شب است و سکوت است و ماه و من

همینجوریه دیگه طبق معمول این چند وقت که از ساعت ۹ به بعد همچین گیج میزنی که انگار یکماهه نخوابیدی

بغلیها هم از نیم ساعت پیش انگار بی خوابی زده به سرشون من که از ۴  عینهو مرغ سرکنده بیدارمو.....

ولی دوسش دارم این ساعتها رو این سکوتو  بوی تم بارونو هر از گاهی شنیدن صداشو

به یاد اوردن خاطراتو همه اینها رو که همه در همین ساعتها رقم میخوره دوست میدارم

.

دیروز صبح اول بچه ها رو بردم گذاشتم خونه مامانم بعد شتافتم میرداماد

ناخونامو کندم از شرشون خلاص شدم

دیگه ناخن نمیشدن واسم چند تاییشون ترک خورده بودن علاوه بر اینکه خودمم همش باهاشون در عذاب بودم خسته شده بودم

بعد تو اون بارون شتافتم به سوی خونه مامان جون

خواهر اینا قبل از ما اونجا بودن

نتیجه اش و کتلت مامان پز

حالا بماند که شب قبلش بیچاره م کرد که چه ساعتی میاید

منم هی برای چی ؟؟؟؟؟؟

اونم هیچی میخواستم بببینم به جلسه صبحم میرسم

بعدازظهرشم که با خواهرو همسر دوباره رفتن کاشی دیدن واسه اشپزخونه

من که کلا هیچ نظری نمیدم چون حوصله درد سر بعدشو ندارم

.

دیروز خواهر گیر داده راستشو بگو تو قرص میخوری که انقد لاغر شدی میگم نه والله اخر جون بچه مو قسم خوردم تا راضی شده


چهارشنبه  که دخترکو بردم زبان تو اون فاصله رفتم اپیل نازی میگه دکتر سراغ داری معده رو عمل کنه ؟؟؟؟؟

میگم نه واللله

من نمیدونم چرا گیرشون افتاده رو من

.

دیروز خیلی دلم میخواست یه سر برم خونه مادرشوهر حیف که زبان داشتم و ازش هیچ جوره نمیتونن بگذرم

.

پریشب با نسترن همون دوستم که فوق لیسانسه دکترا هم قبول شد ولی شوهرش که دوست همسریه نذاشت بره صحبت کردم به عبارتی مشورت

شاید در زمینه درسی یه کارای دیگه ایم کردم مثلا شرکت در پیام نور فعلا که فقط در حد حرفه

حالا که بچه ها بزرگ شدن دیگه دلم میخواد درس بخونم و ارزوهای دوران کودکیمو تحقق ببخشم

.

داداشیمم اومده تهران......همون که ناتنیه ......چند روزیه اومده

امیدوارم که تو کارش موفق بشه و پیشرفت کنه

خونه زندگیشون که شهرستانه

اینجا هم جای خواب بهش میدن هم ناهار و شام هم طبق گفته خودش ماهی هم یک میلیون

داداشیم مهندس برقه ۳۰ساله

کسی دختر خوب سراغ داره ایا؟؟؟؟؟

دیروز بهش میگم همینجا باید خودتو خوب ببندیاااا

یه دخترم از همینجا برات میگیرم که دیگه موندگار بشی

چمیدونم والله ایشالله که همه جوونا موفق بشن