واقعیتش دیروز اصلا حس کلاس رفتن نبود گفتم ولش کن نمیرم ولی لحظه های نزدیک شدن به کلاس تو دلم ولوله بود یهو ۵مین مونده لباس پوشیدم رفتم خوشبختانه خیابونا هم همراهی کردنو بی ترافیک زود رسیدم

تو کلاس صحبت دریاچه چیتگر که دو تا از بچه ها خونه هاشون اونجاست و از ویوی قشنگش میگفتن تازه دیروز فهمیدم جت اسکی و قایقم داره پس دریاچه لازمم شدیم خواهر

دیگر هم اینکه مامانم گیر داده جمعه که خواهری افه بریم خونه ش کله پاچه رو درست کنه که مث کله پاچه پارسالی خراب نشه و نصیب دم در

هر چند که مامانم میگه تا گذاشتم بعد از ۵ دقیقه از بالا نگاه کردم دیدم نیست

انقد مردم گرفتار شدن که .......ولی امیدوارم وضع خوب بشه و رو به بهبودی بره

.

استاد زبانمونو خیلی دوست دارم خیلی دل میسوزونه و انرژی میذاره دوس داره همه ...همه چیو یاد بگیرن یکی که جوابشو میده و ....انگار که اوج میگیره وقتی میبینه دانش اموزش بلده

واسه پیام نور هم دارم پیگیری میکنم زمان ثبت نامش شد شما هم بهم بگید لطفا


دیگر هم اینکه دیروز صبح با اری رفتیم استخر بعد از ۱۲ جلسه اموزشی دیروز اولین بار بود میرفتم البته همش به امید ازی با این حال اولش میترسیدم برم عمیق یه کم تو کم عمق تمرین کردم بعد رفتم اونور

ولی نمیدونم چرا تا سرمو میکردم تو اب فک میکردم تو یه دریای بیکرانم

یعنی انقد اب خوردم که خدا میدونه از بس که چند دفعه اول هول کردم و اب گرید تو گلوم

ولی بعد با خودم گفتم مگه چه فرقی داره بعدشم پا دوچرخه که بلدی 

خلاصه شد دیگه و الان جوری شده که ازی هم نباشع میتونم به تنهایی برم عمیق

یعنی دیگه ترسم ریخت و فهمیدم من میتوانم

.

.

واسه پنجشنبه مامانم به همسر گفته بیا بریم حدود اشپزخونه رو مشخص کنیم اخه مهندس خیلی اورده جلو و سالن کوچیک شده

بعد همسر گفته ساعت ۱۳میام مامانم گفته نهههههه اون موقع من جلسه ام

همسر گیج منم گفته خوب ۹ میام

منم قاطی کردم گفتم من فقط یه پنجشنبه جمعه صبح ها میتونم بخوابم بقیه روزا که به خاطر دخترک مجبورم از ۶ صبح بیدار شم

حالا یه روز جلسه شو نره

همسر گفت اوکی بهش میگم  اگه میخواد همون ۱۲ به بعد

اخه جالبه که میخواد به جلسه هاش برسه به مسجدش برسه دیروز دوره بوده خونه دوست دبیرستانش وقت نداشته

یعنی کلا  ما باید همه برنامه هامونو تغییر بدیم ولی ایشون برنامه هاشون سر جاش باشه

حالا خوبه کار خودشه

به خدا جمعه پیشم از خواب افتادم و تا شب عین سگ بودم

از بس که همسر از صبح زود رفت بیرون دنبال کارای مامانم

دیگه ببین چیه که همسرم عصبانی شده میگه به مامانت گفتم خوب حاج خانوم یه روز جلسه رو نرو وحی منزل نیست که

خندیده گفته اخه زمانی جونه ستتتتتت نمیشه نرم

من نمیدونم واسه قران میره یا واسه شخص

واسه نوه های زمانیم که کاموا گرفته  داره شال و کلاه میبافه .....و در اخر نامه ای به دخترکم

پ ن .....دخترکم عزیزم میدونی که قد دنیا دوستت دارم اگه دیروز نمیخواستم برم کلاس فقط و فقط به خاطر تو بود

دوست داشتم لحظات بیشاری رو در کنارت بمونم هر چند قبل از اونم با وجود خستگی و خواب الودگی از خوابم گذشتم بغلت کردم پیشم دراز کشیدی همدیگه رو قاقلک دادیم شوخی کردیم برات اب هویج و اب پرتقال گرفتم درسهای ریاضی و جغرافی رو کار کردین

ولی انگار کم بود به بودن دو کنارت نیاز داشتم

دخترکم وقت خوابت که میشه انقد که خسته ای زودی خوابت میبره اصلا بیهوش میشی

دیشب هی از تو اتاق صدا میکردی که خوابم نمیبره

تا اینکه اومدم پیشت دست کشیدم لای موهات بوست کردم دست و پاتو مشت و مال دادم و همزمان که دست میکشیدم لای موهات لالایی هم میخوندم

گاهی برات لالایی میخونم دوست دارم تمام نوازشها و بی محبتیهایی که در دوران کودکی ازم دریغ شد رو نثار تو بکنم  لالایی میخونم و در فاصله ای کوتاه خوابت میبره

دوستت دارم عزیزم تو عشق منی......از این به بعد هر شب برات لالایی خواهم خواند




پن




دوستون دارم بای