اصن انگاره‍ این تبلته یا گوشیه زبون نفهمه  تو ادامه مطلب پست میذاری رمز جدیدم میدی انگار نمیفهمه بقیه نمیتونن بازش کنن ولی خودت میتونی

میخوای کامنت بذاری یه خط در میون میگه کد صحیح نمیباشد اصن فک کنم دیوونست

اینه که فعلا مث قبل مینویسم تا راهشو پیدا کنم

و آمااااااااا

جونم براتون بگه کههههههه

گفتم یهو پیش میاد ماهی دو بار خاله پری میاد

اونم از اول سال اینجوری شدم

بعد فک کردم احتمالا تا فروردین میخوام بمیرم 

ههههههههه

چرا تا فروردین؟؟؟؟؟؟

چون فروردین به دنیا اومدم همون روز تولدم راه افتادم همون روز تولدم در ۱۳ سال بعد خاله پری اومد سراغم 

هیچی خلاصه دیروز بعدازظهر هم دکتر رفتم واسه سینه م هم .......

که خود دکتره سونو گرافیم داشت گفت زیاد مشخص نیست بهم نامه داد برم یه سونوی تخصصی تر

گفتم به نظرتون چیه

گفت یا فیبروم یا کیست

که با عمل یا دارو حل میشه

ببین انقد عمل نکردم که خدا اینجوری گذاشت تو کاسه م

حالا ایشالله که نیازی به عمل نباشه ولی آزی میگه عمل کنی همه جوره راحت میشی

بعد از دکترم رفتیم کد کاشیها رو بدیم مهندس که نبود دادیم کارگرش

اون خونه ایم که تو کوچه بالایی داره میسازه رفتم دیدم

واقعا که نقشه ها چقد افتضاح شده

همسر میگه اینا مدل جدیده

ای تو روح هر چی مدل جدید

هههههههههههه

اون روز خواهر شوهر میگفت میخوایم خونه تهرانو بفروشیم بریم کرج دیگه فک کنم جا افتاده ولی هی اه و اوه میکنه که من بدم میاد و خوشم نمیاد و این حرفا

حالا میخوان یه خونه ۳ واحدی حیاط دار بخرن که ۱۴۰ متره یعنی یکی از آرزوهای من

دلم واسه حیاط خیلی تنگیده قیمتشم میگه ۳۰۰ میلیون یعنی در مقایسه با تهران مفت

هواشم که میگه فوق العادست

حتی میگه تهران که از مترو پیاده میشم قشنگ تفاوت هوا رو حس میکنم

خیلی دارم وسوسه میشم برم کرج

مگه آدم چند سال میخواد زندگی کنه

منم که فروردین سال دیگه کلا میخوام بند و بساطمو جمع کنم به ملکوت اعلی بپیوندم

ههههههههههه

حالا فک کن اینهمه بنویسی نتت قطع شه همش بپره

خلاصه که

دیروز بعد از مهندس رفتیم خونه مامانم تا وقت زبان من شد همسریو که اونم داغونه و سرما خورده رسوندم خونه خودم شتافتم به سوی زبان

هر چی همه گفتن داری مینیری نرو

گفتم نهههههه باید برم هم درسمو دوس دارم هم استادمو هم کل جو کلاس و همکلاسیامو تازه پنجشنبه هم که تعطیل بود یه هفته فاصله افتاده بود

بعد به قول استادمون درس شیرین زبانم میفهممو دیگه میتونم جمله بسازمو تقریبا مسلط شدم حیفم میاد نرم خووووووب

دیگر هم اینکه دیشب ساعت ۲ خوابیدم امروز ساعت ۴ و نیم عینهو مرغ پاشدم دیگه خوابم نبرده

فقط خدا کنه بعد از رفتن همه بتونم بکپم وگرنه روز سگیی در پیش خواهم داشت

دوستون دارم بای

چه خبرررررر

از این بعد رمزی خوام نوشت

 رمزمم عوض میشه هر کی میخواد کامنت بذاره

که رمزو بهش بدم



ادامه نوشته

پست قبلم نصفه موند همینجوری محض خنده

طبق معمول نصف شبه و من بیدارم سر شب انقد خسته ام که هیچ رقمه نمیتونم خودمو نگه دارم

اون روز که وفتیم خونه پدر شوهر دادم جاری ویچت گوشیمو زرست کرد و حالا دیگه رسما تبلت م مث کامی جون که چند وقته ازش بی خبرم به جیزها پیوسته

هر چند دلم واسه کامی و اون صفحه بزرگش تنگ میسه ولی خوب اینم بخشی از زندگیه

یه دوست عزیزم قراره واسم وی پ ی ا ن بریزه که زیگه راحت ف ی س. هم برم

انقد سرم گرمه که دیگه کمبود ف ی س رو حس نمیکنم هر چند که هر از گاهی میرم ولی انقد ف ی ل ت ر شکنه دیوونه بازی در میاره که کلا قیدشو میزنم

فردای عاشورا که واسه کاروان رفتیم اون محل و بعدم خونه مادرشوهر دوباره دلم گرفت

از دست مامانم

از اینکه مادر شوهر انقد کدبانویه و همه رو راه میندازه اونوقترما باید همیشه به مامانم سرویی بدیمو مواظبش باشیم

دیروزم تو ویچت کلی با عروس خواهر شوهر رف زدیمو درد دل کردیم

اللته نگران نبااشید من حواسم جمعه

این سینه و ریه هم که پدرمو در اورده انقد سرفه میکنم که میخوام خفه شم هی سرمو میکنم تو بالشو گلمو جر میدم

کلا از اون سالی که لوزه هامو عمل کردم ریه م حساس شد

دیروز صبح به مامانم زنگ زدم دید صدام در نمیاد دارم خفه میشم ولی انگار نه انگار همش دنبال جلسه و کار و بار خودشه

دیگه حوصلشو ندارم فقط وقت خوشی دور و برته

دیروز بعد از ظهرم با همسر و خواهر رفتن کاشی دیدن خواهر اول مامانمو رسونده بود خونش بعد همسر و


حدودای ساعت ۸ بود فک کنم

ولی دریغ از یه زنگ که بگه ختر تو مرده ای ؟زنده ای؟

تازه خواهرم بهش گفته بوده بعدازظهر که با فلانی حرف زدم حالش خیلی بد بوده ولی چون دخترکش زبان داشته نرسیده بره دکتر

عیب نداره خدای ما هم بزرگه

بار اولش نیست که

دیگه چیزی یادم نمیاد

فعلا

خیلی سخته یه عالمه بنویسی همه ش بپره

صبح یه عالمه نوشتم همه ش به ملکوت اعلی پیوست

گفتم که حموم لازمم یه حموم داغ و گرم که خوب در ساعت ۱۲ ظهر انجام شد

گفتم که خونمون رو هواست که همه ش تر تمیز و مرتب شد

دیروزم که رفتیم کاروان شتر ولی راستشو بخواین هیچوقت تعزیه واسم جذابیتی نداشته

با اجازتون ۷ ,بعدازظهرم رییدیم خونه

کلا این دهه زندگیمون از نظم خارج شده بود جوری که شبا نمیفهمیدم چجوری غش میکن

اوه اوه چقد خبرررررررر

خواستم ننویسم ولی دوباره دیدم دلم آروم نمیگیره انگار باید حتما بنویسم

از ساعت یک و نیم نصف شب بیدارم 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چون از هشت و نیم خوابیدیم و تلافی همه ی این شبا. میدونم

 که ۱۲_۱ میخوابیدیمو در آوردیم

گوسفند دخترکو شب تاسوعا پخ پخ کردیم به این ترتیب که رفتیم خونه مادرشوهر و چون همشون هییت بودن نخواستیم مزاحمشون بشیم همسر اومد در و باز کرد و ما رفتیم تو خونه خالی تا وقت در اومدن دسته شد رفتیم بیرون

البته قبل از اون پسرای جاری رو دیدم ولی گفتیم به مامان بزرگ نگید ما اومدیم

جاری کوچیکه ام که یه بار رفته بودم تو میدون فضولی دیدم که به اونم همینو گفتم

چه بارونیم میومد اون شب

منم که سر و کله م به خاطر این آلودگی به هم ریخته کلا همش اشک میاد از چشای نازم .......ههههههههههههه

و آمااااااااااا

دیروز که عاشورا بود با خواهر رفتیم محلشون البته از ۱۱ تا ۱ و نیم محل خودمون بودیم چون عزاداری تو خیابون بود و خیمه سوزان و بعدشم ناهار

بعد رفتیم محل خواهر که وقت برگشت خواهرشوهر زنگید حالا فک کن ما هیچوقت تماس تلفنی با هم نداریم مگه کاری با هم داشته باشیم

بعد حالا فک کن منم پشت فرمون تو یه جایی که همه ماشینا تو هم پیچیدن

برگشته میگه دیشب اومدین من ندیدمتون گفتم امروز بعدازظهر میایم

یعنی واقعا جای تعجب داشت این همه ابراز دلتنگی به همسریم گفته بوده هر وقت فلانی اومد بگو من ببینمش

خونشونم که میدونید چند ساله به خاطر کار شوهر و پسرش رفته کرج

هیچی خلاصه ما رفتیم دنبال همسر که بعد از چند روز برش داریم بیاریم خواهر شوهر با بچه ها روبوسی کرد با من نه ......بازم ههههههههههه تو دلم گفتم ای جااااانم قربون اشتیاقتتتتتتتت ولی اصولا آدمیم کع به این چیزا اهمیت نمیدم چون نه سالی دو سه بار بیشتر همو میبینیم نه کاری به کار هم داریم

حتی همسر به پدر و مادرشم سر نمیزنه حتی نمیزنگه دیگه چه برسه به اون

انقد که باباش سر نمیزنه که بنده خدا پیرمرد چند وقت یه بار میزنگه خونمون گله گذاری که من پام لب بومه چرا نمیای بهم سر بزنی

اون دفعه به مادرشوهر گفتم ببخشید پسرتون تنبله نمیاد پیشتون

گفت حداقل تلفن که میتونه بزنه حالمونو بپرسه

یعنی همش من باید همسر و سیخ بزنم که بهشون بزنگ یا بریم پیششون

دیشب که داشتیم میومدیم همش خواهر شوهر به همسر میگفت ااااااااا توام داری میری؟؟؟؟؟؟

تو دلم گفتم پ ن پ بمونه خوش گذشته این چند روز همش ور دل هم بودید

هر چند همش تو هییت و اینور اونور بودن ولی خوب صبحها وقت صبحونه که همو میدیدن

ولی امروز دوباره قراره بریم

دخترک آزمون قلم چی داره بعد از اون ایشالله میریم اون محل چون کاروان شتر قراره مثل این دو سه سال راه بیفته

دیروز که رفتیم دنبال همسر نبود بهش زنگیدم که کجایی؟؟؟؟؟؟ گفت داریم طویله درست میکنیم

هههههههههه

شبی ۴۵۰ هزار تومنم میدن واسه شترا و اسبا

یه سریم پاکستانی و هندیم میان که جای خوابم باید بهشون بدن

بعد میرن دور میدون بالا تعزیه انجام میدن خیلی جالبه هر کی میخواد آدرس بدم بیاد امروز یعنی جمعه ساعت ۱ کاروان راه میفته

دیگه اینم از این

یه سریم عکس از دخترک دارم که تو دوربینه تنلیم میاد منتقل کنم

دلم یه حموم گرم میخواد

الان که ساعت سه و نیم نصف شبه میشه برم آیا؟؟؟؟؟؟

در مورد گوشیم فعلا چند تا برنامه ها مثل جی پی اس و وای فای و اینا رو بستم نور صفحشم کمتر کردم با ادب تر شد دیرتر شارژ خالی میکنه


این روزها همش یاد پارسالم که تو این روزها تو مالزی و ومواریومشو خیابوناش سیر میکردیم و همچنین اون سوپر خیابون پشتی که پاتوقمون شده بود دلم بد مالزی یا یه کشوری تو این مایه ها میخواد بددددددددددد

چند روز پیش مامانم و همسر رفتن کاشیهایی که مهندس داشت و دیدن ولی اون طور که به مامانم یاد داده بودیم به مهندس گفته حالا بریم جاهای دیگه ام ببینیم

حالا قراره شنبه با خواهر و همسر برن آخه انتخاب کاشی سرامیک نمای جلوی خونه با خودمونه

مامانم گفت بیا گفتم دخترک زبان داره

بهانه میارم خودشم میدونه 

از اون روزی که سر نقشه دو تا خونه اونوری یه چیزی گفتمو گفتم نقشه ش خوب نیست و شانسم زد سر خونه ما شهرداری گیر داد که باید جلو آسانسور ۱ متر و نیم خالی بمونه کلا نقشه خونه مامانم به هم ریخت و یه چیز چرت و پرتی شد

حالا مامانم منو مقصر میدونه میگه بحث شهرداری نیست تو گفتی نقشه خونه همسایه خوب نیست حالا مهندسم لج کرده مال ما رو اینجوری......

هر چی قسم و آیه که مگه به حرف منه بعدشم مهندسم خودش ذینفعه دو واحد مال اونه نمیاد کار خودشو خراب کنه

هیچییییییی بعد از اون گفتم مامان جون دیگه تو هیچی از من نظر نخوایاااااا بعدا یکی میاد میگه کاشیت اونجوری بود بهتر بود یا نمات فلان جور بود قشنگ تر بود اونوقت میخوای بیای منو خفت کنی که.......

اینه که من کلا دیگه بی طرفم

همسرم که نظر نمیده

خواهرم که مث من جرات نمیکنه

فقط میخوان همراهش باشن

دیگر هم اینکه کله پاچه و سیرابی رو دادم به مادرشوهر امسال دختر خوفی شدمممممم

فقط جیگرشو آوردیم که نمیدونم تو یخچال چه بلایی سرش اومده چون اصولا غش کردیم دیگه



همسایمونم نذری داشت دو شب پیش اومد در خونمون گفت گاز دارید گفتم آره

بردمش بالا دم انباری گفت آره همین خوبه قابلممونم دید گفت اینم خوبه

گفتم ببر گفت از واحد ۴ گرفتم ولی کوچیکه دیگه داشتیم وسایلو دوباره جا میدادیم تو انباری گفت شما هم مستاجرید؟؟؟؟ انقدد دلم سوخت که خدا میدونه گفتم نع ولی ایشالله که شما هم خونه دار بشید

گفت شما هم نذری دارید گفتم آره اربعین شله زرد داریم

حالا موندیم ببریم خونه مادرشوهر یا مامانم چون اینجا با ۴ طبقه و این پله ها چجوری هی بریم بیایم پخش کنیم شایدم بردیم تو پارکینگ البته اگه جای گاز داشته باشه که بعید  

گوشی


گوشیی که خریدم افتضاحه دیروز ساعت 4 بعدازظهر ار شارژ بیرون آوردم الان که 6 و نیم صبحه خالی شده

نه اینترنت رفتم تو این مدت نه بازی کردم

فقط دیشب چند تماس تلفنی کوتاه و چند اس همین

به نظرتون باطریش مشکل داره آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی بده که قد دو روزتو واو به واو درد دل دل کنی بعد این بلاگفای بی تربیت  همشو قورت بده

دیروز دقیقا نیم ساعت داشتم مینوشتم ولی همشو خورد قورت داد

چند وقتیه دیگه سراغ کامی نرفتم بیشتر با همین تبلته مشغولم هر چند که معضلی شده برام و بیشتر آخر شبها یا صبح تا ظهر که تنها هستم میتونم ازش استفاده کنم

بچه ها طوری بهش وابسته شدن که وقتی میگم نمیدم چون ظرفیتشو ندارین اگه ولتون کنم همش این تو هستید و مشغول بازی که کاملا قاطی میکنن از اون بزرگه بگیر تا کوچیکه هر کاری شده میکنن از چیز کوبیدن تا حتی گریه کردن و صد بار به .....خوردن و غلط کردن من که عجب غلطی کردم

هر چند خودمم دلم واسه پو میسوزه که آی الان گشنه ست یا تشنست یا هر چیز دیگری

خودم به طور کلی علاقه ای به بازی ندارم شایدم چون بلد نیستم

چهارشنبه هم با همسر رفتیم یه گوشی خریدیم دیروزم دوباره بردم ویچت و لایت ریخت ولی نمیدونم چرا اونم کار نمیکنه حالا باید یه فکری واسش بکنم


عجیب زار میزنم تو این هییت دپ کوچه بالاترمون

چنند سالی بود که دنبال یه همچین مداحی بودم مداحی که حرف اضافه نزنه و فقط با قدرت بخونه و حال تو رو دگرگون کنه

حالا پیداش کردم حتی اگه اون سر شهرم برم بر میگردم همینجا چون اون حال خوبه رو همینجا میشه پیدا کرد

انقد حالت خوب شده که فعلا در حال حاضر امیدوارم که تحت تاثیر جو نباشه تحت تاثیر در و دیوار غم گرفته ی شهر نباشه تحت تاثیر تمام بلاهایی که سر اماممون و تمام خانوادش آوردن نباشه

از خدا میخوام که کمکم کنه و همیشگی باشه

خیلی آروم شدم به دنیا از زاویه ی دیگه ای نگاه میکنم این که همه چی پول نیست تجمل گرایی نیست اینکه دنیا دو روز بیشتر نیست اینکه تو میری و این یادته که میمونه پس تا میتونی خوب باش مهربون باش 

اینکه لاکمو پاک کنم نمازمو به طور مرتب بخونم

و حتی اگه همسری که رفته اون محلو ۱ نصف شب میزنگه رو گوشیت عصبانی نشم که آآآآآآی چرا این موقع زنگ زدی مگه میمردی همون ۱۲ که داشتم میرفتم خونه و بهت زنگیدم که بیام دنبالت گفتی نه خونه مامانم میخوابم و حالا این ساعت همه رو از خواب بیدار کردی

اونم منی که به مرگ خوابم میبره

خیلی راحت لباس میپوشمو و در دل تاریکی شب هر چند که هنوز جوونا تو خیابونا ولن سوپرا هنوز بازن یه عده ای غذا به دست در حال قدم زدنن و تو اصلا حس نمیکنی داره ۲ صبح میشه میری دنبالشو غرم نمیزنی و بر میگردی

بعد از این همه سال تازه میفهمی قصه رقیه و قاسم و ابوالفضل چی بوده و های های واسه غریبیشون اشک میریزی


بگذریم


امروزم که مدارس تعطیل شد و دخترک مهمون خونمونه از صبح زده شبکه پویا یعنی رسما دیگه بیچاره شدم با این چیزای اضافی


استخرم تموم شد 


راستی اینم بگم که این هییت کوچه بالایی ساعتش خیلی خوبه هفت و نیم تا نه و نیم خواهری اینام علشقش شدنو هر شب میان اینجا بعدش با هم میریم محل قبلی و دور و بر ۱۲ میرسیم خونع

اصلا محرمه و بودن تو خیابونش اون همه شور و .......


گوسفند دخترک و احتمالا دوشنبه شب پخ پخ کنیم

وای که سال ۸۲ این رروزا چه حالی داشتم دخترک تا ظهر عاشورا تو بیمارستان بود و من همش گریه و گریه یعنی فک کن ۷ روز یه بچه ای که همش تو شکمت ورجه وورجه میکرده ازت جدا کنن


ریموت پارکینگ دیشب ازمون گرفته شد ماشین طفلکیمون از دیشب تا معلوم نیست کی باید تو خیابون.....ولی عیب نداره خدا بزرگه

طاقت بیار ماشین بیچاره

پ ن یه جمله ای که تو مداحی خیلی تحت تاثیرم قرار داد

من آدمم و آدم حسینمممممممممپممم

بعدا نوشت الان دوست دخترک زنگید و میگه مژدههههههههههههه

فردا و پس فردا هم مدارس به خاطر آلودگی تعطیل شد یعنی آخ جونننننننننننن دیگه دخترکم میتونه بیاد و تا ۱ تو خیابونا دسته ببینیمو حتی اون محل یعنی محل پدرشوهری اینا بریمو........دیگه هیچ نگرانیی واسه خوابشو اینا هم وجود نداره

اصلا به نظرم هر سال باید همینطور باشه چهار روز قبل از تاسوعا عاشورا رو باید تعطیل کنن که بچهذها هم یه بهره ای ببرنو مجبور نباشن بمونن تو خونه و زود بخوابنو مامانا هم بیرون باشن ولی دلشون تو خونه و پیش بچه هاشون

حالا دیگه همه با همدمیریم عزاداری

الانم داره به دختر خالش اطلاع رسانی میکنه که تا شنبه تعطیلیم حالام من این مژده رو به دخترک دادم که تا پنجشنبه تبلت در اختیارشه

یه چیز دیگه ام اینکه از دیروز هی دستشوییم میگیره صبحها نمیتونم بخوابم انگار که دخیل بسته باشم دم در دبلیوسی......ههههههه

دوستون دارم بای

امروز ۳ محرمه یه روزایی واسه آدم عزیزه به یاد موندنیه

یه روزایی مث امروز ولی با ۱۰ سال فلش بک به عقب

اون سال یعنی سال ۸۲ محرم تو ماه اسفند بود 

۱۰ سال پیش در چنین روزی در حالی که همه تکیه ها علم بود با یه شکم گنده و بچه ای که توش جا خوش کرده انگار نه انگار که حامله ای چرخ و بر میداری و میری به سمت تره بار

آخه دیگه رانندگی واست ممنوع شده دخترکت قراره فردا به دنیا بیاد

میری یه عالمه خرید میکنی میریزی تو چرخ خرامان خرامان با اون همه بار که داری پشتت میکشی و یه بار ۴ کیلویی که تو شکمت حمل میکنی میری به سمت درمانگاه آمپولیو که دکتر واسه ریه بچه دادی میزنی بعد میگی بذار از سر کوچه برم خونه و میلن بر نزنم انگار قسمتت بوده آش نذری همسایه هم نصیبت بشه

بعد میای خونه خریدها رو میبری بالا جابجا میکنی بعد میری پایین پیش مامانت رو تختش نشستی هی میگین و میخندین

بیهو حس میکنی خیس شدی ولی از نوع لیز خدایا این چیه سریع زنگ میزنید خواهری هول شدی نکنه بچه م بمیره

بچه ای که ۹ ماه حملش کردم و هزار و یک جور خون دل خوردم

خواهری خودشو میرسونه مامانتم که طبق معمول در اینجور مواقع فقط دور خودش مییچرخه

آژانس میگیرید میرید بیمارستان ایرانمهر خدایا همسری رو از کجا پیدا کنیم اون وقتا تقریبا کسی موبایل نداشت از طریق همکار خواهری که همسری رو میشناسه پیدا میشه و میاد امضا و منم راهی اتاق عمل

نمیفهمم چجوری بیهوش میشم به هوش که میام ۳ و ۲۰ دقیقه ست حال دخترکمو میپرسم

یعنی فک کن مادر چیه بیخود نیست که میگن بهشت زیر پای مادرانه

تو اون لحظه اون همه در د گیجی داروی بیهوشی و ........اصلا سلامت خودت و شکم پاره ت واست مهم نیست

فقط دوست داری که بچه ت سالم باشه

میبرنت تو اتاق بعد از مدتی دخترکتو میارن لمسش میکنی بوش میکنی دست و پاهای کوچولوشو نگاه میکنی و یواش در گوشش میگی یعنی این تو بودی که با همین دست و پاهای کوچولوت هی تو شکمم شلنگ تخته مینداختی

یعنی همین دست و پاها بود الهی فقربونت برم من

هکیشه کسانی رو که دوست داشتم بی اغراق و از ته ته دلم قربون صدقشون رفتم و نگرانشون بودم 

حتی اگر در ظاهر نتونستن نشون بدم و بروز بدم

و بدین گونه میشود که در سوم محرم ۸۲ که اون سال ۵ اسفند بود دخترک به جمع ما اضافه میشه

بماند که به خاطر پول یک هفته تو بیمارستان نگهش داشتن و الکی گفتن قند خونش پایینه و از این حرفا

بماند که تو اون یه هفته من چی کشیدم چجوری با اون همه بخیه هر روز بعدازظهر واسه شیر دادنش میرفتمو انقد که از دیدن اون همه سرم تو دست و پاش اشک میریختمو زار میزدم که واسه بخیه هایی که در طول راه با این ماشینای داغون و آسفالتای داغون تر در حال جر خوردن بود به عشق دیدن دخترک دم نمیزدمو تازه دردشو شیرین میدونستم

چون داشتم به عشقم نزدیک میشدم پس درد معنایی نداشت

چه شبهایی که دسته ها تو خیابونا راه میفتادنو دخترکم تو بیمارستان و دل من تنگ تنگ و یه عالمه غصه و گریه

که دخترم کجایی چکار میکنی چرا پیش من نیستی آیا بهت خوب میرسن یه وقت گشنه نباشی و این فکرا دیگه

فکرایی که هر مادری واسه بچه ش میکنه همه دل نگرانیهای یک مادر

حالا خدا رو شکر که بعد از ۱۰ سال حسابی خانوم شده قرار گذاشتیم از امشب بریم هییت البته اگه تنبلی نکنم

گوسفندشم که همون سال که تو بیمارستان بود واسش نذر کردیم تو یکی از همین شبها........


و دیگر هم اینکه امروز چون دخترک زبان داره و طبق معمول یکساعت و نیم بیکارم قرار شد همسر بیاد که گوشیها رو ببینیم

گفته بودم میخوام گوشی بخرم ؟؟؟ 


دیگر هم اینکه اون روز مهندسه نبوده حالا اپروز میخوان قرار بذارن به همسر گفتم عد از زبان باشه



و دیگر تر هم اینکه دیروز لینک پروانگی رو از نت کشف کردمو تا دو ساعت داشتم گوش میدادم البته بی تصویر ولی خواهری تصویرشو دیده مال ما که کماکان همه چیمون داغونه



استخرم دوشنبه آخرین جلسه ش بود و دو نفر رد شدن وقرار شد یه سری دیگه ثبت نام کنن

ما که از جلسه قبل مجوز عمیق گرفته بودیم به مربیم گفتم یعنی تفریحی بیام میتونم بیام اینور گفت آرهولی راستش انگار هنوز میترسم و حتما یکی باید حواسش بهم باشه

دیشب آزی گفت یادته میترسیدی بری؟؟؟ 

دیگه چیزی یادم نمیاد

دوستون دارم بای

یهوقتایی دلم واسه ی چادر و مقنعه تنگ میشه فقط همین


امروز صبح قاطی کرده بودم داد بود که میزدم بی توجه به اینکه دخترک داره میره مدرسه نباید اعصابش خورد بشه گیرم رو همه چی بود به م ا ه و ا ر ه ای که حتی ۶ صبحم روشن میکنی بلکه بی پ ا ر ا ز ی ت باشه که بتونی آهنگ پروانگی رو ببینی

به ف ی س ب و ک ی که همون تایم وارد میشی بلکه دیگه در این ساعت خلوت باشه و بتونی اون لینک و ببینی

به وی پ ی ا ن افتضاح

به اینکه هیچی هیچی باز نمیشه اگرم بشه نصفه و نیمه

به سینه ی داغون دخترک با اون همه سرفه های خلطی که نه عدسی داغ نه آب آبگوشت داغ که واسش نون خورد کردی حاضر آماده ست و اخم و تخمش که من اینو دوست ندارم واسم تخم مرغ نیمرو کن

از اینکه مردی هر وقت از در اومد تو و غذاهای اینچنینی داشتی اخماش رفت تو هم و لب به ناهار نزد

از اون مهندسه که کانال کولر و صاف آورده گذاشته وسط نال

از مامانت که انقد خودخواهه که نمیره ۳ سال تو آ م ر ی کا زندگی کنه بلکه راه ما رو باز کنه بعد برگرده ایران هی بره تو راهپیماییهای ۲۲ بهمن و ۱۳ آبان وبقیه له بشه

مثل حالا انقد بره تو جلسه ها و روضه ها گریه کنه که چشاش اندازه نخود بشه

خوب مادر من فقط به خاطر ما

خودتم که قربودت برم کسی رو اینجا نداری

حالا هی اون دعوتنامه هه روتو کشو قایم کنفک کردی خواهرت به گوشمون نمیرسونه

از قیمتنای گرون که تو هر مغازه ای میری حداقل ۵۰ تومن پیاده میشی

از این لات و لوتا که منتظرن ایام محرم بشه بریزت تو این هییتا با اون چشای هیزشون سلب آرامش کنن

از مایویی که میخوای بخری و کمتر از ۷۰ تومن اصلا فکرشو نکد

از گوشیی که مجبوری بخری چون گوشی قبلیت مرده و هی تند تند خاموش میشه و یه گوشی معمولی زیر ۶۰۰ اصلا پیدا نمیکنی

از این همه امواج منفی که تو هواست و اصلا شاید خیلیا نفهمن ریشه ی هپه ی سردردها و تهوع ها و نزار و یک مرض دیگه که بعدا پیدا میشه از همینجاست

اونوقت هی حرص بخوری که مامانت سفت چسبیده همینجا

از تحقیقاتی که آزی اینا کردن و هزار و یک سقط جنین که تو این روزها اتفاق افتاده

خیلیا هم که زددیا اومدن ولی با چند مرض که نهایتا به مرگشون منتهی شده

شوهری که نمیفهمه اعصابت خورده و هیچوقت تو هیچ شرایطی درکت نکرده اونم که همیشه منتظره زودی عصبی بشه و به جای اینکه سنگ صبورت باشه و آرومت کنه بدتردراین جور مواقع بلای جونته

دلت میخواد بزنی بیرون تو خیابون شمال دریا ته دره یا حتی بالای یه کوه بلند و فریاد و فریاد 

 خدایاااااااااا کمکککککککککک

آه ن گ پ ر و ا ن گ ی س ت ا ر

سلام سلام تا یه ساعت دیگه دارم مییرم استخر

گفته بودم پسرخاله و خاله و دو تا دخترخاله هام با شوهر و بچه ها و اینا تو آمریکا زندگی میکنن

بعد گفته بودم که ل ی ل ا فروهر اون موقع که ایران بودن شاگرد خالجونم بوده؟؟؟؟؟ بعد پسرخاله یه دخترخاله م که به ترتیب سال های ۵۶ و ۵۷ رفتن آمریکا بعد 

پارسال زن پسرخاله م در اثر همون بیماریی که درمان نداره  مامانم میگه اسمشو نگید

فوت کرد

بعد پسرخاله م همش تو ف ی س ب و ک میدیدم که راجب آزیتا مینویسه و واسش ابراز دلتنگی میکنه

با خوپم میگفتم مرد به این میگن وفاداره چقد

دوباره چند شب پیش دیدم عکس آزیتا رو گذاشته با یه شمع جلوش اونورم عکس ستار همون خواننده هستش

بازم نفهمیدم چیه

پریشب تلفنمون زنگ خورد چون دخترک خواب بود سریع سایلنت کردمو جواب ندادم

ولی چون شماره نیفتاد فهمیدم از خارجهبا دایجانم که چند شب پیشش حرف زده بودم پس احتمال دادم خالجونم اینا باشن

گفتم بعدا میزنگم که یادم رفت

تا اینکع الان خواهری زنگید گفت دیشب خالجون زنگ زده گفته کلیپ پروانگی ستار و نگاه کنید ماها توش هستیم راجب آزیتا خونده

گفتم ااااااااا پس اون پست پسرخاله تو ف ی س ب و ک راجب همین بود خواهری گفت من که پست پسرخاله رو ندبدم 

ولی پست علیرضا ......علیرضا پسرداییمونه که اونم تو کانادا به خاطر زبان خوبش استاد دانشگاهه

هیچی گفت پست علیرضا رو دیدم که پست پسرخاله رو اشتراک گذاشته بود

حالا من که الان وقت ندارم برم پستشونو تو ف ی س اشتراک بذارم انقدم کند شده که باز نمیشه یعنی جون آدمو در میاره

وگرنه اونجا هم میشه دید تو movi و nex1هم نشون داده من که ندیدم هنوز چون اصولا ۱۰ به بعد پ ا ر ا زیته

شما دیدید آیا ؟ 

بای

نمیدونم چه مرگم شده این بار سوم یا چهارمه از اول سال تا . لا که به فاصله ۱۵ روز خ. عه پری میاد سراغم

این  سریم ۲۳ مهر اومده بود دوباره بعد از ۱۶ روز دیشبم اومد

چند روز بود حسش میکردم با دل درد و اینا ولی اهمیت نمیدادم یعنی چم شده؟ 


صدای ناله ی یه گربه به گوش میرسه

چرا بعضی وقتا اینجوری ناله میکنن؟ 


دیروزم زبان داشتم یعنی این استادمون عشقه هاااااااااا

هفته ی پیش تولدش بود میخواستم کادو ببرم براش یادم رفت

دیروزم که شده بودم دستیارش آخر کلاس گفت من کلمه ها رو بخونم بچه ها خط بکشن


فردا هم واسه استخر کلی ذوق داشتم که این خاله بی تربیت سر و کله ش پیدا شد

دوشنبه آخرین جلسه ست از فردا قرار بود همش تو عمیق باشیم که اینطوری شد میگم شانسم زیر صفره میگید نه

حالا خوب شدم حتما باید برم آزمایش


در حال حاضر خونه سکوته غیر از دخترک که هیچوقت خواب نداره بقیه خوابن

دیروز درساشو دوره کردیم فقط گل واژه ریاضیش مونده که الان آورده گذاشته کنارم تا حل  کنه منم نظارت

خدا رو شکر درسش خوبه معلمشون ازدواج نکرده ۲۸ ساله پایه چهارم درس میده نفر برتر استان و کشور شده چند بار

یه سری سوالای ریاضی نوشته که فراتر از درسشونه اون روز که  جلسه داشتن بیشتر مادرا شاکی بودن از این برگه ها ولی خدا رو شکر دخترک همه رو خودش به تنهایی حل میکنه

آخر جلسه مادرا از بچه هاشون میپرسیدن که معلم یه سری رو میگفت ضعیف یه سری رو میگفت  خوب که خدا رو شکر دخترک من جز خوبها بود

تا اینجا رو دیروز یعنی جمعه نوشته بودم و چون مبین نت مشکل پیدا کرده بود ثبت موقت کردم

از اینجا به بعد

امروز شنبع 

بعد از رفتن دخترک عزام شده که اسنخر نمیتونم برم به یکی از دوستام تو ویچت میگم

همزمانم مشغول انجام دادن کارهامم یه سری لباس انداختم ماشین ظرفهای تو آبچکانو جمع جور کردم کلی قابلمه و آبکش که احتیاج به جابجایی داشت

که دوست جون میزنه خوب چرا از ت ا م پ و ن استفاده نمیکنی چون چیزی راجبش نمیدونمذکلی سوال پیچش میکنم و در نهایت ساعت ۹ و ربع میپرم داروخانه میخرم میارم جا میندازم و ۱۰ و۲۰ دقیقه پیش به سوی استخر

حالا خونه ی رو هوای منم در نظر داشته باشید

هیچی دیگه میریم عمیق امروز ۶ نفریم و در نهایت من و میترا و خانم کاظمی مجوز میگیریم که حتی بی حضور مربی میتونیم تو عمیق بمونیم ولی اون ۳ تا دوباره میرن کم عمق

یعنی انقد ۳ تایی شیرجه زدیم که خدا میدونه

اگه امروز نمیرفتم کلا نا امید میشدم و تصمیم داشتم واسه دوره بعد که ۱۰ روز بعد از دوشنبه ست ثبت نام کنم ولی حالا دیگه لازومی نداره هر وقت بخوام تفریحی میرم

بعدشم که اومدم خونه انقد که شارژ بودم تند تند همه جا رو جمع و جور کردم

میترا میگفت توام مثل من خوشحالی که مجوز عمیق گرفتیم گفتم آره

بعد گفت شماره مو سیو کردی؟ گفتم آره

آخه واسه یه دکتر پوستی شماره ازش گرفته بودم

بعد تازه دیروز فهمیدیم که س ی ن ه هاشم پروتزه

خانم کاظمی گفت ببینم که بخیه های زیر س ی ن ه شو نشون داد به نظرم از لیفتینگ بهتره

میترا یه دختریه که ازدواج نکرده و ۴۰ سالشه اون جبسه صحبت سن بود بهش گفتم میخوره چند سالم باشه گفت ۳۲_۳۳ بعد خانم کاظمی که از اونور استخر اومد ازش پرسیدم گفت ۳۰ منم کلی امیدواریدم به خودم

بعد الکی گفتم ۳۴ سالمه ......،.هههههههه

بعد میترا گفت ببین من حدسم درست تر بود تو دلم گفتم خبر ندارید که...،.

هیچی خلاصه میترا دیروز میگفت دلم واست تنگ میشه بیا با هم در تماس باشیم قرار بذاریم بیایم استخر تمرین کنیم


دیگه اینجوری

۹ آبانم که سمیه مامان ایلیا زایمان کرده بود شبش زنگ زدم باهاش صحبتیدمو تبریک گفتم

میگفت دخملم پیشمه واالی که چه حس خوبی

بدم نمیاد اگه کسی پایه ست جمع بشیم بریم دیدنش

همین دیگه و باز هم شب سکوت از ساعت ۱۰ لالا و یه ربع به ۱۲ بیدار باش و احتمالا بعد از این پست دوباره لالا


باورم نمیشه که ۳ روزه به ف ی س ب و ک سر نزدم و اونجورس مثل قبل دلمم واسش تنگ نمیشه

دوستون دارم فعلا بای تا های

سلام سلام بازم یه صبح دیگه یه روز دیگه پر از حس های خوب

پر از اینکه خدا رو شکر هممون سالمیم داریم نفس میکشیم

از ۴ صبح بیدارم سکوت خونه سکوت شب همه و همه رو دوست میدارم رفتن کنار پنجره و چراغهای روشن کوچه گاها رفتگرهایی که سر صبحی مشغولن

دیروز بعدازظهر دخترکو بردم زبان و چون صبحش از ۱۰ تا ۱۲ لالاییده بودم حسابی شارژ بودم عین ۱ ساعت و نیمو راه رفتمو چرخیدمو خرید کردم

آخر واسه دخترک سیب زمینی که تو این چند روز به خاطر درس علوم آرزوش شده بود و خریدم

آخه تو خونه به خاطر سینوزیتش از این چیزا نمیتونم بسرخم

بعدم که پیش به سوی خونه مامان سریال اولین انتخاب و اونجا دیدیمو برگشتیم خونه

البته سر راه آزی رو هم که اونجاها کار داشت برداشتیم

وقتی میرم اون محل دلم پر میکشه قبل از رفتن به خونه مامان رفتیم بنزین زدیم بعد رفتیم سر ساختمون نمای حیاطو زدن چون تاریک بود چیز زیادی معلوم نبود

ولی دخترک آه بود که میکشید میگفت مامان یادته با مادرجون میرفتیم خونه ظریفه تو میومدی اینجا تو بالکن نگاهمون میکردی ولی افسوس که دیگه از اون بالکن چیزی نمونده

بعدشم به دخترک گفتم میخوام قیطریه خونه بخرم

میگه پس مدرسه من چی میشه

میدونم داره بهانه میاره

در ادامه میگه تازه با پولی که داری قیطریه مثلا میتونی ۹۰ متری بخری ولی اینجا ۱۱۰ متری

قبل تر از اون میخوایم بریم پمپ بنزین از حلو حام جم همت رد میشم روبروش یه حسینست که سال قبل....قبل از اسباب کشی به این خونه گاهی که از هایدا ساندویچ میگرفتم اینجا تو تاریکی شب تو ماشین میخوردیم

یادش افتاده بود و دوباره آه میکشید

من نمیدونم این آه ها کجا میره و قراره چه بلایی سرمون بیاره

خلاصه که گفتم مامانی جام حم همت خوبه بخریم

میگه فقط طبقه آخرش باشه که شهر زیر پامون باشه

خوشم میاد که عین خودم اون بالا مالاها سیر میکنه


یادش بخیر سال گذشته این موقعها در تدارک سفر بودیم

تاسوعا عاشورا تو مالزی سیر میکردیم

دروغ چرا بازم دلم مالزی میخواد یا شاید دوبی

دلم یه گوشی خوب لپ تاپ خوب و خلاصه خیلی چیزا میخواد

دلم میخواد زودتر بریم اون محل

دلم یه پارکینگی میخواد مه مال خودمون باشه و هر دقیقه دلم نلرزه که آی الان میان ریموتشو ازمون میگیرن

دلم آسانسور میخواد دیگه از هر چی پله ست زده شدم

دلم ماشین شاسی بلند میخواد


راستی همسرم دیروز اومد در ماشین و باز کرد نه که دخترک زبان داشت از اون لحاظ وگرنه که عمرا وسط روز میومد


دیروز که داشتم گشت میزدم همش فک میکردم چه مغازه ای خوبه که روزی روزگاری اگه حوصله م سر رفت بتونم برم توش وایسم

به نتیجه ای نرسیدم


نمیدونم چی گفتم و چی نوشتم فقط میدونم پراکنده بود

امروزم که پنجشنبستو روز کار درسی و دوره های دخترک

خودمم که بعدازظهر زبان دارم


راستی اون خونه هم کارای لوله کشی و ایناش انجام شده

دیگه چیز زیادی تا جابجایی ما نمونده انشالله یعنی ایشالله تابستون سال دیگه تو خونه جدیده ایم

فقط اینکه کلی نقشه کشیده بودم مامانم که پولو داد باهاش یه شاسی هم بخرم حالا از شانس گندم هی قیمت خونه داره میاد پایین ماشین بالا

یعنی از شانس همیشه زیر صفر بودم


از محله هاتون چخبر

تکیه ها رو زدن

من که همش میرم اون محل خونه مامان جون چون خونه ش با خونه قبلی فقط ۲ کوچه فاصلست

پ ن

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

                                                                              تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی

روز خوش بای

یه روز دیگه یه صبح دیگه از اون صبح های پاییزی که دوست میداری 

از اون صبحهایی که دلت می:-) اخوا:د یه بارونی هم چاشنیش باشه با یه آش رشته ای

از ا،ن صبحها که دلت نمیخواد تموم بشه که بری پیاده روی و تا میت،نب

ی هوا رو نفس بکشی ولی خوب تپبلی نپیذاره که بشه

هوا سرد شده امروز به هوسر میگم اون ساک و از بالای کمد بده کلی عشق میکنم که لباسامو دونه دونه در میارم و هوه ی ا،دایی که سالها یعنی از بعد از تولد دخترآ

ک




نمیدونم چجوری باید برگردم بالا و اونو درست کنم هنوز به این تبلته مسلط نشدم راستی گفتم که جمعه که رفته بودیم خونه مادرشوهر جاری فارسیش کرد یه عالمه بازی واسه دخترک ریخت و ویچت و لاین هو نصب کرد واسمون 

یعنی کلی وارده ها

ولی دخترک اعصابمو با این پو و بقیه بازیها خراب کرده حس میکنم حواسش به درسش نیست میخواد سرسری انجام بده و بپره اینجا

از دیروز عذاب وجدان دارم چون دیروز بعد از شاید ۸ماه به خاطر هوین تبلت لعنتی تنبیهش کردم

امروزم با قهر رفت مدرسه

اصولا بچه ایه که نیاز به تنبیه و دعوا نداره و حرف گوش میده ولی به خاطر این تبلت...

یکی دو روزم ازش گرفتم ولی فایده نداشت چون متوجه میشدم که کاراشو ه،ل هولکی...


و آآآآآآآمااااااااا

دیشب با خواهر اینا رفتیم فیلم دربند

کلا ول شدیم خواهر

فک کن یه ربع به ۱۰ سانسش بوده رسیدیم خوپه ۱۲ بود

با اجازتون انقدم که درگیر فیلم بودم سوییچو تو ماشین جا گذاشتم یدکیشم نمیدونم کو

همسر میگه باید آلید ساز بیاریم

بعدازظهرم که دخترک زبان داره

این پوی بی تربیتم نمیدونم چی میگه هی صدا از خودش در میکنه

و اما فیلم

واقعا چه زندگیهایی وجود داره چه خانواده هایی که هوینجوری دختراشونو ت، این شهر درندشت رها میکنن

یا مثلا تو چه خونه هایی و چه جاهایی از شهر چه در و دیواری چه دستشویی و آشپزخونه ای طوریکه آدم اصلا چندشش میشه بره سمتش چه برسه که بخواد ازش استفاده کنه یا آشپزی کنه

اونوقت یه عده مثل من درگیری فکریشون اینه که خونه تو قیطریه بخرن با متراژ کمتر یا همون جای قبلی و متراژ بزرگتر

یا الان این چند روزه غصه خوردن که چرا ماشین داره گرون میشه خونه ارزون حالا من چجوری ماشین شاسی بلند بخره

همه این فکرا و اینکه خدا رو شکر الان تو خونه ای وارد میشی که تر تمیزه از للت و لوت خبری نیست راحت لباساتو در میاری مسواکتو میزنی و دخترکتم یه چک میکنی که پتوشو نزده باشه کنار و بعدشم لباس خوابتو میپوشی و زیر پتو تو بغل همسر لیز میخوری همش باعث میشه که سویچتو جا بذاری

وو همش خدا رو شکر کنی به خاطر همه نعمتها

جدا بعضی از فیلما عبرت آموزن و باعث میشن قدر زندگیتو بیشتر بدونی

دلم آبگوشت میخواد ولی مامانم گفته امروز و فردا روزه ش ثواب داره پس من روزه ام

تا سوم محرم و تولد قوری دخترکم دیگه چیزی نمونده

دوستون دارم.بای

سلام

ساعت دوی نیمه شبه خونه سکوته شهر سکوته اصلا همه جا سکوته

دیشب تو فیس بوک خوندم که پگاه آهنگرانی رو بازذاشت کردن الان تو گوگل زدم ولی هیچکس دلیلشو نگفته شماها نمیدونید چرا


دیروز رفتم شنا فکر نمیکردم بتونم یاد بگیرم ولی همونطور که شوخی شوخی رفتم شوخی شوخی هم یاد گرفتم تصمیم دارم دوره بعدی هم ثبت نام کنمخ

دوره بعد ده روز بعد از پایان کلاسهاست


دلم واسه مامانم تنگ شده احتمالا امروز بعد از جلسه دخترک بریم یه سر بهش بزنم


از پنجشنبه تا حالا دارم عین گاو میخورم هر چند که پریروز تا ساعت سه و دیروز تا پنج هیچی کوفت نکردم


دوستون دارم بای

کله پاچه خواهرشوهر بار میذاریممممممممممممم


سلامممممممممممممم

دیروز رفتیم خونه مادرشوهر و ..................

ادامه نوشته



امروز 2 آبان ماهه

چندین سال پیش در چنین روزی و در همین ساعتها من و همسر به اتفاق هم از قیطریه پیاده رفتیم تا امامزاده صالح

بعد از زیارت رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا تو ولیعصر دکتر بعد از معاینه بهم گفت امروز بیا بستری شو قبل از اون برو حموم و تا میتونی پیاده روی کن 

روزهای دو نفرمون داره به پایان خودش نزدیک میشه .....یه دختر 16 ساله که داره مادر میشه

بعد از 2-3 سال عشق و عاشقیی که با همسر داشتیم حالا زمانش رسیده که تا ساعاتی دیگه میوه عشقمونو بچینیم بگیریمش تو بغلمون حسش کنیم 

از بیمارستان میایم بیرون تا ونک پیاده میریم برمیگردیم خونه وسایلمو برمیدارم میرم چیذر یه سری کارا دارم

بعدازظهر ساعت 3 بیمارستانم .....ترس تمام وجودمو فرا گرفته

زنهائی که تو اتاق درد هستن و دارن فریاد میزنن

آیا از پسش بر میام ؟؟؟؟؟؟/هر چی التماس دکترم میکنم که سزارینم کنه قبول نمیکنه

آمپول فشار و بهم میزنن پرستار با اون ناخنهای وحشتناکش که هر از گاهی میاد واسه معاینه و جیغ منو تا عرش بالا میبره

دیگه یاد گرفته بودم تا میومد میپریدم تو دبلیوسی که از معاینه ش در امان باشم

ک ی س ه آبم توسط همون ناخنها دریده میشه و جیغ و فریاده که به گوش میرسه

نمیدونم کی از هوش میرم که وقتی به هوش میام میفهمم انگار ساعاتی یا دقایقی تو این دنیا نبودم

همه ی صورتم .تنم .......پر عرقه ..........خدایا کمکم کن

بعد از تحمل 10 ساعت درد کشنده در ساعت 1 نیمه شب 3 آبان وقتش میرسه بهم میگن برو تو اتاق زایمان با اون همه درد و شکم گنده پابرهنه میدوم به آن سو

روی تخت قرار میگیرم فشار و فشار تا سر انجام ماهی کوچولوم لیز میخوره و رو شکمم قرار میگیره

دیگه راحت میشم از درد خبری نیست

دخترکمو نشونم میدن بالای ابروش یه کوچولو خونیه و به این صورت ما سه نفره میشیم

آزی جون دوست دارم مامانی..........میدونم بی صدا و یواشکی اینجا رو میخونی

امروز اول آبانه ولی من تمام حسمو واسه ی فردا نوشتم چون میدونم فردا از صبح تا شب گیرم و نمیتونم بیام

.

.

دیشب با خواهری و آزی رفتیم فیلم هیس

صدای گریه بود که به گوش میرسید چون از قبل تو وبلاگها خونده بودم میدونستم که گریه داره یه عالمه دستمال با خودم برده بودم من وسط خواهری و آزی نشسته بودم

دستمالها هم آماده رو پام جالبه که من اصلا گریه نکردم بلکه بعد از مدتی میبینم خواهری از اینورم گریه میکنه یه دستمالو میدم به اون آزی از اینورم یه دستمالم به اون

و اماااااااااااااااااااااا

چرا من گریه نکردم ؟؟؟؟

چون همش خوشحال بودم

چون منم دختری بودم که در زمان بچگی مامانم هیچوقت پیشم نبود از صبح تا شب کار و کار

خودمون مدرسه میرفتیم مشقامونو مینوشتیم البته از حق نگذریم وقت امتحان که میشد مامانم یه دیکته ای بهمون میگفت

هم من هم خواهری

بعد ما یه همسایه داشتیم که خونه روبروئیمون بود شاید اون موقع 20 سال اینطورا سن داشت

یه بار که داشتم میرفتم مدرسه اومد دنبالم گفت بیا با هم بریم گفتم نمیشه مدرسه غیبت میخورم

گفت من برات گواهی میگیرم .....هر کاری کرد نرفتم که نرفتم

تازه یه بارم گفت بیا خونه مون که بازم نرفتم

کلا از پسرا میترسیدم .........

حالا میگم خدا رو شکر که ترسو بودم وگرنه حکایت همین بچه ها تو هیس واسم اتفاق میفتاد

از این بابت خوشحال بودمو داشتم پفیلا میخوردم

.

امروزم که از صبح سیار شدم کلا

اول که رفتم درسه ی دخترک ......بعد رفتم نازی کار اپیل انجام دادم

یه سرم رفتم واسه ی ناخونام که نبود فرد مورد نظر

الان دختردائی مامانم زنگید

فعلا