27 تیر

سلام........
ادامه نوشته

خانه برق میزند

همینطور که از ساعت 4 اومدم تو نتو وبلاگ میخونمو ف .ب و اینور اونور

یهو به خودم میام ساعت 6 شده از اتاق میرم بیرون همسری وسط هال ولو شده

دخترکا همونجوری حلقه در هم خوابن یه چیزی روشون میکشم

موبایل همسری زنگ میخوره کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست و همکار قدیمیشه که داره میاد اینجا

سالها پیش رشته حقوق خوند و الان دفترخونه زده

واسه چی داره میاد؟؟؟؟؟؟؟

از تو روزنامه یه ماشین پیدا کرده که خونه طرف کوچه پائینی مائه

حالا اینا همه رو ولش کن

خونه ما چه شکلیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو پست قبل گفته بودم که

نتیجه این یشه که بکوب همه جا جارو گردگیری میشه به غیر از آشپزخونه که کوه ظرفه و اتاقا که کوه لباس

بعد از رفتن جناب همکار اگه بگین من یک ثانیه نشستم سخت در اشتباهین

البته که نشستم ولی بعد از تموم شدن ع ش ق ممنوع تا خود 10 رو پا بودم

الان دیگه همه جا کلا برق میزنه

فقط از یه چیز ناراحتم که اونم پیاده رویه...........

زیادی خووووووفممممممممممممممم

هوا توپه قشنگه .......یه بعدازظهر بسیار بسیار دوست داشتنی

درست مثل آهنگ وبالاگم همه چی آرومه

خدایا شکرت برای همه چی واسه ی همه چی

حتی خاله پری هم نتونست از پا درم بیاره درسته یکی دو روز بی حال و بی حوصله بودم و الان خونمون یه جورائی رو هواست ولی بازم خداجونم شکرت که همه چی آرومه

یه کم دراز میکشم پا میشم میرم تو آشپزخونه که یه سر و سامانی به اوضاع نابسامان بدم که دخترا رو میبینم کف اتاق دراز شدنو دستاشون تو گردن هم حلقه شده و چشماشون بسته و ..........

دیگه دلم نمیاد هیچ صدائی بکنم

یه برنامه شهربازی داریم انشالله

امسال باید براشون بهترین تابستون بشه از بس که تا پارسال همش درگیر استخر و ببر و بیار و .......

ولی حالا خدا جون شکرت که کلاسها محدوده و ببر و بیارها هم کمتر

صبح میذارمش کلاس زبان میرم میگردم درسته هوا گرمه ولی همون گرما هم لذت بخشه

این خودمونیم که بیاد زندگی رو زیبا کنیم...خودمون نه هیچکس دیگه

دنبال یه قالب خوشگل موشگل واسه وبلاگم میگردم هیچکدوم اینا به دلم نمیشینه

خدااااااااااااااااااااجونممممممممممم شکرت

راستی جمعه خونه مهین میخوایم حسابی حال دختردائی مامانم و در عین حال زن عموی خودمونو بگیریم

نسبتش دو طرفست

از بس که هی میره اینور اونور و نم پس نمیده

هههههههههههههههههههههههههههه

دوستوننننننننننننننننننننننننننن دااااااااااااااااااارممممممممممممممم

معلومه زیادی خوبم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب زیادی خوفم دیگه مشکلیههههههههههههههههههههههههههههههنیشخند

همین الان از مولودی میایم

واااااای همین جوری دهنم وا مونده از این ملت یه جورائی به نظرم اومد گشنه گدا

اصولا در جریان هستید که زیاد اهل مولودی رفتنو عزاداری رفتنو دهه اول و دوم و از اینجور مراسما نیستم

درست بر عکس مامانم که سرشو بزنی تهشو بزنی تو همچین مجالسیه

ولی امسال ترک.ندم یه جورائی

این سومین مولودیی بود که رفتم تو یه فضای باز بود که صندلی چیده بودنو خدائیشم مجلسش خیلی شلوغ بود هر سال اینجا هست

یادمه اولین باری که رفتم ۷-۸ سال پیش بود اون موقع فرش انداخته بودنو خبری از صندلی نبود

اونوقت از اولش شروع کردن به پذیرائی یعنی ملت بیشتر از اینکه حواسشون به مداح باشه که اصلانم خوشم نیومد از خواننده هاشون همش عزاداری بود انگار

همون چیزی که همیشه اعتقاد دارم همه شادیهامون غمه یارو شل و ول میخوند و حالت نوحه و عزا بود اونوقت از مردم میخواست دست بزنن

ما هم که ردیف عقب نشسته بودیم از اون اول میومدن شروع میکردن چند تا دختر بچه بودن و خیلی بی نظم اصلا نمیفهمیدن به کی دادن به کی ندادن دوباره چند سری دختر بچه دیگه شیرینی به دست و ساندیس به دست میمودن دوباره همون جلوئیا حمله میکردن

من و بچه ها هم همش نچ نچ نچ واااای اون روسری آبیه که دیگه خودشو خفه کرد از بس شیرینی و ساندیس برداشت

کلا اون جلوئیا فک کنم واسه یه ماهشون جیره برداشتن همه هم ساک به دست

نگو سالهای قبل میومدن میدونستن چه خبره

هیچی دیگه جلوئیا که حواسشون به حمله کردن بود ما هم حواسمون به جلوئیا

به آزی گفتم یعنی فکر نمیکنن ما عقبیا میبینیمشون

بعدشم که واقعا بی کلاسیه حالا برداشتین دوباره چرا

اصلا از جلوشون رد میشدن حمله میکردن

ب بچه ها گفتم اونائی که تو هستن با خودشون بندری میزن که وای چه شلوغه هی تند تند سینی هامون خالی میشه دیگه خبر ندارن که

آدم چی بگه واقعا.......

بعدشم که بستنی دادن بعد از اونم میوه که دیگه این دو تا حساب شده تر بود

آخرشم طاقت نیاوردم خانوم صاحب مجلس که اومد جلو گفتم تو رو خدا از سالهای بعد حواستونو جمع کنید اون جلوئیا...........

همین دیگه

فردا هم که دخترک زبان داره ساعت ۹ باید پاشیم

خونه مادرشوهر اینا هم که همچنان نرفتیم میمونه تا جمعه هفته بعد که مهمونی دخترخاله مامانمه

همسری بره ور دل مامان جونش من و بچه ها هم........

یعنی برای اولین بار بود در طول این چند سال که یک روز کامل نت نیومدم

پریشب که تا ساعت 12 اینجا بودم بعدش رفتم لالا دیروزم که اصلا دیشبم که انقد خسته بودمو خوافم میومد که تو ب غل همسری بیهوش شدم کلا و نفهمیدم کی از تو هال اومدم تو اتاق نیشخند

چهارشنبه ساعت 1 رفتم استخر که ای کاش نمیرفتم انقد دلم گرفت انقد دلم گرفت که خدا میدونه همش غمباد بودم اون تو ناراحت

هر طرفو که نگاه میکردم دخترکو میدیدم انگار که داره پادوچرخه میزنه و آبی که رفته تو دهنشو تند تند داره میده بیرونو به طرفم میاد

وقتی رسیدم خونه دوئید اومد پائین تا ساک استخر و اینا رو تو ماشین دید قهر کرد و رفت بالا

حالام که اون خوب شده من خراب شدم خواهر

نمیتونم تا یه هفته اونورا آفتابی شم

و اماااااااا از این دو روز که دو بار رفتیم مولودی

هم پریروز هم دیروز

آی کیف داد ....آی کیف داد که خدا میدونه جای همگیتون خالی

خونه مادرشوهریم با بدجنسی تمام نرفتیم و نذاشتمم که همسری بره خوشمزه

خوب آخه معنی نداره خودش تک و تنها بره

دیروز مولودی ساعت 6 بود بهش گفتم اگه میخوای مولودی نریم بریم خونه مامانت اینا

گفت نه برین وقتی برگشتین میریم

که رفتنمون همانو برگشتنمون در ساعت 9 همان

منم دیگه به روی خودم نیاوردم پاشو بریم چون اولا دیر بود دوما اونا ساعت 9 خونه یکی از بچه محلهاشون مولودی دعوت داشتن......

یعنی گفتنمم فایده نداشت

تا رسیدیم بعد از گذاشتن کیک و میوه هامون به همسری گفتم امشب شامم پیتزاست پاشو بریم بیرون

هیچی دیگه آبجیتون دوباره 9 و نیم زده بیرون 11 برگشتهخجالت

.....................................

به قول خواهری خدا نکنه با کسی لج کنم ..........از پارسال و بعد از ماجرای دلمه نیشخند شما بشمار من چند دفعه شام خونه مادرشوهر موندم

شاید کمتر از 5 بار

دو هفته پیشم (جمعه شب ساعت 10 بود ) پدرشوهر زنگید خونمون به همسری گله و شکایت که چرا نمیاین به ما سر بزنید حتما باید یه طوریم بشه که بیاین واسه ........

مادرشوهرم گوشی رو گرفته بود به همسری گفته بود بابات دو روزه همش سراغتو میگیره هی میگه کجاست؟ چرا نیومد؟

منم که اصلا حرف نزدم باهاشون به همسر اشاره کردم گفتم بگو نیست......خجالت

خوب حقشونه دیگه وقتی با آدم بد تا میکنن باید توقع یه همچین روزائیم داشته باشن عصبانی

یعنی دقیقا 1 ساله که از ماجرای دلمه نیشخند میگذره چون مولودی دوست آزی همین نیمه شعبان بود که ..........

ما هم از روز 13 رجب که روز پدر بود تا جالا که فعلا نرفتیم

امشبم که باز دوباره مولودی دعوتیم نمیتونیم بریم

.

هفته دیگه جمعه شاید رفتیم اونم چون جمعه ظهر خونه دخترخاله مامانم که خونشون نزدیک خونه مادرشوهری ایناست مهمونی زنونه ست

احتمالا بگم همسری ناهار بره خونه مامانش اینا ما هم بریم خونه دخترخاله

بعدازظهرم بریم خونه پدرشوهر شاید افتخار دادم شامم موندم

البته شاید چون شنبه صبح دخترک کلاس زبان داره و ..........

ساعت به وقت اینجا ۵ و نیم صبح

هر وقت از ۱۱ خوابیدم به همین مصیبت دچار شدم خواهر

یه سری که ساعت ۲ پاشدم از بس سردم شده بود دبلیوسی لازم شدم

یه بارم که ۴ که بعدش دیگه خوافم نبرد

از مامان نگار عزیزم تشکر میکنم که فکر میکنه من شم اقتصلذیم خوبه و تو پست قبل ازم راهنمائی خواست امیدوارم بتونم کمکی کرده باشم

و البته بحث خونه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

فکرهای بکر خانوم سین

سلااااااااام
ادامه نوشته

من و زندگی.......

اصلا یه وقتائی یادم میره که یه وبیم هست یه خاطراتیم هست

از سه شنبه یا شایدم چهارشنبه دوباره درگیر یه مسائلی شدم که فقط و فقط خودم باید حلش کنم

نمیدونم احساسیه ؟عاطفیه؟منطقیه؟؟هر چی که هست دوباره یه جورائی دارم خودمم فراموش میکنم تا همین امروز و حتی 1 ساعت پیشم درگیرش بودم

نمیدونم شاید مرموز نوشتم ولی این فقط بر میگرده به خودم

------------5 شنبه که مامانمو خواهری رفتن مشهد و تا 1 شنبه هم اونجا هستن

بعد از مولودی مامانم باز دوباره یکی دو روزی افتاده بودم رو دور خوردن ولی دیگه از دیروز خودمو جمع و جور کردمو خیلی کم و به اندازه میخورم

هر وقت گشنه م میشه میرم سراغ هندونه از همون هندونه بزرگ گردا که همسری فقط مخصوص من میگیره تا از وسط نصفش کنمو با قاشق بیفتم به جونش

پیاده رویمو دوباره از پریشب به طور جدی شروع کردم

اگه تا قبل از این نیم ساعت بود هم پریروز هم دیروز رسیده به 50 دقیقه و اصلانم خسته نمیشم

فقط باید یه سری آهنگ خوب پیدا کنم بریزم تو گوشیم که با هندزفری گوش کنمو از راه رفتنم لذت ببرم

هر چند که الانم لذت میبرمو اصلا حواسم به دور و برم نیست همش تو افکار خودم غرقم ....گذشته و آینده و حال و .....

سه شنبه هم کلاس یوگا رو رفتم خیلی خیلی بیشتر دوستش میدارم و دوست دارم ادامه شبدم چون دیر رسیدم دیدم همون خانومی که باهاش دوست شدم واسم جا گرفته

آخه خیلی شلوغ شده اولا 10 نفر بیشتر نبودیم حالا فکر کنم 25 نفری شده باشیم

امروز اگه بشه و تنبلیم نیاد خیال یه استخرم دارم......خودم که از شنا هیچی حالیم نمیشه فقط در حد همون آب بازیه ولی بدجوری سونا لازمم

اینکه یه ربع بری بشینی تو سونای داغ بعد بیای بیرونو کم کم بری تو حوضچه آب سرد

یکککککک حالی میده یککککککک ریلکسی میشی که بیا و ببین

من که میرم اون تو همینجوری میمونم انگار که خستگیها داره از همه جای بدنم کش میاد و میره بیرون یه مدت که میگذره سرم شروع میکنه به ضربان زدن و این حالت همون بار اول پیش میاد

بعد از اون خداد بارم بری تو سونا داغ بشی بعد بری تو حوضچه آب یخ فایده نداره که نداره

..................................

عاشقم کن تا بیفتم

عشق کشف یه اتفاقه

وحشت از دوری ندارم

فاصله یعنی علاقه

باغ

دوستون دارم ، بای