سلام سلام

شنبه که نتونستم برم استخر انقده ناراحت بودم که خدا میدونه

یکشنبه رفتم میرداماد آتلیه ای که از دخملم عکس انداخته بود طرحاشو بهم نشون داد و منم انتخاب کردمو اومدم خونه ....بعدازظهرشم فک کنم یه جائی رفتم که حالا یادم نیست

و آآآآآآآمااااااااااااا

دوشنبه پاشدم خوشحال و شادان رفتم استخر .......تو کم عمق مثل همیشه خوش درخشیدم ولی از اونجا که ذهنیتم این بود وااااااااااای من یه جلسه نبودم حتما کلی از بقیه عقب افتادم و از طرفی از بچه ها پرسیدم شنبه چکار کردید؟؟؟؟

گفتن پای قورباغه و شیرجه رو آموزش داد دیگه من کن فیکون شدم

هیچی رفتیم تو عمیق یه تخته داد دستمون یه سرشم خودش گرفته بود میگفت فقط پا بزنید

آقا من سرمو که میکردم زیر حالت خفگی بهم دست میداد یعنی یککککککککککک آبی خوردم اساسییییییییی

دیگه مربیه برگشت گفت مریم چته تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی با یه جلسه نیومدن اینجوری شدی؟؟؟؟؟؟

گفتم نمیتونم هماهنگ کنم نفس گیری رو با پای قورباغه

هیچی تخته رو ازم گرفت گفت اصلا نمیخواد پا بزنی مثل قبل شنا کن فقط دست رو برو

که بی مشکل تونستم ......بعد بدون تخته و هیچی گفت پادوچرخه که بازم خدا رو شکر شد

بعد دیگه بردمون تو کم عمق و به من اختصاصی پای قورباغه رو یاد داد با اینکه ساعت کلاسمونم گذشته بود

گفت حیفم میاد تو شناوریت خوبه چرا یهو اینجوری کردی ؟؟؟؟؟بعد از اونم دیگه تو عمیق بهم کاری نداشت جز همون دوچرخه که بغل به بغلم میومد

یعنی من میتونم روزی بدون اینکه کسی مواظبم باشه تو عمیق پادوچرخه بزنمو نرم زیر آب؟؟؟؟؟؟؟

بعدازظهرشم که رفتم زبان


امروز صبح رفتم عکسهای دخترک و گرفتم که به نظرم قشنگ شده

امشب ساعت 9 و نیمم قراره با خواهری و آزی بریم فیلم هیس رو ببینیم

.

مامانم امروز صبح از مشهد رسید

.

پنجشنبه تولد آزی جونمه ............خواهری اینا رو گفتم شبش بیان

البته در اصل جمعه ست ولی چون خونه مادرشوهر دعوتیم اینه که .......

.

.

امروز روزه بودم ولی با وجودیکه 1 ساعت و نیم از اذان گذشته ولی بازم گشنه م نیست


پ ن : خوب شد کپی گرفته بودماااااااااااااااا وگرنه همش به ملکوت اعلی پیوسته بود.........دی

دوستون دارم ، بای

چه خبرا؟؟؟؟؟؟


چهارشنبه :

صبح ساعت 8 پا میشم دلم درد میکنه خاله پری اومده همسر و شوهر خواهر رفتن دنبال گوسفند واسه ی مامانم

ساعت 9 و نیم خواهر میزنگه حالا که ماشین نداری من میام دنبالتون بریم خونه مامان (خونه ی ما بین مامان و خواهرم قرار داره و هر کدوم با 10 مین فاصله )

میگم من دلم درد میکنه فعلا حالم خوب نیست به خواهر نمیگم ولی از وضع آشفته ی خونه هم بیزارم با اینکه ماشین ظفشوئی دارم ولی همیشه چند روز قبل از اومدن پری در حال گر گرفتگی و بی حالیم

بهش میگم بیا بچه ها رو ببر منم یه جوری میام بعدا.......راستش اصلا دلم نمیخواست تا بعدازظهر که میخوایم بریم خونه پدرشوهری از خونه جم بخورم

خواهری میاد بچه ها رومیبره و اونوقته که من میمونم و من

یه کم بعد دلم میگیره به خصوص که روز عیده همه خونه ی مامانم جمعن

ولی زنگ نمیزنم تا مامانم میزنگه میگم بگو همسر بیاد دنبالم

دوچرخه ی دخترکم میبریم یه ساکم بر میدارم شامل مقنعه و جوراب و چادر  .........از اینجور چیزائی که واسه رفتن به خونه مادرشوهر لازمه

البته که اصلا لازم نشد چون بعدا میفهمیم نیستن و رفتن کرج خونه خواهرشوهر

به محض رسیدن کله پاچه رو با خواهری میبریم کله پزی که تمیزش کنن ........شبم خونه مامان جون هستیمو آخر شب برمیگردیم

.

پنجشنبه :

دوباره صبح زود بیدار میشم میرم قلم چی که پول آزمون دخترکو تصفیه کنم .....کلی پشت در میمونم میرم بوستان یه کم میشینم تا باز بشه

بعد میرم سولماز ابروهامو بر میدارم

بعدازظهرشم که زبان

امروز:

دخترکو میبرم آزمون بعد میبینم از 9 تا 11 خیلیه مامانمم که نیست رفته مشهد چه کنم چه نکنم؟؟؟؟؟؟

خیابونا هم هم که خلوت هوس قیطریه میکنم

از نیایش میرم میفتم تو تونل صدر اون تو همش میگم چرا دوربین ندارم ؟؟؟؟؟

باورم نمیشه از تونل که اومدم بیرون کمتر از 10 دقیقه نزدیک بلوار کاوه هستم واقعا باید گفت آقای قالیباف دست مریزاد

میرم ماشینو سر کوچه روشنگر پارک میکنم دلم میخواد به یاد اون روزها همون مسیر سربالائیی که هن هنمون در میومد رو پیاده گس کنم

میفتم تو کوچه یاد خاطرات میکنم اینکه آزی کوچیک بود و تقریبا هر روز میذاشتمش تو اون کالسکه آبیه و پیش به سوی پارک

اون موقع نه پله ای بود نه چیزی فقط یه زمین شیب دار که باید با یه وضعی میرفتی تا اون پائین

همین طور که دارم فکر میکنمو راه میرمو خاطراتو مرور میکنمو میگم نگاه زمین همون زمینه هوا همون هوا اونوقت چقد راحت زمان به این سرعت گذشته یه دختر 17 ساله کجا و الان ......کجا (خودمو میگفتم )

میرسم به ساختمون یه آه عمیق یه نفس بلند یه آقاهه تو همون راسته داره ورزش میکنه انگار پارک به اون بزرگی رو ازش گرفتن که اومده تو کوچه ی کنار پارک

نمیتونم تمرکز کنم نمیتونم اون طور که باید غرق بشم و خودمو بذارم تو اون روزها وقتی میبینم یه نگاهی روم سنگینی میکنه و هی میاد و میره

سعی میکنم بی خیال بشم میشینیم روی سنگهای جلوی پارک چقد بلنده طبقه ی پنجم

یادته همش آزی ر و میاوردی اینجا پشت پنجره کلاغها و درختها رو بهش نشون میدادی

یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟

تو افکارم غوطه ورم آقاهه میاد میگه میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟؟؟؟میشه چند لحظه با هم هم کلام بشیم

من که تو یه دنیای دیگه ام

میاد بشینه اونجا بغل دستم تازه انگار به خودم میام .........میگه چه خانوم زیبائی هستید!!!!!!!

میگم شرمنده منتظر کسی هستم

میره و من دیگه با خیالی آسوده اون روزها رو در امروز مرور میکنم

چقد دلم میخواد دوباره یکی از این واحده رو داشته باشم

پس اونوقت علاقه م به محلی که 17 سال توش زندگی کردم رو چه کنم ؟؟؟؟؟

دوری از مامان و خواهری رو چه کنم ؟؟؟؟؟

پا میشم میم سرمو میچسبونم به میله های پارکینگ ......همون شکلیه هیچ فرقی نکرده آزی رو یادم میاد که با سه چرخه ش میاوردم تو محوطه بچرخه

اونور تر جائی که تلفن همگانی قرار داشت تو پارکینگ

چون خونه نوساز بود هیچ واحدی تلفن نداشت

چه زود سالهای 70 تا 74 تموم شد

از 74 تا حالا تو این نقطه از شهر ساکنیم ولی من بازم دلم قیطریه  و پارکشو میخواد

بعد از اون پا میشم میرم تو پارک میچرخم اون برکه ای که توش پر مرغابی بود و آزی رو میاوردم ببینه جاش هست ولی آب نداره

یه کمم اونجا میشینم ....از جلوی فرهنگسرای ملل هم رد میشم

از در اصلیش میام بیرون و اون سربالائی رو راه میام تا دم ماشین......پس چرا اونوقتا انقد هن هن میکردم؟؟؟؟؟

شاید چون چاقتر بودم

خیلی دوست دارم از عکسهای قبل عکس بگیرم (چون اسکنر نداریم ) بذارم اینجا

اگه فردا هم مثل الان همین حس و حال باشه حتما اینکار و میکنم

بعدشم که میام دنبال دخترک خواهری گفته بود بیارش ببریم سرزمین عجایب به خودش میگم استقبال میکنه میذارمش اونجا و میام خونه

.

بعدازظهرم مادرشوهر زنگید واسه ی جمعه هفته ی دیگه ناهار دعوتمون کرد چون پسر خواهرشوهر و پاگشا کرده 

حالا منم رفتم تو نوبت واسه ی پاگشا

.

.

فردا استخر نمیرم ناراحتم

.

راستی اینو نگفتم روز عید که همسر اومد دنبالمو رفتم خونه مامانم بعد چون بعدازظهرش شیرینی خورده بودم سنگین شده بودم

خواستم برم پیاده روی ولی وسط راه تصمیمم عوض شد هم سوئیچ باهام بود هم کلید خونه این بود که مسیرم کج کردم به سمت خونه

گفتم که تو خونمون سگ میزد گربه میرقصید دیگه 7 خونه بودم با اجازتون تا خود 8 و نیم سر پا همه کاریم کردم از لباس تا کردن بگیر تا جارو کردن و قابلمه شستن و ظرف تو ماشین گذاشتنو گردگیری

اولین کاریم که وقتی وارد خونه شدم کردم اگه گفتین چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




بله درسته تی وی رو روشن کردم و زدم پی ا م س ی

وسطای جارومم زنگ خونه رو زدن گفتم واااااااااا همسر اینا از مجا فهمیدن من اومدم خونه !!!!!!

در و که باز کردم دیدم همسایه بغلیه با چند بسته گوشت یکیشو داد بهم و گفت یه بار اومدم نبودید طبقه اولیها هم نیستن برم ببینم اومدن

نمیدونم چه حسی بود که در اون لحظه خیلی صمیمی دونستمش و دلم خواست براش توضیح بدم که نه نبودیم خونه مامانم بودیم الانم اومدم یه سری تمیز کاری کنمو دوباره برم

گفت بچه ها خونه ی مامانتن ؟؟؟؟؟؟گفتم آره

حس خوبی بهش دارم از اون حسها که میتونم بهش اعتماد کنم

دستشم درد نکنه ریموتو آورد داد بهمون وگرنه ما از کجا میفهمیدیم ماشین ندارنو فروختن

حالا دوباره چند وقتیه ماشین بیچارمون تو پارکینگ آب خنک میخوره

اون روزی که ریموتو آورد گفت یه هفته دیگه ماشین میخریم ولی فعلا که خبری نیست

.

دوستون دارم........بای

چه خبر؟؟؟؟؟؟


وقتی از 10 و نیم شب خوابیده باشی نتیجش همین میشه که از 4 صبح بیخوابی به سرت بزنه


پشت سر هم دو وبلاگ خوندم که راجب عرفه نوشته بودن راستش دیروز صبح که زدم برنامه ی ویتامین 3 تا نیم ساعت فقط داشت مراسم تعویض خونه ی خدا رو اونم به طور زنده نشون میداد با اون دعاها و لبیک گفتنای قشنگش که دل هر عاشقی رو میلرزونه

منم یهو دلم لرزید از ته ته دلم آرزوهای قشنگ کردم و واسه ی سلامتی همه دعا

بعد دیگه درگیر کار و استخر و این برنامه ها شدم

الان که این وبلاگا رو خوندم اونم در این دم دمای صبح که هوا کم کمک داره روشن میشه و چاشنیشم صدای جیک و جیک گنجشکا و مرغای میناست دوباره حال دلم عوض شد

دلم خواست که مکه باشم با خودم مگه چی داره که هر کی میره عاشقش میشه و دوست داره همش اونجا باشه یا تند تند بره بهش سر بزنه

امسال نوبتمون شده .....ولی به خاطر سوئد که زندائیم گفته بود اگه مهر کشورای زیارتی مثل مکه و کربلا و سوریه بخوره تو پاستون بی خیلش شدم

نمیدونم گفته بودم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم سال 80 و نمیدودنم چند بود که اسم خودشو منو دخترک و خواهری و دخترکشو نوشت

حالا هم مامانم به خاطر ما لنگ در هواست .....ولی گفته اومدید ...اومدید .......نیومدید من عید میرم نهایتا دیگه خرداد سال آینده

حالا با این لرزش دلم شاید منم رفتنی شدم و در اون صورت باید سوئد و کلا بی خیال بشم

یا شایدم فرجی شد و بهم ویزا دادن

اینکه از این



و اما در راستای استخر دیروز خدا رو شکر خاله پری بی ادب نیومد و من تونستم بشتابم به سوی استخر

بردمون تو عمیق.....دیروز 5 نفر بودیم که از این 5 نفر یکی یه دوره قبلا اومده

3 نفر و دوقلو گذاشت پشتشون ولی اون خانومی که قبلا اومده با منو نه

بهش گفتم پس من چی؟؟؟؟؟؟

گفت تو و خانوم کاظمی نمیخواید

خدا رو شکر ترسم از آب ریخته


بدون هیچ وسیله ی کمکی پا دوچرخه رفتم ولی سه بار هول کردم سنگین شدم که با اون میله درازه منو گرفت

ولی تو دور بعد بهتر بودم تا میومدم سنگین شم میگفتم خودتو شل کن و میومدم بالا

دست قورباغه رو هم که تو عمیق خیلی راحت رفتم فقط سر و که میکنی تو آب خیلی عمیقههههههههه به نسبت اونور که کم عمقه و هر وقت نفس کم میاری پاتو میچسبونی کف استخر

وبی خدا رو شکر طول استخر و کامل قورباغه رفتم ولی هنوز پاشو یادمون نداده

خانوم کاظمی میگفت پاشو یادمون بده خیلی سریعتر میریم جلو

یه بارم گفت بریم لب استخر وایسیم بپریم تو آب که دوباره عینهوووووووو  سگ ترسیدم

گفتم اول خانوم کاظمی بپره که اونم ترسید بعد به خودم امیدوار شدم که پس فقط من نیستم که میترسم اینی که یه دوره اومده هم میترسه

بعد به مربی گفتم باشه خودم اول میپرم .....بچه ها هم از اونر تشویق که تو شاگرد زرنگ مائی بپرررررررر دیگه .........1-2- 3

و بدینگونه شد که پریدم و پا دوچرخه زدم



بعدازظهرم که رفتم کلاس زبان

.

.

راستی اینم نگفتم که بعد از استخر اول رفتم بنزین زدم بعد رفتم خونه مامانم برنامه ق ل م چی که برای دخترک گرفته بود و گرفتم

سوغاتیهائی که گرفته بود و با ذوق در میاورد نشون میداد

به زورم میخواست بهم از خورشت بادمجونش بده که بابا به پیر به پیغمبر من وقتی از استخر میام تا 3- 4 ساعت هیچی نمیخورم

آخر قسمش دادم که بی خیال شد

دیدیم چند باره هی میره بازار راستش من و خواهر مشکوک شده بودیم نگو طفلک میرفته خرید مثلا سوغاتی واسه ی بچه ها .....ما هم که هویجیم کلا .........هههههههه

گفت میخوام تو مشهد دیگه خیالم راحت باشه و به زیارت برسم

گفتم آخه مامان جون تو که تازه مشهد بودی اون همه سوغاتی آوردی واسه چی آخه دوباره ؟؟؟؟؟

میگه نه من عشق میکنم به بچه ها سوغاتی میدم

چه سعادتی داره واقعا

26 مرداد که با ما مشهد بود........26 شهریور با جلسه ایهاش.......26 مهر هم که دوباره با جلسه ایاش

یه چیزم بگم ؟؟؟؟؟؟؟همش تو چشاش اشک جمع میشد چند روز بود که تلفنی حرف میزدیم همش میگفت دلم واسه بچه ها تنگ شده ..........قربون اون دلش برم من که فهمیدم دلش واسه ی بچه هاشم تنگ میشه

فقط نمیگه که پررو نشیم

فداش بشم من که قدیش به خودم رفته

.

امروزم دخترک جشن صبحانه داره تو مدرسه هر کی یه چیزی میاره و تو حیاط زیر انداز میندازن و .....

منم واسه ی دخترک ناگت گرفتم برم سرخشون کنم

دوستون دارم.بای


شبه سکوته این سکوت و تایکی و تنهائی را دوست میدارم

در این پائیز زیبا کاش شرشری هم همراهش بود.

.


با خودم تصمیم گرفته بودم شبهائی که فرداش کار دارم زود بخوابم ولی ساعت نزدیک 1 نیمه شبه و من همچنان اینجام

خاله پری داره هجوم میاره داره در میزنه نمیخوام در و باز کنم تا شنای فردام تموم بشه

بقیه ش دیگه مهم نیست حتی اگه بخوام با حال زار و نزار کلاس زبان فردا بعدازظهرمو پیش ببرمو همچون ماری زخمی بر خود بپیچم

.

امروز تا حدودی از خودم راضی بودم

هر چند که تا ساعت 10 هر چی غلط زدمو کلنجار رفتم نشد که بشه بخوابم ولی آخرش خوابم برد همون یکساعت کافی بود که شارژ بشم پاشم کارهای خونه رو بکنم

میدونم که دخترکم عشق پیتزاست هر چند که دلم برای عدسی لک زده ولی دخترکو ترجیح میدم یه دونه از اون پیتزاهائی که از هایپر گرفتم میذارم تو مایکروفر

آهنگ عزای تی وی حالمو خراب میکنه از اونورم دلم نمیاد بزنم پ ی ا م سی

بالاخره دخترک میاد تا میفهمه پیتزاست میپره در آغوشم میکشه

خودم تا 3 و نیم مقاومت میکنم بعد یه چیز سبک ........

دوباره 3 روزه که همین راه و در پیش گرفتم

چهارشنبه خونه ی مامان جونیم..........

امروز دخترک زنگید با دخترخاله ش هماهنگ کرد وسیله ی بازی چی ببرن.......انگار که دارن میرن پیک نیک

.

خوابم گرفته .......دلم درد میکنه اصللا حس میکنم همه چی قاطی پاتیه

دوستون دارم.بای

جنگل که شاخ و دم نداره

میدونستید خونه ی ما (یعنی واحد بغلیمون ) جنگله از صبح ساعت 10 شروع به کار این جنگله

از بس که این دو تا پسر تو خونه میدون و جیغ میزنن و تو سر و کله ی هم

خدایاااااااااا صبری عطا فرما

.

.

خودم هم تنهام .....ناهر کرفس داریم .......جاتون خالی

امروز روز استراحتمه ولی باید یه عالمه کار خونه که تلنبار شده انجام بدم

فعلا که تو نتم

دوستون دارم .بای

Salem.alem  

Halo ahval chetore

Daram emtehani ba tablets dokhtarak post mizaram

Bad az zohr raftim za an koli mayahtaje khona rokhaidam

Mesle sabzi ashva kokk vasabzi khordan va mikveh

Sobha m raftam estakhr bordemon to amigh she aye ghorbagheh tamarin kardim faghatam ye dogholo poshtemon bod

Badesham padocharkhe

Morabi behem goft dafeye bad to bayad bi dogholoo docharkheh bezani

Man nemidonam chekare man dareh 

Va ammaaà jonam baratoon begeh k sobh ghabl az estakhr to otaagh zendani shodam be in sheml ke dastgireye dare otaghe dokhtarak az to kharabe o baz nemishe maam havasam nabood raftam on to daro bastam dare halam ghofl va kelid toosh 

Faghat shansi k avordam inke mobaylam baham bood zangidam hamsar omad 

Az poshte boom kiseye achar ferestad paeen daro baz kardam va bedinsan azad gashtami 

Bayad bedam farsisho dorost konnan

Be saram zade ye sar beram malezibe tedade afrade khanevade tablwet biaram

Age ghalat gholoot shod bebakhshid

Omidvaram ersal she lnhame neveshtam

Ye lahze yade tiland oftadam ke farsi nadashtam az onrooz ta hala hichvaght bi farsi naboodam

Doseton daram.by



ادامه نوشته



ادامه نوشته

من میتوانم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟


سلام سلام





از شنا براتون بگم که روز شنبهکه رفتم چون از دوشنبه فاصله افتاده بود کلا نفس گیریم یادم رفته بود بعد یه خانومه هست که از همه شناش ضعیف تره و خیلی میترسه و همش خودشو سفت میکنه بهم گفت بیا دست همو بگیریم تمرین کنیم

گفتم باشه یه دور تو برو یه دور من 3 دور اون رفت دو بار من اون تقریبا به فکر خودش راه افتاد البته منم فک میکردم راه افتاده بعد که نوبت من شد با اینکه هنوز مشکل داشتمو تا یه کم سرمو میکردم زیر آب نفس کم میاوردم یهو بهم گفت بسه دیگه حالا بیا خودمون بریممممم

منو میگی آی سوختمممممممممم که این آدم چقد پرروئه که تا دید خودش سلط شده بی خیال من شد

اون لحظه هیچی نگفتم ولی با خودم گفتم خانومی تو باید بتونی تمرکز کن........تمرکز کن........تو باید بتونی فقط به خاطر پوز زنی همین زنه .........آقا اینو گفتمو خودمو سپردم به آب در کمال ناباوری دیدم منی که حتی نمیتونستم سرمو زیر آب نگه دارم دقییقا رو آب موندمو انگار معجزه شد

اونوقت اون خانومه نتونست هر چی تلاش کرد نشد دیگه ام که روش نمیشد به من بگه بیا دستمو بگیر از آب رفت بیرون تخته آورد که از اون کمک بگیره ولی بازم نتونست

با اینکه هیچوقت اینکار و دوس ندارم و نمیخوام دل کسی رو بسوزونم ولی اون حقش بود که هی از جلوش قیراژ برم

دیگه یه ذره که تمرین کردیم مربی اومد گفت بریم قسمت عمیق نفری یه تخته از پشت گذاشت تو مایومون و بردمون تو آب اولین نفر من بودم همش احساس میکردم دارم میرم زیر با اینکه مربی از پشت مایو و تخته رو گرفته بود هی میگفت دست دوچرخه و پا دوچرخه بزن لامصب نمیشد هماهنگ کنی دو تاشو با هم از اونور نفسم بگیری

یعنی انگار همه چی قاطی پاتی میشد و فقط مثلا میتونستی یکیشو بزنی

بعد با خودم هی تکرار کردم خانومی خودتو شل کن..........شل کن به هیچی فکر نکن چشمامو بستم و اومدیم اینور تا لب استخر

اون روز 6 نفر بودیم فک کنم بقیه ها خاله پری اومده بود سراغشون

بعد نوبت نفر بعدی شد مربی بهم گفت برو لب استخر بشین ولی من گوش نکردم همونجا تو آب پادوچرخه رو تمرین میکردم

نزدیک میله هم شده بودم همونطور که هی با خودم میگفتم شل کن شل کن هر از گاهی دستمم از لب استخر رها میکردم

ولی تا یه ذره ول میکردم فک میکردم دارم میرم زیر آب بعد هی با خودم میگفتم تخته پشتته هیچی نمیشه شل کن همین طور که پا دوچرخه میزدم حس کردم میتونم از لب استر جدا شم تمرکز کردم خودمو سپردم به آب و رها شدم

وااااااااااااااااااای خدا تونستم اگه بدونید چه لذتی داشت همینجوری راحت و سبک تو عمیق البته با تخته پشتم هم پادوچرخه هم دست دوچرخه میزدم سرمم بیرون آب بود نفس میگرفتم

تمام دت صحبتای مربیم تو ذهنم مرور میکردم سبک راحت بین اون 6 نفر فقط به من گفته بود تو شناوریت خیلی خوبه ......همینم تو اون لحظات تو ذهنم مرور میکردم

حالا راحت به چپ و راستم میچرخیدم این حرف مربی که سرتون فرمونتونه به هر طرف بچرخونید همون وری میرید واسم جالب بود عینهو ماشین عینهو ماهی

بعد مربیه اون نفر دومی رو برده بود دیگه یهو برگشت دید من وسط ابم دارم پادوچرخه میزنم یکککککککککککک هولیییییییییییی کرد گفت مگه نگفتم همون لب استخر بمون

بعد من گفتم آخه دیدم یاد گرفتم دارم تمرین میکنم گفت اوکی

ولی هیچ کدوم اون 5 نفر تا آخرشم نتونستن خودشون تنهائی تو آب بمونن همون زنه ام که مربی بهش گفت انقد دستاتو سفت کردی که من به سختی میتونم بگیرمتو رو آب نگهت دارم

جالبه که بعد از اینکه من به تنهائی تو آب  رفتم و اون با وجود تخته و کمک مربی همش میرفت زیر آب و سرفه پشت سرفه از بس که آب میخورد

دیگه چشم دیدن منو نداشت یعنی کاردش میزدی خونش در نمیومد

آهاااااااا اینم نگفتم که قبل از اینکه بریم تو آب مربی از این ابرها هم که تو سینه میذارن دو تا آورده بود یکیشو گذاشت واسه یکی یکی دیگه ش موند که دقیقا بغل همین خانومه بود بهش گفتم ببین اون ابر و بده من بذارم تو سینه م

آقا نه گذاشت نه برداشت گفت چرا تو بذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! خودم میذارم برداشت گذاشت تو سینه خودش زیر مایوش

منو میگیییییییییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!

اصلا میگم شاید از پوز زنی اون بود که تلاش کردمو تونستم اونجوری رو آب بمونم

بعدشم که سوزنی رو یادمون داد من آخرین نفر بودم

ولی همون جوری تو آب .....بعد کاملا محو بچه ها بودم که خوب نگاه کرده باشم یاد بگیرم بعد جو گرفتم یادم افتاد چه خوب پادوچرخه میزدمو تو عمیق مونده بودم گفتم بذار یه دور دیگه ام برم تا اونور

یه کم رفتم بعد یهو یادم افتاد تخته پشتم نیست (آخه واسه تمرین سوزنی مربی از پشتمون برداشته بود تخته ها رو )

واااااااااااااایییییییییییییی فک کن تا قبل از اون راحت رفتم بعد تا یادم افتاد یهو سنگین شدم رفتم زیر آب حالا مگه میومدم بالا شانس آوردم مربی کنارم بود دستمو دراز کردم همون زیر آب ناخونم کشید به دستش اومد منو گرفت آورد بالا

یه کوچولو دعوامم کرد گفتم آخه حواسم نبود تخته بهم نیست.........

وااااااااای هنوزم که یادم میوفته خنده م میگیره

بچه هام فک کرده بودن من علامه دهر شدم اون زیر دارم تفریحات میکنم دیگه نفهمیده بودن دارم دست و پا میزن بلکه بیام رو آب............هههههههههه

بعد مربی گفت اگه من اونورتر بودم چکار میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هاااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی این باعث شد که فقط به حرف مربی گوش کنمو پیش برم

بعدشم که دوباره رفتیم تو کم عمق و دیگه راحت میشستم زیر آب و نفس گیری میکردم

.

.

دیگر چهههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟

دیگر همین

فردا هم که دوباره صبح استخر دارم .......نیازمند انرژی مثبتم دوستانممممممممم

قبل از اونم باید برم مدرسه دخترک جلسه ست دوباره

.....

بعدازظهرم که زبان دارم

.

دیروزم که هم استخر داشتم هم بعدازظهر دخترکو بردم زبان

بعد از زبان با هم رفتیم تو یه پارک نشستیم ساندویچ هایدائی که گرفته بودمو خوردیم

دخترک کلی از دوستش گفت که همش پز میده و خسته ش کرده که تصمیم دارم رابطشونو محدود کنم چون واقعا تاثیرات مخربشو دارم تو دخترکم میبینم

اینکه بهش میگه من تبلت دارم تو نداری

ما ماشینمون فلانه مال شما فلانه و خیلی چیزای دیگه

اصلا دخترک من دنبال موبایل و اینا نبود ولی از تابستون امسال گیر داد منم موبایل میخوام و من خر دیر متوجه شدم که قضیه از کجا داره آب میخوره وگرنه نمیذاشتم 3 ماه تابستونم با هم برنو بیان

امروز صبح که منتظر سرویس بودن دیدم در ماشین باباشو باز کرده البته باباشم وایساده بود همونجا

بعد داره یه عینکو به دخترکم نشون میده و با آب و تاب تعریف میکنه

ظهر که دخترک اومد بهش گفتم قضیه چی بود؟؟؟؟؟؟

گفت هی گفته عینک مامانمو ببین انقد گرون خریدیمش

صندوق عقب ماشینمونو که باز میکنیم قدمون بهش نمیرسه و از این چرت و پرتا


یعنی یه همچین آدمی هستم من یکی دلمو بزنه کلا کات

به دخترکم گفتم دیگه حق نداری تلفناشونو جواب بدی

وووووووووووووووووویییییییییییییییییییییی مردم انقد نوشتم

انرژی مثبت فراموش نشه پلیز

دوستون دارم......بای


فقط عکس


امروز صبح تا شب خونه بودم و به کزتینگ پرداختمو آشپزی

عکسهائی از خونه و ........

ادامه نوشته

لیفتینگ س ی ن ه



سلام بچه ها رفتن همسر رفته خونه خالیه و این منم زنی تنها در آستانه ی.............ههههههههه

خوب و آمااااااااااا میگن خدا خر و دید که بهش شاخ  نداد حالا حکایت منه از وقتی که لاغر شدم دلم میخواد همه کاری بکنم از نظر زیبائی و اینا منظورمه

اولین قدم که کاشت ناخن بود

بعد از خیلی سال قبل اگه یادتون باشه میخواستم یه عمل ر ح م ی داشته باشم که چیز زیاد مهمی نیست و چیز زیادی تغییر نمیکنه در همون راستا عمل زیبائیم میخواستم انجام بدم ولی چون اضافه ی زیادی داشتم ولش کردم ......گفتم بذار وزنم کم شه بعدا که کمتر اذیت بشم

این که از این



حالا چند روز پیش که رفته بودم نازی جهت اپیل دیدم لاغر شده ولی س ی ن ه هاش کماکان همون سایزه

بهش گفتم پروتز کردی ؟؟؟؟؟؟گفت آره البته خواهریم قبلا بهم گفته بود ولی خوب خواستم مطمئن بشمو سر حرفو باز کنم

گفتم راستش منم احتیاج به همچین عملی دارم بالاخره بچه شیر دادن اون قسمتو از شکل و شمایل میندازه دیگه

گفت مال تو که گوشت داره فقط باید لیفتینگ کنی یعنی بکشی بالا

شماره ی دکترشو ازش گرفتم بهمونم نزدیکه تو سعادت آباده

دیروز زنگیدم هم قیمتو پرسیدم هم اینکه خواستم وقت بگیرم دکتر ببینتم که یه شماره ی دیگه داد واسه مشاوره امروز زنگ بزنم ببینم چی به چیه

حالا سوالم اینه که کسی از اینجور عمل ها کرده ؟؟؟؟؟؟؟راضیه ؟؟؟؟

 یه عکس که از نت سرچ کردم میذارم ادامه ی مطلب....

پ ن : همون چاق بودیم بهتر بوداااااا دیگه تو فکر این کارا نمیفتادیم......

پ ن 2: تو پست قبلم گفتم که من بالاخره تونستم رو آب بمونم ....خدا جون شکرت

ادامه نوشته

من تونستمممممممممممممم


در حال حاضر یه خانوم سین خسته و لهیده و داغون یه چشم باز یه چشم بسته ی محتاد به نت در خدمت شماست که در اوج اینکه خوابش میاد و داره میمیره ولی بازم نمیتونه از نت و دوستاش بگذره و اماااااااااااااااااااااااااااا

اول از همه از کلیه ی دوستانی که منو دلداری دادن دلگرمی دادن د انجام فریضه ی مبارک شنا تشکر مینمونممممممممممممممم

و دوم اینکه اینجانب کلی گل کاشتمو تونستم رو آب بمونم تازه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پا دوچرخه و دست دوچرخه رو هم مربی محترم تدریس نمودن که اینجانببببببببببببب توجه بنمونین اینجااااااااااانب میخواستم همه رو با هم بزنم که هی میرفتم زیر آب

ولی انقده حال داد انقده حال داد که نگوووووووووووو

بعد تازه همچون ماهی یعنی خودمو همچون ماهی تصور کرده بودم و دست دوچرخه رو که میزدم سرمم هی از آب میاوردم بیرون و میکردم تو

ولی هنوز همزمان دست و پا رو نمیتونم بزنم  و تمام این اتفاقاتم تو کم عمق افتاده یعنی هنوز ما رو تو پر عمق نبرده

ولی خودمونیم دنیای زیر آب خیلی قشنگه هاااااااااااا

 

و دیگر هم این دومین جلسه ی زبانمم به خوبی و خوشی برگزار شد دیگه تقریبا مسلط شدم و راحت حرف میزنمو نمیترسم که اشتباه کنم

از استادمونم خیلییییییییییییییییی خوشم میاد یعنی به عبارتی عاشقشمممممم

اصلا چند روز نمیبینمش دلم واسش میتنگه ..................

ظهرم بعد از استخر رفتم یکی از لباسهای دخترکو که واسش بزرگ بود عوض کردمو سریع برگشتم خونه

همون موقع میخواستم تو ت ی را ژ ه بچرخم ولی دیدم حسش نیست با خونمون ککه همش 10 مینه میذارم یه روز صبح که از شدت بیکاری و بی حوصلگی دارم میمیرم

 

چند تا از دوستان چه عمومی چه خصوصی مواخذه م کرده بودن تو که وضعت خوبه پس چرا مینالی و میگی پولدار نیستمو اینا

باید بگم خدا رو شکر بله درسته همین قد که دستمون به دهنمون میرسه نباید ناشکری کرد دیشب به خاطر پارکینگه یه لحظه ناراحت شدم هر چی دلم خواست گفتم

خدا جون منو ببخش.......

 

و دیگر هم اینکه چون خواهری جمعه آفه و گفتیم تا هوا خیلی سرد نشده بریم طالقان ببینیم زمینا چی به چیه  و اگه بشه یه کلبه فقیرانه ای چیزی توش بسازیم که ایام تعطیل و پنجشنبه جمعه ها بریم توش اطراق کنیم حالا از شانسمون پسر عموی مامانم گفته پنجشنبه عروسی دوستمه جنعه اگه خسته نباشمم میرم یعنی 50 -50 ست

اینم از شاس گند ما که به یه چیزیم که پیله میکنیم نمیشه که بشه

چون حتما باید پسر عموی مامانم باشه اونا خیلی مسلطن به اونجا خونه دارن  و همه زمینا رو میدونن چی به چیه ما که از بیخ عربیم

یعنی من از کلاس پنجمم تا حالا نرفتم طالقان

اون  موقعم واسه عروسی دخترعموی مامانم رفتیم یعنی خواهر همین حسن

دیگر هم همین

راستی فردا بیکارم دوباره چهارشنبه پنجشنبه شلوغ

چهارشنب ه صبح که مدرسه دخترک جلسه ست بعدازظهرشم دخترکو باید ببرم زبان

پنجشنبه ام دوباره خودم زبان دارم ........

جمعه ام که ببینیم چی میشه اگه نریم طالقان با خواهر اینا میخوایم بریم فرحزاد دیزی بزنیم بر بدن

در ضمن امشب 8 قاشق برنج خوردم با کرفس الان دارم از عذاب وجدان میمیرم خاک تو سر شکموم کنن

اصلا نمیدونم چه سریه استخر که میری همش گشنت میشه تا شب

دوستون دارم ، بای

دلم گرفتههههههه


بچه ها یه سوال واسم پیش اومده اونم اینکه چجوری هواپیما به اون سنگینی با اون همه بار و مسافرش که سنگین ترش میکنن تو هوا به شکل معلق میتونه بمونه  و چجوری بعضی آدمهائی که شنا بلدن میتونن روی آب معلق بمونن و زیر آب نرن با وجودیکه سنگینن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس چرا من نمیتونم رو آب بمونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هووووووووووووممممممممم

و دیگر هم اینکه این واحد بغلیامون اومدن این  یعنی پارکینگ بی پارکینگ .........ماشین طفلکیمونو در آوردیمو ریموتو تقدیمشون کردیم

هر چی سری قبلیا خوب و آروم بودنو کلا صبح تا شب نبودن اینا فک کنم دائما خونه باشنو پر سر و صدا آخه دو تا پسر بچه شیطون داره که فک کنم هر دقیقه زمین و زمانو به هم بدوزن ......یکیش 2-3 ساله اون یکی نهایتا 5 ساله

هیم مادره تو پله ها صدای هیس هیسش به راه بود یعنی دیگه ببین چه شود

 

بعدازظهر همسر رفته بود سر ساختمون مهندسم دیده بود دارن کانال کولرا رو میزنن و گچ و خاک میکنن

چارچوبا رو هم زدن..........به همسر میگم وقتی مامانم یه واحد و فروخت به من و خواهری پول داد با مهندس شریک بشیم

میگه لازمه ی شراکت اینه که وایسیم باهاش کار کنیم ما که اهلش نیستیم

بهترین کار اینه یکی از خونه هائی که داره میسازه رو پیش خرید کنیم........آخه انقد کارش گرفته که کل اون محله رو داره میسازه تازگیا هم یه زمین 1000 متری نزدیک خونه مامانم گرفته کوچه های بالائی و پائنی و.........که کلا چندین و چند پروژه داره

بعد همسر میگه اگه یکی پیش خرید کنی سر سال حداقل 100 میلیون سود میکنی

چون با قیمت کم پیش خرید میکنی و به قیمت همون موقع و یه خونه نوساز میفروشی

فکر کردم خوبه بد نیست حالا بالاخره اینجا رو هم یه سال دیگه تحمل میکنم ولی بعد از نیم ساعت که این بغلیا اومدن تصمیمم کلا عوض شد دلم شکست دم سوخت واسه ی ماشین بیچارمون که راحت تو پارکینگ خوابیده بود رفتم بیدارش کردم گذاشتمش تو خیابون

حالا باز دوباره باید آفتاب بخوره پرنده ها کثیفش کنن

اصلا علتی که دوباره اومدم نوشتم همین بود چون دلم خیلی گرفته قیافمم که وقتی ناراحت میشم دیدین دیگه ...........الان همون شکلیم بلکه بدتر

بعد تصمیمم عوض شد اصلا سودم نمیخوام این همه پله و بی پارکینگیم نمیخوام خدا کنه اونجا زودتر آماده شه بریم از شر این خونه خلاص بشیم

هر چند که نمیشه گفت شر چون محلش خوبه داخل خونه خوبه دوسش دارم ولی این بی امکاناتی رو نه

بعد تازه یه کمم به همسر غر زدم که تو 4 ببعد بیکاری پنجشنبه جنعه ها بیکاری خوب یه کم تلاش کن پول در بیار یه زندگی راحت ت واسمون فراهم کن

خوب چکار کنم اعصابم خورد بود

دور و بر 6 و نیمم خواهر زنگ زد که داریم میریم تیراژه نزدیک خونه ی شمائیم ........چون از اینجا باید رد میشدن بیام دنبالت با هم بریم

آخه گفته بودم که میخوام برم رامان .....اونجا هم 30 درصد حراج زده جنساشم واقعا عالیه مرگ نداره همسرم که نبود گفتم باشه بیا

دیگه سریع آماده شدمو این پله های مزخرفو پریدم پائین واسه دخترک لباس خریدمو 50 تومنم پیاده شدم ......حالا یکیش بزرگه فردا بعد از استخر باید ببرم کوچیکترشو بگیرم

وقتی برگشتم همسر خونه بود.....گوشت ماکارونیو خودم سرخ کرده بودم همسرم ماکارانیشو درست کرده بود

گفته بودم برام هندونه هم بگیه بعد از افطار که با خواهر رفتیم وقتیم برگشتم هندونه اینا اومده بود با اونا خودمو سیر کردم البته یه کمم ماکارانی خوردم

بچه ها دلم گرفتهههههههههههههههه چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟میخوام گریه کنم

کاش پولدار بودم

من و ......

 

راستش چون همیشه دلم میخواسته شنا یاد بگیرم و وقتائی که با دخترام میرم استخر اونا عین ماهی شنا میکنن

·       و من چون بوق فقط نگاشون میکنم........دیروز دلو زدم به دریا و رفتم

·         یکربعی طول کشید تا بچه ها جمع بشن تو کلاس کلا 8 نفریم مربی مهربون خیلی به بچه ها اعتماد به نفس میده و کمکشون میکنه

·         هوا گیری تو آبو انجام دادیم .....یعنی منی که اصلا نمیتونستم زیر آب بمونم حالا با اون تکنیک میتونم و تازه بهمون تخته هم داد و فعلا در حال تمرینیم

·         بی صبرانه منتظرم فردا بشه تا برم چیزهای بیشتری یاد بگیرم با توجه به فروردینی بودنم خیلی عجله دارم و

·         دوست دارم زود یاد بگیرم که خوب نمیشه و باید آهسته آهسته پیش رفت

·         دیروز قبل از رفتنم مامانم زنگید ازش خواهش کردم برام دعا کنه و ازش پرسیدم مامانی من یاد میگیرم یعنی؟؟

بهم کلی اعتماد به نفس داد که تو استعدادت خیلی خوبه و حتما یاد میگیری

حالا تعریف از خود نباشه ولی خیلی وقتا دلم میگیره فک میکنم استعدادم هدر رفته

اگه زود ازدواج نمیکردم حتما یه متخصصی چیزی شده بودم

اون زمان که آزی تست های زیست میزد میخواستم تنها نباشه منم همپاش میخوندمو تست میزدم بیشرش درست بود

تو خانواده پدرم کلا همه باهوشن

عموی اولم 5 تا بچه داره که سه تاشون مهندس دو تاشون پرستار

عموی دومم یکی از بچه هاش دندانپزشک اون یکی پزشک عمومی اون یکی مهندس معماری و پسرشم پزشک عمومی

عموی سومم دخترش مهندسه پسرشم دکتره

اون یکی عموم یکیشون مهندس شیمی اون یکی دکتر اون یکیم مهندس که الان کاناداست البته چند تا از بچه های عمو اولیم سوئیس هستن

بچه های عمه مم که دو تاشون مهندس برق یکیشونم دندانپزشک

خواهری خودمم که لیسانس یعنی از همه مزخرف ترشون منم با این فوق دیپلم مزخرف کامپیوترم که تازه هی تیکه تیکه درس خوندمو گرفتمش

اصلا کلا خانواده پدریم همه دانشگاههای سراسری درس خوندن  و ......

یه وقتائی دلم میگیره دلم میخواد همین کامپیوتر و ادامه بدم حتی تا ارشد ولی همسری میگه نه به دردت نمیخوره زبان واست بهتره بیشتر کارائی داره یادت نیست هر دفعه رفتیم خارج دخترات به جات حرف زدنو تو هیچی نمیفهمیدی؟؟؟؟؟

واقعا نم راست میگه هیچی حالیم نمیشد ولی با این دو ترم کلی چیز فهمیدم دیگه میتونم خوب نوشته ها رو ترجمه کنم

انقد که علاقه به خوندن دارم آزی چند شب پیش میگه چرا رفتی درس 4 یعنی انقد تند تند بهتون درس داده؟؟؟؟؟

میگم نه حالا که شیرینه حالا که دوسش دارم میخوام زودتر یاد بگیرمش

تازه به این نکته پی بردم که فعل و افعال و ضمایر تو زبان تقریبا یه چیزای واحدین بیشتر کلمه ست که اگه بدونی تو رو جلو میبره

کلا اینجوریم یه چیزی رو که تو یه درسی نمیفهمم بیشتر وقتا تو ذهنم باهاش کلنجار میرم انقد بالا پائینش میکنم تا به جواب برسم

واسه شنای دیروزم همینطور انقد خودمو تو اون حالت تصور کردم که چجوری بتونم رو آب بی تخته بمونم که خدا میدونه .......ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم که  چجوری اون بعضیائی که شنا بلدن راحت و سبک رو آب میمونن

در یک کلام من تشنه خوندنم ولی نه زبان بیشتر ادامه دادن درسم درسائی که تنوع داشته باشه مثل ریاضی یا تاریخ یا........

درسائی که زیادی باهاشون کلنجار برم

اصلا نمیدونم چی میخواستم بگم چی شد.........

یهوئی سر درد دلم باز شد خواهرررررررررررر

 

امروز روزه ام ......خیلی بهم سخت گذشت با توجه به اینکه هوا هم خنک شده ولی باید بتونم که حداقل 5 کیلو دیگه کم کنم بعد شروع کنم به کم خوری

پ ن 1: دیروز مامان خونه خواهری آش پزیده بود بعد از استخر رفتم ازش گرفتم

پ ن 2 : فردا آزی هم قراره باهام بیاد استخر.......از این بابت خوشحالم

فعلا...........

استرسسسسسسس

از دیروز بعدازظهر به طور واضحی استرس گرفتم .........دلشوره ی بیش از حد

از آموزشی شنا میترسمممممممممممم

میشه بی خیال پولم بشمو نرم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن : یک عدد خانوم سین ترسوووووووووووی خاک بر سر

پ ن 2 : مدیونید اگه فک کنید راجب این ترسم با احد الناسی جز شما حرف زدم.........هر چند که فک کنم آزی آدرس وبلاگ و دزدیده و اینجا رو میخونه ........هههههههههههههههه

پ ن 3: به دعای شما نیازمندیم.........یک عدد محتاج دعا و ثنا


راستی واسه آمرزشم دعا کنید

و اینکه عاشق قالب وبلاگمم شما چطور؟؟؟؟؟؟؟

و اینکه شاید دلم خواست و اگه امروز تو شنا موفق بودم جو گیر شدمو عکس آزی و گذاشتم تو ادامه ی مطلب

پ ن 4 : میدونم دارم چرت و پرت میگم نگران نباشید خوبم فقط همش از ترسهههههههههههههههههههه

دی

دیروز من



i'm very very hungry

i need larg breakfast for now

i like kanoon and all classmat and fatemeh is very lovely and peretty

i 'm not sad

oh my god thanks

دیروز ساعت 12 آتلیه تو میرداماد واسه عکس دخترک

بعد از اون رستوران و دو نفره های قشنگمون به درخواست خود دخترک......من فکر میکنم این دو نفره ها برای بچه ها خیلی لازمه

یه ربع به 7 تا 8 و نیم زبان کلی از دیدن بچه ها خوشحالیدم

فردا اول نازی واسه اپیل بعد اولین جلسه آموزشی شنا...........خدا به دادم برسههههههههه

بعدازظهرشم که دخترک و باید ببرم زبان چون خیابونا شلوغ شده واسه همین یکساعت و نیم الافی و پاساژ گردی

امروز روزه ........من گشنمههههههه از حالا

پ ن : این مبین نت پدر مو در آورده همش قطع میشه سرعتشم که لاک پشتیه .......راه بهتری سراغ دارید آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستون دارم ، بای

عکس کیف و کفشم

سلام ......شب بخیرررررررررر

ادامه نوشته

سلامممممممممممممم

 

سلاااااااااااااااام سلاااااااااامی چو بوی خوش آشنائی

دومین صبح و دومین روز از تنهائی

از ساعت 6 صبح پا میشم کارهای خونه رو میکنم دخترکو راه میندازم بوسش میکنم واسش میوه میذارم و میشینیم منتظر سرویس که قراره 7:20 دقیقه بیاد

از 6:30 میزنم برنامه ویتامین 3 و اونو نگاه میکنیم.......

امروز بعدازظهرم که باید دخترکو ببرم زبان

.

دیروز کار خاصی نکردم جز یه ماکارانی پختن که عاشقشم نتونستم جلوی خودمو بگیرمو ساعت 12 شروع به خوردن کردم بر خلاف هر روز که تا 5 و 6 دووم میارم

آزیم اس داد که با ساندویچ موافقی؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم لابد هوس کرده گفتم آره

هیچی دیگه ماکارونیه رو ک و ف ت کرده بودم که این اسو داد

دیگه ساعت 3 هم ساندویچه رو زدم بر بدن بعدش انگار که گاو خوردم تا موقع خواب جز یه کم انگور و یه هلو انجیری هیچی نتونستم بخورم

جمعه هم خونه مامانم نمیرم چون مامانم میخواست دور هم باشیم که اش رشته رو درست کنه ولی اشتباه کرده بود و خواهری شیفته

حالا منم واسه خودم برنامه ریخته بودم که خونه مامانو بذاریم یه جمعه دیگه و حالا که همه هستیم بریم طالقان تکلیف زمینا رو معلوم کنیم و ایشالله زودتر شروع کنیم به ساخت بلکه یه آلونکی اونجا داشته باشیم ولی خوب نشد که بشه

.

و اماااااااااااا از حال و احوالم از درونیاتم بخوام بگم که ای بد نیستمممممممم همچنان چشمم دنبال اون مانتوئه ست ولی حوصله ندارم پاشم برم تا اونجا شاید بیشترش به خاطر اینه که حوصله ندارم ماشینو از پارکینگ در بیارم آخه در آوردنش خوبه راحته ولی گذاشتنش سختتتتتتتتتتتتتتتتتتت

یه موقع خوشحالم یه موفق دلم میگیره ولی بیشتر وقتاش اون ته مهاش غنج میره

انقده دلم میخواد هی کیف بخرم که خدا میدونه اصلا انگار مرض خرید کیف گرفتم خواهرررررررررر ........هههههههههه

با توجه به اینکه عاشق فصل پائیزم دلم یه بارون اساسی میخواد ولی خوب نمیاد کهههههههههه

دوباره آزی دیوز روزنامه همشهری گرفته بود رفتم تو آگهیاش قسمت خونه های ویلائی اگرم بخوایم اونجوری باشه تو خود تهران که نمیتونیم مجبوریم بریم کرج یا اندیشه فاز 3

یه مورد تو فاز 3 زنگ زدم دلم غنج رفت واسش هر طبقه ش 120 متر زمینشم 240 متر از اون بهتر اینکه شمالی بود بیشتر تر خواستمش و شروع کردم رویا پردازی

فک کن وارد خونه میشی یه عالمه درخت و سبزه و گل و تازه اگه بشه یه آلاچیق کوچیکم اون گوشه بزنی و ........بعد از اونم تابستون که میشه دخترک جوجه میخواد میتونی براش بخری و همه بچگیهای خودتو یاد آورری کنی و ......

تو حیاطش یه گوشه ش میز و صندلی از اینا که پشتش توریه بچینی با یه سبد میوه و هر بعدازظعر پاشی بری تو حیاط بعد از اینکه آب پاشی کردی و اون بو خوشگله از در و دیوار بلند شد بشینی پشت همون میزا

اگه یه حوض کوچیک و فواره هم یه گوشه ش باشه بد نیست

از این تاب بزرگای دو نفره ام خوبه

سگم دوست دارم ولی میدونم همسر به هیچ عنوان قبول نمیکنه

متراژ خونه شم که خوبه .......دیگه چی از خدا میخوام؟؟؟؟؟؟؟

فقط کاش همچین چیزی رو میتونستم تو تهران بخرم.........کاش

.

کار ساخت خونه به یه جاهائی رسیده نقشه ش اصلا قشنگ نیست

تا طبقه ی پنجو دیواراشو چیدن و چند روز پیشم داشتن آسانسورشو کار میذاشتن

اون یکی جمعه که رفتیم خونه مامانم قبلش رفتیم اونجا تو اون همه خاک و خل چند تا عکسم گرفتم که چون تو گوشیه سخته منتقل کردنش راستش خودم بلد نیستم همسر باید منتقل کنه

مامانم قرار شده طبقه دوم و چهارم و اول رو برداره

و میخواست طبقه ی دومو بفروشه که همسر پشیمونش کرده میگه اولو بفروش

اول 5 متر کمتره تازه پارکینگم نداره .........فک کنم تا عید آماده بشه اگه همینجوری بکوب کار کنن

اونوقت ایشالله مهر سال دیگه ما تو خونه ابدی خودمون هستیم از این همه موقت بودن خسته شدم .......از این همه پله ........این همه بی پارکینگی

دلم یه ماشین خوشگل میخواد قول اینیم که داریم دادم به آزی

همین دیگه................

فعلا...............

اولین صبح تنهائی بعد  از 4 ماه


ساعت 8 صبح را نشان میدهد و اینک منم زنی تنها که تنهای تنها با در و دیوا خانه مانده ام

درست است دیروز هم بود ولی چون آزی خونه بود نمیشد که بشه اون تنهائیه ملموس نبود

از یک جهاتی ته دلمان غنج میرود و از یک جهاتی نه ....اینکه دخترک چه میکند و ......

به هر حال مادر است دیگر و هزار و یک فکر

 

خلاصه که تنهائی این مادر شروع شد تا 8 ماه دیگه

شروع درس و مدرسه مشق و ..

منم که خونه داری و خونه داری و گاها خرید و گردش و پاساژ گردی

از فردا زبان دخترک شروع میشه که باید بعدازظهر ببرمش

پس فردا ساعت 12 یه وقت آتلیه گرفتم که دخترکو ببرم یه ربع به 7 هم که خودم زبان دارم

یعنی اونجوریام بیکار نیستم

از شنبه هم که دو روز در هفته استخر بین خودمون بمونه از حالا استرس گرفتم که نکنه برم زیر آب غرق شم

کلش 12 جلسست که امیدوارم سربلند بیرون بیامو نصفه ول نکنم در برم

خونمون تمیزه در حد تیم ملی

به غیر از پرده ها که بدجور رو مخمه

همیشه عادت داشتم آخر شهریور پرده ها رو هم بشورمو از بخارشوی محترم کار بکشم ولی به خاطر اون دو هفته مریضی بعد از عروسی و بعدشم روزه هائی که هی میگرفتم نشد که بشه

همچنان دیر غذا میخورم و به این نتیجه رسیدم تا وقتی نخوردی که خوب نخوردی شاید گشنت بشه یه کمی ضعف کنی ولی قابل تحمله ولی اماان از اون وقتی که حتی یه سیب گاز بزنی اونوقته که هی معده ت طلب چیزای مهم میکنه

اونروز که مامانیم اومد خونمون یه جعبه شیرینی نارگیلی و ناپلئونی آورد برامون برام عجیبه که از بین اون همه شیرینی فقط یه ناپلئونی خورده باشم و از اون عجیب تر که بعد از گذشت دو روز هنوز چند تا نارگیلی تو جعبه به چشم میخوره و از اون عجیب تر تر اینکه هیچ اشتهائیم واسه خوردنشون ندارم

خدا کنه شیرینی زده بشم خواهررررررررر

مامانم از مشهد واسمون شکلات سنگیم آورده با کلی چیز میز دیگه

بعد اون جمعه که خونه ش بودیم اینا رو بهمون داد یهو آزی میگه ااااااااااااااا مامان خودمونم که شکلات سنگی از مشهد آورده بودیم

پس کوووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی به این حد رسیدم که اصلا شکلات سنگی که اون همه عاشقش بودمو گذاشته بودم تو کابینتو اصلا یادم رفته بود که چنین چیزیم وجود داره

بعد جالبه که همه در اون لحظه سرشونو برگردوندن به سمت من با یه عالمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که یعنی تو خوردی؟؟؟؟؟؟

دیگه خبر ندارن کلا شکلات زده شده م

دیروز گفتم بذار یه ذره بریزم کف دستم بخورم اصلا شیرینیش دلمو زد

بقیه شو دادم به دخترک

و امااااااااااااااااا

ما پارکینگ دا شدیم البته فعلا

تا زمانی که همسایه بغلی مستاجر نیاورده

آخه جمعه که میخواستیم بریم خونه مامانم دیدم از واحد بغلی صدا میاد از چشمی نگاه کردم دیدم بلهههههههه دارن اسباب کشی میکنن

یه عالمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو کله م نقش بست که ااااااااااا اینا که تازه اومده بودن

( همون عروس داماده )

بعد زودی مانتو و اینا پوشیدم به هوای اینکه میخوام برم انباری آقاهه رو دیدم گفتم دارید میری؟؟؟؟گفت آره

گفتم چرا؟؟؟؟؟گفت پله ها واسه خانومم سخت بود

و در اینجا من به جون سختی خودم ایمان آوردم که این همه پله رو میرمو میام و دم نمیزنم

هیچی خلاصه شماره صاحبخونه شو گرفتمو باهاش هماهنگ کردم که تا زمانیکه مستاجر نیومده ما بذاریم بهشم گفتم اجاره ش چقد میشه ؟؟؟؟؟؟گفت همینجوری بذارید

حالا من و بچه ها کلی ذوق که آخ جون پارکینگ دار شدیم

همسر که فهمید با کلی بی تفاوی میگه فایده ش چیه ؟؟؟؟؟

یعنی یه همچین همسر دپرس و تو ذوق زنی دارم من ......اصلا انگار با هیچی خوشحال نمیشه و با هیچی حال نمیکنه

خلاصه که اینم از این.......

گفتم شهروند 20 در صد آف زده یه مانتو خرید یکی دیگه ام میخواستم بخرم که شکرررررررررر خدا واسم گشاد بود فک کن بعد  از چند سال یه مانتو بپوشی و از یه خانومه نظر بخوای بگه واست گشاده .........رو ابرا نمیری اونوقت؟؟؟؟؟؟؟پرردگارا خدای متعال کمکم کنه که بتونم وزنمو حفظ کنم

خلاصه حالا دلم میخواد برم شهروند ببینم سایز کوچیکترشو آورده بخرم بردارم بیارم

کلا امروز حالم دست خودم نیست نمیدونم بخوابم ؟برم بیرون؟؟؟برم کوهسار؟؟؟؟برم هایپر؟؟؟؟گردش و ........

مامانیمم که گفته جمعه بیاید میخوام آش رشته درست کنم

یعنی عاشق آش رشته هاشم

خوب برم ببینم چکار میکنم .

راستی ویتامین 3 هم شروع شده همون که مجریش بچه محلمونه هر روز ساعت 6 و نیم تا 8 صبح اگه دوست داشتید ببینید

*************************


اولین روز دبستان باز گرد

کودکی های قشنگم باز گرد

کاش میشد باز کوچک میشدم

لاقل یک روز کودک میشدم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

ای معلم ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد و این مشقها را خط بزن


دوستون دارم ، بای

سلااااااااااااام

ادامه نوشته