نیم ساعت پیش از دکتر اومدیم همه با هم غیر از دخترک
که اونم تازه یه مریضی سخت رو گذرونده و همچنان سرفه داره
مامانم میگه چشم خوردین
چمیدونم والله
آخه فک کن الان یه 7- 8 ماه یا شایدم بیشتره که مریض نشدیم حالا یکماهه همش مریض مریض دیگه خسته شدم به خداااااااااااااا
آدم پشیمون میشه حرفای دلشو بگه یا بنویسه
دیگه اصلا هیچی نمیگم یا کم میگم اینجوری بهتره
به نظرم همیشه از بدبختیامون بگیم بهتره
نه بابا شوخی میکنم منو که میشناسیددددددددددد
ولی بد اوضاعی داریم فک کن همه مریض منم که ریه هام درگیر شده اساسیییییییییییییییییی
نمیدونم چرا کامنت دونیم از کار افتادهههههههههههه؟؟؟؟؟
آخه اینم سیستمه من دارم یه جاشو درست میکنیم یه جای دیگه ش نابود میشه بی تربیت
یعنی الان خدا رو شکر یه شور و هیجان عجیبی تو دلمه که فقط خودم میفهمم چکه
هر کاری کردم بخوابم هر چی مقاوم کردم که کامی رو روشن نکنم نشد نشد انگار که یه نیروی ماورائی هی میگفت روشنش کن ....روشنش کن.....ههههههه
میگم پس این شکلکا کجا رفتن؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی خدا رو شکر دیگه با ف ی س ب و ک جون مشکل ندارم
دیشب راحت و آسوده 9 تا 10 اومدم بعد آ ک ا دمی گ و گو ش و بعدشم لالا تا 6 و ربع صبح
والله دیگه بیچاره شده بودم از بس منتظر می موندم تا 3 صبح بشه بیام این تو و ف ی س زجمت بکشنو باز بشن
چقد این روزها قشنگه
روزهائی که دارم وسایلمو تیکه یکه جمع میکنم عروسکهای دخترک رو میشورم بدون اینکه کارتن به اندازه کافی داشته باشم
ولی هیجان اینکه میخوام برم اون خونه داره منو میکشهههههه
هوا هم که عالی
بوی عید
بوی زندگی
بوی شیرینی و شکلات
بوی یزد
بوی همه خاطرات خوب و قشنگ کودکی
فارغ از اینکه خودم متولد دهمین روزشم
صدای پرنده ها
تعطیلیها
اصلا کلا حال و هواش
به دنبالشم تابستون
برای من بهار و تابستون خاطرات کودکیها و خونه خاله و شهرک غرب و امیر آباد و نظام آباد و هادی و هدی و قنادی هویزه و طبقه دوم خونه نظام آباد و .......
کلا از حالا ببعد و دوست دارم دیگه کم کمک قالیچه ها رو میبینیم که از بالکنا آویزونه
کی ماهی و سبزه بیاد و من با دیدنشون غرق شادی و لذت بشم
خدا جون شکرت
.
.
کابینتام تقریبا خالی شده همه رو روزنامه پیچی کردم فقط چون کارتن نداشتم همونجوری گوشه آشپزخونست
آخر این هفته مستاجر جون خالی میکنه و قراره ایشالله با خواهر اینا بریم اندازه پرده آشپزخونه رو بگیریمو بریم مولوی بدیم بدوزن
دیگر هم اینکه عروسکهای دخترک هم همشونو دیروز شستم برای اونا کارتن دارم که باید بذارم توش
احتمالا جانمازها و چادر نمازها و یه سری ملافه و اینا رو هم امروز بشورم و بذارم تو کارتن
4 تا کارتن خیلی بزرگ داریم که مناسب همین چیزهای سبکه
لباسها هم اونائی که تا 3 هفته دیگه نمیخوایم احتمالا جمع بشه
.
.
دخترک هم از دیشب تب کرده و تو خونه ست
دیشب با همسر رفتن دکتر یعنی این بچه بعد از شاید دو سه سال اینجوری مریضی سخت گرفت
بچه دیشب همش ناله میکرد که با خوردن استامینافون دیگه خوب شد و راحت خوابید
خودمم تو اتاق دخترک کنار تختش خوابیدم دیشبو
.
.
صدای این پرنده ها و هوای نیمه ابری هلاکم کردهههههههههههههههههه
گفتم که ف ی س ب و ک جون پدرمو در آورده بود یعنی از 4 شنبه دو هفته قبل اصلا باز نمیشد انواع و اقسام ف ی ل ت ر شکنم امتحان کردیم ولی فایده ای نداشت
تا اینکه به این نتیجه رسیدیم خود کامی یه مشکلی پیدا کرده یعنی جوری شده بود که من معتاد بدبخت فقط 3 تا 6 صبح میتونستم وارد بشم تازه اونم نه با سرعت خوب ولی بهتر از این بود که 7-8 ساعت کامی روشن باشه و آخرشم نتونی وارد ف ی س بشی
دیگه حالا خدا رو شکر مشکل حل شد و گوش شسطون کر فعلا میشه وارد شد
مردم به خدا این دو هفته کلا از خواب و خوراک افتادم خواهر از بس که هی 3 صبح به بعد بیدار بودم
نیست که حالا نیستممممممممممممم
.
.
و اماااااااااااااااااا
امروز خواهری اومده بود اینجا تا چند تا از کابینت ها رو خالی کردیم و حالا من 4 کارتن باند پیچی شده دارم
ظرفها رو هم شستم که دیگه ایشالله اونجا راحت باشم
پ ن : بارون میاد حالمان خوب است
پ ن 2: خوابمان می آید
نه که سه شنبه بود و احتمال میدادم شلوغ باشه پاشدم رفتم بلیط رزرو کنم
حالا فک کن من ۱۰ و نیم اونجا تا ۱۲ مگه این مسئولین محترمش میومدن![]()
هیچی خلاصه از اونجائیم که معمولا صبرم زیاده ایستادگی کردم تا اومدنو بلیط رو گرفتم
همسریم که نیومد منم یه بار بیشتر ازش نپرسیدم خودم با بچه ها رفتیم تازه خیلیم خوش گذشت برگشتیمم برق نبود
همسریم چائی آورد برامو کلی ب غ ل و .....
به این نتیجه رسیدم که همینجوری بهتر تره و مرسی از همه ی شما دوستان خوبم که بهم راهکار دادید
و اماااااااااااااااااااااا
علت بیدار بیدن من این بید کههههههه
از ساعت ۱۰ غش نموده بیدیمممممممم
.
.
یه چیزی بگم بخندید یعنی از پریشب تا حالا هر وقت یادم میفته خنده م میگیره .......ههههههه
آخه پریشب هم زنگیدیم با دائیم حرف زدیم که راجب دعوتنامه گفت همونائیه که ایران پرینت گرفتیمو پر کردیم
و اگه گم شده و این حرفا دوباره میفرستن
و بعد از اونم خاله م که..........فکر کنم گفتم براتون
فقط اینو نگفتم که کلا شوهرش خانوم بازه از همون جوونی تا حالا
البته فکر میکنم بازم باشه وگرنه چه لزومی داره زن و بچه همه اونور آب ایشون اینور آب
بعد به خاله م گفتم چه خبر ازش؟؟؟؟؟؟؟
گفت خبر که ندارم فقط نمیدونم کیه روزی چند بار از ایران زنگ میزنه فوت میکنه فک کنم خود خرشههههههه
وااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی منو میگی یعنی مرده بودم از خنده
به خاله م گفتم بدبخت از دست رفته کلاااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و همه ی این شکلکها در آن واحد اومد سراغممممممم
.
.
دیروز یه کابینتو جمع کردیم
واااااااااااااااااایییییییییییییییییی که چقد سخته
مامانم ناراحته میگه بذارید همون خرداد برید .........میگم مامان جون من از خدام بود که تو عید خونه خودم باشم والله دیگه اینجوری همه چی شسته رفته میشه تازه فرشامم میتونم بدم بشورن
دیگه اونجوی که عید خونه خودم باشم رو زمینم کلا نه مثل حالا لنگ در هوا![]()
امروزم دوباره یه سری دیگه جمع میکنم
برای اتاق خوابها هم احتمالا پرده نگیرم و همین پرده های صورتی نازم رو ببرم چون ایشالله ۱ سال بیشتر اونجا نیستیم و این خونه ساخته بشه و با فروش یک واحدش میتونیم از اون خونه بی پارکینگ بی آسانسور طبقه چهارمی خلاصی پیدا کنیم
البته که خیلی دوسش دارم و جاشم واقعا عالیه ولی خوب این مشکلاتو داره دیگه
همسری میگه نقاشی هم بکنیم که من مخالفم میگم اگه زیاد کثیف نباشه چه کاریه خوب
برای کابینتها هم باید به کابینتیمون زنگ بزنیمو هماهنگ کنیم که بره اونجا رو متر بزنه چون همین کابینتها رو میخوایم ببریم اونجا
خلاااااااصه که کار زیاده خواهر
از همه بدتر اینکه این مستاجرمهغهف۷قب۶غهقبه۹ تکلیفمونو معلوم نمیکنه که اول اسفند میخواد بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وسطش میخواد بره؟؟؟؟؟؟
اینجوری دیگه خلاصه
ولی هر چی که هست من ایشالله شب عید از خونه خودم و خونه حدید بهتون تبریک میگم
ولی چه پدری ازم در بیاد تا اون موقع حدا میدونه با اسباب کشی و جابجائی و بعدش بدو بدو برو یزد و ..........
یعنی خانومی جنازه میره یزد اونجا همش میخواد بخوافهههههههههههههه![]()
پ ن : این یکی دو روز عحب بارانی بارید حالمان جا آمد اسااااااسی
دوستون دارم ، بای
عیدتون مباااااااااااارککککککککککک
امروز بعدازظهر دخترکم تولد دوستش دعوته و کلی ذوق داره بابت این موضوع
و اماااااااااااااااااااااااااا
یه چیزی بهتون بگم
بارون باریده هوا بس ناجوانمردانه خوب است
پنجره باز صدای پرنده ها
اوووووووووووووووووووفففففففففففففففففففففف که چه روز خوبی بشه امروز
بعدازظهرم دخترک زبان داره و آی جون میده تو این هوا و این شلوغی مغازه ها و حس های پر از زندگی بری پاساژ گردی
میدونید چیهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوستون دارم
پست قبلم دیشب نوشتم فکر کنم مامان جون راضی شده که به بلاد کفر قدم بگذارد
.
راستی میگم من دیگه خونه تکونی نکنم؟؟؟؟؟؟
چون اگه قرار باشه خرداد برم چه کاریه خوب
ولی خوب در عوض میتونم کارتن بگیرم و چیزهائی که برام استفاده نداره بسته بندی کنمو شیک و مرتب بذارم گوشه ای
طبق آخرین اخبار تو محلمون آپارتمان نوساز متری ۶ میلیون و این مقدار را هم اکنون اگر ضربدر ۱۲۰ متر بکنیم کلی پولدار شده ایم خواهر
علاوه برا آپارتمان ۱۰۰ و خورده ای متر میتوانیم یکه ماشین شاسی بلند که همیشه آرزویمان بوده را هم بخریم البته به اضافه مغازه ای که قراره شراکتی با خواهر خریداری شود
البته که گوش شیطان کر و اگر خدا بخواهد و اینکه کووووووووووو تا سال دیگر یعنی خرداد ۹۳ که این خانه آماده شود
چون تازه قراره خرداد ۹۲ تخریب بشه
راستی مستاجرمونم احتمالا بخواد خونه بخره و بره اگه این طور باشه که خیلی بهتر تر میشه و ما ایشالله واسه عید میریم خونه خودمون
نقاشی و اینا هم که نمیخوام بکنم فقط مشکل توالت فرنگیه که دیگه به هیچ عنوان نمیتونم رو ........ایرانی بشینم
سرامیک و اینا هم عوض نمیکنم چون اگه قرار باشه سال بعدش این خونه آماده بشه و بخوایم بفروشیمو بریم جای دیگه........چه کاریه خوب
دیروز ۵ شنبه ساعت ۷ صبح
هوس میکنم برم نون بربری بگیرم شب قبلش تقریبا خوب خوابیدم و زیاد خوابم نمیاد
تو صف نونوائی یه پسر کارگر ۱۶-۱۷ ساله جلومه نمیدونم این نونوائه چه لجی داره باهاش که هی میگه ۱۰۰ تومنی ندارم بقیه پولتو بدم در حالیکه واسه من ۱۰۰ تومنی داره
پسره دست از پا دراز تر داره میره صداش میکنم و یه نون رو بهش میدم و کلی تو دلم خوشحال میشم که تونستم کار مفیدی انجام بدم
دلم هوس پارک کوهسار و ارتفاع و دیدن شهر در این هوای تمیز رو کرده
میفتم تو جاده امامزاده داود دلم هوس رانندگی هم کرده تصمیم میگیرم برم تا امامزاده جاده خلوته بعد میگم خوب مامانم اینا رو هم ببرم
میزنگم خونه خبر میدم آماده میشن بر میگردم و دوباره پیش به سوی امامزاده
به که چه هوای تمیزیییییییییییی چه برفائی
ما هم که اصولا امسال برف ندیده هر چند که همه ی برفها یخ زده ولی با این حال کاچی به از هیچی.
.
.
امروز بعدازظهر با بچه ها راهی بو*ستان میشیم
آزی و الی شلوار میخوان بعد از خرید میریم قسمت پائین و رستوران و دوباره پیتزا
بر میگردیم خونه دخترک که در حالت غشه سریع ناخوناشو میگیرم همسری برامون آبمیوه گرفته (آب پرتقال و لیمو شیرین )
ممنون از همه ی دوستان که با راهنمائیهاشون فهمیدم چکار کنم
دیگه به همسر گیر نمیدم و طبق توصیه ی شما دوستان خودمون با هم رفتیمو خوش بودیم
هم دیروز امامزاد داود هم امروز بو*ستان
.
.
یه خبر خوب اینکه فکر کنم مامانم از خر شیطون پیاده شده و دیگه مثل قبل بدش نمیاد بره آمریکا
آخه حقوق خاله م رو مامانم میگیره
و هر سال باید وکالت جدید بفرسته حالا امسال قراره همراه وکالت دعوتنامه هم بفرستن
مامانم میگه آخه باید هواپیما عوض کنم گم میشم
چجوری برم دوبی ویزا بگیرم
اونجا خونه چجوری اجاره کنم یا بخرم
کلا فکر میکنم یه جورائی ترس برش داشته
ولی از اینکه حاضر شده به خاطر ما کوتاه بیاد و بره و حتی فکر موندن و سیتی زن شدن رو هم کرده خوشحالم
چون اگه واسه سفر میخواست بره هیچوقت نمیگفت خونه چکار کنم
بهش گفتم مامان جون زیاد سخت نگیر دوبی رو که بالاخره یکیمون باهات میاد
عوض کردن هواپیما رو هم که کاری نداره دیگه از زندائی و خالجون کمتری
و گفتم مامان تو رو خدا به خاطر ما حداقل چند سال بمون اقامت بگیر ما رو هم ببر بعد اصلا بیا همین جا تو این خراب شده زندگی کن
و خبر خوشحال کننده تر اینکه همیشه وکالتنامه توسط مسافر میومد ولی این سری خود خاله م احتمالا داره میاد که این ما رو خوشحال میکنه
زندائیم هم ۲۸ م پرید به سوی کانادا
...................
دیگر هم اینکه دیروز که نبودیم عمه م زنگیده بود پیغام گذاشته بود همسری هم که خواب بوده
دوباره امروز که بوسی بودیم زنگیده با همسر حرف زده و گفته یکشنبه دارن میرن مکه و خواسته خداحافظی کنه و در ضمن برای ۲۷ بهمن دعوتمون کرده تالاری در هفت تیر
.
.
هوا گرم شده امروز چند ساعتی پنجره هامون باز بود
نمیدونم چرا چند ساله که تو بهمن ماه واقعا بهار در زمستان میشه
.
