زمانی که نوجوانی بیش نبودم و تنها۱۳ سال داشتم باهاش دوست شدم هیچوقت عاشق نبودم از همان زمان نمیدانم به چه دلیل ولی چند تایی هم خواستگار داشتم در سالهای ۶۵_۶۶
سالهایی که ۱۲_۱۳ ساله بودم
خوب هر دختری در این سن دوست میشود یا از سر بازیگوشی یا شیطنت ولی قصه من فرق میکرد از اون ناصر بگیر که با مادرش تا دم کتابخانه مادرم تو وحیدیه میرفتن و التماس و التماس که تو رو خدااااا
تا دوست داییم که همسر با هزار و یک ترفند در شب خواستگاری مرا با جیپشون تا جاده های ابعلی برد و نصف شب برگرداند تا خواستگارها پر
واز خود همسر که به خاطر من قید خانواده و پدر و مادرش را به مدت ۴ سال زد که در کنار من باشد شوهرم شود و با همه اخلاقهای گندش ازارم دهد
نگذارد درسم را بخوانم در سن ۱۶ سالگی من را مادر کند منی که هنوز هم به عروسک بازی علاقه داشتم و همه غم های عالم را در دل و جانم رخنه دهد
چه روزهای سختی را گذراندم با او
مردی که میگفت نخند....مردی که میگفت یک سانت موهایت هم نباید پیدا باشد ان هم منی که در خانواده ای کاملا بی حجاب رشد کرده بودم همیشه راحت و آزاد و خلاصه همه اش گیر و گیر
یک مرد غرغروی بد اخلاق که ذره ای عاطفه و محبت بلد نبود و نیست
مردی که همیشه بر اساس منطق پیش میرود و هیچ جای شوهی و خنده و شادی در زندگیش جایی ندارد
اصلا معنی ندارد تو بخندی و شاد باشی
معنی ندارد آهنگ گوش کنی لذت ببری
مراسم شادی و عروسی و خنده و هلهله اخی است
به جایش ختمی چیزی باشد با کله میرود
مردی که همیشه عبوس است همیشه گرفته است از کاه کوه میسازد همیشه آماده ی بهانه گیری است
آستانه تحملش آنقدر پایین است که تا چیزی بر خلاف میلش پیش رود زمین و زمان را به هم میدوزد
در رانندگی حانت را میگیرد تا به مقصد برسد از بس که با همه ماشینها لج میکند و فکر میکند همه باهاش پدر کشتگی دارند
حالا کمی بهتر شده نه قیافه عبوسش بلکه غرغرهایش میکوید خیلی تمرین کرده ام که غر نزنم گیر ندهم ولی باز هم گاهی از دستش در میرود
ترجیح میدهم بیشتر وقتش را بیرون از خانه بگذراند تا درون خانه
وقتهایی که با بچه ها مشغول شادی و شیطنت و خنده و به عبارتی دیوانه بازی هستیم رویش را میکند آنطرف و اخمهایش را توی هم خیلی به خودش فشار می آورد که چیزی نکوید و غری نزند ولی بالاخره بعد از چند دقیقه میگوید هیس....یواش،....بسه
وقتی او در خانه نیست خانه گلستان است بسلط خنده و شادی به راه است
خوشبختانه چند ماهیست که دیر باز میگردد و نن از این بابت خوشحال
.
محرم که کلا امسال از روز سوم رفت محل باباش سالهای پیش از شب تاسوعا میرفت
باباشم که همیشه مسیولیت چایی ریختن رو داره
حالا امسال همسر هم زود رفته بود هم به خاطر باباش رفته بود چایی میریخته این شبها که مبادا باباش که دست و پاش میلرزه آب جوش نریزه روش
عاشورا بعدازظعر که رفتیم دنبال همسر بیاریمش خونه
بایاش بهش گفت داری میری؟
همسر گفت آره
باباش گفت هدا رو شکر داری میری از شر غرغرهات خلاص میشم
منم گفتم شما رو هم عاصی کرده بود
گفت عاصی چیه بیچاره م کرده بود خالا خوبه سالی یه باره وگرنه نمیتونستم از دستش غین همه عمر کنم.....چایی میریزم میگه اول آب جوش بریز.....آب حوش میریزم میگه اول جایی بریز ...دیوانه م کرد به خدااااا
خدا رو شکر که داری میری
خود باباشونم همینحوری غرغرویه چند باری به چشم خودم دیدم مامان همسر به باباش میگه پاشو لباس بپوش برو تو میدون بشین
داداش کوچیکهذشم که دیگه آخر بی اعصابهاست یه بار جاری کوچیکه گفت شانس آوردم این مسجد محل هست شوشوم بعد از مارش تا نصف شب اونجاست وگرنه که نمیتونستم تحملش کنمو همش دعوا داشتیم
این وسط حاری بزرگه خیلی خوش شانسه که شوشوش صبح میره نصف شب میاد از هر چی غر و بد اخلاقیه در امانه
کلا هانوادگی دیوانه ان
یعنی تو این سالعا چند باری ختی تا دادگاه رفتم ولی عی به دلایل بیخود این مملکت که همه خقها مال مردهاست مجبور شدم بتمرکم سر حام
اگه جدا شده بودم هیچوقت اینحا نمیموندم الان اونور آبها بودم
راستش هنوزم تو فکرشم تو فکر روزی که بتونم از شر این مرد....مردی که منو به زور تو زندان خونه ش اسیر کرده آزاد بشم
دیگه به خودم که نمیتونم دروغ بگم من عاشق بچه عامم ولی این نرد رو هیچوقت دوست نداشتم مردی که هیچوقت برای من گزینه ی خوبی نبود
پ ن خدا کنه ارسال بشه خیلی دلم میسوزه اینهمه نوشتم بپره از نصف شب بیدارم و دارم پبلاگ میخونم امشب نت هیلی بازی در آورد
پ ن ۳۲ دلم نمیهواد فردا برم هونه مامانم ولی هر جی فکر میکنم از کنار این مرد عبوس بودن بهتره
همه غاشق پنجشنبه حمعه ان پلی من غزام میگیره که قراره چهره ی تلخ و عصبانی اینو دو روز تحمل کنم
از گردش و مسافرت هم که بیزاره اگرم به زور من بیاد انقد به طرق مختلف اذیت میکنه که کلا از بیرون رفتن پشیمون میشی به همین خاطر تذجیخ میدم خپدم با دخترا برم و اون تو دنیای سیاه خودش بمونه ولی خوب دخترک بچه ست حالیش نمیشه که من چه عذابی میکشم وقتی با باباش میرم بیرون همش دوست داره هانپادگی بریم بیرون
نمیدونم چرا این مرد خودشو اصلاح نمیکنه چرا نمیهواد درست بشه خداقل به خاطر بچه ها
پارسالم که داشتیم میرفتیم مالزی و خدا رو شکر همسر دگیر مخرم بود و نیومد یکی از همکاراشم با ما همسفر بود
میخواست از همسر تعریف کنه مثلا برگشته میگه آقای فلانی خیلی خوبه هاااااااا فقط خیلی زود عصبانی میشه
فهمیدم پس رزقش واسه همه آشکاره
تو دلم گفتم پس بیچاره من
تازه تو اداره ختما هودشو کنترل میکنه اونه
من برم بخوابم هوا هم که روشن شد ....،،غصه م شده که همسر امروز خونه ست نمیدونم چرا با تور اداره شون نرفت از شرش هلاص شم
دلمم دریاجه چیتکر میخواد بدبختی بلد نیستم چجوری برم وگرنه با بچه عا میرفتیم
دلم یه مسافرتم میخواد فقط با بچه ها
خدایا به امید تو میخوام دکمه ثبتو بزنم یه وقت نپره هاااااا که به دپرسی امروزم افزوده میشه
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار