سلام و صد سلام 

کامنت هاتون بهم دلگرمی میده اینکه خیلی وقت نیستمو بازم لطف و محبت شما دوستان

دزیره عزیزم تو اون گروه ادت کردن دور و .... ولی انگار اومدی بیرون آره؟

تولد هم خدا رو شکر بخوبی برگزار شد درسته خسته شدم خودم ی تنه همه کارهاشو کردم البته کارهای قبل تولد رو ولی خوب موقع تولد و پذیرایی خواهرم و اینا کمک بودن

از دو سه هفته پیش چون دندونم شکست درگیر دنددنپزشکی شدم اااه ک چقدم بدم میاد ازش عین خیاطا هی میبره میاره ی دندونمم روکش لازم شد چون نصفیش دو هفته پیش یهو از وسط دو نیم شد و یهو شکست

زندگی هم که همچنان در جریانه دم دمای عید و منم خاله پری حوصله هیچ کاری ندارم

البته قبلا کمدامو ریختم بیرون مرتبه فقط چند تا کشوی میز توالت و دراور مونده

همجنانم که نصف شبه از 9 خوابم برده از 12هم بیدارمو سکوت شبانه

این خونمونو اصلا دوست ندارم منی ک عاشق ارتفاعم تو طبقه 1 چکار میکنم این اولنش دوما نورش کمه من اول زندگیم تو خونه های پرنور بودم احتمالا که نزدیک 99 درصد بعد از امتحانات و آزمون های دخترم برای مدارس نمونه و ...عوض خواهم کرد چون الان بخوام اینکار و کنم ممکنه ضربه بخوزه بخاطر همسایه طبقه بالایی ک دخترش پنجمه و همبازین اینجا رو خیلی دوست داره

از بهار هم احتمالا میرم زبان دیگه زیادی تو خونه موندم کلافه شدم

دوستتون دارم خیلی زیاد مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید

سلام

اصلا دیگه نمیدونم کسی اینجا رو میخونه نمیخونه

در هر حال تصف شبه بیخوابی زده به سرم وقتی از 9 بخوابی بهتر از این نمیشه ک از 1 عین خروس پاشی قوقولی قوقو کنی 

امروز واسه من روز ویژه ای هست تولد دخترکم عسلکم 12 سال پیش 5 اسفند ساعت 3 و نیم بعدازظهر فک کن 12 سال پیش یه همچین شبی من چه حالی داشتم چقد سنگین بودم هنوز دخملمو ندیده بودم و ...

خلاصه این که از این

امسالم تولدش با همکلاسیهاش برگزار میشه واسش کیک فروزن سفارش دادم تم فروزن خریدم خلاصه بساطیه این تم ها هم واسه خودشون آخر قرتی گری والبته پول و خرج اضافی

ولی خوب نمیشه دیگه بچه ان چشم و هم چشمی و هزار و یک مسیله دیگه

این روزها روزهای بهاری درختا جوونه زدن حال و هوا عیدانه بهارانه کم کمک داریم به ماه من نزدیک میشیم فروردین ماه شکلات و شیرینی و آجیل و عید دیدنی شکوفه ها غنچه ها عیدی بده عیدی بگیر تعطیلی ها و ....

همه چیزای خوب و قشنگ و خوشرنگ

امروزم میخوایم بریم سینما فیلم جشنواره دل و روده هم که حسابی به هم میپیچه بخاطر اینکه پری بی ادب تو راهه نمیادم که خلاص بشیم

دیگه اینم گزارشات کلی از حال و احوال ما

سعی میکنم بیشتر بیام قول میدم

راستی اینم بگم که چه شبی چه سکوتی چقد خوبه

دوستتون دارم فعلا بای

سلام عزیزان دلم خوبید خوشید چخبرا ی گروه وبلاگی اد شدم غیر از اون گروه خودمون مامان نگار یه بار واسم شماره گذاشتی سیوت نکردم الانم گشتم پیدا نکردم بقیه دوستان گلمم مثل دزیره مهربان مهربانو خیلی دلم واستون تنگ شده اگه دوست داشتید شماره هاتونو بذارید ادتون کنم که حداقل تو تلگرام بیشتر با هم در ارتباط باشیم

از حال و احوال منم بخواید راستش نمیدونم تا حالا چیا گفتم که بخوام ادامه گزارشو برم فقط اینکه مشغول زنرگیم دانشگاه و زبان که تعطیل بیشتر تو خونه فقط دو روز در هفته که دخترکو میبرم کلاس زبان خیلی دوستتون دارم

سلام سلام

نصف شبه از 9 تا 11 خوابیدم

لپ تاپ خریدم ولی هنوز کار باهاشو بلد نیستم که هی فرت و فرت عکس بذارم

یه وقتایی پیش میاد که دلت خیلی تنگه به یه کسایی دلتو خدش میکنی و روزهاتو خوش میکنی که میبینی تو خالی از آب در میان

با همه صداقتت و یکرنگیت میری جلو بعد یهو از وسط میشکنی میبینی که نخیر از این خبرام نیست

همچین پشت پرده و یواشکی مشغول بودن که همه صداقتت میره زیر سوال

میگی کاش منم همین بودم که حداقل دلم نمیسوخت ولی خوب نمیتونی یاد نگرفتی بلد نیستی فقط یه آه از ته دلو افسوس برای روزهای رفته

برای همه روزهایی که وقفشون کردی

یه حسی تو مایه های از پشت خنجر خوردن

حسی که دیگه مثل قبل نمیتونی بپذیریشون هر چقدرم که برات توجیه بیارن و ....با خودت میگی برو بابا همش چرته

تو اوج این دل شکستنه باز برمیگردی به وبلاگت اینکه چقد نامرد بودی که این همه وقت ولش کردی دوستایی که حداقل میدونی دوستیشون ...

بگذریم

حال این روزام خوبه شکر

فقط دیگه نمیدونم کسی اینجاها سر میزنه یا نه

درکمال تعجب رمز سخت وبلاگم بعد از این همه وقت یادم مونده بود

تند تند میام چون دیگه جایی رو غیر از اینجا ندارم

دل گرفته

پونک بوستان میرزا بابایی همه اینها یعنی زندگی

وقتی قدم ب قدم روی سنگفرشهای اونجا راه میری یعنی زنده شدن ۱۷ سال هاطرات

من متعلق ب اینجا نیستم

چه شد ک سر از این مخله در اوردم

چ شد ک ساکن طبقه ۱ شدم مگر نه اینکه عاشق ارتفاع بودم

دید زن کل شهر چ در روز چ در شب

بد وقتی مصادف شد با خانه عوض کردن

درگیر دانشگاه زبان جهاز عروسی و ....

همه اینها باعث شد از روی خستگی عجولانه تصمیم بگیری

درسته بزرگه ولی من دوسش ندارم

وقتی توش ارامش ندارم نمیتونم تحملش کنم

دیروز ۱ ساعت تمام در مخله قبلی راه رفتم و از ۲۲ سالگیم رو مرور کردم

من اینجا را دوست ندارم

 

وبلاگم دوستت دارم

وبلاگم دوستت دارم

مشکل من از کجا شروع شد؟؟

از جایی که کامپیوترم خراب شد نتوانستم عکس بگذارم نمیدونم اخرین بار کی بود که نوشتم و اصلا راجب چی نوشتم الان بعد از مدتها که این صفحه رو باز کردم فقط دوست دارم که بنویسم نه تو ارشیو رفتم نه تو کامنت ها

انشالله بعد از پست گذاشتن اونها رو هم چک میکنم

فقط چیزی که هست مدت زیادی بلاگفا قاط زده بود بعد از اونم من رمزمو گم کرده بودم

از گزارشات و حال و احوالات شدیدا تو تلگرام مشغولم و تقریبا وقتی برای وبلاگ خونی و سر زدن ب قسمت های دیگر نت نمیمونه حتی ی گروه خانوادگی مامانم تو واتس اپ چهار هزار و خورده ای پیام وقت خوندن اونم ندارم

احتمالا سه شنبه که داریم میریم ی زد برای عروسی و تو شش ساعتی که تو قطار هستیم همه رو بخونم 

تو خونه جدید خدا رو شکر جا افتادیم

ی خونه طبقه اول ۱۱۵ متر متراژ سه خوابه شمالی رو به حیاط حیاط خلوت بزرگ و بی استفاده که افتاده ا ن گوشه

آزی م خوبه خدا رو شکر هفته ای چند بار میاد یا من میرم تو ساعت های خلوتی چون فاصله زیاد و پرترافیک

ما شمال غرب اونا شمال ترافیک صدر و اصن یه وضعی

راست راستش بازم تو فکر خونه وض کردنم یه خونه ای که طبقه دهم باشه و نزدیک آزی حالا متراژش کوچیکترم شد عیب نداره ولی همه اینا میمونه واسه سال بعد که دخترک قراره پایه و مدرسه ش عوض بشه

دانشاه که نمیرم زبان که نمیرم با اجازتون دربست نشستم تو خونه و مشغول کارهای خونه و گاهی بیرونی و خریدی و ...

البته الان چند ماهی میشه بوستان جونم نرفتم دلم خیلی براش تنگیده

شه وند نرفتم ب جاش میرم کوروش و جانبو

ولی خوب شهروند ی چیز دیگست چون پر از خاطرست

اصلا نمیدونم دیگه کسی اینجا رو میخ نه یا نه ولی من قول میدم تند تند بیام

دوستون دارم

فعلا

با اینکه فقط ۲روزه ک این رژیمو گرفتم ولی شدیدا حس میکنم شکمم کوچیک شده 

ایشالله نتیجه گرفتم شماره شو به هر کی بخواد میدم

امروز رفتم دانشگاه ای بدک نبود

تو وایبر سرمون شدیدا با دوستان گرمه تازگیهام که یه گروه زدیم

در تدارک تولد دخترکم

دیگه انقدی بزرگ شده که بهم میگه مامان ساندویچ کالباس و الویه نمیخوام واسه تولدم سوسیس بندری و سالاد ماکارونی و پیراشکی گوشت درست کن

عزیز دلم ماشالله انقدی بزرگ شده که خودش کارت دعوت به تولد دوستاشو انتخاب کنه

خواهری گفتم رفته یه دکتر هفته اول ۵ کیلو کم کرده دکتره گفته تو این هفته ام ۴ کیلو کم میکنی

اصن انقد مطبش شلوغه که جای سوزن انداختن نیست

خواهری میگه هر کی میاد هفته اول راحت ۴ کیلو رو کم کرده

منم واسه پنجشنبه وقت گرفتم ولی از امروز رژیم خواهری رو انجام میدم ولی همش ضعفه هااااا از طرفی میبینم من عادت دارم به این رژیما کلا من ۱۰ کیلو دیگه اضافه دارم ایشالله تا عید همونم کم کنم چه شوددددد مانکنی شوم که بیا و ببین

جمعه چهلم بابای نسترن بود ساعت ۳ حالا فک کن از صبحش همش بیرون بودم

دخترک ک ازمون قلم چی داشت گذاشتمش رفتم قیطریه تجدید خاطره جلوی فرهنگسرای ملل هر جمعه کلی چیز میز میفروشن این هفته ام که ولنتاین بود بازار گل و قلب و .... داغ منم ۳۰ تا گل رز گرفتم از این فانتزیا  اسه دوستای دخترک ک وقت رفتن بهشون بدیم

حالا جالبه که نمیدونم وسایل تزیینی تو کدوم کارتنه که تو انباری بالا چپوندیم

الهی بگردم دخترکم پارسال تولد نداشت چون درگیر اسباب کشی بودیم اصن چه وضعی داشتیم این روزا تو اون خونه 

یادتونه؟؟؟؟؟؟

همه خونه پر کارتن کابینت و سینکو باز کرده بودن اورده بودن این خونه میرفتم پایین غذا درست میکردم و یکسالم از جدا شدن از مامانیم میگذره اخ که چقد دلم تنگ شده براش

دانشگاهم که از امروز کلاسام شروع میشه حالا رفتم تو سایت دیدم کل کلاسای دیروز و کنسل کرده بودن شاید خدا خواست و مال مام کنسل شد

پاشم نصف شبی برم حموم خواااهر از ساعت ۱۱ خوابیدم ۳ پاشدم دیگه خوابم نمیبره برم دوش شید فرجی شد....خاصیت حموم تو اتاق خواب بودن همینه هاااااا 

دوستون دارم .بای

دوباره اینجوری شد ۹ خوابیدم از ۱۱ بیدار بودم

اولین خرید عید واسه دخترک که اسمشو تغییر داده و حالا دیگه ستایش به خواست خودش صداش میزنیم انجام شد

خواهری میگه باید اش بدی که به اون اسم صداش کنیم

جونم براتون بگه همون روز ک تولد خواهری بود بعد از ناهار گفتیم بریم تیراژه حدودای ساعت ۳ رفتیم که خلوت باشه که خوب البته از هیچ ندلش خوشم نیومد بعدشم که قدرت انتخاب تو این سن کمه چون یه چیزیه بین نوجوان و بزرگسال و هر سایزی بهش نمیخوره

خلاصه اونجا رو ترک کردیمو اومدیم مخل خواهری قیمتا هم که قربونش برم کذایی هر کی هر قیمتی دلش میخواد میگه

مثلا لباسی که تو تیراژه میگفت ۱۲۰ دقیقا عین همون اینجا ۱۶۰ 

یا لباسی که خواهری از شهرارا واسه دخترش خریده بود ۱۳۰ اینجا ۱۷۰ یعنی اصن یه وضعی

خلاصه دو سه مدلو انتخاب کردیم تا با اجازتون یه شومیز دامن سرخابی واسش گرفتمو بهش خورد ۲۰۰ تومن

یعنی فک کن ۲۰۰ تومن واسه یه لباس بچه تازه ۲۱۵ بود سرمون منت گذاشت تخفیف داد

خواهری گفت میخوای بریم شهرارا گفتم نه حسش نیست

حالا فک کن این بچه کفش میخواد جوراب شلواری میخواد یه کیف کوچیک میخواد

واقعا خدا به داد مردم برسه

خودمم که دوباره ۲ روزه شروع کردم به رژیم از همون نوع خرکی و من در اوردی

تا ببینیم چی میشه

خواهری و یکی از همکاراش میرن یه دکتر البته خ وهری تازه شروع کرده ولی همکارش هفته اول ۴ کیلو هفته دوم ۲ کیلو هفته سوم ۲ کیلو کم کرده 

در کنار رژیم دکتره یه قرص اعصابو یه قرص گیاهی شامل شبت و زیره و ...اینام داده

خواهری ک قرص اعصابشو نخورده

اصن قاتون دکتره اینه هفته اول ۴ کیلو میگن مطبشم خیلی شلوغه هر کیم میاد همونو کم کرده

دیگههههههه جونم براتون بگه که دیگه چیزی تا تولد دخترک نمونده در تدارکشیم انشالله راستی اینم بگم ک اون شومیز دامنم مامانم میخواد کادوی تولد بده به دخترک

دستش درد نکنه

البته اینم بگم که قرار بود پول تبلتو بده که پیچوتد

البته حق داره چون ایشالله ۱۷ فروردین داره میره مکه پول میخواد خوب

خونشم ک مهندس تا اردیبهشت تمدید کرده یعنی اینجور که بوش میاد خونه تا خرداد تمومه و نا هم ایشالله تابستون از این خونه کذایی و پر از پله نجات پیدا میکنیم

امروزم که زبان داشتم حس میکنم خیلی پیشرفت کردم و راحت تر میتونم بحرفم 

کلاس دانشگاهمم از یکشنبه ایشالله شروع میشه

دوستون دارم .بای

در حالی مینویسم که ۲۲بهمنه تولد خواهرمه انروز ناهار اونجا هستیم چند روز پیشم اونجا بودیم ناهار شامم که مامانم واسه سال مامانش کباب گرفت البته بازم خواهری زحمت افتاد و هم میرزا قاسمی هم الویه درستید

از روز اش که ۲۸ صفر باشه از مادر شوهر اینا خبر ندارم ولی تو وایبر دختر خواهرشوهربزرگه که بچه ش ۱سال و خورده ایشه و یزدن و خواهر کوچیکش و خو خواهر شوهر کوچیکم که میدونید دل و جونم واسش میره این اواخرم که چه رفتارهایی که با من نکرد و عروسش و یکی دو تا دیگه اها جاری کوچیکه خلاصه یه گروه تشکیل دادیم البته من سعی میکنم زیاد باهاشون قاطی نشم ولی خوب عکسی چیزی باشه میفرستم

دیگهههههههه جووووونم واستون بگه که

خودمم مشغولم جوری که اصلا نمیفهمم کی صبحم شب میشه نه اینکه فک کنید درگیری بده ها نه اتفاق خیلیم خوبه شیرینه

کلاس زبانمو که میرم اون سری استاد گفت هر چی میپوشی بهت میاد از بس که صورتت قشنگه

خلاصه چن وقت یه بار یه چیزی میگه منم دوسش دارم خدایی

اصن این پنجشنبه که برف بود تعطیل شده بود دلم واسش تنگیده بود 

در مورد دانشگاهم که ثبت نامم انجام شد از ۲۶ همین ماه کلاسام شروع میشه

دلم مسافرت میخواد دیروز زنگیدم واسه شمال جا بگیرم پر شده بود

رمزیم ننوشتم چون حسش نبود رمز به دوستام بدم ایشالله سر فرصت 

دوستون دارم بای