آکادمی گوگو*ش رو میبینید؟؟؟؟؟؟؟امشبم داره
من که اون سری ندیدم بعدا هی تیکه تیکه دیدم ولی این سری از اول دنبال کردم
چقد مزخرفت همشون به جز روشنا و ارمیا و اون یکی دختره که با روشنا میخونه .....پسرا هم که مفت گرونن باز اون عینکی ریشوئه بد نیست
دوستون دارم ، بای
جرات نمیکنم شیر آشپزخونه رو باز کنم چون باز کردن شیر همانو قل قل زدن آب از کف آشپزخانه پائین همان
تی وی میبینم جدیدا که یه ربع به 1 هر روز شبکه 5 فیلم سینمائی میذاره
بعد از اون دخترکو میبرم زبان
پیاده ش میکنم ماشینو پارک میکنم چقد دلم برای پیاده روی در این هوا تنگ شده
اول از همه پاساژ طلا فروشها و آهی عمیق از ته دل که هییییی زوزگار کجائی که یادت بخیر
چقد هی تند تند از تجریش طلا میگرفتیم بعد در جریان خرید خونه ها همه رو فروختیم
بعد هم چند پاساژ دیگر
زمان آمدن دخترک قرا رسیده
باز میگردم
چند چیز را برایش نشان کردم چون هفته دیگر 2 تولد دعوت است
وقتی تعطیل میشه اول میریم همون اسباب بازی فروشیه
یعنی قیمت عروسک نگوووو که سر به فلک میزنه
دو تا دفترچه خاطرات از این قفل دارها برای دوستاش میگیریم
بر میگردیم به سمت ماشین یک رستوران دیگر کشف کرده ام
دخترک سعی دارد مرا متوجه اشتباهم کند که مسیر این نیست
مستقیم و غیر مستقیم
تا اینکه جلوی رستوران جدید ترمز میکنم و میگویم بفرمائید شازده خانوم
هیچ چیز قشنگ تر از برق نگاهش نیست هیچ چیز قشنگ تر از شادیش نیست
سفارش میدهیم می نشینیم و گفته بودم در اینجور مواقع سر درد دلش باز میشود
چیزهائی که به زور میتونی ازش بشنوی رو تند تند میگه
از مدرسه میگه از ناراحتیاش میگه و من فقط گوش میدهم طبق معمول که همیشه شنونده خوبی بوده ام
.
.
***************************
الان من در یه حالتیم که دارم میپزم
چون کامی دم پنجره ست بعد نه که همیشه میلرزیدم اینجا میشستم یه پالتو که تنمه دو تا پتو هم رو پام یه شال از این زمستونی کلفتا هم رو سرم
یعنی یه همچین وضعیم الان من
بگو آخهههههههه مگهههههههه مجبورییییییییییییییی![]()
.
.
******************************
هنوز مشهد را انصراف نداده ام........هههههههههههههه فکر کنم رفتنی باشیم
.
.
شاید یا امروز بعدازظهر یا فردا یه سر به مادرشوهر اینا بزنیم
.
.
لوله پائین هم باز شد یعنی دیشب اومدن فنر زدن حالا باز دوباره با خیالی آسوده میتوانیم بشوریمو بسابیم دیگه تا خرداد که میخوایم از اینجا بریم فکر نکنم بگیره
دیروز بوی عید قشنگ میومد.....مراکز خرید شلوغ فقط ماهی ها و سبزه ها کمه که اونا هم تا چندی دیگه میاد
از همه مهمتر سریالهای عید و بوووووووووششششششششش فقط بوووووووووشششششششششششششش
عید جون عاشقتمممممممممممم
دوستون دارم ،بای
از صبح که بیدار میشویم دخترک را در حال صبحانه خوردن در کنار همسر گرام میبینیم و کلی قند تو دلمان آب میشود بابت این دخترکمان
نمی دانیم چگونه است که اینقدر دوستش میداریم گاها حرکاتی و ادا و اطوارهائی و باد کردن لپ هائی و گاها هم چسباندن مو به پشت سر و خاله بازیی
شاید هم اصطلاح ته تغار در اینگونه مواقع درست باشد
خلاصه هر جور که هست نمیدانیم که چگونه است شما اگر فهمیدید ما را هم در جریان قرار دهید
.
.
هی با خودمان میگوئیم مشهد را چکار کنیم؟؟برویم؟نرویم؟؟؟؟؟؟؟؟
و همینگونه ول معطلیم کلا
و البته چیزی انگیزه مان را قوی تر کرده جهت رفتن و از دیروز که با دخترک در میان گذاشتیم که دوستی هم در آن تاریخ آنجاست و در هوای هم نفس میکشیم و حتی ممکن است جووووووووووووووری بشود که چکتتتتتتت بزنمممم.......
نههههههههه جوووووووری بشود که هم را نبینیم![]()
ولی شدیدا استقبال کرده چون نمیدانیم که چه شده که قلب دخترکمان برای این دوست کمی تا قسمتی تالپو تولوپ می کند
البته که دخترکمان هم مثل خودمان اینگونه نیست که وقتی کسی را دوست میدارد به محض دیدنش بپرد در بغلش قرار گیرد و فقط عین سنگ نگاهش می کند در حالیکه در قلبش و در وجودش عشق است که همینطور موج موج میریزد بیرون و باز هم اگر شما فهمیدید من و دخترکم این همه عشق را کجا میریزیم به ما هم بگوئید
این است فلسفه مشهد
.
