امروز 2 آبان ماهه

چندین سال پیش در چنین روزی و در همین ساعتها من و همسر به اتفاق هم از قیطریه پیاده رفتیم تا امامزاده صالح

بعد از زیارت رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا تو ولیعصر دکتر بعد از معاینه بهم گفت امروز بیا بستری شو قبل از اون برو حموم و تا میتونی پیاده روی کن 

روزهای دو نفرمون داره به پایان خودش نزدیک میشه .....یه دختر 16 ساله که داره مادر میشه

بعد از 2-3 سال عشق و عاشقیی که با همسر داشتیم حالا زمانش رسیده که تا ساعاتی دیگه میوه عشقمونو بچینیم بگیریمش تو بغلمون حسش کنیم 

از بیمارستان میایم بیرون تا ونک پیاده میریم برمیگردیم خونه وسایلمو برمیدارم میرم چیذر یه سری کارا دارم

بعدازظهر ساعت 3 بیمارستانم .....ترس تمام وجودمو فرا گرفته

زنهائی که تو اتاق درد هستن و دارن فریاد میزنن

آیا از پسش بر میام ؟؟؟؟؟؟/هر چی التماس دکترم میکنم که سزارینم کنه قبول نمیکنه

آمپول فشار و بهم میزنن پرستار با اون ناخنهای وحشتناکش که هر از گاهی میاد واسه معاینه و جیغ منو تا عرش بالا میبره

دیگه یاد گرفته بودم تا میومد میپریدم تو دبلیوسی که از معاینه ش در امان باشم

ک ی س ه آبم توسط همون ناخنها دریده میشه و جیغ و فریاده که به گوش میرسه

نمیدونم کی از هوش میرم که وقتی به هوش میام میفهمم انگار ساعاتی یا دقایقی تو این دنیا نبودم

همه ی صورتم .تنم .......پر عرقه ..........خدایا کمکم کن

بعد از تحمل 10 ساعت درد کشنده در ساعت 1 نیمه شب 3 آبان وقتش میرسه بهم میگن برو تو اتاق زایمان با اون همه درد و شکم گنده پابرهنه میدوم به آن سو

روی تخت قرار میگیرم فشار و فشار تا سر انجام ماهی کوچولوم لیز میخوره و رو شکمم قرار میگیره

دیگه راحت میشم از درد خبری نیست

دخترکمو نشونم میدن بالای ابروش یه کوچولو خونیه و به این صورت ما سه نفره میشیم

آزی جون دوست دارم مامانی..........میدونم بی صدا و یواشکی اینجا رو میخونی

امروز اول آبانه ولی من تمام حسمو واسه ی فردا نوشتم چون میدونم فردا از صبح تا شب گیرم و نمیتونم بیام

.

.

دیشب با خواهری و آزی رفتیم فیلم هیس

صدای گریه بود که به گوش میرسید چون از قبل تو وبلاگها خونده بودم میدونستم که گریه داره یه عالمه دستمال با خودم برده بودم من وسط خواهری و آزی نشسته بودم

دستمالها هم آماده رو پام جالبه که من اصلا گریه نکردم بلکه بعد از مدتی میبینم خواهری از اینورم گریه میکنه یه دستمالو میدم به اون آزی از اینورم یه دستمالم به اون

و اماااااااااااااااااااااا

چرا من گریه نکردم ؟؟؟؟

چون همش خوشحال بودم

چون منم دختری بودم که در زمان بچگی مامانم هیچوقت پیشم نبود از صبح تا شب کار و کار

خودمون مدرسه میرفتیم مشقامونو مینوشتیم البته از حق نگذریم وقت امتحان که میشد مامانم یه دیکته ای بهمون میگفت

هم من هم خواهری

بعد ما یه همسایه داشتیم که خونه روبروئیمون بود شاید اون موقع 20 سال اینطورا سن داشت

یه بار که داشتم میرفتم مدرسه اومد دنبالم گفت بیا با هم بریم گفتم نمیشه مدرسه غیبت میخورم

گفت من برات گواهی میگیرم .....هر کاری کرد نرفتم که نرفتم

تازه یه بارم گفت بیا خونه مون که بازم نرفتم

کلا از پسرا میترسیدم .........

حالا میگم خدا رو شکر که ترسو بودم وگرنه حکایت همین بچه ها تو هیس واسم اتفاق میفتاد

از این بابت خوشحال بودمو داشتم پفیلا میخوردم

.

امروزم که از صبح سیار شدم کلا

اول که رفتم درسه ی دخترک ......بعد رفتم نازی کار اپیل انجام دادم

یه سرم رفتم واسه ی ناخونام که نبود فرد مورد نظر

الان دختردائی مامانم زنگید

فعلا