چهارشنبه :
صبح ساعت 8 پا میشم دلم درد میکنه خاله پری اومده همسر و شوهر خواهر رفتن دنبال گوسفند واسه ی مامانم
ساعت
9 و نیم خواهر میزنگه حالا که ماشین نداری من میام دنبالتون بریم خونه
مامان (خونه ی ما بین مامان و خواهرم قرار داره و هر کدوم با 10 مین فاصله )
میگم
من دلم درد میکنه فعلا حالم خوب نیست به خواهر نمیگم ولی از وضع آشفته ی
خونه هم بیزارم با اینکه ماشین ظفشوئی دارم ولی همیشه چند روز قبل از اومدن
پری در حال گر گرفتگی و بی حالیم
بهش میگم بیا بچه ها رو
ببر منم یه جوری میام بعدا.......راستش اصلا دلم نمیخواست تا بعدازظهر که
میخوایم بریم خونه پدرشوهری از خونه جم بخورم
خواهری میاد بچه ها رومیبره و اونوقته که من میمونم و من
یه کم بعد دلم میگیره به خصوص که روز عیده همه خونه ی مامانم جمعن
ولی زنگ نمیزنم تا مامانم میزنگه میگم بگو همسر بیاد دنبالم
دوچرخه
ی دخترکم میبریم یه ساکم بر میدارم شامل مقنعه و جوراب و چادر
.........از اینجور چیزائی که واسه رفتن به خونه مادرشوهر لازمه
البته که اصلا لازم نشد چون بعدا میفهمیم نیستن و رفتن کرج خونه خواهرشوهر
به محض رسیدن کله پاچه رو با خواهری میبریم کله پزی که تمیزش کنن ........شبم خونه مامان جون هستیمو آخر شب برمیگردیم
.
پنجشنبه :
دوباره صبح زود بیدار میشم میرم قلم چی که پول آزمون دخترکو تصفیه کنم .....کلی پشت در میمونم میرم بوستان یه کم میشینم تا باز بشه
بعد میرم سولماز ابروهامو بر میدارم
بعدازظهرشم که زبان
امروز:
دخترکو میبرم آزمون بعد میبینم از 9 تا 11 خیلیه مامانمم که نیست رفته مشهد چه کنم چه نکنم؟؟؟؟؟؟
خیابونا هم هم که خلوت هوس قیطریه میکنم
از نیایش میرم میفتم تو تونل صدر اون تو همش میگم چرا دوربین ندارم ؟؟؟؟؟
باورم نمیشه از تونل که اومدم بیرون کمتر از 10 دقیقه نزدیک بلوار کاوه هستم واقعا باید گفت آقای قالیباف دست مریزاد
میرم ماشینو سر کوچه روشنگر پارک میکنم دلم میخواد به یاد اون روزها همون مسیر سربالائیی که هن هنمون در میومد رو پیاده گس کنم
میفتم تو کوچه یاد خاطرات میکنم اینکه آزی کوچیک بود و تقریبا هر روز میذاشتمش تو اون کالسکه آبیه و پیش به سوی پارک
اون موقع نه پله ای بود نه چیزی فقط یه زمین شیب دار که باید با یه وضعی میرفتی تا اون پائین
همین
طور که دارم فکر میکنمو راه میرمو خاطراتو مرور میکنمو میگم نگاه زمین
همون زمینه هوا همون هوا اونوقت چقد راحت زمان به این سرعت گذشته یه دختر
17 ساله کجا و الان ......کجا (خودمو میگفتم )
میرسم به
ساختمون یه آه عمیق یه نفس بلند یه آقاهه تو همون راسته داره ورزش میکنه
انگار پارک به اون بزرگی رو ازش گرفتن که اومده تو کوچه ی کنار پارک
نمیتونم
تمرکز کنم نمیتونم اون طور که باید غرق بشم و خودمو بذارم تو اون روزها
وقتی میبینم یه نگاهی روم سنگینی میکنه و هی میاد و میره
سعی میکنم بی خیال بشم میشینیم روی سنگهای جلوی پارک چقد بلنده طبقه ی پنجم
یادته همش آزی ر و میاوردی اینجا پشت پنجره کلاغها و درختها رو بهش نشون میدادی
یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟
تو افکارم غوطه ورم آقاهه میاد میگه میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟؟؟؟؟؟میشه چند لحظه با هم هم کلام بشیم
من که تو یه دنیای دیگه ام
میاد بشینه اونجا بغل دستم تازه انگار به خودم میام .........میگه چه خانوم زیبائی هستید!!!!!!!
میگم شرمنده منتظر کسی هستم
میره و من دیگه با خیالی آسوده اون روزها رو در امروز مرور میکنم
چقد دلم میخواد دوباره یکی از این واحده رو داشته باشم
پس اونوقت علاقه م به محلی که 17 سال توش زندگی کردم رو چه کنم ؟؟؟؟؟
دوری از مامان و خواهری رو چه کنم ؟؟؟؟؟
پا
میشم میم سرمو میچسبونم به میله های پارکینگ ......همون شکلیه هیچ فرقی
نکرده آزی رو یادم میاد که با سه چرخه ش میاوردم تو محوطه بچرخه
اونور تر جائی که تلفن همگانی قرار داشت تو پارکینگ
چون خونه نوساز بود هیچ واحدی تلفن نداشت
چه زود سالهای 70 تا 74 تموم شد
از 74 تا حالا تو این نقطه از شهر ساکنیم ولی من بازم دلم قیطریه و پارکشو میخواد
بعد از اون پا میشم میرم تو پارک میچرخم اون برکه ای که توش پر مرغابی بود و آزی رو میاوردم ببینه جاش هست ولی آب نداره
یه کمم اونجا میشینم ....از جلوی فرهنگسرای ملل هم رد میشم
از در اصلیش میام بیرون و اون سربالائی رو راه میام تا دم ماشین......پس چرا اونوقتا انقد هن هن میکردم؟؟؟؟؟
شاید چون چاقتر بودم
خیلی دوست دارم از عکسهای قبل عکس بگیرم (چون اسکنر نداریم ) بذارم اینجا
اگه فردا هم مثل الان همین حس و حال باشه حتما اینکار و میکنم
بعدشم که میام دنبال دخترک خواهری گفته بود بیارش ببریم سرزمین عجایب به خودش میگم استقبال میکنه میذارمش اونجا و میام خونه
.
بعدازظهرم مادرشوهر زنگید واسه ی جمعه هفته ی دیگه ناهار دعوتمون کرد چون پسر خواهرشوهر و پاگشا کرده
حالا منم رفتم تو نوبت واسه ی پاگشا
.
.
فردا استخر نمیرم ناراحتم
.
راستی اینو نگفتم روز عید که همسر اومد دنبالمو رفتم خونه مامانم بعد چون بعدازظهرش شیرینی خورده بودم سنگین شده بودم
خواستم برم پیاده روی ولی وسط راه تصمیمم عوض شد هم سوئیچ باهام بود هم کلید خونه این بود که مسیرم کج کردم به سمت خونه
گفتم
که تو خونمون سگ میزد گربه میرقصید دیگه 7 خونه بودم با اجازتون تا خود 8 و
نیم سر پا همه کاریم کردم از لباس تا کردن بگیر تا جارو کردن و قابلمه
شستن و ظرف تو ماشین گذاشتنو گردگیری
اولین کاریم که وقتی وارد خونه شدم کردم اگه گفتین چی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بله درسته تی وی رو روشن کردم و زدم پی ا م س ی
وسطای جارومم زنگ خونه رو زدن گفتم واااااااااا همسر اینا از مجا فهمیدن من اومدم خونه !!!!!!
در و که باز کردم دیدم همسایه بغلیه با چند بسته گوشت یکیشو داد بهم و گفت یه بار اومدم نبودید طبقه اولیها هم نیستن برم ببینم اومدن
نمیدونم
چه حسی بود که در اون لحظه خیلی صمیمی دونستمش و دلم خواست براش توضیح بدم
که نه نبودیم خونه مامانم بودیم الانم اومدم یه سری تمیز کاری کنمو دوباره
برم
گفت بچه ها خونه ی مامانتن ؟؟؟؟؟؟گفتم آره
حس خوبی بهش دارم از اون حسها که میتونم بهش اعتماد کنم
دستشم درد نکنه ریموتو آورد داد بهمون وگرنه ما از کجا میفهمیدیم ماشین ندارنو فروختن
حالا دوباره چند وقتیه ماشین بیچارمون تو پارکینگ آب خنک میخوره
اون روزی که ریموتو آورد گفت یه هفته دیگه ماشین میخریم ولی فعلا که خبری نیست
.
دوستون دارم........بای