امروز ۳ محرمه یه روزایی واسه آدم عزیزه به یاد موندنیه

یه روزایی مث امروز ولی با ۱۰ سال فلش بک به عقب

اون سال یعنی سال ۸۲ محرم تو ماه اسفند بود 

۱۰ سال پیش در چنین روزی در حالی که همه تکیه ها علم بود با یه شکم گنده و بچه ای که توش جا خوش کرده انگار نه انگار که حامله ای چرخ و بر میداری و میری به سمت تره بار

آخه دیگه رانندگی واست ممنوع شده دخترکت قراره فردا به دنیا بیاد

میری یه عالمه خرید میکنی میریزی تو چرخ خرامان خرامان با اون همه بار که داری پشتت میکشی و یه بار ۴ کیلویی که تو شکمت حمل میکنی میری به سمت درمانگاه آمپولیو که دکتر واسه ریه بچه دادی میزنی بعد میگی بذار از سر کوچه برم خونه و میلن بر نزنم انگار قسمتت بوده آش نذری همسایه هم نصیبت بشه

بعد میای خونه خریدها رو میبری بالا جابجا میکنی بعد میری پایین پیش مامانت رو تختش نشستی هی میگین و میخندین

بیهو حس میکنی خیس شدی ولی از نوع لیز خدایا این چیه سریع زنگ میزنید خواهری هول شدی نکنه بچه م بمیره

بچه ای که ۹ ماه حملش کردم و هزار و یک جور خون دل خوردم

خواهری خودشو میرسونه مامانتم که طبق معمول در اینجور مواقع فقط دور خودش مییچرخه

آژانس میگیرید میرید بیمارستان ایرانمهر خدایا همسری رو از کجا پیدا کنیم اون وقتا تقریبا کسی موبایل نداشت از طریق همکار خواهری که همسری رو میشناسه پیدا میشه و میاد امضا و منم راهی اتاق عمل

نمیفهمم چجوری بیهوش میشم به هوش که میام ۳ و ۲۰ دقیقه ست حال دخترکمو میپرسم

یعنی فک کن مادر چیه بیخود نیست که میگن بهشت زیر پای مادرانه

تو اون لحظه اون همه در د گیجی داروی بیهوشی و ........اصلا سلامت خودت و شکم پاره ت واست مهم نیست

فقط دوست داری که بچه ت سالم باشه

میبرنت تو اتاق بعد از مدتی دخترکتو میارن لمسش میکنی بوش میکنی دست و پاهای کوچولوشو نگاه میکنی و یواش در گوشش میگی یعنی این تو بودی که با همین دست و پاهای کوچولوت هی تو شکمم شلنگ تخته مینداختی

یعنی همین دست و پاها بود الهی فقربونت برم من

هکیشه کسانی رو که دوست داشتم بی اغراق و از ته ته دلم قربون صدقشون رفتم و نگرانشون بودم 

حتی اگر در ظاهر نتونستن نشون بدم و بروز بدم

و بدین گونه میشود که در سوم محرم ۸۲ که اون سال ۵ اسفند بود دخترک به جمع ما اضافه میشه

بماند که به خاطر پول یک هفته تو بیمارستان نگهش داشتن و الکی گفتن قند خونش پایینه و از این حرفا

بماند که تو اون یه هفته من چی کشیدم چجوری با اون همه بخیه هر روز بعدازظهر واسه شیر دادنش میرفتمو انقد که از دیدن اون همه سرم تو دست و پاش اشک میریختمو زار میزدم که واسه بخیه هایی که در طول راه با این ماشینای داغون و آسفالتای داغون تر در حال جر خوردن بود به عشق دیدن دخترک دم نمیزدمو تازه دردشو شیرین میدونستم

چون داشتم به عشقم نزدیک میشدم پس درد معنایی نداشت

چه شبهایی که دسته ها تو خیابونا راه میفتادنو دخترکم تو بیمارستان و دل من تنگ تنگ و یه عالمه غصه و گریه

که دخترم کجایی چکار میکنی چرا پیش من نیستی آیا بهت خوب میرسن یه وقت گشنه نباشی و این فکرا دیگه

فکرایی که هر مادری واسه بچه ش میکنه همه دل نگرانیهای یک مادر

حالا خدا رو شکر که بعد از ۱۰ سال حسابی خانوم شده قرار گذاشتیم از امشب بریم هییت البته اگه تنبلی نکنم

گوسفندشم که همون سال که تو بیمارستان بود واسش نذر کردیم تو یکی از همین شبها........


و دیگر هم اینکه امروز چون دخترک زبان داره و طبق معمول یکساعت و نیم بیکارم قرار شد همسر بیاد که گوشیها رو ببینیم

گفته بودم میخوام گوشی بخرم ؟؟؟ 


دیگر هم اینکه اون روز مهندسه نبوده حالا اپروز میخوان قرار بذارن به همسر گفتم عد از زبان باشه



و دیگر تر هم اینکه دیروز لینک پروانگی رو از نت کشف کردمو تا دو ساعت داشتم گوش میدادم البته بی تصویر ولی خواهری تصویرشو دیده مال ما که کماکان همه چیمون داغونه



استخرم دوشنبه آخرین جلسه ش بود و دو نفر رد شدن وقرار شد یه سری دیگه ثبت نام کنن

ما که از جلسه قبل مجوز عمیق گرفته بودیم به مربیم گفتم یعنی تفریحی بیام میتونم بیام اینور گفت آرهولی راستش انگار هنوز میترسم و حتما یکی باید حواسش بهم باشه

دیشب آزی گفت یادته میترسیدی بری؟؟؟ 

دیگه چیزی یادم نمیاد

دوستون دارم بای