.
و اماااااااااااااااااااااا
از آنجائی که ما هفته گذشته ( من و آزی ) خبط و خطائی کردیم و ندانسته قدم در راه بازار گذاشتیم که البته جز چند خرت و پرت چیز دیگری خریداری ننمودیم و چون آن روز چهارشنبه بود و دخترجانمان زود تعطیل میشد و تا مامان جانمان فهمید ما راهی بازار هستیم سریع جای خالی داد و اداره و بیمه و هزار جای دیگر برایشان کار پیدا شد که مبادا در خانه بنشیند که ما با خیالی آسوده به کارهای بازار گردیمان برسیم
این شد که مجبور شدیم سریع به خانه بازگردیم
آخر بگو این چه رفتن و آمدنی بود حداقل روزی می رفتید که دخترک دیرتر تعطیل میشد و نگران پشت در ماندنش نبودید
و البته این را هم بگویم که تا به مادر جان گفتیم راهی بازار هستیم ایشان هم سریع ذوق از خودشان در وکردند که آخ جوووووووووون بازار من هم می آیم و از آنجا که به روی مبارکمان نیاوردیم بلکه در خانه بماند برای پشت در نماندن دخترک و ........
ولی خوب زهی خیال باطل که سریع جای دیگری را بهانه میکند جهت در رفتن
بگذریم
و باز هم دوباره خبطی دیگر کردیم که چند روز قبلش به هایپر رفته بودیم و یهو از دهان مبارکمان خارج شد و مادر جان هم که همیشه آماده برای ددر و در خانه ننشستن (البته که آن ساعت که ما رفتیم هایپر جلسه تشریف داشتن ) بعد وقتی فهمید از آن روز یعنی ۴ شنبه گذشته انگار که ما چه گناه کبیره ای مرتکب شدیم حتی نگاهمان هم نمیکند
ما هم که حوصله این رفتارها را نداریم و در عمرمان عمرا منت کشی کرده باشیم مثل خودش شدیم و محل نمیدهیم
حالا شکایت برده پیش خواهر که چرا این محل من نمیدهد؟؟؟
ای خداااااااااااااااااااااا
و از آنجائی که این خانه کلنگی است و در انتظار ساخت مجدد است و ما هم در انتظار آماده شدن واحد مربوطه مان جهت فروش و هزار و یک نقشه ای که از حالا در ذهنمان می چرخد که آپارتمان چند متری و چند ساله و در کجا بگیریم که ترجیحا دوست داریم در منطقه قیطریه باشد
و بقیه پولش را با خواهر شریکی مغازه ای چیزی و .......
حالا باز دوباره لوله های آشپزخانه در این خانه گل و بلبل گرفته و از اون شب که من مهمون داشتم آب قل قل از کف آشپزخانه مامان جون می جوشد و تمام فرشهایش را به گند کشیده
چون طبق معمول که دیروز ددر تشریف داشتن آب رفته کل پذیرائی و هالش را پر کرده
ما هم که در این چند روزه اکتیو و به خصوص دیروز بیشتر هی ماشین لباسشوئی روشن نمودیم هی ماشین ظرفشوئی و هی سابیدیمو سابیدیم
و البته سینما هم نرفتیم
چون با شهره جون کمی کنتاک شده بودیمو هی داشتیم اس رد و بدل میکردیمو گاها هم تلفن و ......
آخر میگوئیم شوهرتان خوب است برایتان همه چیز میخرد بهتون میرسد میگوید تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمیبرد
و آخر کنتاک تمام شد با ژله خورده شیشه که قرار بود دیشب برای مهمانهایش درست کند و خورش قیمه بادمجانی که میگوید همیشه معرکه میشود و البته برانی اسفناج
دستور برانی اسفناج را ازش گرفتم نمیدانستم انقدر هم پیاز داغ دارد
خلاصه که اینجوری
یک چیز دیگر هم میخواستم بگویم که خدا رو شکر یادم رفت چون انگشتهایم پکید
دوستون دارم ، بای
من چقد خوشحالمممممممممم

پ ن : کی پایه ست امروز بریم سینما؟؟؟؟؟؟
هر کی پایه ست اس بده چون ممکنه تا آخر شب نیام نت
از کی بیداری؟ ۳ و ربع
کی خوابیدی؟
۱ و ربع
چکار میکردی؟شیطونی
اوضاع خدا رو شکر خوبه از همه مهمتر اینکه حقوق ما کارمندهای بخت برگشته رو زود دادن و این یعنی زندگی
دیروز که داشتم میرفتم حسینیه ارشاد جهت گرفتن سی دی ها ....البته سروش سیما که پشت حسینیه قرار گرفته
با یه اکیپ ماشین آتش نشانی مواجه شدم
چی شده بود؟؟؟؟
مغازه ای که ظرفهای یه بار مصرف میفروخت کمی اونور تر از محلمون سوخته بود و فقط دوده بود و سیاهی
همون لحظه دنبال دوربین جان گشتم که طبق معمول دخترجان خارج نموده بودند از کیف جان
و فقط به این فکر میکردم که این بی نوا تو این اوضاع و احوال با این ضرر اقتصادی میخواد چکار کنه؟؟؟؟
.
.
احتمالا مستاجر جان بخواد خونه بخره و اگه اینطور باشه اینجنابان جان ایشالله واسه عید میریم خونه ی جدید
والله غصه م شده بود این همه در و دیوار بسابم آخرشم ۳ ماه بعدش پاشم برم
فقط پله های خاک بر سری اونجا رو چکار کنم
فهمیدین خونه دوباره گرون شده؟؟؟؟؟؟
یعنی اونائی که تا حالا نخریدن دیگه فکر نکنمممممم........
.
.
نمیدونم چرا واسه ی مشهد دارم پشیمون میشم میگم آخه دو تائی با دخترک پاشیم بریم اونجا که چی بشه؟؟؟؟؟؟
بعدشم بیشتر تر از این میترسم که اونجا بخاریه نکنه چیزی تو لوله ش گیر کنه تا صبح خفه بشیمو نفهمیممممممم
.
.
دیروز تو پاسداران گلهای بنفشه آورده بودن همونا که شب عیدا تو باغچه ها مون میکاریم.....یه آن دلم پر از شادی شد....پر از بوی میوه و شیرینی پر از بوی قنادی هویزه پر از بوی عید و عید و عید
بوی عید رو به وضوح حس میکنم ..شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟
عید رو دوست دارم نه به این خاطر که تو دهمین روزش متولد شدم به این خاطر که یه بوی خاصی داره حتی در و دیوارهاش که بوی پودر و وایتکس میده
خونه های اطراف و همه جا که پر از فرش شسته شدست
پر از بوی شکوفه ها و هر صبح صدای چهچهه پرنده ها و بعد از اون بهار زیبا تابستون زیبا
تایستون........تابستون......تابستون
و تابستون یعنی پشت بوم نظام آباد و یه عالمه خاطره نوجوانی در همون اتاقی که مال خودت بود
یاد ناصر و اینکه الان کجاست و چه میکنه
کاش تو فیس پیداش میکردم
خواستگاری سمج و عاشق
الان در این سکوت روحم شاعرانه ست تا نیم ساعت دیگر زنگ بیدار باش در این خانه خورده میشود
آیا میتوانم طبق قرار قبلی که با خواهر گذاشتم با توجه به شب بیداری امشب به حراج میلاد نور و پالتوهای چرمش برسم؟؟؟؟؟؟؟؟
آری میتوانم
اگه کسی نمیدونه بدونه ...میلاد نور هم حراج کرده
پالتوهای عالی
یکی از دوستهای خواهری رفته بوده پالتو اندازه دخترک ۱۷۵ تومن قیمت قبلیش ۳۰۰ تومن بوده
حالا آدرس گرفتیم بریم ببینیم چجوریه
چون واسه سال دیگش میخوام پالتوش عوض بشه
واسه خودمونم احتمالا پالتو و مانتو بگیریم
واسه همینه که از دادن حقوقها انقد خوشحالم دیگه
طفاک جیب همسری که پر نشده باید خالی بشه طفلک بی هیچ منتی هر چی بخوایم در اختیارمون میذاره دقیقا مثل پدر بزرگ خدا بیامرزم
هر چی خاک اونه عمر این باشه
من رفتم
روز به این قشنگی کی دیده؟؟؟؟؟؟کی دیده؟؟؟؟؟؟
با توجه به اینکه وی (پی * ان جان جانمان مشکل پیدا کرده و هی منو اذیت میکنه و منم هی دعواش میکنمووو ولی بازم همه چی خوبه همه چی آرومه
دیشب در آخرین لحظات درست شدنو تند شدنو ما هم رفتیم چرخی زدیمو پستی هم گذاشتیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که خوب که چههههههه؟؟؟؟؟؟
حالا این همه خودتو کشتی همه چی عین قبل بود
حالا میری آمریکا دیگه وی*پی * انم نمیخوای
توهمو دارین کهههههههه![]()
و اماااااااااااااااااااااااااا
از دیروز بگم که اگه بدونید با چه وضعی من دخترکو رسوندم به کلاس زبان
یعنی شما تصور کن یه شلوار لمه مشکی گشاد که بیشتر وقتا سردمه تو خونه میپوشم
اصولا دقت دارین که من کلا با شلوار ملوار قهرم
و به ندرت تو کمدم پیدا میشه
با اون کفشه که از مالزی آوردم پای بی جوراب راه افتادم تو شهروند یه پسره بهم تیکه انداخته خانوم تابستونو آوردی............ههههههههههههههههه![]()
.
آخههههههههههههههه همین کسی که گفتم تو جریان تست بازیگری و اینا
دیروز منو کشتوند اول که گیر گیررررررر خودتم بیا تست بده
میگم ننت خوب بابات خوب منو چه به بازیگری؟؟؟؟؟؟؟؟
میگم حالا دخترمو اگه شد میارم بد میبیم امتحان علوم داره بعد میبینم خانومشون اجازه نمیده
یعنی دیروز گوشی رو ویبره بود کشتم این دوست رو از بس زنگید و اعصابش خورد شد که ما کدوم گوری هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟اونوقت من خاک بر سر راحت گرفتم کپیدم
بابا یه کم به فکر دیگرانم باش خانومی
دیگه هیچی تا دخترک ساعت یه ربع به دو اومده حاضر شدیم رفتیم محل مورد نظر حالا شما فک کن نه کتابی نه دفتری از همون جا مستقیم بچه رو بردم گذاشتم کلاس زبان
و خیلی متشخصانه با خودم فکر کردم که کاچی به از هیچییییییییی![]()
و باز هم امااااااااااااااااا
پنجشنبه مادرشوهر و پدرشوهر و دو تا جاریها و برادرشوهرها و دو تا بچه های جاری بزرگه اومدن خونمون
یعنی عملیات انتحاری رو دارین که
دیوونه ام دیگه یه بار میام میگم دیگه نمیگمشون بعد یهو دیونه میشم دعوتشون میکنمو میگم دنیا دو روزه و بعد دوباره دارم از ۱ و ربع ۵ شنبه بال بال میزنم (چون تازه همون موقع بهم خبر میدن که شب میان ) با خودم میگم خاک تو سرت واسه چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟مگه اونا میگن
و باز دوباره وقتی کارام تموم میشه و میرم زیر دوش فکر میکنم که دلمون براشون تنگ شده و خوب شد که گفتمشونوووووووو
خلاصه که خانومی شما اینجوریاست
دیوووووووووووووووووونستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
دیگه گفتم که کامل در جریان باشید دوست جونا
در کل همه چی عالی بود هر چند که از کارهای خودم کمی تا قسمتی ناراضی بودم دستپختمو دوست نداشتم هر چند همه میگفتن بهههههه چه خوشمزه
تیپ ضایع دیروزمم که گفتم پس دیگر چیزی نمی ماند
راستی هوا هم تمیز شده
برج میلاد محبوبم معلومه ....آخه هر روز صبح که بیدار میشم اول اونو چک میکنم.........ههههههههه![]()
بچه م مرد تو این همه آلودگی![]()
دیگر هم اینکههههههه شاید امروز رفتم سروش سیما سی دی برنامه ها رو گرفتم هم خاله شاونه هم عمو قناد
دوستوننننننننننننننننننننننننن دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
بوس بوس
پ ن : معلومه حالم خوبه ؟آرههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟خوب خوفه دیگه چکارش کنم بی تربیتووووووووووووووو![]()
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار