طبق معمول نصف شبه و من بیدارم سر شب انقد خسته ام که هیچ رقمه نمیتونم خودمو نگه دارم
اون روز که وفتیم خونه پدر شوهر دادم جاری ویچت گوشیمو زرست کرد و حالا دیگه رسما تبلت م مث کامی جون که چند وقته ازش بی خبرم به جیزها پیوسته
هر چند دلم واسه کامی و اون صفحه بزرگش تنگ میسه ولی خوب اینم بخشی از زندگیه
یه دوست عزیزم قراره واسم وی پ ی ا ن بریزه که زیگه راحت ف ی س. هم برم
انقد سرم گرمه که دیگه کمبود ف ی س رو حس نمیکنم هر چند که هر از گاهی میرم ولی انقد ف ی ل ت ر شکنه دیوونه بازی در میاره که کلا قیدشو میزنم
فردای عاشورا که واسه کاروان رفتیم اون محل و بعدم خونه مادرشوهر دوباره دلم گرفت
از دست مامانم
از اینکه مادر شوهر انقد کدبانویه و همه رو راه میندازه اونوقترما باید همیشه به مامانم سرویی بدیمو مواظبش باشیم
دیروزم تو ویچت کلی با عروس خواهر شوهر رف زدیمو درد دل کردیم
اللته نگران نبااشید من حواسم جمعه
این سینه و ریه هم که پدرمو در اورده انقد سرفه میکنم که میخوام خفه شم هی سرمو میکنم تو بالشو گلمو جر میدم
کلا از اون سالی که لوزه هامو عمل کردم ریه م حساس شد
دیروز صبح به مامانم زنگ زدم دید صدام در نمیاد دارم خفه میشم ولی انگار نه انگار همش دنبال جلسه و کار و بار خودشه
دیگه حوصلشو ندارم فقط وقت خوشی دور و برته
دیروز بعد از ظهرم با همسر و خواهر رفتن کاشی دیدن خواهر اول مامانمو رسونده بود خونش بعد همسر و
حدودای ساعت ۸ بود فک کنم
ولی دریغ از یه زنگ که بگه ختر تو مرده ای ؟زنده ای؟
تازه خواهرم بهش گفته بوده بعدازظهر که با فلانی حرف زدم حالش خیلی بد بوده ولی چون دخترکش زبان داشته نرسیده بره دکتر
عیب نداره خدای ما هم بزرگه
بار اولش نیست که
دیگه چیزی یادم نمیاد
فعلا
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار