترک به جای یه کتاب دو تا برداشت

ههههههههههههههییییییییییییی .......زمان ما که از این خبرا نبود یه پیرهن خوشگل میخواستیم دو ماه باید گریه میکردیم تا برامون بخرن

همین دیگه

حالا چند تا عکس از امروز............نمائی از شهر تهران و برج م ی ل ا د محبوبم

به ساعت دوربین توجه نکنید طبق نیمه اول سال کار میکنه بچه م هنوز زمانشو عقب جلو نکرده .......الان ساعت یه ربع به ۳ هستش

عظمتتو قربووووووووون

اینم کتابهای دخترک که البته وسطیه نصیب بچه خواهری خواهد شد

یعنی به خاطر همین فسقل من امروز دوبار تا برج محبوبم رفتم که البته بسیار زیاد هم لذت بردم

قصه های وقت خواب و قصه هائی برای دختران هم که میره تو کتابخونه دخترک تا ببینیم با این حجم درسها و زبان و .........کی وقت کنه بخونه

صرفا چون از ریخت و شکل و شمایلشون و متفاوت بودنشون خوشم اومد و همینطور شکلهای رنگی داخلش خریدمشون

چشمام داره میرهههههههههههههههه دوستون دارم ، بای

 

من و هیجان

یعنی بهتر از این نمیشه که شب رو خوب خوابیده باشی بعد صبح زود بیدار شی و اول از همه آهنگ بذاری و تا همین حالا هم همچنان واست بخونه و تو توی فضا پرواز کنی

از دیروز بدجور افتادم به جون خونه

همون بشور و بساب همیشگی

زندائیم که ۱ شنبه از کانادا میاد

ولی خوشحالی من به اون خاطر نیست خوشحالی من درونیه که خودمم نمیدونم چه مرگم شده و چرا انقد رو ابرا پرواز میکنم

از همون هیجانا که میخوای با یکی ملاقات کنی و ته دلت یه جورائیه و همش شور و هیجانه ولی نمیدونی اون یه نفره کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

از اون جنس هیجانا که حس میکنی یه نفر از جنس خودت حرفاتو میفهمه و درکت میکنه

از همون جنس هیجاناااااااااااااااااااا که دلت میخواد الان و در این لحظه داد بزنی که خدایاااااااااااااااااااااااااا این شور و حال و از من نگیر ......نه هیچوقت نگیررررررررررررر

امروز باید برم ب ر ج م ی ل اد

کار دارم آخه باید یه چیزی رو عوض بدل کنم

----------------------------------------

مامانم دیروز بعدازظهر رفت مشهد و من در این خانه کلا ۳ واحدی تنهای تنها میباشم

البته از ۷ تا ۲

دوستون دارم ،بای

اولین خبر مسرت بخش اینکه وی ** پی **انم درست بیده و از فردای همون شب کذائی که منو تا اعماق ناراحتی پیش برد درست شد

یعنی همش فکر میکردم کی پست گذاشته و ؟؟؟؟

از طرفیم چون میشناسم تفریبا افراد رو یا فامیلن یا دوست دلمم واسشون تنگ شده بود بددددددددد

ولی خوب حالا خدا رو شکر درست شد

ولی امااااااااااااا شما اگه دارید چیز از همین هااااااااا برام بذارید پلیز واسه مواقع ضروری

--------------------

و امااااااااااااااااا

امروز مامانیم راهی مشهد مقدس میشه فکر کن تو ۴ ماه سه بار رفته مشهد

تیر و شهریور و مهر

دیروز میگه از حالا دلمو صابون زدم واسه سال دیگه ی مشهد که با هم بریم آخه خیلی خوش گذشت

گفتم قربونت مامان جون سال دیگه ایشالله بی حرف پیش ما هوای قشم داریم هر چند که الانم دلمون واسش پر پر میزنه

آخخخخخخخخخخ گفتم پر پر یاد یه وبلاگی افتادم که چند لحظه پیش خوندم طفلک طوطیه در اثر رفتن یکی از اعضای خونواده افسردگی گرفته بود همه پرهای زیر شکمشو کنده بود

بقیه ادامه مطلب و البته با رمز جدید.......

دیگه کاری که از دستمون بر میاد.....هی تند تند رمز عوض میکنیم

ولی نه این ابدیهههههههههههه ابدی

ادامه نوشته

نمیدونم چرا وی**پی** انم باز نمیشه

دارم میمیرمممممممممممممممممممممممم

کسی داره بهم بده

اصلا از خودم راضی نیستم نه نیستم

از اینکه اونجوری که باید و شاید مادر خوبی باشم و نیستم

از اینکه از محبت همسرم سوء استفاده میکنم و اون برای اینکه منو داشته باشه خم به ابرو نمیاره و همه جوره به سازم میرقصه از خودم بدم میاد

از اینکه همه وقتمو فکرمو نت و ف ب گرفته از خودم بدم میاد

از اینکه صبح تا ۱۲ تو نت میچرخیدمو اصلا نفهمیدم کی ساعت ۱۲ شد و بعد تند تند یه ماکارونی هول هولکی و ...

بعدشم که دخترک ساعت ۲ اومد من خسته و داغون و نخوابیده تازه اون اومده گرفتم کپیدم تا ۳ بعدشم کلاس زبان

از اینکه حس میکنم بچه هامو نمیبینمو بهشون نمیرسم از خودم بدم میاد

از اینکه همه زندگیم اینجا شده و م ع ت ا د اینجا شدمو الانم دارم میمیرم از خواب ولی بازم سر از اینجا در آوردم از خودم متنفرم

اصلا کاشکی چند روزی کامپیوترمون خراب شه تا من یه رفرش اساسی بشم

هر چی کلنجار رفتم خوابم ببره نبرد که نبرد

گوشت گذاشتم بیرون که واسه ناهار ماکارونی درست کنم

حالم از برنجامون به هم میخوره عید ۱۰۰ کیلو ایرانی همکار همسر از شمال آورد برامون که همون موقع کیلوئی ۵۰۰ تومن کمتر از جاهای دیگه بود

حالا همشون جوجو گذاشته یه مدت یه مقدار ریختم تو سینی گذاشتم تو بالکن جلوی آفتاب بعد که مثلا بعد از یه روز رفتم سراغشون دیدم همه جوجو ها تو سینی و لای برنجا جنازه شدنو همونجوری مشکی مشکی باد کردن

حالا ن فک میکردم بذارم تو آفتاب فرار میکنن

بعد هیچی خلاصه آوردم قشنگ و بهداشتی شستم شاید مثلا سه ربع فقط داشتم برنج میشستم از بس که وسواس گرفته بودم با دیدن این جنازه ها

بعد برنجه رو پختوندم بعد نمیدونم چرا رنگش زرد شد

گفتم شاید چون تو آفتاب بوده و این جوجوها لابلاش بودن

بعد دیروز از تو همون گونی با جوجوهای زنده آوردم کامل شستم پختوندم بازم برنجه زرد شد

نمیدونم چه خاکی تو سرش شده

به نظرتون علت چیه؟؟؟؟؟؟؟

چجوری میتونم از شر این جوجوها خلاص بشم و اینکه چرا زرد میشه برنج؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا دوست ندارم دیگه لب به این برنج بزنم بچه ها هم که نمیدونن توش چه خبره

دیروز چند حبه سیر انداختم تو گونی تا ببینم چی مسشه

راهکار پلیززززززززززززز

................................................

دیروز با مامانم قاطی کردم

هر چی با خودم کلنجار رفتم که کارها و بی تفاوتیهاشو نادیده بگیرم نتونستم

دیروز صبح یه سر رفتم پائین آزیم اولش پائین بود بعد اومد بالا تو حرفا مامانم گفت آزیم رفت بالا قطره هامو بریزه

یهو منم قاطی کردم البته نه با تندی فقط بهش گفتم مامان خوبه که انقد مواظب خودتی منم اگه انقد مواظب خودم بودم از ۳۲ سالگی هر دکتر زنانی که میرفتم بهم نمیگفت یه بار دیگه باید عمل بشی به خاطر مشکلی که بعد از زایمان و استراحت نکردن برام پیش اومد

بهش گفتم تو یه عمل چشم کردی ۴ روزه جات پهنه و هیچ کاری نمیکنی در حالی که همون فردای عمل که با خواهری رفتی دکتر گفته همه کاری آزاد به غیر از حموم ولی تو بازم مراقب خودتی

گفتم خوبه دیگه پس بده ؟؟؟؟؟؟؟؟منم اگه کسی بود مراقبم بود بعد از زایمان اونم سزارین از روز دوم با اون همه بخیه پا نمیشدمو یه بچه ۴ کیلو و خورده ای رو هی سر دستم نمیگرفتمو نمیبردم تو دستشوئی و نمیشستمو بعدم هی دولا بشو بچه رو بذار زمین با اون همه بخیه دولا بشو بچه رو پوشک کن

اونوقت تو کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو جلسه های محرم میرفتی واسه خودت آخر شب بر میگشتی توقعم داشتی که شام و ناهارتو همسر و خواهرم آماده کرده باشن که اگه غیر از این بود میرفتی تو قیافه و .....

بهش گفتم تو مادرمی ولی خواهر و همسرم ۱۰ روز مرخصی گرفتنو همه کارهای خونه و غذا و .میکردن خواهرمم که اون موقع هنوز بچه دار نشده بود که تجربه بچه داری و ک و ن شوری و ......داشته باشه واسه همین مجبور بودم خودم همیشه سر پا باشم

واسه همین مشکل ر ح م ی پیدا کردم و حالا دوباره باید برم زیر عمل

بهش گفتم خوبه که مواظب خودتی

گفت خوب مواظب نباشم بعدش برام مشکل پیش میاد

بعدشم که خوب من بچه داری بلد نبودم !!!!!!!!!!!!!!

آخه مگه میشه کدوم آدم عاقلی باور میکنه که یه زن بچه داری بلد نباشه پس من و خواهرم چجوری بزرگ شدیم؟؟؟؟؟؟؟

خیلی راحت برای اینکه از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنه از واژه های بلد نبودم........یادم نبود......حواسم نبود و ..........استفاده میکنه

بهش گفتم خیلی خوب بچه داری بلد نبودی بیمارستان چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟که من زائیدم به جای اینکه مراقب من باشی بعد از ساعت ملاقات که کلا ۳ ساعت غیب شدی

بعدشم که اومدی گفتی نماز خونه بیمارستان نماز میخوندم .......آخه سه ساعت؟؟؟؟؟؟؟باور کنید یه چرتیم اونجا زده حالا گور بابای من با اون همه بخیه و سرم تو دستو ضعف و بی حالیمووووووووو

بعدم که اومد خیلی قشنگ و شیک شامشو خورد و زنگ زد پرستار اومد اون مبله رو واسش تخت کرد از ساعت ۱۰ راحت گرفت خوابید تا ۵ صبح که وقت نماز بود

حالا بماند که اونشب تا صبح من چه بدبختیائی که نکشیدمو انقدم خر بودم زنگ نمیزدم پرستار بیاد به دادم برسه که نکنه صدا کنه خانوم بیدار بشه خودم با بدبختی از تخت اومدم پائینو.........همه کارامو با بدبختی و درد کردم

حالا خانوم توقع داره همه عین پروانه دورش بچرخن

یه سرماخوردگی ساده پیدا میکنیم خانوم تا چند روز غیب میشه مبادا بخواد یه غذائی واسه بچه هام درست کنه یا کاری انجام بده و .....

بعد که مطمئن میشه خطر رفع شده از طریق خواهرم پرس و جو میکنه اونوقت پیداش میشه و عین مهمون باید جلوش چائی بذاریم میوه شیرینی بذاریم

بماند که چقد بهانه میگیره چائیش پر رنگه عوضش کن کمرنگ بیار ....من قند نمیخورم خرما یا شکلات بیار

به قول خواهری مادر ما پدیده ست واقعااااااااا

واسه بچه های خواهریم کاری نکرده زایمان اولش که بچه من کوچیک بود نمیتونستم برم

مادرشوهر و خواهرشوهرش مونده بودن کاراشو میکردنو پ و شک خ و نی خواهرمو خواهرشوهرش عوض میکرده و همینطور کارهای بچشو

مامانمم که هر روز بعدازظهر میرف اونجا باید جلوش چائی شو شیرینی مذاشتنو بر میداشتن

بعد از ۱۰ روزم مادرشوهره خواهری باهاش دعواش میشه که این چه وضعیه این کارا وظیفه ما نیست باید مامانت این کارا رو میکرد و همچنانم بعد از ۷ سال تیکه های همون روزا رو خواهرم از مادرشوهرش اینا تحمل میکنه

بچه دومشم که تا ۱۰ روز خودم همه کارهای بچه رو میکردمو بازم مامانم در نقش؟؟؟؟؟؟؟بود

اینیم که با مامانم دیروز قاطی کردم چون حس کردم از پریشب رفته تو قیافه با من خواستم حالیش کنم که اگه کاری نکردم چون تو هم هیچ کاری واسم نکردی و باعث شدی ناقص بشمو دوباره برم زیر عمل

که حالا که عمل کنم با خداست از بس که ترسیدم از بیهوشی و از یه طرف درس و مدرسه بچه ها و ..........

دیگه هم اینکه به مامانم گفتم اگه من کاری نکردم در عوض همسر و آزی که بودن

همین دیگه

فعلا.................

پ ن : جوجوها رو یادتون نره؟؟؟؟؟؟مامانم که از بس کدبانوئه بلد نیست گفتم دست به دامن شما خواهرای خوبم بشم

پ ن ۲ : خواهری به مامانم گفت چرا به فامیلات نگفتی عمل چشم داری؟؟؟؟؟؟؟؟گفت خوب همشون میومدن

خواهری گفت آها پس از ترس همون ..........یعنی فقط دوست داره بره مهمونی از مهمونی دادنو کار خونه بیزارهههههههههههههه

کار خاصی نمیکنم فقط بیدارم ...همین

از ۵ صبح بیدارم خوابم نمیبره البته الان دیگه یواش یواش داره مستولی میشه...خوابو میگم

دیروز روز خیلی شلوغی بود برام با اینکه حس میکنم کار زیادی نکردم با این حال حس میکنم که روز شلوغی بود

تا حالا نه قطره واسه مامانم ریختم نه غذا دررست کردم این دو سه روز خواهری آف و مرخصیه

پریروز که واسه شام مامانم مرغ درست کرد دیروز ظهر آش ترخینه و دیشب قورمه سبزی که همه با هم دور یه سفره در کنار مامانم جمع شدیم

نه پریروز نه دیروز ظهر مهمونش نبودیم غذاهای خودمونو خوردیم ولی دیگه دیروز ظهر کم مونده بود مامانم گریه کنه

میگفت چرا اینجوری میکنی؟؟؟چرا اعصابمو خورد میکنی؟؟

منم دلم سوخت دیشبو پائین بودیم

با اجازتون دیشب عد از ۱۰ سال رانندگی یه تصادفم داشتم که البته خودمم مقصر نبودم اون پسره سر به هوای شنگول با ۴ تا دوستای شنگول ترش که ریخته بودن تو ماشینو معلوم نبود چی چی تو لپ تاپ میدیدن که عنان از کف داده بودنو عین اینائی که اکس خوردن از حالت طبیعی خارج اومده بپیچه اینور اونور و نگاه میکنه

خاکبرسر همچین کوبوند تو در راننده که کامل جا خورد و حالا نصفه باز میشه

لنقدم خیابونا افتضاحو ترافیک بود که آقا پلیسه بعد از یکساعت اومد

حالا فکر کن با بچه ای که از صبح مدرسه بوده و بعدشم از کلاس زبان اومده یکساعت علافی

خلاصش که اون مقصر شد و امروز با همسر باید برن تعمیرگاه و از این چرت و پرتا دیگه.....

----------------------

اون لباسه رو هم رفتیم پرو کردیم برای دخترک یه کم پشتش کیس میفتاد و از اونجائی که چشممو گرفته بود و این چند روز همش فکرم دنبالش بود و میخواستم بگیرم بذارم کنار واسه عیدش

گفتم شاید تا اون موقع تنگ ترم بشه واسه همین با وجودیکه دوسش داشتم ولی بی خیالش شدم

------------------------

دیروز بعدازظهر خواهری بچه هاشو گذاشت پیش منو با مامانم رفتن دکتر که گفته بود خدا رو شکر خوبه بعدشم که من میخواستم دخترکو ببرم زبان یعنی یه ربع به ۴ اینطورا شوهر خواهری اومد موند پیش بچه هاش

------------------------------

عذاب وجدان دارم که چرا واسه مامانم هیچ کاری نکردم این دور قیاافش خیلی مظلوم شده دلم براش میسوزه از اینکه نگاهای ملتمسشو میبینم دلم واسش گریه میخواد

مامانیم خیلی لاغر شده دستاش عین دستای مرغ شده همونجوری چروک و لاغر

امروز همه کاری واسش میکنم

میدونم که از دستش ناراحتم که خیلی سختم بود واسش کار کنم ولی حالا که میبینم بهم احتیاج داره خیلی دلم میسوزه باز دم آزی و همسری و خواهری گرم که عین پروانه دورش چرخیدن

من از خودم بدم میاد خیلییییییی

حالا زائیدم با اون همه بخیه اومد شب تا صبح تو بیمارستان خوابید که خوابید.........واقعا تاب این نگاهای ملتمس و مظلومشو ندارم

حداقل من هر وقت مریض میشم ۴ نفر دور و برم هستن این بیچاره که فقط امیدش به ماست

فعلا.........

بعدا نوشت : یعنی خودمو خفه کردماااااااااااا انقد که از ۵ صبح تا این لحظه که دقیقا ۸ صبحه وبلاگ خوندم

خوب چکار کنم دلم واسه خیلیا تنگ شده بود تازه خیلیا رو هم نرسیدم بخونممممممم

دیگه برم ب ک پ م

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز مامانم عمل کرد

خواهری تا بعدازظهر اینجا بود بعد رفت خونشون همسری و آزی بیشتر کارهای مامانمو انجام دادن و من در نقش هویج بیدم

امروز دخترک کلاس داره اون روز که داشتم تو پاساژای اونجا ولگردی میکردم چشمم به یه لباس خورد یعنی از اون روز تو کفشم

پریروز که رفته بودم بو**ستان جهت انجام یه کاری رفتم همون مغازه که لباس پرنسسی داره ازش قیمت گرفتم اوووووووه چه وحشتناک همه ۷۰ به بالا تازه قشنگم نبود یعنی من فقط چشمم دنبال همون لباسست

دیشب به خواهری میگفتم اینجوریه فردا که دخترک کلاس داره میرم میخرمش واسم بعد فهمیدم اونم واسه دخملش همینو خریده

جدا که چه سلیقه هامون عین همه تازه از همون مغازه با مشخصاتی که از مغازه ها دادیم فهمیدیم این همونه با این تفاوت که خواهری خریده ۵۲ خانومه به من گفت ۶۰ یعنی به خاطر دلاره؟؟؟؟؟؟؟

دیگه هم اینکه تو این اوضاع و احوال گرونی طلا دخترک دیروز به یه گوشواره تو گوش از مدرسه به خونه برگشت

بهش میگم فکر میکنی کجا افتاده؟؟؟؟؟؟؟میگه نمیدونم

هیچی دیگه بی خیالش شدمو اصلا به روش نیاوردم خوب بچست دیگه هی مقنعه رو میده بالا افتاده

حالا باید برم یکی از همینو تو این اوضاع احوال بخرم فک کنم یه ذره گوشواره ۲۰۰-۳۰۰ تومنی بشه

تقصیر خودمم بود که طلا بهش آویزون کردم بره مدرسه این مسئولان مدرسه یه چیزی میدونن که ما .........

اگرم نخوام بخرم چون سته و گردنبندشم هست ناقص میشه

اینم که از کار کارستان دخترم

دیشب ۱۲ خوابیدم تا ۶ صبح یه کلههههههههههه

آی سرحالم الان

یعنی از ۷ صبح که دخملی و بقیه رفتنو علی مونده و حوضش اینجانب تو نت سیر میکنم

بگو مگه کار و زندگی نداری دختر؟؟؟؟؟؟؟

تازه به مامانمم سر نزدم

این که از خبرای من .........راستی شما چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستون دارم ، بای

از ۹ شب خوابیدم یه ضرباااااااااا یه ضرب یعنی اگه شما بگی یه کوچولو لای چشمام باز شد نچچچچچچچچچچ نشد که نشد

بعد ۳ نصف شب پاشدم عینهوووووووو جغد یا گربه یا هر حیوان محترم شب بیدار دیگری

اومدم اینجا برو تو ف ب برو تو وبلاگا و الانم دارم چرت میزنم دوباره ولی از رو نمیرم که پاشم برم بخوافم

امروز یعنی تا ساعاتی دیگر مامانم عمل چشم داره همسری و خواهری میبرنش بیمارستان

انقدم ناز داره که باید یه لشکر دنبالش باشن بچمونو

هوای این روزا رو دوست دارم

دلارم که داره میترکونه وحشتناک

نمیدونم چه حسیه که دلم واسه خیلیااااااااا تنگ شده واسه خیلی از دوستام

تاریک شدن هوا رو دوست میدارم چون یادمه دوران راهنمائی که مدرسه طلوع اسلام بودم از رو همین تاریکی هوا حول و حوش ۶ میفهمیدم که الان زنگ مدرسه میخوره

آخه دائما بعدازظهری بودم بماند که بعد از عیدا رو هم کاملا میپیچوندمو با این حال همیشه معدلم ۱۸ به بالا بود

کلا همیشه در حال پیچوندن مدرسه بودم بیشتر دوست داشتم تو خونه بمونمو آهنگ گوش کنم

اینروزا دخملکمو خیلی خیلی دوست میدارم

میخواستم یه سری خرید داشته باشم واسه دخترک اونم از دوبی که با این وضع دلار اصلا بهش فکر نکنیم بهتره

دلم بد سفر میخوااااااااد بددددددددد

اونم به یه کشور خارجی

فقط ۲ ماه مونده برای رفتن به خونه جدید و عملا مستقل شدن بعد از این همه سال

مستقل شدن از مامان

چه نقشه هائی که واسه اون خونه ندارم از کابینت بگیر تا کفپوشو........

راستی گفتم جمعه ۳۱ شهریور رفتیم خونه دخترخاله مامانم دوره زنونه؟؟؟؟؟؟

خونشو تازه ساخته و به جای ۹۰ متری یه ۱۰۰ متری شیک بهش دادن

احتمالا منم بعد از رفتنم باید همه رو دعوت کنم

کلی ذوق داااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررررررررررررررممممممممممممممممممممم ذوووووووووووووووووووووووووقققققققققققق

من رفتم لالا

فعلا

چه خبر؟؟؟؟

چند روزیه که دلم واسه وبلاگ و بلاگ خونی تنگ میشه از سال ۸۵ که شروع کردم همش درگیر وبلاگ بودم ولی تو این چند ماه اخیر و ف س بوکو .......دیگه تمام وقتم اکثرا میره واسه اون

چون من بیشترین زمانمو دیگه تو نت نمیگذرونم صبح تا شب مشغول کارای خودمو خونه و .......

شبم یه چند ساعتی میام که اونم تو ف ب میگذره و خوندن یه سری وبلاگائی که دوسشون دارم

البته همه رو دوست دارماااااااا ولی خوب.......

ولی دوباره دوست دارم بخونم دلم واسه خیلیا تنگ شده

------------------------------

از مشهد درست حسابی نگفتم از پنجشنبه ۲۳ شهریور بود فکر کنم که پروازمون بود رفتیم رسیدیم هتل بعدازظهرم حرم

خیلی خوش گذشت به خصوص که از صحن گوهرشاد رفتیم تو و قشنگ گنبد مشخص بود انقدم که شلوغ بود من نرفتم تو

اونجا خیلی روزای خوبی داشتیم صبحها پا میشدیمو .......

اول مهرم که دخترکو بردیم مدرسه طبق معمول هر سال ۱ شاخه گل گرفتم که بده معلمشون طبق معمو اونم خجالت کشید و ظهر با کله خشک شده گل که تو جیبش پیدا کردم برگشت خونه

اینروزا زندگیمو دوست دارم خانوادمو دوست دارم اصلا همه آدمای دور و برمو دوست دارم

دلم واسه خیلی از دوستام تنگ شده دوست دارم یه قراری بذارمو ببینمشون

مامانم ۳ شنبه عمل چشم داره و همه جا پر کرده که میخوام عمل کنم دارم فریزرمو پر میکنم

انصافنم بعد از شاید چند ماه بوی بادمجون سرخ کرد پریشب و سبزی قورمه تفت داده شده دیروز بعدازظهر که دخترکو از زبان برمیگردوندم به مماخم خورد که کلی بوی زندگی داشت

ولی من ناراحت شدم که همه جا رو پر کرده چون من که از فریزر اون چیزی درست نمیکنم هیچوقت

میگه تا چند وقت بعد از عمل نمیتونم سرخ کنم آخهههههههههه بگو تو مگه شام و ناهار اصلا درست میکنی که بخوای چیزیم درست کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا حاضریه یا من بهش غذا میدم

دیگه این اینجوریه دیگه بذار راحت باشه

خواهری بهش میگه سه شنبه شب بیا خونه ما تا جمعه قبول نمیکنه میگه همینجا راحت ترم

-------------------------------

واسه خونه جدید ذوق دارم خیلیییییییی دوست دارم زودتر آذر بشه تا برم تو خونه خودم

---------------------------------

چیز دیگه ای یادم نمیاد جز اینکه پائیز و دوست دارم خیلیممم دوست دارم

زبانم ظرفیتش پر بوده افتاده واسه ترم بعد احتمالا پیگیری نکردم اینجوری شد

کلاس زبان دخترکم از ۵ مهر شروع شده و دوباره پاساژ گردی های من

فعلا................