سفرنامه ما..لزی .....روز اول + عکس
سلام بسیار بسیار خوابمان می آمد و می آید ولی این همسر محترم کاری کرد که دیگر رغبتی به خواب نشان نمی دهیم و بیشتر ترجیح میدهیم در ف ی س ب و ک و اینترنت ولو باشیم هر چند سرمان داشته باشد از درد بترکد و گاها ممکن است چرت و پرتی هم گفته شود
.
نه سعی میکنیم بر خودمان مسلط شویم و درست بنگاریم هر چند که بیشتر دلمان میخواست فردا شب سر حال و قبراق بیائیم ولی خوووب
.
از 5 شنبه شروع میکنم دلشوره عجیبی بر من مستولی گشته گاها هوس میکنم به همسر بگویم که کلا از خیرش گذشتمو نمیروم ولی بعد دوباره با خود میگویم خاک بر سر بی عرضت کنن مگه تو چیت از مرد کمتره
از طرفی کلی پول تور داده شده از همه بدتر اگر بزنم زیرش دیگه نمیتونم هیچوقت حرف بزنم و مهر ضعیف بودن و بی عرضه بودن همه عمر رو پیشونیم میخوره
از یه طرف فکر میکنم بالاخره که چی باید مستقل باشم رو پای خودم وایسمو از این فکرهای درهم برهم تا اینکه ساعت یکربع به 4 راهی فرودگاه امام می شیم
ترافیک طبق معمول بیداد میکنه پرواز ایران ایره و مستقیم به سمت ما*لزی
هر جور هست میرسیم کارت پرواز رو میگیریم و همراه بچه ها راهی گیت میشیم دلشوره هه همچنان باهامه ولی به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر میشه و بعد از یک روز به کلی رنگ میبازه
و الان آبجیتون چون شیرزنی تمام قد روبروتون ایستاده کسی که خودش به تنهائی به سفر خارج از کشور رفته به همراه بچه هاش و بقیه شم روز به روز به مرور میگم این سه روز رو .......
فقط اینکه امروز ساعت 3 و ربع پروازمون نشست و ما 6 خونه بودیم بعد از تحویل چمدونها و پشت سر گذاشتن ترافیک همین اطراف و مسیر دور فرودگاه امام
در همین جا جا داره از دوست خوبم خانومی عزیز تشکر کنم که تو این سفر کلی کمکم بود بیشترم کمک روحی همین که حس میکردم کسی تو اون شهر غریب هست که در موقع گرفتاری بهش تکیه کنم کلی قوت قلب بود
البته که اطلاعات بسیار مفیدی هم در احتیارم گذاشت که به مرور میگم
این نوشته ها مال دیشبه (عکسها رو وارد کردم و بعدشم خزیدم تو تخت و بیهوش شدم )
و اماااااااااااااااا
امروز سه شنبه هوا ابری همراه با بارش گاه به گاه باران
هوائی که بسیار میدوستمش
و حالا بر میگردیم به مالزی روز جمعه صبح ساعت 7 به وقت مالائی ها به اونجا میرسیم همراه با همسفرها از هواپیما پیاده میشیم به آزی میگم همچون مورچه باید دنبال همسفرهامون بریم که گم نشیم
دنبالشون راه میفتیم بعد از کمی پیاده روی به ترن میرسیم همگی سوار میشیم چشمم به همسفرها هست که لابلای اون جمعیت چینی گم و گور نشن
از ترن پیاده میشیم هنوز اون ترسه باهام هست ولی همه امیدم به دوستان که در مالزی هستن هستش اینکه اگه گم بشم حداقل اونا هستن که به دادم برسن
الهام که نیومده و ترجیح داده چند روز تعطیلی رو با دوستاش خوش باشه
منم که کلا زبان بیل میرم و واقعا وجود آزی لازم بود که در همه جا و مراحل مختلف اسپیک کنه و سر از حرف اونا در طول سفر و فروشگاه و خلاصه همه جا در بیاره
حتی دخترک که ماشالله هزار ماشالله بعد از 6 ترم زبان همچین با اونا انگلیسی حرف میزد که من توش میموندنم فقط اون لابلا یه کلماتی رو متوجه میشدم
همونجا مصمم شدم که حتما حتما زبان بخونمو ادامه بدم منم که همیشه تشنه درس چه بهتر از این
خلاصه پاسپورتها رو میدیم انگشت نگاری میشیم و از گیت رد میشیم شخصی به نام هومان منتظرمونه لیدری که واقعا قوت قلب بود و انصافا خوش رو و خوش برخورد
ازمون میپرسه مال این تور هستید و بعد از تائید برچسبهای مخصوص تورشونو میزنن و میگه که جلوی ورودی 7 منتظر من باشید تا بقیه رو جمع کنه
چقدر شبیه پسردائیمه اونو که میبینم انگار پسردائیمو دیدم آزی هم به این نتیجه رسیده
میریم جلوی درب 7 و چند نفر دیگه رو اونجا میبینیم
بعد از جمع شدن همه یه خانوم هندی با آسانسور میبرمون پائین و میگه هومان اونجاست
سوار اتوبوس میشیم شبیه ولو چمدونهامون تو قسمت بار اتوبوس هومان میاد و خیلی توضیحات جتمع و مفصلی میده و انصافا سنگ تموم میذاره راجب همه هتلها و مراکز خرید اطرافشون که در بدو ورود در دسترس باشه میگه
راجب خود هتل و طبقات استخر و سالن های بدنسازی و ........
راجب مردم مالزی و اینکه هر کجا میرین با انگشت اشاره ...اشاره نکنید چون اونا بد میدونن و از انگشت شصت ما فحشش بدتره و اگه میخواین اشاره کنید یا تاکسی بگیرید یا با انگشت شصت یا تمام انگشتها یا سه انگشت
که این قضیه انگشت در طول چهار روز سفر سوژه من و بچه ها شده بود و آی خندیدیم آی خندیدیم که خدا میدونه مثلا تو مغازه میخواستیم به یه چیزی اشاره کنیم طبق عادت با انگشت اشاره که یهو یادمون میفتاد و عوضش میکردیمو کلی میخندیدیم
دیگه هومان بهمون یه سیم کارت داد و خودش واسمون گوشیامونو درست کرد و گفت تور نیم روزی که بر عهده توره همین امروزه و بعد از ناهار میبریم هتلهاتون
چون هتل هر کسی یه جائی بود فقط یه خانوم و آقا و بچه تو هتل ما (می تاور ) بودن
اول بردنمون پارک استقلال و میدون ساعت که قدیمی ترین ساعت شهر اونجا بود
راستی هومان راجب طریقه شارژ گوشی هم گفت که البته تو وبلاگ آقا سید که تجربیات مالزیشو نوشته بود و واسم کامنت گذاشته بود که وبشو بخونم نوشته شده بود
این که چون پریزاشون سه شاخست باید یکی از سوراخها رو بعد از غیر فعال کردن پریز چون هر پریز یه کلیدم کنارش داره بعد یه خودکاری موچینی چیزی توش میکنیم تو یکی از سوراخا بعد کلید پریز و میزنیمو فعال میشه و بعد میتونیم شارژرمونو بزنیم
انقدم سر این خندیدیم که خدا میدونه چون هر چیزی رو که میخواستیم شارژ کنیم موچینو فرو میکردیمووووووووووووووو هر هر هررررررررررررررررر
راجب تاکسیاشم گفت که آبی و زرد سوار نشید فقط قرمز البته این مورد رو خانومی عزیزم هم گفته بود بهم
و دیگه راجب متروش گفت که دزدی توش زیاده و خیلی شلوغه که کلا از خیرش گذشتیمو چند جائی که رفتیم با تاکسی بود و طبق توصیه خانومی عزیز ازشون میخواستیم که میتر یا تاکسی متر بزنن
البته که من در نقش لال ها بودم و فقط آزی بود که باهاشون حرف میزد
دیگه خلاصه بعد از پارک استقلال رفتیم کارخونه شکلات که افتضاح گرون بود ولی به خاطر دل بچه ها چند تائی خرید کردم
آزیم دستشوئیش گرفته بود داشت میترکید گفتم برو دستشوئی همینجا رفت و اومد گفت مامان تو هم بیا برو انقد تمیزه که دوست داری توش غذا بخوری اونوقت دستشوئی های ایران آدم اصلا رغبت نمیکنه از جلوشون رد شه جاهای عمومی رو
خلاصه دوباره رفتیم سوار ماشین شدیمو رفتیم کاخ پادشاهشون البته از بیرون دیدیم هومان میگفت پادشاه 85 سالشه و تازگی هشتمین زنشم گرفته و هر وقت پرچم بالا باشه پادشاه تو کاخه هر وقت پائین پادشاه بیرونه
اونجا رو از شدت خستگی پیاده نشدم ولی آزی و دخترک رفتن دیدن که از بس گرم بود بیرون لبو شدن
بعد از اون رفتیم یه رستوران ایرانی و جوجه کباب خوردیم انصافا همه چی عالی بود و در همون حین بارون رگباری و به قول معروف شلاقی شروع کرد به باریدن
خیلی کیف میکنم از بارون اونم این نوع
( عکسهای تقریبا زیادی گرفتم که هم تو ف ی س ب و ک هم وب دخترک هم اینجا میذارم ولی خودم اصلا حس عکس گرفتن نداشتم تا آزی میگفت بیا عکس بگیریم در میرفتم و تازه حس دخترکو میفهمیدم که بعد از مثلا 10-15 عکس میگه ااااااااااااااااااااا مامان بسه دیگه کلافم کردی
حالا باز خوبه اون چند تا عکسو میگیره من که بعد از یکی دو تا خسته میشم
بعد مدتی دم رستوران بودیم تا شدت بارون کمتر شد و پیش به سوی اتوبوس خوشبختانه اولین هتل می تاور یعنی هتل ما بود
عین جنازه ها رفتیم فرم پر کردیمو کارهاشو کردیمو کارت اتاقو گرفتیمو رفتیم طبقه 30 حالا آب نداریم
همونجوری جنازه دوباره برگشتیم پائین و رفتیم 7eleven که هومان آدرس داده بود 4 تا آب گرفتیم هر کدوم 2800 شارژ گوشی میخواستیم که تموم کرده بود
آدرس داد چند مغازه اون ور تر مغازه فیلم و عکس و اینا بود 10 رینگت (هر رینگت 1000 تومان ) دادیمو خودش برامون وارد کرد
هومان یه کلکم بهمون یاد داده بود که اگه اولش 132 رو بگیری بعد 98 کد ایران بعد مثلا 21 کد تهران بعدم شماره مورد نظر بدون هیچ صفری یعنی مثلا حالا یه شماره فرضی
اینا رو واسه دوستانی که میخوان برن میگم هم قضیه کلید پریز هم این هم کلا همه چی
همون طور که تجربیات آقا سید و خانومی و ساناز و نیلوفر عزیز به درد من خورد شاید روزی تجربیات منم به درد دوستی بخوره
هم اینم که خودمم که چند سال دیگه بیام بخونم حتما برام جالب خواهد بود
حالا شماره فرضی (یه وقت فکر نکنید شماره خودمه )
1329821224376898 یا شماره موبایل 132989126548709
اینم از این کلک رشتی
بعد از شارژ گوشی اومدیم هتلو ولو شدیم قاق چنگال و چاقو ووووووو هم نبرده بودم که کلی غذا خوردنموم خنده داشت
کلی میخندیدیم به بچه ها میگفتم انسان های ماقبل تاریخ اینجوری غذا میخوردنااااااا
اونجا هوا تا 7 و نیم اینطورها هم روشن بود صبحها هم دیر روشن میشد
حالا چند عکس (هر عکسی رو متناسب با فضای همون جا میذارم مثلا عکسهای ف ی س ب و ک یا وب دخترک )
ساعت زیر عکسها هم باید 4 ساعت و نیم جلوتر در نظر بگیرید چون ساعت دوربینو تنظیم نکردم و طبق ساعت ایران بود مثلا 7 صبح ما یعنی 11 و نیم ظهر مالزی
فرقش 4 ساعت و نیمه

برج مخابراتی فرودگاه

کاخ پادشاه ۸ زنه ![]()

جلوی رستوران و بارش باران
نمائی از شهر ما*لزی از هتل

این عکسم همینطور که رو تخت ولو شدم گرفتمممممم....فک کن خسته و داغون

اینم همینطور در حالت ولو شده رو تخت...انصافا هتلش خیلی خیلی تمیز بود یعنی من یه دونه ایرادم نتونستم توش پیدا کنم

اینم همون شیوه کلک رشتی واسه شارژ گوشی با گوشی آزی

اینم یکی از خریدم از فروشگاهی مثل شهروند مانند که پشت هتلمون بود و فرداش در حین گشت و گذار اطراف هتل کشفش کردیم قیمتاشم خیلی خوب بود مثلا ما آبو از ۷ سون الون خریدیم ۲۸۰۰ در حالی که اینجا ۱۶۰۰ بود بقیه خریدها رو هم از این فروشگاه کردیم و منم که تشنه فروشگاه گردی تا هر چیزی میخواستیم میدوئیدم اینجا یه فروشگاه ۳ طبقه بود با همه چیز ...........توضیحات بیشتر و تو روزها و پستهای بعدی میدم
دوستون دارم ٬ بای
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار