خواستم ننویسم ولی دوباره دیدم دلم آروم نمیگیره انگار باید حتما بنویسم
از ساعت یک و نیم نصف شب بیدارم
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چون از هشت و نیم خوابیدیم و تلافی همه ی این شبا. میدونم
که ۱۲_۱ میخوابیدیمو در آوردیم
گوسفند دخترکو شب تاسوعا پخ پخ کردیم به این ترتیب که رفتیم خونه مادرشوهر و چون همشون هییت بودن نخواستیم مزاحمشون بشیم همسر اومد در و باز کرد و ما رفتیم تو خونه خالی تا وقت در اومدن دسته شد رفتیم بیرون
البته قبل از اون پسرای جاری رو دیدم ولی گفتیم به مامان بزرگ نگید ما اومدیم
جاری کوچیکه ام که یه بار رفته بودم تو میدون فضولی دیدم که به اونم همینو گفتم
چه بارونیم میومد اون شب
منم که سر و کله م به خاطر این آلودگی به هم ریخته کلا همش اشک میاد از چشای نازم .......ههههههههههههه
و آمااااااااااا
دیروز که عاشورا بود با خواهر رفتیم محلشون البته از ۱۱ تا ۱ و نیم محل خودمون بودیم چون عزاداری تو خیابون بود و خیمه سوزان و بعدشم ناهار
بعد رفتیم محل خواهر که وقت برگشت خواهرشوهر زنگید حالا فک کن ما هیچوقت تماس تلفنی با هم نداریم مگه کاری با هم داشته باشیم
بعد حالا فک کن منم پشت فرمون تو یه جایی که همه ماشینا تو هم پیچیدن
برگشته میگه دیشب اومدین من ندیدمتون گفتم امروز بعدازظهر میایم
یعنی واقعا جای تعجب داشت این همه ابراز دلتنگی به همسریم گفته بوده هر وقت فلانی اومد بگو من ببینمش
خونشونم که میدونید چند ساله به خاطر کار شوهر و پسرش رفته کرج
هیچی خلاصه ما رفتیم دنبال همسر که بعد از چند روز برش داریم بیاریم خواهر شوهر با بچه ها روبوسی کرد با من نه ......بازم ههههههههههه تو دلم گفتم ای جااااانم قربون اشتیاقتتتتتتتت ولی اصولا آدمیم کع به این چیزا اهمیت نمیدم چون نه سالی دو سه بار بیشتر همو میبینیم نه کاری به کار هم داریم
حتی همسر به پدر و مادرشم سر نمیزنه حتی نمیزنگه دیگه چه برسه به اون
انقد که باباش سر نمیزنه که بنده خدا پیرمرد چند وقت یه بار میزنگه خونمون گله گذاری که من پام لب بومه چرا نمیای بهم سر بزنی
اون دفعه به مادرشوهر گفتم ببخشید پسرتون تنبله نمیاد پیشتون
گفت حداقل تلفن که میتونه بزنه حالمونو بپرسه
یعنی همش من باید همسر و سیخ بزنم که بهشون بزنگ یا بریم پیششون
دیشب که داشتیم میومدیم همش خواهر شوهر به همسر میگفت ااااااااا توام داری میری؟؟؟؟؟؟
تو دلم گفتم پ ن پ بمونه خوش گذشته این چند روز همش ور دل هم بودید
هر چند همش تو هییت و اینور اونور بودن ولی خوب صبحها وقت صبحونه که همو میدیدن
ولی امروز دوباره قراره بریم
دخترک آزمون قلم چی داره بعد از اون ایشالله میریم اون محل چون کاروان شتر قراره مثل این دو سه سال راه بیفته
دیروز که رفتیم دنبال همسر نبود بهش زنگیدم که کجایی؟؟؟؟؟؟ گفت داریم طویله درست میکنیم
هههههههههه
شبی ۴۵۰ هزار تومنم میدن واسه شترا و اسبا
یه سریم پاکستانی و هندیم میان که جای خوابم باید بهشون بدن
بعد میرن دور میدون بالا تعزیه انجام میدن خیلی جالبه هر کی میخواد آدرس بدم بیاد امروز یعنی جمعه ساعت ۱ کاروان راه میفته
دیگه اینم از این
یه سریم عکس از دخترک دارم که تو دوربینه تنلیم میاد منتقل کنم
دلم یه حموم گرم میخواد
الان که ساعت سه و نیم نصف شبه میشه برم آیا؟؟؟؟؟؟
در مورد گوشیم فعلا چند تا برنامه ها مثل جی پی اس و وای فای و اینا رو بستم نور صفحشم کمتر کردم با ادب تر شد دیرتر شارژ خالی میکنه
این روزها همش یاد پارسالم که تو این روزها تو مالزی و ومواریومشو خیابوناش سیر میکردیم و همچنین اون سوپر خیابون پشتی که پاتوقمون شده بود دلم بد مالزی یا یه کشوری تو این مایه ها میخواد بددددددددددد
چند روز پیش مامانم و همسر رفتن کاشیهایی که مهندس داشت و دیدن ولی اون طور که به مامانم یاد داده بودیم به مهندس گفته حالا بریم جاهای دیگه ام ببینیم
حالا قراره شنبه با خواهر و همسر برن آخه انتخاب کاشی سرامیک نمای جلوی خونه با خودمونه
مامانم گفت بیا گفتم دخترک زبان داره
بهانه میارم خودشم میدونه
از اون روزی که سر نقشه دو تا خونه اونوری یه چیزی گفتمو گفتم نقشه ش خوب نیست و شانسم زد سر خونه ما شهرداری گیر داد که باید جلو آسانسور ۱ متر و نیم خالی بمونه کلا نقشه خونه مامانم به هم ریخت و یه چیز چرت و پرتی شد
حالا مامانم منو مقصر میدونه میگه بحث شهرداری نیست تو گفتی نقشه خونه همسایه خوب نیست حالا مهندسم لج کرده مال ما رو اینجوری......
هر چی قسم و آیه که مگه به حرف منه بعدشم مهندسم خودش ذینفعه دو واحد مال اونه نمیاد کار خودشو خراب کنه
هیچییییییی بعد از اون گفتم مامان جون دیگه تو هیچی از من نظر نخوایاااااا بعدا یکی میاد میگه کاشیت اونجوری بود بهتر بود یا نمات فلان جور بود قشنگ تر بود اونوقت میخوای بیای منو خفت کنی که.......
اینه که من کلا دیگه بی طرفم
همسرم که نظر نمیده
خواهرم که مث من جرات نمیکنه
فقط میخوان همراهش باشن
دیگر هم اینکه کله پاچه و سیرابی رو دادم به مادرشوهر امسال دختر خوفی شدمممممم
فقط جیگرشو آوردیم که نمیدونم تو یخچال چه بلایی سرش اومده چون اصولا غش کردیم دیگه
همسایمونم نذری داشت دو شب پیش اومد در خونمون گفت گاز دارید گفتم آره
بردمش بالا دم انباری گفت آره همین خوبه قابلممونم دید گفت اینم خوبه
گفتم ببر گفت از واحد ۴ گرفتم ولی کوچیکه دیگه داشتیم وسایلو دوباره جا میدادیم تو انباری گفت شما هم مستاجرید؟؟؟؟ انقدد دلم سوخت که خدا میدونه گفتم نع ولی ایشالله که شما هم خونه دار بشید
گفت شما هم نذری دارید گفتم آره اربعین شله زرد داریم
حالا موندیم ببریم خونه مادرشوهر یا مامانم چون اینجا با ۴ طبقه و این پله ها چجوری هی بریم بیایم پخش کنیم شایدم بردیم تو پارکینگ البته اگه جای گاز داشته باشه که بعید