شاید هم چون امروز شنبه ست و اول هفته ای دلچسب که بسیار دوستش مسدارم
بیشتر سر درد دل من روزهایی باز میشه که پنجشنبه جمعه ستو همسر قراره خونه بمونه
آره دیگه خلاصه تا دی ماه ۶۸ این رفت و آمدها همچنان ادامه داشت همسر کار نداشت و خوب مامانم قول خونه رو هم بهش داده بود چون خونه قیطریه دیگه تا آخر سال آماده میشد و ما میرفتیم اونجا
خانواده پسر صاحبخونه یا همون همسر فعلی هم لابد فکر میکردن با رفتن ما از خونشون دیگه همه چی تموم شده دیگه خبر نداشتن که هفته ای چند بار پسرشون خونه ما تشریف فرما میشن
گذشت تا دیماه که دیگه پسر صاحبخونه تصمیم گرفت منو عقد کنه میگفت دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم و میخوام همیشه پیشت باشم
منم که مطیع و حرف گوش کن
واسه خودم تو دنیای خودم سیر میکردم هر کی هر چی میگفت میگفتم باشه اصلا چمیدونستم ازدواج چیه فک میکردم اینم یه جور بازیه
دیگه هر جور بود عقد کردیم نمیدونم کی به خانواده همسر خبر داده بود و آدرس امیر آباد و از کجا پیدا کرده بودن که دو تا از دوستای همسر که شاهد عقد ما تو محضر بودن خبر آوردن از اون بچه محل ها یکی دو تا تو این محل دارن با موتور میچرخن
همین نسترن که الان با هم دوستیم هم زن یکی از دوستای همسر بود و مشغول عکاسی از ما در اون لحظات
خلاصه خیلی هول هولکی همسر بند و بساطشو جمع کرد و رفت
بابامم اومده بود از شهرستان که امضا کنه ولی زن و بچه هاش نه
اینم بگم که مامانم هیچ شرایطی واسه مهریه نذاشت ولی بابام یه کم سختگیری کرد که تونست فقط ۱۴ سکه به مهریه من اضافه کنه
۲۰۰ تومن با ۱۴ سکه که تازه سر اونم هی مامانم غر میزد که زیاده
خرید عروسی چیزی به اون صورت نداشتم چون همسر پولی نداشت تازه همونم که بود واسه خرید آینه شمعدون قرض کرده بود
یادم نمیره که حتی پول واسه خرید کیف و کفشم نداشت که بهم گفت بعدا بهترینها رو برات میخرم
بلافاصله باردار شدم همسر تا فهمید گفت باید بندازیش
طناب بزن از پله ها بپر منم که حرف گوش کن همسر وایمیساد کنارم روزی ۵۰ تا طناب میزدم ۱۰ دفعه از پله میپریدم ولی انگار خدا میخواست آزی بمونه و موند
خانواده همسر همچنان نمیدونستن ما عقد کردیم و دنبال دختر بودن براش که مثلا فکر من از سرش بیرون بره
خونشونم که طبقه پایینو دو واحد کرده بودن که فکر من از سرش بیرون بره ولی خوب موفق نشدن دیگه
همسری دلش گیر بود تازه زنش حامله هم شده بود
تولی بازم مثل قبل هفته ای چند بار میومد میگفت الان آمادگیشو ندارم کامل بیام اونجا
تا اسفند ۶۸ که رفتیم قیطریه هنوز کامل نبود نه شوفاژ نه حمام دیگه فک کنم اردیبهشت بود که همسر با ۳ کارتنی که وسایلش توش بود و اومد و برای همیشه موند
از طریق همین نسترن اینا که مامانش دوست مادرشوهر بود و خونه روبروییشون نسترن اینا هم طبقه بالای مامانش بودن خبر دار میشدیم که مامان همسر مریض شده و باباش قلبش گرفته و .....
باباش به همه ی فامیل گفته بود حق ندارن با پسرش کاری داشته باشن ولی ما با خاله ی همسر در رفت و آمد بودیم اونم حتما خودشون اجازه داده بودن که به هر حال از این طریق از حال پسرشون خبردار بشن
تمام خاطراتمو تو دفترچه روز به روز تو دفترچه نوشتم دفترچه ای که شکلی فانتزی و بچگونه داره البته یکیشون فقط میگم تو چه دنیایی سیر میکردم من که حتی دفترمم..... از همون وقتها هم عادت به خاطره نویسی داشتم
خلاصه روزها میومدن و میرفتن همسر اخلاق درست حسابی نداشت خیلی دعوا میکرد
فکر میکرد یه بچه ای رو گرفته که باید تربیتش کنه
یواشکی آهنگ گوش میکردم چون موسیقی همه ی زندگی من بود و الانم جز مهمترینها
مرتب بهم امر و نهی میکرد که خوب باعث دعوا میشد هیچوقت یادم نمیاد مامانم از من دفاع کرده باشه هیچوقت
همیشه طرف همسر رو میگرفت و من بیگناه بودم که این وسط له میشدم چند باری انقدر بهم فشار اومد و مستاصل که راهی دادگاه شدم ولی هیچ نتیجه ای نگرفتم
حتی ستد ازدواجم رو تا همین لخظه مامانم قایم کرده و من هیچوقت ندیدمش هر بارم که میگم بده نمیداد تا اینکه ۸ سال پیش که دوباره مصمم بودم واسه جدایی پرسپت پرسون آدرس دفترخونه عقدمونو پیدا کردم رفتم یه نوشته گرفتم لای مدارکم بود که بعدا متوجه شدم اونم برداشتن
حالا کدومشون نمیدونم همسر یا مامرم
ولی انقد خودم از خودم دفاع کردم و تهدیدش کردم جدا میشم که بعد از چند سال دست از آزار و اذیت برداشت
تو این سالها کاری کردم که ماشین رو به نامم کرد و یه آپارتمان هم برام تو اندیشه هرید
البته از خیلی سال قبل فکر خرید خونه بودم که همسر باهام همکاری نمیکرد
خلاااصه دوباره بر میگردیم به سال ۶۹ آبان ماه بود که آزی خانوم به جمع ما اضافه شد و دیگه زندگی بود دیگه
همسر بداخلاقی میکرد ولی بعدش پشیمون میشد برام گل یا طلا میهرید
تو اون سالها یکی دو بار ماموریت یکماهه به مکه داشت که هنوزم نامه هاشو دارم
انقد ابراز دلتنگی و خلالیت همشم بهم میگفت سلطان بانو
به خاطر سریال سلطان و شبان که اون روزها پخش میشد
یکی دو بار تو اون سالعایی که با پدرش قطع رابطه بود یزد رفتیم یزدیها میوندن مرتب خاله ش و نسترن اینا میومدن
یه بارم که ماموریت مکه بود یه هفته رفتم خونه نسترن همونجا مامان نسترن آزی رو برد مامان همسر دیدش
که بعدا همسر دعوام کرد که چرا بچه رو دادم ببینن
حالا همسر هم با پدر مادرش سر لج افتاده بود
برادرشوهر بزرگه ازدواج مرده بود و تو یکی از واحدهای طبقه پایین پدرشوهر ساکن شده بود اون یکی واحدم که اجاره بود
دیگه روزها میگذشت من با آزی میرفتم پارک قیطریه صبح حا
ولی از چادر متنفر بودم احساس خفگی داشتم
اینم بگم مه وقتی هنوز آزی دنیا نیومده بود و ۷ ماهه حامله بودم ناظم مدرسه باهام همکاری کرد چون میگفت خیفه امسالت از دست بره تو شاگرد خوبی بودی دیگه مدرسه که نمیتونستم برم ولی با همون شکم گنده رفتم امتحان دادم
واسه ی ریاضیمم همسر معلم خصوصی گرفت حوضه مم چون مدرسه م امیرآباد بود افتاد یوسف آباد
انقد خوب بود همسر میرفت از کوچه پس کوچه ها تو پارک ساعی مینشست تا من امتحانم تموم بشه بعد راه میفتادم با اون شکم گنده تو ولیعصر یا میرفتیم فروشگاه کوروش
همزمان با به دنیا اومدن آزی هم همسر یه کار خوب پیدا کرد
دیگه گذشت و گذشت تا بعد از ۴ سلل با خانواده همسر که خودشون پیغام داده بودن بیاین آشتی کردیم
بعدشم که زندگی در جریان بود دیگه تا امروز
فقط اینم بگم که همسر دیوانه وار عاشق دخترکه اصلا دوست نداره آب تو دلش تکون بخوره بعد از به دنیا اومدن دخترک همسر هم اخلاقش از این رو به اون رو شد
انقد عوض شد و رو خودش کار کرد و داره میکنه که بهتر بشه که خدا میدونه
یه چیز دیگه هم اینکه میدونم خدا خیلی دوسم داره و هوامو داره اینو از خوابهام میفهمم شاید گفتنش درست نباشه ولی من میگم
تا یه کار اشتباهی میکنم بلافاصله شبش خواب میبینم بعد که تعبیرشو میپرسم دهنم باز میمونه که اااااا بازم این یه هشدار بود پس دیگه ادامه ش نده
بیشترم فکر میکنم از دعای پدربزرگمه
گفتم که سال ۶۸ فوت کرد اون موقع من ۱۵ ساله بودم ولی از چند ماه قبلش مریض و زمینگیر شده بود تمام باسنش زخم شده بود چون دیگه نمتونست راه بره برای رفتن به دبلیوسی خودشو رو زمین میکشید البته شلوار پاش بود ولی انقد خودشو کشیده بود که طفلک زخم شده بود الهی بمیرم الان که یادم میفته آتیش میگیرم
چون اونم مث خودم صبور بود
بعد من یه خط در میون میرفتم مدرسه که کمکش کنم
هر بار میخواست بره دستشویی زیر بغلش و میکرفتم از زمین بلندش میکردم که باسنش با زمین برخورد نداشته باشه میبردمش تا دم دستشویی یه استراحت اونجا میکردم دوباره بلندش میکردم میذاشتمش رو صندلی توالت
کارشو که میکرد صدام میکرد دوباره دست مینداختم زیر بغلش بلندش میمردم میاورد بیرون و میبردم میذاشتم تو جاش
یه وقتایی شلوارشو کثیف میکرد
مامانن انقد سرش داد میزد من همه ش غصه میخوردم میدیدم چشاش پر اشک میشه
خودم با اون دستای کوچولوم میرفتم شلواراشو میشستم میبردم پهن میکردم
یه بار که میبردمش دستشویی
از ته دل دعام کرد گفت خدا خیرت بده
و من فکر میکنم همون دعا بپد که تا این لحظه.......
الان اشک تو چشام پر شد دقیقا اون لحظات اومده جلوی چشمم و دلم براش تنگ شده
یا یه بار خواب دیدم که یه آقایی که عمامه سبز داشت اومد پیشم منو در شهر به پرواز در آورد بهم گفت من دوستتم
گفتم آخه گناه داره من که نمیتونم با شما دوست باشم
گفت تو اگه با من دوست باشی هیچ گناهی نداره هر کاری داشتی به خودم بگو
این خوابو خیلی سالهای پیش دیدم زمانی که صبح تا شبش واقعا در اوج استیصال بودم
و خیلی خوابها و هشدارهای دیگه که بهم راهکار داده شده و از خطرات حفظم کرده
حالا هر وقت هر امامزاده ای میرم خیلی راحت و صمیمی اول از همه که سلام میکنم میگم ببین دوست جون من اومدم
حتی امام رضا هم دوست جونمه ......همینجوری باهاشون حرف میزنم
یه سال رفته بودیم سوریه فک کنم سال ۷۲ بود هر زیارتگاهی که میرفتیم واسه پدربزرگمم دو رکعت نماز زیارت میخوندم
هر روز صبحم میرفتیم خرم حضرت رقیه بعد از نماز صبح دوباره دو رکعت نماز زیارت واسه پدربزرگم
شب آخری که فرداش میخواستیم برگردیم پدربزرگمو خواب دیدم یه کت شلوار شیک که از همه جیبهاش یه عالمه عینک آویزون بود
بهم گفت دستت درد نکنه ببین چقد عینک ذخیره کردم
فهمیدم همه نمازها بهش رسیده بعد از اون سال هر زیارتگاهی که میرم هم واسه پدربزرگم هم مادربزرگ هم دایی بزرگه نماز زیارت میخونم چون دیگه فهمیدم که بهشون میرسه
یه وقتاییم فکر میکنم که یعنی اونا اونجا چکار میکنن بهشون خوش میگذره آیا خونه زندگی دارن آیا؟؟؟؟؟
چیه خوب فکره دیگه
نمیشه ام به دوست جون بگیم اونجا چه خبره هر چند که الان فکر و ذهن منپ خونده دیگه یهو بر میداره میبرتمون
واللللللههههههه
نه دوست جون قربونت نمیخوام بدونم چه خبره همینجا رو میدونیم بسه
یه بارم دوباره سالها قبل راجب زندگی و نرگ و اصلا وجود داره نداره فمرم درگیر بود کفتم خپب آخدا تو که بلدی یه خوابی به ما نشپن بده
خالا ناراحت نشی دارم میگماااااا دیگه خودت که میدونی کلا راحتم بعدشم که نه که میدونم هر غلطیم بکنم هپامو داری اینه مه...،..میگم دیکه
هیچی چند شب بعدش یه خواب دیدم که اللن دقیقا یادم نیست ولی راجب حضرت ابراهیم و وتیش و اینجور چیزا بود که صبح وقتی پاشدم تا ظهر همینحپری خشکم زده بود و اصن نمیتونستم از حام پا شم
گفتم خیلی خوب آخدا فهمیدیم اصلا غلط کردیم همچون فکرای بیخودی کردیم
...
.
اینم که از این و در ضمن الان ساعتم نگاه کردم دیدم ۲ ساعته بیدارم
چرا خواب ندارم آیااااااا؟؟؟؟؟؟
دخترکم که امروز زبان داره
من برم لالا
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار