چه خبر؟؟؟؟؟؟؟

حوصله نوشتن ندارم ....فقط همین

۵ شنبه صبح دخملا رو میخوایم ببریم خاله شادونه

شبشم خونه خواهری چون تولد جوجه شه

فعلا............

شاید کارم اشتباهه یا شایدم درست

ولی در واقع کار زور و تبعیضو تحت هیچ شرایطی نمی تونم بپذیرم

بعدازظهر من و همسر و دخترک راهی خونه مادرشوهر میشیم

بر خلاف تصورم اون قدرها هم شلوغ نیست

از اون موقعی که از سفر برگشتیم هر از گاهی یاد کله پ ا چه ی گوس*فندمون میفتم که سرانجام آخر و عاقبتش چی شد

چون طبق نذرمون هر سال تو اون محل کشته میشه و من بعد از 6 سال که هی هر دفعه مادرشوهر اینا کله پاچه رو برداشتنو با پسرها و نوه های طبقه پائینیشون خوردنو یه گوشه شم واسه ما نذاشتن

اونم با عادتی که مادرشوهر داره و هیچی از گلوش پائین نمیره حتی کوچکترین چیزا رو واسه دختراش فریز می کنه که هر وقت اومدن بهشون بده

اینه که دیگه بعد از 6 سال دیدم خبری نشد این دوسال میرفتم میگرفتم ک ل ه پ ا چه رو

بعد امسالم که نبودیم سفر بودیم از همسر پرسیدم چی شد؟؟؟؟؟؟

گفت ردش کردن رفته واسه مستحق یعنی

بعد امروز به مادرشوهر اجب جیگر میگم اشاره به پسرش میکنه و میگه ک ل ه پا چ هش م که هر چی گفتم نبرد

تازه میفهمم گوسفندیه 10 تومنم واسه پاک کردنش گرفته

آقا منو میگی دیگه داشتم میترکیدم در حد تیم ملی

تا رسیدن به خونه خودمو کنترل کردم چون می دونستم اگه تو راه بگم دیوونه بازی در میاره

رسیدیمم خونه مامانم بالا بود نشد که اون انفجاره رخ بده

فقط تو راه همسر رفت از هایدا ساندویچ بگیره تو همون زمان کوتاه به خواهر زنگیدم که من آتشفشانم فقط میخوام برسم خونه منفجر بشم

که الحمدالله رب العالمین خواهر بی بخارم یه زنگ نزد ببینه من چه خلطی میکنمو جلوی فاجعه ای رو بگیره حداقل

حالا در حالت عادی روزی 40 بار زنگ میزنه ها حتی آخرین تماسش به خونه 7 و نیم بعدازظهر بوده ولی خوب بازم خوبه مامانم بود

وگرنه که فک کن دو سه ساعت خودمو نگه داشته بودم میترکیدم اساسی

دیگه همسر رفت حموم چند دقیقه بعدش باباش زنگ زد یه کاری داشت

قبل از اونم به مامانمو آزی گفتم که اینطوری شده

اونا هم گفتن وقتی که اونا به روی خودشون نمیارنو همشو خودشون میخورنو به شما هم نمیدن خودت یه جوری غیر مستقیم بگو

این شد که زنگیدم خونه مادرشوهر و الکی گفتم ساعتم اونجا جا نمونده ؟؟؟؟؟؟؟

که گفت نه

بعدش گفتم راستش تو خونتون صحبت ک ل ه پاچه شد دخترکم هوس کرده منم گفتم به مامان بزرگت میگم که واست یه کم بذاره

گفت باشه حتما و .....

دیگه انگار آبی ریخته باشن رو آتیش کاملا آروم شدم و جلوی فاجعه ای و عر عر اینجانبم گرفته شد

می دونید مسئله ک ل ه پ ا چه نیست من ناراحتیم از رفتار مادرشوهر و فرق گذاشتن بین بچه هاشه

چطور واسه دخترات همه چی رو فریز میکنی اونوقت پسرت آدم نیست؟؟؟؟؟

تازه چیزی که مال خودشه

با اون دو تا پسر و نوه هات که طبقه پائینن بشینی هاپولی کنی اونوقت یه کوچولو واسه ما نذاری

وگرنه که خدا شاهده هنوز ک له پا چه گو*سفند مامانم که عید قربان کشت تو فریزر منه

مشکل من نفس کار مادرشوهره

و این هم از این

شما چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حال دلم

میگم مزه میده ها آدم وبلاگ بخونه کامنت نذاره

منی که عادت داشتم هر کجا میرم حداقل یه شکلکی از خودم در وکنم حالا یکی دو روزه که میبینم فقط خوندنه یه جورائی خوشمزه ست..........البته این احساسات این روزهای ماست

.

حال دلم خوبه بدجوری خوبه نمیدونم چه مرگم شده شایدم میدونم ولی نمیخوام بگم

از همون هیجانا که هی ته دلت خالی میشه و دوباره پر میشه و هی قیلی ویلی میره و تمام دنیا و عالم و آدمو دوست داری و میخوای تا جائی که میشه و زشت نباشه و همه اینا بغلشون کنی و اونم از نوع محکممممممممم بعد بوسشون کنی بازم اونم از نوع محکممممممممم

.

امروز چون مامانم مهمون داشت نتونستن با سازنده حرف بزنن امشب همسر بهش زنگید قرار فردا ساعت ۱۱ رو اوکی کرد

ببینیم خدا چی میخواد..........خدایا به امید تو ......

.

حالم بد خوبهههههههههههههه بدددددددددددددددددددددد

 

سلام صبح زیبای آفتابیتون بخیر و شادمانی

هر چند آفتابو دوست ندارمو کلا دوست دارم در هوای ابری به سر ببرمو همیشه بارونو

از صبح که همه رفتن پی ام سی روشنه و .....ویتامین ث رو هم دوست نداشتم ببینم از بس که سنگ قبر نشون دادن و راجب چند طبقه بودنشو .........حرف زدن

سری به ف ی س ب و ک میزنم چون دیشب ساعت ۱۱ رفتم لالا و ۶ صبح بیدار باش

دخترک امروز اردو داره و از دیروز کلی خوشحالی از خودش در وکرده

دیشب همسر دوباره زنگ زد به اون آقای سازنده محترم یعنی خودش که نه من رفتم گوشیشو آوردم دادم دستش تا زنگیده و بالاخره موفق شد باهاش بحرفه

مامانمم همون موقع اومد بالا و در جریانش گذاشتیم سازنده گفته از یکی دو هفته پیش دوباره شروع کردنو ۵ طبقه رو میدن خدا رو شکر ولی دوباره هر لحظه ممکنه .......و اگه میخواید دست دست نکنید و از این حرفا

حالا قراره امروز باهاش قرار بذارن که یا اون بیاد اینجا یا مامانم اینا برن دفترش

با اینجا هم که کاملا آشنائی داره چون هم دو خونه اونورتر و هم خونه سر کوچه ای رو ساخته

صبح بعد از رفتن دخترک یه سر رفتم پائین پیش مامانم بهش میگم چرا جلوی همسر فیلم بازی کردی دیشب و خودتو زدی به کوچه علی چپ جوری که همسر شک کرد و فکر کرد که من از خودم گفتم

خودشو میزنه به اون راه

میگه دیشب خوابم نبرده همش فکر کردم که خوب حالا دو واحد که خوبه ولی واحد سومو میخوام چکار؟؟؟؟؟؟؟

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خوب دو تا اجاره بگیر به نفع صادقی جونو زمانی جون ( خانوم جلسه ایهاش )

که دوباره گفت نه جدی چکار کنیم

گفتم واااااااااای مامان یه فکری در این لحظه به ذهنم رسید

چاخانو دارید که

گفت چی؟؟؟؟؟؟

گفتم خوب اون یکی واحد و بفروش نصفیشو بده به ما نصفیش خواهری چون خونه های ما هم اینجوریه

گفت راستشو بخوای خودم دیشب به همین فکر کردم تو دلم گفتم ای کلککککککککک پس چرا رو نمیکنی

خلاصه اینم واسه اون یکی واحد

حالا امروز برن سر قرار ببینیم چی میشه

البته سازنده طبق صحبتی که داشته گفته ۵۰ میلیونم غیر از رهن یکساله خونه مامانم میده

که اینم به مامانم گفتم اول گفت بریم زمین طالقانو توش وبلا بسازیم که من گفتم نه فایده ای نداره و بهتره تو اندیشه یه واحد کوچیک یگیری و اجاره بدی

پ ن : واسه این قمریها که هر صبح میان تو بالکن چی بگیرم؟؟؟؟؟؟؟غذاشون چیه؟

پ ن ۲ : خونمون در حد تیم ملی به هم ریختست هنوز ضعف این چند روز خ و ن ر ی زی باهامه

پ ن ۳ : ناهار میخوام ماکارونی درست کنم آخ جونمی جون

دوستون دارم ، بای

امشب یعنی همین نیم ساعت پیش انقد با خواهری خندیدیم که خدا میدونه

آخه زندائیم سبب خیر شد چون زنگید منم که نمیتونستم تو خونه حرف بزنم چون دخترک خواب بود رفتم پائین خونه مامانم

بعد از حرف با زندائیم به مامانم گفتم زنگ زد به خاله م که بعد از عهد بوقی فوت عروسشو تسلیت بگم

بعد تعریف میکرد که دخترخاله م هر هفته که کاره به قول خودشون به سر کار میگن کار بعد یکی از روزهاش نوبتشه که غذا ببره

حالا این غذا رو کی درست میکنه ؟؟؟؟؟؟؟خاله محترم

این هفته هم عدس پلو درست کرده بعد نوه ش با گوشت قلقلی و خرما و یه چیز دیگه ام گفت الان یادم نیستخلاصه با این سه چیز دوست نداره با پیاز داغ فراوون یا تخم مرغ دوست داره که خاله گرام واسه نوه مجزا درست میکنه

