اول پست قلو بخونید چون اول اونو نوشتم و در ادامه دارم اینو مینویسم

انقدر روزهای پنجشنبه جمعه از بودن همسر عصبانیم که فقط دلم میخواد بنویسمو بنویسم و همه کاغذهای سفید رو خط خطی کنم 

باز روزهایی که پنجشنبه میشه و با تور اداره صبح تا شب میره اردو آرومترم

تو پست قبل یه نمایی از اخلاقیات همسر و گفتم البته که تا کسی درگیر این اخلاقها و غرغرها نشده باشه شاید درک من براش سخت باشه

و اما از دست مامانمم عصبانیم

بر میگردم به روزهای کودکی میخوام همه چیز و شفاف و واضح بگم

من از سن ۵ _۴ سالگیم رو یادم میاد

اون روزی که خواهرم دنیا اومد و من کودکی چهارساله بیش نبودم دقیقا ۲۲ بهمن ۵۷ اون روز از بابام چیزی یادم نمیاد

خونه خودمون تپ تسلیحات بود و خونه پدربزرگم نظام آباد

عشق دنیا رو میکردم وقتی میرفتیم خونه پدربزرگم درسته تا زمانی که مامانم با بابام زندگی میکرد یعنی ۵ سالگی من همش دعوا بود و من انگار وارد بهشت میشدم زمانی که میرفتیم خونه ی پدربزرگم ولی فقط خونه تسلیحات یک حسن را داشت من تا سن ۵ سالگی همه اش مادرم را میدیدم او را یادم هست که تو آشپزخونه آشپزی میکرد با هم حموم میرفتیم گاهی دوستان و همکارانش میومدن گاهی با هم به اردوهایی که برای بچه ها میذاشتن میرفتیم متابخونه

بیشتر روزها منو با خودش میبرد کتابخونه در کل با مادرم بودم

ولی در عین حال هنوز هم که هنوزه راهروهای دادگاه را یادم هست

وکیل مادرم که ساختمانش در خیابانی بود که فقط جویهای پهنش در ذهنم است

تا اینکه مادر و پدرم از هم حدا شدن ما اومدیم خونه پدربزرگم جایی که همیشه برای من بهشت بود از جنگ و دعوا خبری نبود

علاوه بر اینکه دایی و زنش و دو پسرش هم طبقه بالا بودن

پسردایی کوچیکه همسن من و پسردایی بزرگه ۳ سال از من بزرگتر

چه روزهای خوشی داشتیم چه آتیشها که نسوزاندیم در رنگ کردیم.....حیاط خلوت آتیش زدیم....پاتوقمون هم که چلوکبابی حوان و قنادی هویزه بود

خودم مدرسه میرفتم میومدم

ولی در این خانه از ۵ سالگی ببعد دیگه چیزی از مادرم به یاد ندارم هیچوقت نمیدیدمش یا سر کار بود یا با زنهای محل تو کوچه به حرف

دیگه نه ناهاری داشتیم نه شامی نه دست نوازشی نه پیگیری درسیی انگار من و خواهرم به امان خدا رها شده بودیم

چه روزهایی که در حسرت یک غذای گرم میسوختیم باز به مدد پدربزرگم که مل خقوقش را در اختیار ما میگذاشت که یکوقت از گرسنگی نمیریم ولی همه ش چلومباب و ساندپیچ

به خصوص که زنداییم که معلم بود هر روز صبح بیدار میشد و غذایش را قبل از رفتن به مدرسه آماده میکرد

بوی غذا چه اون وقت صبح چه ظهر که همگی با هم با فاصله ساعاتی کوتاه برمیگشتیم در خانه میپیچید ولی من و خواهرم فقط بوی غذا را میخوردیم

یکی دو بار رفتیم بالا یکبار ماکارونی بود و بار دیگر لوبیا پلو

بالاخره بعد از چند روز مادرمان را گیر آوردیم گفتیم لوبیاپلو میخواهیم

گفت بلد نیستم بعد از اصرار ما لوبیا قرمز پخت با برنج شفته گذاشت جلومون گفتیم آخه مال زندایی فرق داشت گفت همینی که هست

همیشه خانه مان نامرتب بود باز خوبه یه رقیه ای بود که چند وقت یکبار بیاد یه نظافتی بکنه و لباسهامونو بشوره

ما بزرگ و بزرگ تر میشدیم تو این سالها مادرم چند باری من و خواهرمو برد شهر پدرم بابام ازدواج کرده بود و ۳ پسر داشت

بعدها نامه نگاریهای وکیل و این حرفها رو هم دیدم

ما رو میبرد که پدرم از ما نگه داری کنه ولی بابام قبول نمیکرد ختی یه بار زن بابام حلوی من به مادرم گفت آره واسه بچه هام نیاز به کمک دارم شاید شوهرمو که بابای ما باشه راضی کردم دختر بزرگت بمونه

ولی ما میدونستیم که خود زنه راضی نیست ما بمونیم وقتی اون حرفو ازش شنیدم در سن ۸ سالگی خورد شدم....شکستم

هر دفعه که مامانم ما رو برمیداشت نیبرد اونجا از استرس میمردم دوست نداشتم پیش زن بابا بمونم

خدا رو شمر اونا هم قبول نمیکردن و مامانم دست از پا دراز تر برمیگشتیم و دپباره مامانم غیب بود 

روزگار خوشی داشتیم با پسرداییها فوتبال بازی میکردیم و من دروازه بان بودم چون پسردایی کوچیکه پرسپولیسی بود منم پرسپولیسی شدم

همه تابستونها یعنی دقیقا از روزی که مدارس تعطیل میشد اا اول معر هونه هاله م بپدم پسرداییم اینها هم میرفتن شهر مادرشون

طفلک خواعرم که تک و تنها میموند

خوب یادمه وقتایی که دخترخاله م میومد دنبالم من عقب ماشین بودم و خواهرم تا سر کوچه دنبال ماشین میدوید و گریه میمرد

غصه میخوردم ولی زود یادم میرفت چون بهترین روزها را در خانه خاله ام تجربه میکردم جایی که واقعا بوی زندگی میداد...،

خانه ای که همیشه تمیز و مرتب بود

خانه ای که نظم داشت با یه عالمه قاب عکس از اتاق خاله م بگیر تا رو شوفاژهای عال و دذیرایی

خونه امیر آباذ

د و زیاد یادم نیست ولی حتی ساخت خونه شهرک غرب و اون هزارپاهای تو زمین هاکی رو هم یادمه

همچنان مهد غنچه تو خیابان بهبودی رو داشتن ولی از وقتی اپمدن خونه شهرک غرب جایی که ۷۰۰ متر زمینش بود یه خونه سه خوابه بزرگ که یکی از خوابهایش مال من بود با انواع و اقسام اسباب بازی و تهت و کمد صورتی

یکی از اتاقها مال هاله و شوهرش یکی از اتاقها مال دخترهاله ظفر

دخترهاله مم که بیشتر وقتا یا دوبی بود یا ترکیه جهت گرفتن ویزا به آمریکا

چون دخترهاله بزرگه و پسرهاله م خیلی سال بود که رفته بودن و اونجا ازدواج کرده بودنو بچه دار شده بودن

به خاله و شوهر خاله م پیزا میدادن ولی به این طفلک نه

تا اینکه محبور شد لزدواج کنه و بچه دار بشه و شوهرشو اینحا کرو بذاره و عاقبت در  سال ۶۸ برای همیشه بره

مرداد ماه ۶۸ بود

خلاصه که تا قبل از رفتن دختر خاله م و وقتایی که ایران بود بساط فرحزاد و خونه دوستاشو اینا برقرار بود

خاله مم که کدبانو هم به قلاب بافیش میرسید هم بافتنی که واسه نوه هاش میفرستاد و پست میکرد

هر از گاهی هم میدیدمش یکی از قابها رو برداشته و داره باهاشون حرف میزنه و گریه میکنه

خلاصه که خیلی روزهای خوشی بود از خاله م غذا پختن و بافتنی و قلاب بافی یاد میگرفتم

عاشق بوی غذا بودم که همیشه تو خونه ش میپیچید

عاشق اون شکلاتهای بالای یخچال بودم که از دوبی میاوردنو از دست من مثلا قایم میکردن ولی من صندلی میذاشتم میرفتم اون بالا ترتیب همشونو میدادم

گاهی با خاله میرفتیم تره بار و هنوزم که هنوزه هر وقت میرم تره بار یاد خاله م میفتم

غاشق هندوانه هایی بودم که شوهر هاله م اختصاصی واسه من میخرید و تو صندوق عقبش پر میکرد

خونه شهرک چون بزرگ بود یه مهدم تو همکف همونجا زده بپدن

شوهر هاله م میرفت اون یکی مهد

این مهدم که اداره ش با خاله م بود

یه وقتایی که حوصله داشتم بعد از خوردن صبحونه که همیشه کارگر خاله م رو میز آماده کرده بود میرفتم پایین و شاهد ثبت نامها بودم گاهیم نه همون بالا میموندم تی وی میدیدم

عزا میگرفتم وقتی اول مهر میشد و بر میگشتم خونه

بازم همون بساط همون بی غذاییها

تا اینکه فک کنم سال ۶۵ بود از طرف کانون به مامانم خونه دادن تو قیطریه البته هنوز ساخته نشده بود و اسکلتاشو زده بودن

پول میخواستیم

به همین خاطر خونه نظام آباد و فروختیم و رفتیم نارمک خونه همسر فعلی مستاجر شدیم

۲سال اونجا بودیم تو این دو سال با همسر دوست شدیم

پدرشوهر اینا فهمیدن و چون ما بی حجاب بودیم و اونا ماملا مذهبی مخالف بودن ولی همسر پافشاری میمرد

مامانم نعایت همکاری با همسر رو میکرد

حالا دیگه حضور مامانم پر رنگ شده بود

سلل ۶۷ بود مردادماه من طبق معمول خونه خاله م بودم عروسی دختر خاله م بود بعد از عروسی مامانم منو به زپر برگردوند خونه

اون سال من ۱۴ ساله بودم

همسر فعلی رو فراموش کرده بودم و دوست داشتم خونه خاله م مث همه تابستونا بمونم

دوست داشتم به عروسک بازیم برسم ولی مامانم منو به زور برگردوند گفت پسر صاحبخونه که همسر فعلی باشه گفته دخترتپن کجاست؟چرا نمی بینمش؟؟؟؟

مامانمم گفته اون هر سال تابستون میره خونه خاله ش 

شایدم تابستون ۶۶ بود که رفتیم مستاجر همسر اینا شدیم دقیق یادم نیست سال ۶۵  بود یا ۶۶ 

به هر حال در تابستان ۶۷ من توسط مامانم به زور برکردانده شدم که به دلتنگی پسر صاحبخانه پایان داده باشم

چون پدر شوهر اینا فهمیده بودن پنجره حمام که راه ارتباطی من با پسر صاحبخانه بود را قفل زده بودن

ولی مادر من که انگار میخواست از شر دخترش راحت شود تا راخت تر به کارهایش برسد

راهی را به پسر صاخبخانه پیشنهاد کرده بپد اینکه اگر دخترم را با خودم بیرون بیاورم کسی به ما شک نمیکند چون شدیدا تحت منترل بپدیم و هر کونه رفت و آمد من کنترل میشد

این پسط باز هم نقش مادرم پر رنگ میشد

هر روز بعدازظهر که از کتابخانه می آمد به من میگفت زود خاضر شو میخوایم بریم پارک

منم که کلی خوشحال و خندان که آخ جان مادرم را میبینم میخواهم با مادرم به پارک برم یعنی اینها خواب نیست؟؟؟؟؟

آماده میشدم غافل از اینکه مادرم شماره کتابخانه را به پسر صاحبخانه داده و تلفنی با هم هماهنگ مرده اند و قرار پارک را کذاشته اند

مادرم دست من دست دختر ۱۴ ساله اش را میگیرد و به پارک میبرد

نمیدانم گفته ام یا نه ولی لز پسرها وحشت عجیبی داشتم به غیر از پسر دایی هایم هیچگاه به هیچ پسری نزدیک نشدم حتی زمانی که نظام آباد بودیم و نن پنجم ابتدایی چندین و چند بار پسر خانه روبرویی سر راهم ظاهر شد و للتامس میمرد بیا برویم فلان هانه

بهانه مدرسع را می آپردم میگفت گواهی دمتر میگیرم ولی به خاطر همان ترسم هیچگاه نرفتم

تا اینکه مادرم ذر ۱۴ سالگی دست دهترش را میگرفت و میبرد سر قرار 

اوایلش میترسیدم ولی بعد کم مم عادی شد بالاخره من هم دختری در سن بلوغ بودم

مادرم خیلی راخت روی یکی از نیممت های پارک مینشست و شاعد دور شدن من و پسر صاحبخانه بود

پسر صاحبخانه من را زیر درهتها میبرد حایی که هیچ دیدی به هیچ کجا نداشت او ۲۱ ساله بود

من از آن خرفها هیچ نمیفهمیدم فقط گوش میمرذم ولی ذهنم در خانه خاله و پیش عروسکهایم جرخ میزد

تا اینکه بعد از چندین بار یکی از بچه محل ها ما را در پارک دید و به صاحبخانه خبر داد

اگر بدانید آن شب در میدان حلوی خانه چه خبر بود

مامانم زنگ زد خاله م اومد داییم اومد ولی دیگه فایده ای نداشت

من و تو اون خونه راه ندادن

با هاله م اومدم شهرک

به مامانمم مهلت یک هفته ای که اونجا رو خالی کنه

خونه خاله م تو امیر آباد خالی بود

اون یک هفته من خونه خاله م تو شهرک بودم

بعد از اینکه اسبابها حابحا شد اسمم تو مدرسه دو خیابون بالاتر نوشته شد برگشتم خونه

روزها میرفتم مدرسه و ظهرها تو اون خونه بی رپح بر میگشتم پدربزرگم اول سال ۶۸ فوت کرده بپد اون موقع هنوز خونه صاحبخونه بودیم

تیر یا مرداد ۶۸  اومدیم امیرآباد

آره خلاصه میرفتم مدرسه یه روز ظهر که داشتم بر میگشتم دیدم همسر سر کوچمونه یا همون پسر صاحبخونه

تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم با هم برگشتیم خونه

اون موقع شیفت من و خواهر فرق میکرد

من صبحی بودم اون بعدازظهری

در و که باز مردم عجیب بوی غذای خوبی میوند از عجایب بود نگو مامانم نیدونسته پسر صاحبخونه قراره بیاد سور و سات راه انداخته بود یعنی ختی استامبولی پلو که اون روزها میپخت با سالاد شیرازی و دوغ و ماست و ....انگار مه وسط بهشت بودیم

پس بلد بود و درست نمیمرد

حالا هر روزی که همسر میخواست بیاد چه غذاهایی داشتیم هنوز بو و مزه ش تو ذهنمه

مادر من آتیش و پنبه را به امان خدا تو خونه تنها رها میکرد اصلا نه زنگی نه چیزی من به امان هدا رعا شده بودم

حالا هم که دیگه راحت مزاحمت صاحبخانه را هم نداشت

بعد از یک مدت دیدم دو حوله بزرگ خریده من که سر در نمی آوردم ولی دیدم یک روز به همسر میگوید این حوله برای تو این خوله هم برای دخترم و ما همچنان روزها بعد از مدرسه تا عصر تنهای تنها بودیم

الان که خودم دختر دارم میگویم آهر مادر جان به چه اعتباری دخترت را زیر دست این پسر رها کرده بودی

نه عقدی نه خطبه ای

پدر و مادرش هم که راضی نبودند

کارم را هم که ساخت

اگر ول میکرد میرفت من چه خاکی باید توی سرم میکردم

بقیه ش بعدا........خدا کنه نپره واقعا خیلی خسته شدم از بس نوشتم