یه وقتائی اینجوری میشه دیگه ......دلت از زمین و زمان میگیره از
اینکه همسرت 15 روزه رفته و مادرش از همون اول میدونسته ولی نه یه سراغی نه
یه خبری نه یه زنگی که بگه آه زن تو با بچه هات چکار داری
میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟مرد نداری کاری چیزی نداری؟؟؟؟؟؟
تو که یه مرد در دور و اطرافت نداری ..........کار مردونه ای چیزی نداری؟؟؟؟؟؟
هر
چند که بار اولشون نیست و حتی اون زمانها اون وقتائی که بچه ها کوچیکتر
بودنو منم د نازک تر تازه رانندگیم بلد نبودم و همسر دو بار در سالهای
مختلف و با فاصله های کم رفت ماموریت اونم به مدت یکماه بازم خبری ازشون
نشد تا نزدیکای اومدن همسری که چند روز مونده به اومدنش سر و کلشون پیدا شد
اون موقع ها نمیفهمیدم به دل نمیگرفتم ولی حالا دیگه میفهمم دیگه یه زن 18 ساله یا 21 ساله نیستم
دیگه بی محبتیها و نامردمیها رو خوب میفهمم
فردا همسر داره میاد دل بچه ها واسش قد یه نخود شده دخترک شبا بالش اونو میذاره زیر سرشو میخوابه
امروز باهاش حرف زدم .....بی محبتی کردمو یه روز در میون یا دو روز در میون بهش زنگ میزدم
امروز بهش گفتم خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟با بغض میگه به نظرت خوش میگذره؟؟؟؟؟
ولی دروغ چرا دیشب تو افطاری مامانش اینا بین اون همه آدم جاش خالی بود
حمایتهاش و شونه های مردونه ش در مقابل خواهرش خالی بود
فکر میکنم هیچ جوری نمیتونم در مقابل خانواده ش بدون اون بایستم
حس میکنم .................میشن وقتی که اون و نداشته باشم
.
.
پ
ن : آمار وبم در مقایسه با روزهای تعطیلی و تقریبا ناشناس بودن من و اینکه
فقط به تعداد کمی آدرس دادم نگرانم میکنه حتی در روزهائی که نمی نوشتم
بازم آمار تا حدودی بالای وبلاگ ........این قضیه منو مشکوک
میکنه.........کیه که اینهمه نوشته های من واسش مهمه که تند تند سر میزنه
..........یا کامنت بذارید یا مجبورم جامو عوض کنم یا اصلا
ننویسم......دوست ندارم نامحرمها (جز اونائی که خودم آدرس و رمز دادم )
بخوننم