دیگه با خواهری انقد خندیدیم که خدا میدونه من که نمیتونستم حرف بزنم چون مامانم میشنید خواهری هی میگفت میخواستی به خالجون بگی شما دو خواهر چقد شبیه همید

ههههههههههههههههههه

مامان ما عدس پلو رو خالی سرو میکنه

و تازه ماکارونی رو با گوشت چرخ کرده میریزه تو آبکش

تازه خالجون میگفت که قراره چند روز دیگه بره خونه دخترخاله و ماکارونی درست کنه

هفته قبل قورمه سبزی درست کرده بوده برده بوده

یعنی ما آرزمونه که مامان ما هم یکبار فقط یکبار مثل مامانی دیگه باشه و کدبانو

دلش شور بچه هاشو بزنه نوه هاشو نگه داره و حداقل فقط یه صبح تا شب تو خونه بشینه

آیا این توقع زیادیهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

و اما امروز با حال بد و گر گرفتگی و بدبختی زیاد چون خاله پری اومده مهمونی خاک بر سر

ویتامین ث رو دیدم بعد یه کم تو خونه چرخیدم یه کم ل خ ت شدم یه کم لباس پوشیدم چون سردم میشد خلاصه به هر بدبختی ۱۰ دقیقه ای کپه مو گذاشتم تا اینکه یه کم بهتر شدم

بعد پاشدم یه کم به سر و وضع خونه رسیدم

بعدازظهرم دخترکو بردم زبان

یعنی از خود ۴ و ربع من تو خیابونا و پاساژا راه رفتم تا ساعت یه ربع به ۷ که تو رستوران نشستیم دخترک پیتزا و من هایدا

یعنی عاشق هایدا هستماااااا

.

.

 

واسه دخترکم یه بلوز مزخرف خریدم ۲۴ تومن آخه این م م ل ک ته ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایز* لو  خرمم ندیدم تا فردا ببینم

فعلا.............

ادامه نوشته

سلام سلام

خوبین ؟خوشین؟؟؟؟؟؟سلامت بیدین؟؟؟؟

ما که اییی بدک نیستیم

امشب باز دوباره جای دیشب به درخواست دخترک تکرار شد رفتیم تو همون کوه کوهسار و ساندویچ هایدا هم گرفتیمو جاتون خالی........

خیلی خیلی چسبید تو اون فضا و شهر تمیز و چراغهای رنگی و ....

امشب خانوادگی رفتیم به مامانمم گفتیم بیا که نیومد

.

یکی دو باره شنبه ها و چهارشنبه ها که کلاس زبان دخترک تموم میشه با هم دوتائی مادر دختری میریم پیتزا میخوریم حالا دخترک ازم قول گرفته که به جای امشب فردا پیتزا باشه و تازه غیر از اون باقلی و لبو هم از اون آقا چرخیه واسش بگیرم

امروز با خواهری حرف میزدم میگفت واسه دخمل بزرگش که تو سایز دخمل منه بلوز گرفته از پاساژ نزدیک خونشون

الان دخملی من تو سنیه که نه نوجوانه نه کودک با الی و آزی هم همچین مشکلی داشتم بدبختی اصلا لباس واسه این سایز نیست

به آزی و الی گفتم یکشنبه صبح بیاین بریم بازار الی میگه اااااااااااااااااای بابا بازار هم شد جا

طفلک آزی که بچه م سر به زیره و اهل دوست موست نیست یعنی این الی یک سر به هوائیه که بیا و ببین

هیچی دیگه احتمالا یکشنبه با آزی بریم بازار ...........کسی نمیخواد باهامون بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه دخترک دو تا بلوز مناسب این فصل میخوام بگیرم هر چی داشته کوچیک شده شلوار لی چند تائی داره همینطور سارفون و جوراب شلواری ولی بلوز نداره

.

.

خواهری دیروز میگه میای بریم استانبول؟؟؟؟؟؟؟میگم مگه مغز خر خوردم با تو بیام

اونجا همش باید با هم دعوا کنیم

فک کن فقط دو تا خواهر باشی اونوقت اصلا نم با هم نسازی

گفتم که اصلا فکر مالزی رفتنو اون انداخت تو سرم چون میخواست با دوستش بره دوبی یعنی زنونه

بهش گفتم خوب منم میام

برگشته میگه :::::: ول کن بابا همش با هم دعوامون میشه

حالا که دیده از پسش براومدیم بدون مرد رفتن به مالزی .......... رو دیگه دعوامون نمیشه با هم بریم ترکیه

گفتم نههههههه من حالا حالاها قصد سفر ندارم

.

.

زن پسر خاله م فک کنم یه ماهی بشه که فوت کرده در اثر بیماری حالا هی امروز فردا میکنم که بهش بزنگم تسلیت بگم

دوستون دارم ، بای

دیروز حول و حوش ۱۰ خواهری بچه ها رو آورد پائین خونه مامانم

یه سر رفتیم پائین و زود اومدیم بالا ولی الی پائین موند چون کار خاصی نداشت و آزی هم که دانشگاه همسری هم که خواب

مامانم هر کاری کرد ناهار بریم پائین قبول نکردم به دلائلی

اومدیم بالا باقلی ها رو گذاشتم تو قابلمه مرغم تو اون یکی قابلمه همیشه باقلی پلوهامو همه دوست داشتن و بعد از اونم با دخترک مشغول زبان کار کردن شدم

بعد دیدم دخملی خیلی خوابش میاد فرستادم تو اتاق که یه کم لالا کنه و خودمم حریم سلطان دیدم

یه سرم رفتم پائین بعد دخترک بیدار شد فرستادمش پائین و همسری رو بیدار کردمو دستپخت مامان دیدیم

غذا آماده بچه ها همه اومدن آزی هم از دانشگاه رسید خودمم دوش گرفته ناهار و خوردیمو خواهری اینا هم از بازار اومده بودن

رفتم پائین هم سوغاتیاشونو دادم هم خریداشونو دیدم

دیگه خواهریم راه افتاده هر خریدی داره میره بازار واقعا نم خیلی میصرفه واسه همینه مادرشوهر و جاریها هی تند تند میرن بازار

خوش به حالشون مترو سر کوچشونه

بعد از رفتن خواهری اینا دیدم دخترک بدجوری کفیده برش داشتم رفتیم پارک کوهسار منم که عاشق ارتفاع این دخترکم ه از اولش هی موج منفی میداد

قبل از اونم خودم یه کم ترسیده بودم چون بارون میومد میترسیدم جاده ش لیز باشه ولی بعد یادم افتاد که اولا تازه لاستیک عوض کردیم و کلی عاج داره دوما شهریور که از شمال بر میگشتیم تو اون تعطیلات چند روزه از ۷ م تا ........واسه م ج ل س بود

چون جاده ها شلوغ بود و همسری کمر درد داره هم رفت هم برگشت نصف شب رفتیم (۳ نصف شب ) هر دو طرفو همشو خودم نشستم

تازه تو راه برگشت که بارون میومد و مه بود و جاده چالوس و .......

با یاد آوری همه اینا تو دلم گفتم با قوتم گفتم که من میتونممممممممممممممممم

و با اراده ای راسخ راهی جاده کوهسار شدیم ولی خدائیش جاده ش خیلی باریکتر از جاده چالوسه

تازه یادم اومد که چند باریم خودم تنهائی رفتم امازاده داوود پس اینا همه یعنی اینکه ترس معنی نداره

حالا افتادیم تو جاده چون اون پائینا خلوت بود دخترک هی میگه مامااااااااااااان اینجا بیابونههههههههههههه من میترسمممممممم بر گردیمممممممممم

خلاصه کلی موج منفی دیگه

منم هی بهش میگم شهر و نگاه کن ببین چقد قشنگه میگه اااااااااااااا آره اونا ساختمونای اکباتانه؟؟؟؟؟؟

میگم قربون شکلت من بخوام نگاه کنم که صاف رفتیم تو دره

خاصه یه کم حواسشو پرت کردم ولی بازم هی میگفت من میترسمممممممم

تا اینکه رسیدیم اون بالای بالا و خیلی ماشین اون جا بود که همه آدما هم از سرمای شدید و باد تو ماشیناشون نشسته بودنو از دیدن چراغهای رنگی شهر لذت میبردن

فقط واسه عکس میومدن بیرونو دوباره میپریدن تو ماشین

بادش انقد شدید بود که هر لحظه حس میکردم میخواد ماشین و خودمونو از جا بکنه و به هوا ببره

در کل خیلی خوب بود و کلی لذت بردیم

کلا من همیشه ارتفاعو دوست داشتم و دارم و اگر میسر بود همین الانشم خیلی دوست دارم که خلبان بشم

دوست دارم که با پالاگلایدر از ارتفاع بپرم چتر بازی رو دوست دارم و کلا عاشق کارهای پر هیجانم

حتی اگه یه پیست پیدا کنم دوست دارم که مسابقه ماشین سواری بدم و تا ۲۰۰ کیلومتر یا شایدم بیشتر بگازم

خلاصه اینجوریاست دیگه

پ ن : پرده ها رو که شستیم نردبون تو خونه بود دخترک هی ازش بالا پائین میرفت یکی دو بار همسری بهش گفت میفتیااااااااا

کشیدمش کنار گفتم ولش کن ترس میندازی تو جون بچه بذار راحت باشه

خودم از اونائی بودم که رو همین نردبون بچه که بودم میرفتم اون بالای بالاش وایمیسادم و فکر میکردم خلبان هواپیمام ......چمیدونیم شاید دخترکم همین فکرا رو میکنه

.

امشبم احتمالا بریم یه طرفی پیتزا بخوریم ......دخترک بیچارمون کرد از بس گفت پیتزا

اینم یه عکس از دیشب

یه کوچولو جاده ایم که ازش اومدیمو رفتیم معلومه

دوستون دارم ،بای

یعنییییییییییی وی * پی * ان جووووووووووووووووریییییییییییییییی چکتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بزنم که کلا کند بودن از یادت بره دوست گل من

باز دوباره بی تربیت بازی در آورده

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآههااااااااااااااااااا ببین گفتم جووووووووووووووووریییییییییییی چکت میزنم باز شد دوست گل من

خوب بی تربیت کتک میخوای؟؟؟؟تو که میدونی من اهل کتک و خشونت نیستم دوست گلم خودت مث وی* پی * ان مودب باز شو دیگهههههههه

یعنی دیشب مردم تا این دوست خوبم باز شد از ساعت ۶ بازش کردم تا ۸ و نیم که لطف نمودنو باز شدن همسری میگه به خاطر سرعت نته

آخه ش ا ت ل م شرکته ما ازش ای دی اس ال گرفتیم آخههههههههههه؟؟؟؟؟

.

خوب حالا که باز شد و میبخشیمش

دیشب آزی اینا حول و حوش ۹ اومدن تا زنگ آیفونو زدن از همونجا دوباره فرستادمش که شیرینی گوشیشو بگیره از شما چه پنهون حال شام درست کردن نداشتم

مردم دیگه بابا از دوشنبه هی شام ناهار...شام ناهار........خوبیه باز بودن ادارات اینکه که خودمون یه چیزی سرهم بندی میکنیمو میخوریم ولی همسری هست نمیشه که

دیشبم بادمجون کبابی گذاشته بودم بیرون میرزا قاسمی درست کنم که بعد از خوردن شیرینی و اینا از خانواده گرام پرسیدم گشنتونه پاشم برم شام درست کنم که همگی با هم گفتن نهههههههههههههه و منم اینجوری

گوشی آزی نوکیاستو تاچ و کلی برنامه فقط دلم واسه تبلته سوخت که از همون فروشگاه پشت هتل نگرفتم چون زهرای عزیز میگه جنسای چینی اونجا با اینجا فرق فوکوله و همه درجه یکههههههههههه

دیگر هم اینکه امروز خواهری و شوشوش میخوان برن یه سری خرید دارن بچه هاشو میاره میذاره اینجا خودشون میرن بعد واسه ناهار میان

یعنی مامانم ۳ روزه عزای عالم گرفته که میخواد یه ناهار درست کنه

کلیم خواهری رو به گریه انداخت تا اجازه ورود صادر کرد

به خواهری گفته منم میام ....منم خرید دارم

منم به خواهری گفتم خوب بچه ها رو بذار پیش من میگه نه بابا میخوایم با شوشو دو تائی بریم

یعنی این مامان من هر ددری باشه فقط تو خونه نشینه بچه داری کنه و غذا بپزه

منم دو هفتست جمعه ها با کمال پرروئی به مامان جون میگم واسمون آش رشته بپزه و حتما کلی فحش تو دلش نثارمان میکنه ولی با خواهری تصمیم گرفته ایم این تنبلی و راحت طلبی رو ازش بگیریم

.

.

و اماااااااااااااا هوا کمی تا قسمتی مطلوب شده

دلم امازاده داود و ارتفاع و هوای پاک میخواد ولی همسری میگه سرده اون بالاها

شاید هم سری به پارک کوهسار بزنم

بوی پیاز داغ مامان جان بلند شده و منم که همیشه با این سینوزیت درگیر

دیشب میگفت قراره قورمه سبزی درست کنه ولی من ترجیح میدم تو خونه خودم غذا بخورم شاید باقلی پلو مرغ درستیدم

پ ن : هوا بس ناجوانمردانه ملس است.........طوری که سخت مرا به سوی خود میکشد

 

بعدازظهر چهارشنبست به خاطر آلودگی هوا نمیشه رفت بیرون گش زد هر کجا هم بخوای بری شیشه های ماشین بالا کشیده و ......

مدارس و اداراتم که تا شنبه تعطیل و حالی به حولی به نفع بچه ها و کارمندها

منم امروز کلی فعال شدم با کمک همسری پرده ها در آورده شد و شسته شد

چون تصمیم داشتیم آذر از اینجا بریم تو شهریور نشسته بودمشون و حالاااااا یعنی ..........

در حال حاضر من و دخترک و الی تو خونه هستیم همسری و آزی یکساعتی هست که رفتن گوشی بخرن مامانم خونه نیست و اینروزا هم که بازار جلسه ها داغه و هی از این جلسه به اون جلسه

بعد از رفتن همسری اینا یکی از پرده ها کارش تموم شده بود در آوردم پهن کردم روزمین که چروک نشه بعد رفتم پائین یه سر

همه جا در تاریکی از راه پله ها بگیر تا خونه مامانم

یک آن یاد امیر آباد و ۱۳-۱۴ سالگیم افتادم که تو همین فصل یعنی پائیز از مهر به بعد که هوا زود تاریک میشد دوست داشتم بره طبقه بالای خونه خاله م که خالی بود و همینجوری تو تاریکی گشت بزنم

برم پشت پنجره و بیرونو نگاه کنم بیشترم از این خوشم میومد که هیچکی نمیتونست ببینتم

ولی من همه رو میدیدم هر کی که تو کوچه رفت و آمد میکرد و ......

امروزم اول که رفتم پائین چراغو روشن کردم یه چرخی تو خونه مامان جون زدم یه کم آشپزخونشو مرتب کردم بعد که خواستم بیام بالا چراغو خاموش کردمو اومدم تو راه پله تاریک

یه آن هوس کردم همونجوری چراغ خاموش برم پشت پنجره ببینم چه خبره؟

پنجره رو باز کردم هوای یخ و در عین حال آلوده میخورد تو سر و صورتم بازم اینجاها هوا خوبه طفلک اون پائین شهریا یا مرکز شهریا

با اینحال ذرات آلوده رو قشنگ تو هوا میشد دید و حس کرد

همینطور که داشتم از هوا لذت میبردم و دقیقا مثل ۱۳-۱۴ سالگی ته دلم قیلی ویلی میرفت و پر از هیجان بود خونه روبروئی از یه مسکن یه زن و شوهر و بچه رو آورده بود که خونه رو ببینن

هیچکس منو نمیدید و نیازی به پنهان شدن نبود حالا تو روز همش خودتو باید قایم کنی چون زشته یه زن پشت پنجره وایسه

اولین چیزی که به ذهنم رسید چرا دخترشون تو این سرما کلاه نداره و .......

بعدشم دیگه پنجره رو بستمو اومدم بالا با یه عالمه حس خوب

******************

الانم که این فضول خانومم آب نبات به دست اومده بود کنارم میخواست بخونه که گفتم برو اونور

خلاصه بعدشم اومدم پنجره راهرو رو باز کردمو بیرونو یه نگاه کردم که همون موقع دخترک در هال و باز کرد و حس و حالمو ریخت به هم

منم که یه عالمه هیجان ذوق کنان و بدو بدو اومدم تا بالا

دخترک میگه چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم هیچی

دیگه خبر نداشت چندین سال پیش برام تداعی شد

.

.

************************

و اماااااااااااااااااااااااااااا

دیروز رفتیم سینما که فیلم من مادر هستمو ببینیم که اصلا بلیط نبود و میگفتن سانس ویژه گذاشت ساعت ۱۱

هیچی دیگه دست از پا درازتر اومدیم تو پارکینگ اریکه که یهو به همسر گفتم برم واسه ۱۱ بلیط بگیرم؟؟؟؟؟

دخترکم پکر شده بود که البته بهتر جا نبود چون همونجا فهمیدیم که این فیلم برای زیر ۱۶ سال ممنوعه

همسر گفت برو

رفتم ۲ تا گرفتمو برگشتم پائین

ساعت ۱۰ و نیم با اینکه خیلی خوابم میومد رفتیم که خیلی خیلی فیلم قشنگ و تاثیر گذاری بود

سینما هم جای سوزن انداختن نبود

منم که اشکم د م م ش ک مه همینجور هی وسطاش گر و گر اشک میریختم یعنی اگه شیشه برده بودم یه ۷-۸ تائی شیشه بزرگ آبغوره جمع کرده بودم

داستان دختری ۱۹ ساله که پدر مادرش با هم اختلاف شدید دارن و این پناه میبره به دوست پدرشو مورد تجاوز قرار میگیره و حامله میشه و دوست پدره رو میکشه و آخرشم اعدام میشه

صحنه های عاطفی قشنگی خیلی جاهاش داره از برخورد پدر مادرش در لحظه های آخر زندگیش و ........

نتیجه هم اینکه اختلاف بین زن و شوهر بچه ها رو ممکنه به هزار راه خطا و آدمهای غریبه سوق بده

******************

.

دیگر هم اینکه دوباره از دیشب تا حالا و ی پ ی ا نم بازی در آورده و نمیتونم وارد ف ی س ب و ک بشم و غم عالم ریخته تو دلم

تو رو خدا هر کی هر چی داره به من بده که بتونم راحت وارد ف ی س بشم و ........

*************

.

و باز هم اینکه شدیدا سریال بین شدم هم ا ی زل و هم خرم و هم سریال شبکه ۲ یه تیکه زمین

راستشو بگو که میگن قشنگ بوده که من ندیدم

بفرمائید ش ام که هیچوقت دنبال نمیکردم این هفته دنبال کردم

همسر تقریبا یک فتست و بعد از برگشت ما از مالزی دیگه شبا زود میاد تو اتاق میخوابه و دیگه جلوی تی وی تو هال خوابش نمیبره که من برم یه پتو روش بندازم

حالا میخوام بگم جای کامی رو عوض کنه و ببره تو هال که منم اگه شبا خوابم نبرد بتونم بیام تو نت

لپ تاپم نداریم که راحت باشیم خواهرررررررررر

یه تبلتم تو مالزی دیدم ۳۰۰ تومن میخواستم بخرم که هی آزی گفت چینیه و اله و بله که کلا بی خیالش شدم

.

.

چند ماهیه که خاله پری که میخواد بیاد از ۱۰-۱۵ روز قبلش علائمش میاد و من شدیدا اذیتم

س ی ن ه هام سنگین میشه و دردناک و د *ل درد و همه بدنم باد میکنه و خلاصه بیچاره میشم دیگه

تا این بیاد و بره

یعنی تو این وضعیتی که هستم روزی هزار بار آرزو میکنم زودتر بیاد تا خلاص شم

به آزی که دیروز میگفتم

میگفت استادشون گفته موقعی که ما آماده میشیم برای ورود خاله پری و تغییرات هورمونی پیدا میکنیم

همین تغییرات هورمونی رو به یه فیل نر تزریق کردن بعد از ۱۲ ساعت با زندگی خداحافظی کرده و مرده

میگفت استادشون گفته مردها هورمون استسترون دارن که واسه همونه مه عضله هاشون قوی تره و میتونن کارهای مردانه بکنن و در ظاهر قوی ترن

ولی در اصل این زنها هستن که بنیه قوی تی دارن و ........

و دیگه هم اینکه گفته که یه مرد هیچوقت نمیتونه یه فشار زایمان رو تحمل کنه چون اصلا بنیه ی قویی نداره

در مورد درس آزی هم خدا رو شکر راضیم معدلش بالاست و اگر همینطور پیش بره همون دانشگاه بدون کنکور میتونه وارد فوق بشه

خدا کمکش کنه ایشالله

.

راستی دختران حوا رو هم میبینم یادم رفت بهتون بگم تا دقایقی دیگه شروع میشه اونم قصه جالبی داره

چند تا دختر بچه که وقتی به دنیا میان تو بیمارستان توسط ثریا عوض میشن و .......

دلم درد میکنه کمکککککککککککککککککک

یه و ی پ ی ان بهمون برسونید کمکککککککککککککککککککککککککککک

پ ن :آخ جون داره بارون میاد و این یعنی هوا پاک میشود..........برج میلاد بعد از چند روز که همش گرد و غبار دورش بود الان رویت شد

فعلا..........

بعدا نوشت..عکس

سلام سلام صبح بخیر

من از صبح که شادان و سرحال پاشدم چون خدا رو شکر دیشب خیلی خوب خوافیدم

میگم اصلا این خواب معضلی شده واسه مناااااااااا نههههههههه؟؟؟؟

خلاصه جونم براتون بگه که از ۹ و نیم شب خوابیدم تا ۳ و نیم دوباره لالا تا ۶ و ۱۰ دقیقه که برای راه انداختن بچه ها باید پا میشدم

البته که صبحونه و این حرفا با همسریه ولی گذاشتن خوراکی و در کل راه انداختن بچه ها با من

و الان من تنهای تنها در این خانه خالی که البته صدای تی وی تو گوشمه چون شبکه ۳ از شنبه یه برنامه ای رو جدیدا گذاشته صبحها تو مایه های نیمروز که سال گذشته ظهرا پخش میشد عوامل و مجری و گزارشگر و اینا همونن

ولی از همه بهتر دکور برنامه ویتامین ۳ هست که سراسر نارنجیه و پر از حس زندگی با اون پرتقالهائی که در گوشه گوشه دکور به چشم میخوره

دیگر هم اینکه بعد از راه انداختن بچه ها چون هوا هم اون موقع ابری بود و عشق من دیگه پر از حس زندگی شده بودم

اول که پنجره ها رو باز کردم و حسابی هوای تازه رو استمشمام کردم به سرم زده بود برم پارک کوهسار و از اون بالا شهر و نگاه کنم که چون کمی تا قسمتی سرد بود و البته تنبلی پشیمون شدم

یه سری لباس انداختم ماشین و چون هوس کوکو سیب زمینی کرده بودم چند تا سیب زمینی انداختم تو قابلمه و .......

خونه هم که خیلی خیلی مرتبه و فقط یه جارو و گردگیری میخواد

دیروز که در کل همش پنچر بودم به خاطر بیخوابی شب قبلش همش ولو بودم خرم و ایز.لو که دیدم تا ۱۲ بعد خوابم برد تا ۲۰ دقیقه به ۲ تقریبا سرحال شدم پاشدم خونه رو مرتب کردم

یعنی الان همه چی سر جاشه چمدونهای سفر و جابجا کردمو کلی لباس که گوشه کنار بود و .......

یعنی من الان نفهمیدم چی نوشتم چون گوشم تو تی وی بود انگشتام اینجا...........

الان بحثشون راجب م ج ل س ه و گیر دادن مجری به نماینده های م ج ل س و اینکه خونه های سازمانی یا تو قیطریه ست یا پاسداران و سفرهای خارجیشون و ماشیناشون و وامهاشون و موبایلهاشونو.........

آخر این مجری کله خراب سرشو به باد میده

اگه خواستید تو ایران سیما چند روز بعد ببینید

من برم کامل ببینم

پ ن : الان ساعت یه ربع به ۱۰ صبحه لباسامو پهن کردم ......کوکوهام داره درست میشه و منتظرم که ایز*ل شروع بشه

همراه با یه چای داغ فقط حیف که هوا آفتاب شد و حس و حالمو از بین برد

الانم خوبه ها ولی هوای ابری که گاها یه بارش بارانی هم باشه دیگه نور علی نور میشه

این عکسو الان از کوکو پزونم گرفتم ساعت دوربینم طبق نیمه اول سال کار میکنه بچه م

بدوئم برم که سوووووووووختتتتتتتت........راستی بفرمائید چائی ......این لیوان مخصوص حاک بزرگ است احترام بگذارید.......میتییییییی کومان

رسما از دست رفتم نهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟حالم فک کنم زیادی خوفه

دوستون دارم ٬ بای

اگه این همسر گذاشت بخوابم

دیشب وسطای خرم نفهمیدم چجوری خوابم برد بعد پاشدم دیدم وسطای ایزله دیگه اومدم تو تخت

دو شبه تصمیم گرفتم عین آدم تا صبح بخوابم ولی امشب همسر انقد وول زد که ۱ نصف شب پاشدم خوابم نبرد تا ۳ و ربع انقد تو تخت اینور اونور کردم که خوابم برد

بعد دوباره یه ربع به ۴ با تکون خوردناش بیدار شدم دیگه از شدت کلافگی پاشدم اومدم تو نت

.

.

دیروز روز خیلی خوبی بود

صبح که سریالای جمو دیدم تا ۱۱ که خوابیدم ۱۲ و نیم پاشدم

یه کم به سر و وضع خونه رسیدم ناهارم که داشتیم

بعدم که دخترک اومد و بعد از کمی استراحت و نوشتن مشقاش رفتیم کلاس زبان

ماشینو که از پارکینگ در آوردمو هوای تازه بهم خورد انگار از زندان در اومدم

آخه از دوشنبه هفته قبل که از مالزی اومدی از خونه بیرون نرفته بودم حتی کلاس زبان چهارشنبه رو هم پیچونده بودیم

شیشه رو کمی دادم پائین و هوا رو بو کشیدم

بعد از گذاشتن دخترک دم موسسه ماشینو پارک کردمو کلی گشت زدم واسه خودم

یه پوتینم واسه دخترک انتخاب کردم که بعد از تموم شدن کلاسش بریم بخریمش

که اتفاقا دخترکم صاف رفت سراغ همون

نمیدونم چرا انقد تو خیابون که راه میریم نگاش میکنن خیلی وقتا هم شنیدم که اگه مثلا چند نفر باشن به خصوص دخترای جوون تو گوش هم میگن که چقد خوشگله این شال و کلاه سبزه رو هم که از گلناز براش گرفتم خیلی بهش میاد ماشالله

ما خیلی کم پیش میاد پیاده با هم جائی بریم بیشتر با ماشینه و دم محل مورد نظر پیاده میشیم

دیروزم چون اونجا جای پارک نبود ماشین همون دور و بر موسسه موند و پیاده رفتیم

من کلا این نگاها و این پچ پچ کردنا رو دوست ندارم چه بچه خوشگل باشه چه زشت

مردم ما عادت کردن پشت سر دیگران حرف بزنن

تو مالزی خیلی راحت میومدن جلو و ازم اجازه میخواستنو باهاش عکس میگرفتن

ولی ماها عادت کردیم به یواشکی حرف زدن

بعد از خرید پوتین دو تائی مادر دختری رفتیم پیتزا هم زدیم به بدنو برگشتیم خونه

همین دیگه

دوستون دارم .....بای

راستی نصف شبتونم بخیر و شادی

مداد شمعی و ..تنهائی چند ساعته من و .....

نمیدونم چی بگم بگم دلم گرفته بگم دلم تنگ شده؟؟؟

طبق معمول یه وبلاگ خوندمو زدم به صحرای کربلا

از ساعت ۱ تنهام تنهای تنها حتی خواهری اینا که حول و حوش یه ربع به ۲ اومدن خونه مامان جهت آش خورون نرفتم پائین البته که یه کمشو خواببودم بعدم که خواهر رفت خونه همسایه جهت روضه و این حرفا بازم حسم نکشید که برم

خیلی دلم خواست تنها باشم الانم ته دلم اون ته مها هی قیلی ویلی میره از همونها که وقتی خیلی هیجان داری یا یه چیزی تو این مایه ها میشه

پنجره بازه هوا نه سرده نه گرم هوا تاریک شه ساعت ۵ و نیم بعدازظهره و خونه در سکوتی عجیب فرو رفته از همون سکوتا که دوستش میدارم از همونها که اصلا و ابدا دوست ندارم به هم بخوره

خدا کنه مامانم نیاد بالا تا با پشت هم حرف زدناش سرمو ببره

نگران حموم دخترکم چون شب بشه به خاطر سینوزیتش نمیتونه بره

از ظهر با باباشون رفتن اون محل ....محلی که من و همسر عاشق شدیم محلی که یه روزی خونه استیجاری ما تو خونه بابای همسر بود

یه کاروان شتر و بعد از اونم تعزیه و عزاداری

حوصله پیاده روی نداشتم حوصله عزاداری نداشتم خوصله روبرو شدن با خانواده همسر و نداشتم

چقد تنهائی الانم خوبه هی دلم خالی میشه و پر میشه و یه جورائی انگار که هی دبلیوسیت میگیره روم به دیفار

الان تو وبلاگ یاسی میخوندم که سوئد بوده و بعدا اومده ایران به نظر من اشتباه بزرگتر از این وجود نداره تحت هر شرایطی باید همونجا موند

آرامش و ریلکس بودن مردماش چون ین همه فشار روشون نیست امکاناتشون و .......

به جرات میتونم بگم که من همچنان به رفتن فکر میکنم و مطمئنا به آرزون و خواسته م میرسم چون هر چیزی رو که خواستم تلاش کردم و بهش رسیدم ممکنه دیر بشه ولی مطمئنا میشه

شاید یکساله که بی هیچ شکی به رفتن فکر میکنم و ....

یاسی گفت سوئد و من یادم افتاد که داره دی ماه میشه و باید به زندائیم بزنگمو بگم مرخصیشو بگیره و کارهای دعوتنامه و اینا رو انجام بدیم که انشالله راهی سوئد بشیم

تابستون ایشالله

دیگه به تعطیلات بهمنم فکر نمیکنم و همینجا میمونمو دهه فجر و جشن میگیریم دور هم .........دی

چون میخوام سفت و سخت پولهامونو جمع کنیم واسه خرداد و رفتن از اینجا

دیگر هم اینکه تو مالزی یه دونه از این مداد شمعیها دیدم که خیلی ساله تو ایران ندیدم منو پرتاب کرد به زمان بچگیهام یهو دچار یه حس خیلی خیلی خوبی شدم و دو مدلشو گرفتم حالا گذاشتم رو میز توالت گاهی که رد میشم نگاش میکنم

میخوام یه موقع که هیچکی خونه نبود باهاشون نقاشی بکشم

به مامانمو همسری که میگم واسه خودم گرفتم بهم میخندن ......خنده داره آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟درک ندارن که حس نوستالژیک یعنی چی دیگه........

بذار بخندن بذار دلشون خوش باشه اصل خودمم که با وجود اینا انگار یه خانومی ۷-۸-۱۰ ساله شدم و .............

وااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااااا نهههههههههههههههههههه مامانم اومددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

تنهائیمو میخواممممممممممممممممممممممممممممم

شما خدائیش با دیدنشون چه حسی شدین؟

پرتاب نشدید به چندین سال پیش؟؟؟؟

برید حالشو ببرید منم برم خدمت مادر محترم

اینا همونائیه که صبح نوشته بودم الان اومدم تو مدیریت مطالب دیدم گمشده پیدا شده فقط نمیدونم چرا نمیاد تو صفحهههههههههههه.............اینم از اون حرفاستاااااااا تازه یه سری دیگه هم خلاصه الان نوشتم تو مدیریت مطالب هست ولی هر کاری میکنم تو صفحه نمیاد

دیشب یه خواب عجیب و غریب دیدم خواب دیدم با کسی که دوستش دارم یک روز کامل با هم بودیم طوری که حتی شیرینی اون خواب هنوز که هنوزه رو دارم حس میکنم

چقد خوبه آدم یک روز تمام بی هیچ دغدغه ای فقط با اونی که دوستش داره باشه مگه نه ؟؟؟؟؟

.

و امااااااااااااا روز سوم در ما *لزی

صبح حول و حوش ۹ از خواب بیدار میشیم میریم پائین صبحانه دوباره بر میگردیم بالا دبلیوسی و این حرفا و پیش به سوی آکواریوم

خدا رو شکر میکنم که آزی باهام هست وگرنه که بیچاره بودم چون هیچی نمفهمم و حتی نمیتوانم صحبت کنم

آزی و دخترک همچین با لهجه صحبت میکنند که در دل دچار غرور میشویم و در عین حال ناراحت از اینکه تو این همه به بچه هایت رسیدگی کردی از سن ۳-۴ سالگی استخر و بعد هم زبان و کلا همه جوره حمایت اونوقت خودت عین خنگها میمانی نه شنا بلدی نه زبان

تنها هنری که داری کوبلن بافی و قلاب بافی که از خاله ات یاد گرفته ای که آن هم سالهاست گذاشتی کنار و به اینترنت و دوستان مجازی که خیلیاشون واقعی شدن دل بسته ای

بعد از برگشت تصمیمم برای زبان خیلی جدی شده دوباره دیروز زنگ زدم کانون زبان و گفتم که مادرم کانونی است و ما از شهریور تو نوبت هستیمو ........

که دوباره هم شماره من هم آزی رو گرفت که باهامون برای تعیین سطح تماس بگیره هر چند که آزی تا ۷-۸ ترم سفیر رفته و به هوای من که میگفتم کانون زبان بهتره اونجا رو ول کرده

امروز هم یک مختصر بحثی با آزی داشتم که دیگه حق نداری پنجشنبه ها کلاس برداری از بس که سر و صدا میکنه و همه رو از خواب بی خواب

اونم یه کم غر زد و رفت

دختر خوبیه خیلی دوستش دارم دختری که تو این دوره زمونه یه دوست پسرم نداشته باشه و ........

همیشه وقتای آزادش تو خونه ستو مشغول درس خوندن تو مالزی هر چی بهش گفتم یه چیزی بگیر واسه خودت بر نداشت

نمازاش قضا نشد ولی من چند بار نمازم قضا شد و .....

یعنی من موندم تو این دختر از کجا اومده و ..........کلا تو مایه خانواده پدریه همونجوری ساده و بی آلایشو البته رابطه ش با باباش در حد توپ عالیه

بچه ها تو سفر خیلی دلتنگی باباشونو میکردن و موقع برگشت خیلی خوشحال

رابطه همسری با بچه ها خیلی عالیه به خصوص با دخترک که جونش واسش میره

تو هتل داشتیم وسایلو جمع میکردیم به آزی میگم خیلی خوشحالی که داری میری پیش بابات نه؟؟؟؟دلت تنگ شده بود؟؟؟؟

میگه آره خیلی تو چی دلت تنگ نشده ؟؟؟؟؟

میگم راستش انقد که دلم واسه ف ی س ب و ک تنگ شده واسه بابات نه.....

.

خلاصه.........

برمیگردیم به روز سوم

ماشین میگیریمو دم آکواریوم پیاده میشیم رینگتمون نمیرسه چون ۱۰۰ دلاری که روز اول چنج کرده بودم تموم شده

گفتیم شاید ازمون دلار بگیرن که نمیگیرن میگن فقط رینگت آدرس میدن که تو فروشگاه یا زیر همون برجهای دوقلو چنج میکنن

میریم اونجا چنج میکنیم برمیگردیم نفری ۴۵۰۰۰ تومان و دخترک چون بچه ست ۳۰ تومن میدیمو میریم تو

الحق ارزش دیدن داره خیلی خیلی خوشگله وسطاش میشینیمو آب میخوریمو بیسکویت که جون تازه بگیریم

بعد از دیدن اونجا دوباره میایم از زیر برجهای دوقلو وارد خیابون میشیمو تاکسی میگیریم بر میگردیم هتل

دخترک که کلا عاشق کارتنهای اونجا شده به محض رسیدن تی وی رو روشن میکنه

ما هم یه کم استراحت میکنیم و میبینیم کلی رینگت برامون مونده که اگه برگردیم ایران به هیچ دردی نمیخوره میتونم دوباره چنج کنمو دلار بگیرم ولی ترجیح میدم باهاش خرید کنم

به بچه ها میگم ژاشید بریم فروشگاه ژشت هتل دخترک میگه خسته ام ولی میدانم دردش چیست ....تماشای برنامه کودک

بعد از اینکه کلی بهش سفارش میکنم که در را روی هیچکس باز نمیکنی و در همان هنگام یاد منم منم بزک زنگوله ژا غذا آوردم براتون میفتم

با آزی راهی فروشگاه میشیم یه سری چیز میز دیگه میخریم کفش واسه خودم و دمژائی رو فرشی واسه مامانمو یه مداد شمعی که حس نوستالژیک بهم میده مال زمان بچگیهام و خیلی ساله دیگه تو ایران ندیدمو ............عکسشو تو دوربین ندارم .میگیرم تو ژستهای بعد میذارم

یه مقدار شکلات و پاستیل و .......بازم با همه اینا ۱۳ رینگت برامون میمونه

بر میگردیم هتل با وجودیکه خیلی خسته هستم ولی میبینم اگه بخوابم ممکنه خوابم ببره و فردا از پرواز جا بمونیم

بعدازظهرم لیدر زنگ زد و گفت که فردا صبح ساعت ۶ و نیم صبحانه خورده و کارت هتل تحویل داده شده تو لابی باشید

خلاصه با کمک آزی وسایل را جمع میکنیم دخترکم که همچنان مشغول تی وی دیدن است و در دنیای خودش سیر میکند

خوشا به حالش قورباغه ناهارش

بعد شام میخوریمو بچه ها ۱۰ میخوابن ولی من خوابم نمیبره از دلشوره خواب موندن آخرین باری که ساعت نگاه میکنم ۱۱ است و ۱ و نیم بیدار میشوم دوباره میخوابم تا ۵ و نیم که آلارم گوشی به صدا در میاد

کارامونو میکنیمو میریم پائین و صبحانه و لیدر میاد دنبالمون

از چند هتل مسافر جمع میکنه

هوا عالیه .....اصلا مالزیه و آب و هواش تمام خیابونای سرسبزش همه جاشماله

یعنی اگر هیچ جا هم نری گشت بزنی همون خیابونا و اون بارونای رگباریش واست کافیه که فک کنی ۳-۴ روز وسط وسط بهشت بودی

به فرودگاه میرسیم بارها رو تحویل میدیم یه کم تو فروشگاهاش چرخ میزنیمو بعدشم ۱۱ و نیم صبح و پرواز به سوی ایران

بعد از ۸ ساعت میرسیم خلبان خیلی عالی بود خیلی هنرمندانه هم بر زمین مینشیند هم موقع تکونهای هواپیما توضیح میدهد که هیچی نیست و نترسید

همسری پت شیشه منتظر است بچه ها به سویش پرواز میکنند اینکه میگویم پرواز اغراق نکرده ام

بعد از کلی مسیر دور فرودگاه امام به خانه میرسیم مامان چائی می آورد کلی غذای نذری تو یخچال چشمک میزند و من الان حالم از خودم به هم میخورد که رعایت نکرده ام هی کوفت کردم

شنبه قراره دوباره برم کرمانی و مصمم به رژیم ادامه دهم هر چند که باید ۶۰ تومانی دیگر بغلتم چون اون دوره م تموم شده

کجا رفته اون خانومی با اراده؟؟؟؟؟؟؟؟هاان کجا؟؟؟؟؟؟؟

چند تا عکس هست که میذارم تو ادامه مطلب رمزم نمیخواد

اگرم غلط غولوط نوشتم ببخشید حال ندارم برگردم درستش کنم

.

.

از اینجا به بعدم مال امشبه عکسها رو هم صبح آپلود کرده بودم امیدوارم بازی در نیاره و بیاد

حوصله نوشتن نداشتم صبح بدجور حالم گرفته شد اصلا میخواستم تا چند روز ننویسم ولی حالا با خوندن یه وبلاگ دلم خواست که بنویسم

از خانواده خوبش گفته بود و منم باید از همسر خوبم بگم که همیشه همه جوره هوامو داره اعتراف میکنم که هنوزم مثل روزای اول دوستم داره و با وجود تمام بدیهائی که من در حقشون میکنم ولی تا یه چیزی میخوام یه خواسته ای دارم حتی اگه موقعیت برآورده کردنشم نداشته باشه هیچوقت بهم نه نگفته هیچوقت

رسته یه اخلاقای گندی داره و کمی تا قسمتی بداخلاقه ولی بچه هام هم عاشقشن اون چند روز تو مالزی خیلی دلتنگ باباشون بودن طوری که موقع برگشت و تو هواپیما واسه دیدن باباشون لحظه شماری میکردن

اونجا که بهمون سیم کارت دادن چون من اولش ۱۳۲ رو وارد میکردم و به گوشی همسر زنگ میزدم و هیچ خبری از اون نمیشد همش به آزی میگفتم همش تقصیر تو بود که هی میگفتی بزنگ

که بعدا وقتی من تو حموم بودم آزی یواشکی به باباش اس میده و همسر میزنگه و من تازه میفهمم چون اولش ۱۳۲ زو میگرفتم اصلا شماره ای نمیفتاده و همش شماره های متفرقه بوده

و بعدا فهمیدم که آزی یواشکی اس داده و بهم میگه مامان تو چقد مغروری چرا با بابام اینجوری میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟اون که بهترین بابای دنیاست

 

بهش میگم واسه شماها آره ولی واسه من همسر خوبی نیست چون گاهی بداخلاقه ولی حالا که فکر میکنم میبینم چرا بهترین همسره هیچوفت هیچی کم نذاشته و اهل خونه و زندگی و .....

جالبه شبی که میخوایم برگردیم ایران آزی میگه من دلم واسه بابام تنگ شده تو واسه شوهرت چطور؟؟؟؟

و من میگم انقدی که دلم واسه ف ی س ب و ک تنگ شده واسه بابات نه!!!!!!!!!!

میدونم بیرحمم میدونم بدم ولی خدا رو شکر میکنم که همه دوستم دارن خدا مهرمو تو دل همه انداخته و این بزرگ ترین نعمته برام

خدایا شکر به منم کمک کن که آدم خوبی بشم و بتونم مثل بقیه.........

.

و اما مختصر مفید روز سومو میگم چون حال ندارم کامل توضیح بدم

رفتیم آکواریوم و برگشتیمو دخترک باهامون نیومد فروشگاه پشت هتل برنامه کودک دیدنو ترجیح داد

شبکه ای که به زبان انگلیسی و همش برنامه کودک بود

رفتیم دوباره یه مختصر خریدی کردیمو وسایلو بستیمو زود خوابیدیم فردا صبحم که فرودگاه و پرواز

راستی اینم بگم که تو اون دو روز بی خبری همسر از ما خواهرم و مامانم میگن انقد کلافه و ناراحت بوده که خدا میدونه

هی زنگ میزده به خواهر که چکار کنیمو چکار نکنیم

تو فرودگاهم که رسیدیم پشت شیشه منتظرمون بود بچه ها به سمتش پرواز کردن ولی من عین یه کوه یخ فقط لبخند تحویلش دادم

نمیدونم چرا من اینجوریم خاک تو سر این غرور لعنتیم کنن

تازه بعدشم رفتم پشت اون ستون وایسادم که منو نبینه نیست تحفه ام از اون لحااااااااظ

عکسها رو میذارم در ادامه مطلب که رمزی نیست

فردا هم محل پدرشوهر اینا کاروان شتر راه میفته دور و بر ظهر که احتمالا میریم یه سر.....بعدشم که تعزیه و ناهار و این حرفا

عکسها آپلود نمیشه باشه واسه پست بعد

پائین هتل

برجهای دوقلو

اینم از دم آکواریوم

برج مخابراتیشون که شبیه برج میلاد ماست حالا نمیدونم اونو از رو این کپی کردن یا اینو از رو اون

اینم همون فروشگاه شهروند مانند و ۳ طبقه پشت هتل که ازش خرید میکردم.

میدونید اینا از صبح کجا میرفته؟؟؟؟؟؟تو وبلاگ بلاگفای دخترکم

چون دو تا صفحه مدیریت بلاگفا باز بوده میرفته اونجا خانواده همسر نخونده باشن خوبههههههههه

از اینجا متوجه شدم که یه مامانی برام کامنت گذاشته بود آدرس ف ی س بوکتو بهم بده وبلاگ دخملی رو باز کردم دیدم به بهههههههه چه خبره

دو سه باره قشنگ رفته بود صفحه رو پر کرده بود

دوستون دارم ،بای

یعنی بدتر از این نمیشه که یه عالمه بنویسی و عکس بذاری بعد همش بپره

لعنت به تو بلاگفا

همیشه سیو میکردماااااااااااااا حالا ایندفعه

روز دوم

اول از همه سلام صبح بخیر.......

من روز اول یادم رفت اینو بگم که بعد از گرفتن آب و برگشت به هتل و شام دوباره رفتیم بیرونو همون فروشگاه پشت هتلو کشف کردیم

و اماااااااااااااااااا روز دوم :

صبح چون صبحانه هتل تا ۱۰ بیشتر نبود ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه از خواب بیدار شدیم و جالب اینکه فکر میکردیم ۵ صبحه هنوز ساعت خوابمون تنظیم نشده بود خلاصه به هر زحمتی بود خوابالو خوابالو رفتیم صبحانه رو خوردیمو اومدیم بالا دخترک مایوشو پوشید و رفتیم طبقه ۸ م استخر

کمی شنا کرد و بعدم همونجا دوش گرفتو آزی هم گفت به دوش نیاز داره که قرار شد بچه ها برن بالا و من رفتم همون فروشگاه پشت هتل از ۱۲:۲۰ دقیقه تا ۱ و نیم اونجا بودم

ساعتامونم به وقت اونا تنظیم کرده بودم

۳ طبقه فروشگاهو گشت زدم و به نظرم اومد قیمتهای کفشاش به نسبت چیزای دیگه بهتره

چون واقعا پول ما بی ارزش شده و چیزی رو که اینجا میتونی با ۱۰ تومن بگیری اونجا باید ۲۵ تومن براش پول بدی ولی بازم کفشاش بهتر بود و تقریبا با اینجا یر به یر در میومد

قیمت لباساش که بیش از حد گرون بود مثلا یه زیرپوش مردونه که اینجا نهایتا ۱۰ تومن میتونی بگیری اونجا ۳۰ تومن در میومد

خلاصه بعد از گشت زدنو هی اکیپی به راه بودنم یعنی همان نچ نچ کردنمان برگشتم هتل

ناهار و در همون حالت بی قاشقی خوردیمو کمی استراحت بعدم رفتیم جلوی هتل تاکسی گرفتیم از همین قرمزها و بهشم گفتیم که میتر و بزنه و رفتیم دم تایم اسکووور که اونجا هم در ۷ طبقه همه چی گرون

دو تا خانوم ایرانی رو در طبقه ۳ دیدیم که دو تا پلاستیک دستشون بود گفتیم شاید مغازه ای باشه که بشه چیزی ازش خرید ازشون پرسیدیم که کلا ناامیدمون کردن چون گفتن از ۹ صبح اونجان و تمام طبقاتو گشت زدن و فقط ۲ تا تاپ گرفته بودن

واسه همین دیگه گشت نزدیمو یعنی فقط طبق ۲ رو نرفتیم

اومدیم طبق اول و اون مغازه ای که موبایل و لپ تاپ داشت که اونم با قیمتائی که تو هایپر دیده بودم تفاوتی نداشت

برگشتیم به هتل البته قبل از اون دو تا ذرت برای بچه ها گرفتم

و تاکسی هم که فکر میکرد از پشت کوه اومدیم گفت ۲۵ تومن ولی آزی گفت که میتر بزن اونم قبول نکرد در نهایت به ۱۵ تومن هم راضی شده بود ولی من گفتم تن رینگت یعنی ۱۰ تومن

دیگه اومدیم یه تاکسی دیگه و میتر زد با وجود ترافیک ۱۱ تومن دادیمو دم هتل پیادمون کرد نگهبانا در هتلو باز کردن که بریم تو ولی چون هنوز ساعت حول و حوش ۷ بود و وقت زیادی نداشتیم و اگه یه کوچولو خرید نمیکردیم حداقل واسه سوغاتی فردامونم خراب میشد

این بود که به بچه ها گفتم ظهر که رفتم فروشگاه مای دین کفشاش و یه سری چیزاش خوب بود بیاین بریم حداقل خریدامونو بکنیم

یه کم غر زدن به خصوص دخترک غرغر کرد ولی رفتیم یه مقدار خرید کردیمو برگشتیم هتل

قاشقم از همون فروشگاه خریدیم شام خوردیمو ساعت ۱۲ و نیم خوابیدیم

اینجا هم دم استخره بچه ها رفته بودن قسمت دوش منم داشتم واسه خودم ریا پردازی میکردم که اگه کلا اینجا زندگی میکردیم چقد خوب بود........همه مردمانش راحت و ریلکس و بی هیچ استرسی نه گرونیی نه بدبختیی

اینم همون روز ظهر که تنها رفتم فروشگاه پشت هتل عکس گرفتم فکر میکردم چائی سازه میخواستم دو سه تا واسه خودامون بگیرم که آزی اومد خوند گفت قهوه سازه

یعنی انگلیسی زیر صفرررررررررررررررررررر

فروشگاه تایم اسکووووووئر

دیشب تو ف ی س ب و ک یه سری عکس گذاشتم ولی چون دلم نمیخواست یه عده عکس آزی رو ببینن حالا طی چند روز آینده یه سری عکس دیگه که مونده و عکس آزی رو خواهم گذاشت

دوستون دارم ،بای

سفرنامه ما..لزی .....روز اول + عکس

سلام بسیار بسیار خوابمان می آمد و می آید ولی این همسر محترم کاری کرد که دیگر رغبتی به خواب نشان نمی دهیم و بیشتر ترجیح میدهیم در ف ی س ب و ک و اینترنت ولو باشیم هر چند سرمان داشته باشد از درد بترکد و گاها ممکن است چرت و پرتی هم گفته شود

.

نه سعی میکنیم بر خودمان مسلط شویم و درست بنگاریم هر چند که بیشتر دلمان میخواست فردا شب سر حال و قبراق بیائیم ولی خوووب

.

از 5 شنبه شروع میکنم دلشوره عجیبی بر من مستولی گشته گاها هوس میکنم به همسر بگویم که کلا از خیرش گذشتمو نمیروم ولی بعد دوباره با خود میگویم خاک بر سر بی عرضت کنن مگه تو چیت از مرد کمتره

از طرفی کلی پول تور داده شده از همه بدتر اگر بزنم زیرش دیگه نمیتونم هیچوقت حرف بزنم و مهر ضعیف بودن و بی عرضه بودن همه عمر رو پیشونیم میخوره

از یه طرف فکر میکنم بالاخره که چی باید مستقل باشم رو پای خودم وایسمو از این فکرهای درهم برهم تا اینکه ساعت یکربع به 4 راهی فرودگاه امام می شیم

ترافیک طبق معمول بیداد میکنه پرواز ایران ایره و مستقیم به سمت ما*لزی

هر جور هست میرسیم کارت پرواز رو میگیریم و همراه بچه ها راهی گیت میشیم دلشوره هه همچنان باهامه ولی به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر میشه و بعد از یک روز به کلی رنگ میبازه

و الان آبجیتون چون شیرزنی تمام قد روبروتون ایستاده کسی که خودش به تنهائی به سفر خارج از کشور رفته به همراه بچه هاش و بقیه شم روز به روز به مرور میگم این سه روز رو .......

فقط اینکه امروز ساعت 3 و ربع پروازمون نشست و ما 6 خونه بودیم بعد از تحویل چمدونها و پشت سر گذاشتن ترافیک همین اطراف و مسیر دور فرودگاه امام

در همین جا جا داره از دوست خوبم خانومی عزیز تشکر کنم که تو این سفر کلی کمکم بود بیشترم کمک روحی همین که حس میکردم کسی تو اون شهر غریب هست که در موقع گرفتاری بهش تکیه کنم کلی قوت قلب بود

البته که اطلاعات بسیار مفیدی هم در احتیارم گذاشت که به مرور میگم

این نوشته ها مال دیشبه (عکسها رو وارد کردم و بعدشم خزیدم تو تخت و بیهوش شدم )

و اماااااااااااااااا

امروز سه شنبه هوا ابری همراه با بارش گاه به گاه باران

هوائی که بسیار میدوستمش

و حالا بر میگردیم به مالزی روز جمعه صبح ساعت 7 به وقت مالائی ها به اونجا میرسیم همراه با همسفرها از هواپیما پیاده میشیم به آزی میگم همچون مورچه باید دنبال همسفرهامون بریم که گم نشیم

دنبالشون راه میفتیم بعد از کمی پیاده روی به ترن میرسیم همگی سوار میشیم چشمم به همسفرها هست که لابلای اون جمعیت چینی گم و گور نشن

از ترن پیاده میشیم هنوز اون ترسه باهام هست ولی همه امیدم به دوستان که در مالزی هستن هستش اینکه اگه گم بشم حداقل اونا هستن که به دادم برسن

الهام که نیومده و ترجیح داده چند روز تعطیلی رو با دوستاش خوش باشه

منم که کلا زبان بیل میرم و واقعا وجود آزی لازم بود که در همه جا و مراحل مختلف اسپیک کنه و سر از حرف اونا در طول سفر و فروشگاه و خلاصه همه جا در بیاره

حتی دخترک که ماشالله هزار ماشالله بعد از 6 ترم زبان همچین با اونا انگلیسی حرف میزد که من توش میموندنم فقط اون لابلا یه کلماتی رو متوجه میشدم

همونجا مصمم شدم که حتما حتما زبان بخونمو ادامه بدم منم که همیشه تشنه درس چه بهتر از این

خلاصه پاسپورتها رو میدیم انگشت نگاری میشیم و از گیت رد میشیم شخصی به نام هومان منتظرمونه لیدری که واقعا قوت قلب بود و انصافا خوش رو و خوش برخورد

ازمون میپرسه مال این تور هستید و بعد از تائید برچسبهای مخصوص تورشونو میزنن و میگه که جلوی ورودی 7 منتظر من باشید تا بقیه رو جمع کنه

چقدر شبیه پسردائیمه اونو که میبینم انگار پسردائیمو دیدم آزی هم به این نتیجه رسیده

میریم جلوی درب 7 و چند نفر دیگه رو اونجا میبینیم

بعد از جمع شدن همه یه خانوم هندی با آسانسور میبرمون پائین و میگه هومان اونجاست

سوار اتوبوس میشیم شبیه ولو چمدونهامون تو قسمت بار اتوبوس هومان میاد و خیلی توضیحات جتمع و مفصلی میده و انصافا سنگ تموم میذاره راجب همه هتلها و مراکز خرید اطرافشون که در بدو ورود در دسترس باشه میگه

راجب خود هتل و طبقات استخر و سالن های بدنسازی و ........

راجب مردم مالزی و اینکه هر کجا میرین با انگشت اشاره ...اشاره نکنید چون اونا بد میدونن و از انگشت شصت ما فحشش بدتره و اگه میخواین اشاره کنید یا تاکسی بگیرید یا با انگشت شصت یا تمام انگشتها یا سه انگشت

که این قضیه انگشت در طول چهار روز سفر سوژه من و بچه ها شده بود و آی خندیدیم آی خندیدیم که خدا میدونه مثلا تو مغازه میخواستیم به یه چیزی اشاره کنیم طبق عادت با انگشت اشاره که یهو یادمون میفتاد و عوضش میکردیمو کلی میخندیدیم

دیگه هومان بهمون یه سیم کارت داد و خودش واسمون گوشیامونو درست کرد و گفت تور نیم روزی که بر عهده توره همین امروزه و بعد از ناهار میبریم هتلهاتون

چون هتل هر کسی یه جائی بود فقط یه خانوم و آقا و بچه تو هتل ما (می تاور ) بودن

اول بردنمون پارک استقلال و میدون ساعت که قدیمی ترین ساعت شهر اونجا بود

راستی هومان راجب طریقه شارژ گوشی هم گفت که البته تو وبلاگ آقا سید که تجربیات مالزیشو نوشته بود و واسم کامنت گذاشته بود که وبشو بخونم نوشته شده بود

این که چون پریزاشون سه شاخست باید یکی از سوراخها رو بعد از غیر فعال کردن پریز چون هر پریز یه کلیدم کنارش داره بعد یه خودکاری موچینی چیزی توش میکنیم تو یکی از سوراخا بعد کلید پریز و میزنیمو فعال میشه و بعد میتونیم شارژرمونو بزنیم

انقدم سر این خندیدیم که خدا میدونه چون هر چیزی رو که میخواستیم شارژ کنیم موچینو فرو میکردیمووووووووووووووو هر هر هررررررررررررررررر

راجب تاکسیاشم گفت که آبی و زرد سوار نشید فقط قرمز البته این مورد رو خانومی عزیزم هم گفته بود بهم

و دیگه راجب متروش گفت که دزدی توش زیاده و خیلی شلوغه که کلا از خیرش گذشتیمو چند جائی که رفتیم با تاکسی بود و طبق توصیه خانومی عزیز ازشون میخواستیم که میتر یا تاکسی متر بزنن

البته که من در نقش لال ها بودم و فقط آزی بود که باهاشون حرف میزد

دیگه خلاصه بعد از پارک استقلال رفتیم کارخونه شکلات که افتضاح گرون بود ولی به خاطر دل بچه ها چند تائی خرید کردم

آزیم دستشوئیش گرفته بود داشت میترکید گفتم برو دستشوئی همینجا رفت و اومد گفت مامان تو هم بیا برو انقد تمیزه که دوست داری توش غذا بخوری اونوقت دستشوئی های ایران آدم اصلا رغبت نمیکنه از جلوشون رد شه جاهای عمومی رو

خلاصه دوباره رفتیم سوار ماشین شدیمو رفتیم کاخ پادشاهشون البته از بیرون دیدیم هومان میگفت پادشاه 85 سالشه و تازگی هشتمین زنشم گرفته و هر وقت پرچم بالا باشه پادشاه تو کاخه هر وقت پائین پادشاه بیرونه

اونجا رو از شدت خستگی پیاده نشدم ولی آزی و دخترک رفتن دیدن که از بس گرم بود بیرون لبو شدن

بعد از اون رفتیم یه رستوران ایرانی و جوجه کباب خوردیم انصافا همه چی عالی بود و در همون حین بارون رگباری و به قول معروف شلاقی شروع کرد به باریدن

خیلی کیف میکنم از بارون اونم این نوع

( عکسهای تقریبا زیادی گرفتم که هم تو ف ی س ب و ک هم وب دخترک هم اینجا میذارم ولی خودم اصلا حس عکس گرفتن نداشتم تا آزی میگفت بیا عکس بگیریم در میرفتم و تازه حس دخترکو میفهمیدم که بعد از مثلا 10-15 عکس میگه ااااااااااااااااااااا مامان بسه دیگه کلافم کردی

حالا باز خوبه اون چند تا عکسو میگیره من که بعد از یکی دو تا خسته میشم

بعد مدتی دم رستوران بودیم تا شدت بارون کمتر شد و پیش به سوی اتوبوس خوشبختانه اولین هتل می تاور یعنی هتل ما بود

عین جنازه ها رفتیم فرم پر کردیمو کارهاشو کردیمو کارت اتاقو گرفتیمو رفتیم طبقه 30 حالا آب نداریم

همونجوری جنازه دوباره برگشتیم پائین و رفتیم 7eleven که هومان آدرس داده بود 4 تا آب گرفتیم هر کدوم 2800 شارژ گوشی میخواستیم که تموم کرده بود

آدرس داد چند مغازه اون ور تر مغازه فیلم و عکس و اینا بود 10 رینگت (هر رینگت 1000 تومان ) دادیمو خودش برامون وارد کرد

هومان یه کلکم بهمون یاد داده بود که اگه اولش 132 رو بگیری بعد 98 کد ایران بعد مثلا 21 کد تهران بعدم شماره مورد نظر بدون هیچ صفری یعنی مثلا حالا یه شماره فرضی

اینا رو واسه دوستانی که میخوان برن میگم هم قضیه کلید پریز هم این هم کلا همه چی

همون طور که تجربیات آقا سید و خانومی و ساناز و نیلوفر عزیز به درد من خورد شاید روزی تجربیات منم به درد دوستی بخوره

هم اینم که خودمم که چند سال دیگه بیام بخونم حتما برام جالب خواهد بود

حالا شماره فرضی (یه وقت فکر نکنید شماره خودمه )نیشخند

1329821224376898 یا شماره موبایل 132989126548709

اینم از این کلک رشتی

بعد از شارژ گوشی اومدیم هتلو ولو شدیم قاق چنگال و چاقو ووووووو هم نبرده بودم که کلی غذا خوردنموم خنده داشت

کلی میخندیدیم به بچه ها میگفتم انسان های ماقبل تاریخ اینجوری غذا میخوردنااااااا

اونجا هوا تا 7 و نیم اینطورها هم روشن بود صبحها هم دیر روشن میشد

حالا چند عکس  (هر عکسی رو متناسب با فضای همون جا میذارم مثلا عکسهای ف ی س ب و ک یا وب دخترک )

ساعت زیر عکسها هم باید 4 ساعت و نیم جلوتر در نظر بگیرید چون ساعت دوربینو تنظیم نکردم و طبق ساعت ایران بود مثلا 7 صبح ما یعنی 11 و نیم ظهر مالزی

فرقش 4 ساعت و نیمه

برج مخابراتی فرودگاه

کاخ پادشاه ۸ زنه

جلوی رستوران و بارش باران

نمائی از شهر ما*لزی از هتل

این عکسم همینطور که رو تخت ولو شدم گرفتمممممم....فک کن خسته و داغون

اینم همینطور در حالت ولو شده رو تخت...انصافا هتلش خیلی خیلی تمیز بود یعنی من یه دونه ایرادم نتونستم توش پیدا کنم

اینم همون شیوه کلک رشتی واسه شارژ گوشی با گوشی آزی

اینم یکی از خریدم از فروشگاهی مثل شهروند مانند که پشت هتلمون بود و فرداش در حین گشت و گذار اطراف هتل کشفش کردیم قیمتاشم خیلی خوب بود مثلا ما آبو از ۷ سون الون خریدیم ۲۸۰۰ در حالی که اینجا ۱۶۰۰ بود بقیه خریدها رو هم از این فروشگاه کردیم و منم که تشنه فروشگاه گردی تا هر چیزی میخواستیم میدوئیدم اینجا یه فروشگاه ۳ طبقه بود با همه چیز ...........توضیحات بیشتر و تو روزها و پستهای بعدی میدم

دوستون دارم ٬ بای

 

ما رفتیممممممم

امروز دخترک زبان داره و باز هم 1 ساعت و نیمی ولگردی تو خیابونا

اصلانم انگار نه انگار که فردا مسافرم و باید باز دوباره به سر و وضع خونه برسم و وسایلمو جمع کنم

هی همش تو ف ی س بوکو اینترنت پلاسم

آخه اینم شد زندگیییییییییییییی

نمیتونم خوب چکار کنم نمیشههههه.......به خودم میگم دیگه امشب نمیرم تو نت که واسه فردا سر حال باشم که چیزی جا نمونه و خوابمم تکمیل باشه ولی میدونم بازم نمیشه باز دوباره امشبم میرم تو ف ی س بوک توجیهمم حتما این خواهد بود که عیب نداره فقط نیم ساعت میری و زود برمیگردی ولی میدونم که نیم ساعت همانو نصف شب شدن همان

ولی نه باید بر خودم غلبه کنم ..

میگم معتاد بودن خیلی بده هااااااا اصلا دلم تنگ میشه واسه دوستا و فامیلام و مطالبی که میذارن

.

دیروز بعد از ح ر ی م س لطان رفتم اول نازی که سرش شلوغ بود واسه همین اومدم بیرون رفتم پیش سولماز

ابروهامو برداشتم دوباره رفتم پیش نازی که سرش خلوت شده بود

بعد یه چیزی تو آرایشگاه که نشسته بودم دو سه تا خانومه اومدن واسه رنگ کردن موهاشون خیلی وقته هوس کردم یه رنگ خوشگل بذارم و لی همسری میگه نه همین مشکی بهتره

خدائیش با این همه بلائی که من از 15 سالگی سر موهام آوردم چند بار مش و خیلی رنگ و حتی یه بار مش رو مش که موهام کلا نابود شد و سوخت ولی هنوزم طفلکیا مشکی موندن

حالا میگم بذار سفید شه بعدا هی مجبورم تند تند رنگ کنم ولی خوب دله دیگه تنوع و رنگای رنگاوارنگ دلش میخواد

خلاااااااصه

اومدیم پیش نازی جونو پت و پهن شدیم........هههههههه

بعد هیچوقت پاهامو نمیدادم که این سری اونا رو هم دادم از این به بعدم میدم بهتر تره

همون موقع پیش نازی بودم با خودم فک کردم که امروز چقد باید درد بکشم بعدازظهرم که 4 و نیم دندونپزشکی بودمو اون آمپول گنده مزخرف ولی انصافا خوب میزنه اصلا مثل آمپولای فرزانه درد نداره

دیگه اون کارم انجام دادیمو ساعت 5 و ربع با یه صورت یه وری و سر خونه بودم

تا 7 و نیم که آماده شدیم رفتیم تالار

یعنی دیشب انقد خوووووووف بود که خدا میدونه

بچه ها (دخترخاله ها ) که همینجوری واسه خودشون اون وسط جولون میدادن

منم انقد روحم تازه شد چون یه فامیلائی که مثلا از 10 سالگی ندیده بودمشونو دیدم و خلاصه خیلی خیلی خوف بود

همه چیم که سنگ تموم گذاشته بودن میوه هاشون که توپ شیرینیم که همینطور شامم جوجه کباب و کباب بود

یعنی از این قوم و طایفه دختردائیهای مامانم بعید بود همچین مراسمی

عمومم دیدم همون که شوهر اون یکی دختردائی مامانمه سر سری از کنارش گذشتم

.

ته دلم یه جورائیه انگار یه جور دلشوره دارم واسه فردا

یعنی من اونجا تو اون کشور غریب گم نمیشم ؟؟؟؟؟هر چند دلم به سه دوستی که اونجا دارم خوشه و میدونم اگه گم بشم حداقل با یه تلفن میان از تو خیابونا جمعمم میکنن

ولی نهههههههههه من میتونم مگه چیم از مردا کمتره

یعنی اگه زبان حالیم بود هیچ غمی نداشتم حتی همین یه کوچولو دلشوره

احتمالا این آخرین پستم باشه تا 3 شنبه یه 4 شنبه دیگه

جدی جدی تصمیم گرفتم دیگه امروز و امشب نیام نت که به کارهام برسم تا هفته دیگه که انشالله برگشتم

پس همتونو دوست دارم و ازتون میخوام که مواظب خودتون باشید به جای ما هم عزاداری کنید و دسته ببینید

هر چند که ما دیشب از تالار که برگشتیم دسته هم دیدیم و آرزو به دل از دنیا نرفتیمنیشخند

حالا برم یه کم کار خونه کنم و لباسامونو بردارم و ساعت 10 هم ایزل ببینمو....

از دوستانی هم که گفتن خ ر م کی نشون میده ممنونم

دوستون دارم ....براتون روزهای خوبی آرزو میکنم ......بایماچ