سلااااااااام
سلام چطورین؟خوبید؟خوشید؟؟؟؟
امروزم که هوا ابریه و جون میده واسه عالی شدن حال و هوای من
دو روزم که بیشتر به عید نمونده و ما هم کارهای خونمون تقریبا تموم شده فقط مونده یه لوستر که واسه هال میخوایمو یه تخت کمجا که هنوز وقت نکردیم بریم سفارش بدیم
...............
دیروز مثل پریروز روز پر کاری نداشتم فقط یه سر با بچه ها رفتیم هایپر بعدشم پمپ بنزین بعد از اونم خونه مامانم که پرده هاشو اندازه کنیم واسه کوتاهیش بعد ببیریم بدیم بو **سی که مامانم گیر داد نمیخوامو من عید ندارمو .........(دوباره مثل هر سال که عید میشه یه برنامه ای ...........) منم دیگه اصرار نکردمو اومدیم خونه
بعدازظهر هم با همسر و بچه ها میخواستیم بریم که همسری چوب پرده هاشو بزنه
چون تا دیروز دلرمون خراب بود فقط به خاطر مامانم همسر برد داد درستش کردن ولی بازم مامانم بازی در آورد که من چوب پرده نمیخوامو هیچی نمیخوامووووووو
منم به همسر گفتم اینجوری میگه گفت خوب ولش کن هر دفعه همینه هم کار باید براش انجام بدیم هم کلی منت بکشیم
یادت نیست دو سال پیش پرده واسه پذیرائیش گرفته بود من و باجناق (شوهر خواهری رو میگفت ) 4 ساعت داشتیم واسش پرده میزدیم رفته بود تو اتاق خوابیده بود !!!!!!!!!!!!!
همسر که اینو گفت کلی تعجب کردم چون هیچوقت کارهای مامانمو به روم نمیاره و منم فکر میکنم که خوب حتما براش مهم نیست و یادش میره ولی حالا فهمیدم که فقط به روم نمیاره وگرنه که خوبم یادش میمونه
همسر که اشاره کرد دیگه اصرار نکن منم به مامانم اصرار نکردمو قطع کردم تا اینکه دوباره خودش زنگید ولی دیگه دیر بود و ساعت 8 شده بود حالا قراره امروز بعدازظهر همسر بره کارهای پرده هاشو بکنه
جمعه ناهارم که خونه مامان جون بودیمو آش رشته درستیده بود تی ویشم درست کرد همسر
میگم این وایمکس خیلی بده ها دارم مینویسم هی قطع میشه وسطش خوب تمرکز آدم از بین میره دیگه
ایشالله دیگه خط خودمون وصل شه از همون ای دی اس ال استفاده میکنم
این فقط یه هزینه اضافی بود
.............
...............
مرتیکه ی احمققققققققققققققققق
صبح حدود 11 اینطورا بود که رفتم از کسی که برام سبزیجات آماده میکنه کرفس و لوبیا و بادمجون سرخی و از اینجور چیزا گرفتم
بعد از اونم پرده پذیرائی که آماده شده بود
بعد از اونم میخواستم برم شهروند لوستراشو ببینم چون دو تا جای لوستر داره خونمون که یکیش که مال پذیرائی بود رو زدیم اون که مال هال بود رو تو آشپزخونه
بعد به سلامتی و میمنت ساعت 1 زسیدم خونه تازه یادم افتاده شهروند نرفتم هر چی آزی گفت بذار بعدازظهر با هم میریم گوش نکردم چون میدونستم بعدازظهر غلغله میشه از طرفی نمیخوام همه کارهام بمونه روز آخر
این بود که به آزی گفتم چیزها رو تو فریزر جابجا کنه و خودم رفتم پائین
یه سری چیزم داریم که میخوایم به این خریداریم ها که از تو کوچه رد میشن بدیم
ولی انقد سریع میانو میرن که هر چی صداشون میکنیم فایده نداره
امروز صبح دخترک دوبار صداشون کرد که رفتن
منم که سرخوش پیش به سوی شهروند سوار ماشین شدم اومدم از ته کوچه برم از کوچه بغلی بیفتم تو بلوار که ته کوچه برخورد کردم با یه وانت خریداریم انقد خوشحال شدم که نگو
آخه این چیز میزامون چند روزه تو پله ست و خیلی ضایست یعنی اگه بهمون چیزی بگن خیلی بد میشه
خلاصه تا بغل به بغل هم شدیم به راننده وانت گفتم شما خریداریمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت بله که خریداریممممممممممممم
بعد یه لحظه فقط تو فکر این بودم که چجوری 4 طبقه رو برگردم بالا
یعنی شما ببین در آن واحد چند تا فکر به کله من هجوم آورد
فکر دوم اینکه اگه این خریداریمه پس چرا بلندگو نداره؟؟؟
و فکر سوم که پس چرا رو بدنه ماشینش آرم شهرداریه ؟؟؟؟؟؟
اینه که کلا بی خیال شدم و بدون اینکه چیزی بگم گازشو گرفتمو رفتم
ولی مگه اون بی خیال میشد همچین گازشو گرفته بود و دنبالم میکرد که خدا میدونه
حالا در اون لحظه منم فکر کردم ازش عکس بگیرمو بذارم تو وبلاگم واسه همین یه جا توقف کردمو قبل از اونم دوربینو یه دستی از تو کیفم در آورده بودمو آماده کرده بودم تا بهم رسید شیشع رو دادم پائینو ازش عکس گرفتم
یه امیدمم این بود که ول کنه بره ولی مگه ول میکرد دوباره افتاد دنبالم تا نزدیک محل قبلی رفتیم آخر دیدم نمیشه دوباره یه جا وایسادم میگم چی از جونم میخوای؟؟؟؟؟؟؟از اونجا تا اینجا افتادی دنبالم
میگه مگه نگفتی خریداریمم ؟؟؟؟؟؟؟آره هر چی داشته باشی خریدارمممم
یعنی میخواستم دوربینو بکوبونم تو کله ش بعدشم که دیدم اونم یه دوربین در آورده و میگه از من عکس میگیری؟؟؟؟فکر کردی من دوربین ندارم
گفتم آقاجون یه سری وسیله داشتم میخواستم بفروشم بعد پشیمون شدم حالا واسه چی از اونجا تا اینجا افتادی دنبالمممممممممم؟؟؟؟؟؟
یعنی با داد هااااا
دیگه اینجوری شد که رفت منم رفتم شهروند و یه دونه لوسترم ندیدم چون جمع شده بود ولی با اجازتون 55 تومن گوشت خریدم با خرت و پرتاش شد 70 تومن یه مانتو هم واسه خودم خریدم 88 تومن
بعدشم که اومدم خونه و دوباره ساعت 5 وقت آرایشگاه داشتیم واسه موهامون با بچه ها رفتیم
ابروهامم که 29 مه ....نازی جونم که همون روز 30 م ساعت 10 صبح
یعنی فک کننننننن
نازی میگه حتما باید 30 م باشه؟؟؟؟؟؟؟
میگم بله که باید 30 م باشه
میگه اااااااااااااااایییییییییییییییییییییییی از دست تو ..........هههههههههههههههههه
خلاصش که تو 3 آرایشگاه در گردشم خواهر
راستی سبزمونم امروز با همسر و دخترک رفتیم خریدیم
نمیدونم گفتم یا نه ولی خاله پری بی ادبم خیلی بی ادب بود ایندفعه .......نمیدونم به خاطر کار زیاد بود یا چی که پدرمو در آورد 10 روز مهمونم شده بود بی ادب
امشب اولین باری بود که تو این خونه .............
همین دیگه ............

این سفره هفت سین شهروند که خوشم اومد و ازش عکس گرفتم ...کلا حال و هوای این روزها و ماهی قرمزل و همین چیزای رنگی رنگی رو خیلی دوست میدارم و هر وقت بشه و دور و برم خلوت باشه ازشون عکس میگیرم

اینم عکس همون وانتیه ست........دوست نداشتم چهره ش مشخص باشه واسه همین خط خطیش کردم
به زودی و بعد از نصب پرده ایشالهه از خونه هم عکس میذارم
فعلا که وقت نکردیم بریم تخت کمجا هم سفارش بدیم
به جون خودم همسر بعد از تموم شدن سریال خودش بهم گفت در گوش من گفت چی گفت؟؟؟
گفت تو هم ماه منی و من هم اینک در مافوق مافوق ابرها سیر میکنممممممممم
میگماااااااااااا فقط یه چیزی بگم بخندید چون اینجا شسشه های آشپزخونمون که البته تو سالنم دید داره رفلکسه اینه که هر از گاهی میرم دید میزنمو همسایه ها رو میبینم که در خال شستشوی فرش و پتو و ملافه و .......
منم کلی خوشحال که بعد از تحمل اون همه سختی و بشور بساب فقط چند تا قالیچه م مونده که باید شسته بشه و ......
حالا اینو بگم همینجوری که رفتم نگاه کنم دیدم خونه روبرو اسباب کشی داره البته از چند روز قبلترم دیده بودم که دارن تیکه تیکه با ماشین خودشون میبرن حالا امروز کامیون اومده بود خانومه دمپائی پاش بود یاد خودم افتادم که روز اسباب کشی با یه دمپائی آبی راه افتاده بودم تو خیابون
بعد بچه ها رو صدا زدم که بدوئین بیاین این خانومه همه دمپائی پاااااااااااااااشهههههههههه
ولی عمق فاجعه اونجائی بود که وقتی خانومه اونوری شد دیدیم دمپائیاش لنگه به لنگست یعنی یکی آبییییییییییییییییییی یکی مشکییییییییییییییییییی
میگم حالا کاری نداریم ولی من در بدترین شرایط دیگه لنگه به لنگه نپوشیدممممم
شکلکامم نمیدونم کو چند تا شکلک خنده بذارم
.
.
ناهار خورش بادمجون درست کردم صبحم رفتم کلی خرید کردم از سبزی قورمه بگیر که الان سرخ شده و آمادست تا جای قاشق چنگالی و ......
الانم ایشالله اگه خدا بخواد و تنبلی نکنم میخوایم بریم بوسی جون مانتو بگیریم
عمو پورنگم در حال پخشه
میگم چرا من انقد برنامه های کودکانه دوست دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟هووووووووممممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از اون همه سختی
کسی که بعد از تحمل حدودا یکماه یا شایدم بیشتر که اصلا دیگه دوست ندارم به اون وضعیت و به اون زندگی فکر کنم حالا خدا رو شکر و باز هم خدا رو شکر و گوش شیطون کر یه زندگی نرمال پیدا کرده با یه زندگیی که مثل قبل تقریبا به همون حالت برگشته البته با یه تفاوتهائی
اینکه دیگه مادرش پائین خونه ش نیست و گاه به گاه بهش سر نمیزنه و .......
اینکه هر وقت بخواد از خونه خارج بشه عزا بگیره که واااییییییییییی حالا چجوری میخوام 4 طبقه رو با این همه پله برگردم بالا
اینکه روزای اول به معنای واقعی سختم بود و هیچ جوری نمیتونستم با اینجا اخت بشم و خو بگیرم و همش دوست داشتم بزنم بیرون
اینکه چقدر سختی کشیدم تا م ا ه و ارم وصل شد تلفن به علت جابجائی که میخواستیم انجام بدیم قطع که با تلاشها و پیگیری های همسرم وصل شد
و اینکه یک هفته بعد از اسباب کشی من درگیر مریض داری بودم همسری که قشنگ از دوشنبه افتاد تو خونه یه مریضی سخت که تاب بلند شدن نداشت 3 روز استعلاجی و 5 شنبه و جمعه ای که بعد از اون همش استراحت کرد و سینه ای که هنوزم که هنوزه خوب نشده و دخترکی که دوباره تب ناجور کرد دقیقا از همون جمعه شب کذائی که ما وارد این خونه شدیم تا دوشنبه ش که تو خونه بود و استراحت میکرد
اما خدا رو شکر بعد از اون همه سختی و اسباب جمع کردن و بی کابینتی و بی تلفنی تو این خونه و بی نتی که از همه سخت تر بود ولی با این حال دلم آروم نمیگرفت برم تو اون خونه و پای کامپیوتر بشینم حتی روزاش همش تو خونه بودمو مشغول پرستاری
اما باز هم خدا رو شکر به همت همسریم نتم هم وصل شد و اینکه چون من ای دی اس ال داشتم تو اون خونه و هنوز خط تلفن اونجا به اینجا منتقل نشده و آه و ناله های من که همسرم ای همسر مهربانم حالا من با این مصیبت عظمی و بی نتی چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که همسر عزیزم دوباره هزینه ای را به جان خرید و دیروز زنگ زده بود جائی که بیان واسه وایمکس (یعنی اینترنت بی سیم ) که دوباره باید یه مودم جدید میذاشتنو......
که اینم تقبل کردیم و من هم اینک با اینترنت وایمکس وارد شدم دستگاه آنتنشم چون تو اتاق آنتن نمیداد گذاشتیم جلوی پنجره آشپزخونه و چون از اونجا تا اتاق فاصله بود دوباره یه هزینه ای حدود 60 تومن دادیم که نمیدونم چی چی اونو پیدا کنه
واقعا از همسری ممنونم که همه جوره درکم میکنه و هوامو داره با وجود همه بدیهائی که دارم امیدوارم که قدرشو بدونم و .......
و هم اینک من از خونه خودم و با خیالی راحت وصل شدم هنوز وقت نکردم به هیچ وبلاگی سر بزنم یا حتی به ف ی س
همه اعضای خونه خوابن و امشب چون سالگرد ازدواجمون بود همسری با گل و شیرینی وارد خونه شد
با اینکه از صبح چند بار با مامانم حرف زدم ولی چیزی بهش نگفتم که مبادا به همسری بگه به همسر هم اصلا زنگ نزدم که ببینم یادش هست یا نه
این دو سه روزم که خونه بودم کلا و حسابی با تنهائی خودم حال کردم به خونمون عادت کردم و دوسش دارم و فعلا دلم نمیخواد از بغل خونه قبلی رد بشم از جلوی بوسی که رد میشم دلم میگیره ولی به خودم امید میدم که خوب ما که ایشالله یکسال بیشتر اینجا نیستیم و دوباره میرم تو همون محل یه کوچه بالاتر یه کوچه پائین تر یا تو همون کوچه خونه میگیریم
نمیدونم شایدم به همین خونه عادت کردمو دیگه دلم نخواست برم با همه معایبش مثل بی آسانسوری و بی پارکینگی و تازه یه وقتائیم آب تا بالا نمیکشه البته خیلی کم پیش میاد
یه سبزی فروشی پیدا کردم از اینا که دسته ای میفروشه معمولا صبح به صبح میرم ازش سبزی میخرم
یه پارک ته کوچمون یه کم اونرتر هست که چند روزه تصمیم دارم برم توش پیاده روی کنم ولی هی تنبلی میکنم
این که از وضع کلیم
دخترکم از فردا ایشالله تعطیل میشه و ایشالله ددر دودور به راه
واسه عیدم که ایشالله بی حرف پیش قراره اول راه بیفتیم و 4 م برگردیم تهران
.
صبحه یه صبح آفتابی ....بعد از دیروز برفیی که داشتیم و همچنانم آثارش باقی مونده و منم اینجا تنهای تنها
دیروز خونه مامانم بودیم و ای بدک نبود هر چند که نصفیشو خوابیدیمو نصفیش رو هم من اینجا بودمو مشغول نت گردی
همچنان بی اینترنت و بی تلفن و بی م ا ه وا هره در اون خونه سپری میکنیم و با همسری مریض که انگار خیال خوب شدن نداره
امروز که همسرک اداره نرفت و تو خونه موند انقد که حالش بد بود دخترکم همینطور هم دیروز هم امروز هنوز حالش کامل نشده
من نمیدونم این مریضی چیه که یکماه و خورده ایه لفتاده تو خونه ما و بیرون نمیره
.
ساعت 6 اومدم این محل میوه و اینا خریدم بعدشم رفتم پیش مامانم و بعد از اونم اینجا
ولی نمیدونم چجوریه که دیگه اینجا نمیتونم بند بشم دلم مثل سیر و سرکه میجوشه همه حواسم پسش دخترک و شوهرکه
تازه از دیشب خودمم دارم ژلوئفن میخورم و آنتی بیوتیک و فقط با پرر وئی دارم راه میرمو مریض داری
مامانمم قراره شب بیاد خونه ما........
راستی امروز ماهی قزمز دیدم و حدودا 5 دقیقه ای فقط وایسادمو نگاهشون کردم
سیم انتقال عکسها رو نیاوردم وگرنه که دوربین باهامه
.
پ ن : خونمون لوسترش آویزون شده فقط یه لوستر واسه پذیرائی کم داریم و یکیم واسه اتاق
همسر میگه واسه سالگرد ازدواجمون که 22 اسفنده تصمیم داره تخت کم جا بگیره
حالا ایشالله خوب بشه بریم سفارش بدیم
خدا رو شکر به خاطر همه ی خوبیهات
راستییییییییی به اونجا عادت کردم و دیگه اینجا بند نمیشم.
دوستون دارم ، بای
پرشین بلاگ چشه؟
بچه ها پرشین بلاگ طوریش شده؟؟؟؟؟؟
اصلا برای من باز نمیشه
چیزی عوض بدل شده آیا؟؟؟؟؟؟؟
خسته ام و داغون.........
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار