امروز دخترک زبان داره و باز هم 1 ساعت و نیمی ولگردی تو خیابونا

اصلانم انگار نه انگار که فردا مسافرم و باید باز دوباره به سر و وضع خونه برسم و وسایلمو جمع کنم

هی همش تو ف ی س بوکو اینترنت پلاسم

آخه اینم شد زندگیییییییییییییی

نمیتونم خوب چکار کنم نمیشههههه.......به خودم میگم دیگه امشب نمیرم تو نت که واسه فردا سر حال باشم که چیزی جا نمونه و خوابمم تکمیل باشه ولی میدونم بازم نمیشه باز دوباره امشبم میرم تو ف ی س بوک توجیهمم حتما این خواهد بود که عیب نداره فقط نیم ساعت میری و زود برمیگردی ولی میدونم که نیم ساعت همانو نصف شب شدن همان

ولی نه باید بر خودم غلبه کنم ..

میگم معتاد بودن خیلی بده هااااااا اصلا دلم تنگ میشه واسه دوستا و فامیلام و مطالبی که میذارن

.

دیروز بعد از ح ر ی م س لطان رفتم اول نازی که سرش شلوغ بود واسه همین اومدم بیرون رفتم پیش سولماز

ابروهامو برداشتم دوباره رفتم پیش نازی که سرش خلوت شده بود

بعد یه چیزی تو آرایشگاه که نشسته بودم دو سه تا خانومه اومدن واسه رنگ کردن موهاشون خیلی وقته هوس کردم یه رنگ خوشگل بذارم و لی همسری میگه نه همین مشکی بهتره

خدائیش با این همه بلائی که من از 15 سالگی سر موهام آوردم چند بار مش و خیلی رنگ و حتی یه بار مش رو مش که موهام کلا نابود شد و سوخت ولی هنوزم طفلکیا مشکی موندن

حالا میگم بذار سفید شه بعدا هی مجبورم تند تند رنگ کنم ولی خوب دله دیگه تنوع و رنگای رنگاوارنگ دلش میخواد

خلاااااااصه

اومدیم پیش نازی جونو پت و پهن شدیم........هههههههه

بعد هیچوقت پاهامو نمیدادم که این سری اونا رو هم دادم از این به بعدم میدم بهتر تره

همون موقع پیش نازی بودم با خودم فک کردم که امروز چقد باید درد بکشم بعدازظهرم که 4 و نیم دندونپزشکی بودمو اون آمپول گنده مزخرف ولی انصافا خوب میزنه اصلا مثل آمپولای فرزانه درد نداره

دیگه اون کارم انجام دادیمو ساعت 5 و ربع با یه صورت یه وری و سر خونه بودم

تا 7 و نیم که آماده شدیم رفتیم تالار

یعنی دیشب انقد خوووووووف بود که خدا میدونه

بچه ها (دخترخاله ها ) که همینجوری واسه خودشون اون وسط جولون میدادن

منم انقد روحم تازه شد چون یه فامیلائی که مثلا از 10 سالگی ندیده بودمشونو دیدم و خلاصه خیلی خیلی خوف بود

همه چیم که سنگ تموم گذاشته بودن میوه هاشون که توپ شیرینیم که همینطور شامم جوجه کباب و کباب بود

یعنی از این قوم و طایفه دختردائیهای مامانم بعید بود همچین مراسمی

عمومم دیدم همون که شوهر اون یکی دختردائی مامانمه سر سری از کنارش گذشتم

.

ته دلم یه جورائیه انگار یه جور دلشوره دارم واسه فردا

یعنی من اونجا تو اون کشور غریب گم نمیشم ؟؟؟؟؟هر چند دلم به سه دوستی که اونجا دارم خوشه و میدونم اگه گم بشم حداقل با یه تلفن میان از تو خیابونا جمعمم میکنن

ولی نهههههههههه من میتونم مگه چیم از مردا کمتره

یعنی اگه زبان حالیم بود هیچ غمی نداشتم حتی همین یه کوچولو دلشوره

احتمالا این آخرین پستم باشه تا 3 شنبه یه 4 شنبه دیگه

جدی جدی تصمیم گرفتم دیگه امروز و امشب نیام نت که به کارهام برسم تا هفته دیگه که انشالله برگشتم

پس همتونو دوست دارم و ازتون میخوام که مواظب خودتون باشید به جای ما هم عزاداری کنید و دسته ببینید

هر چند که ما دیشب از تالار که برگشتیم دسته هم دیدیم و آرزو به دل از دنیا نرفتیمنیشخند

حالا برم یه کم کار خونه کنم و لباسامونو بردارم و ساعت 10 هم ایزل ببینمو....

از دوستانی هم که گفتن خ ر م کی نشون میده ممنونم

دوستون دارم ....براتون روزهای خوبی آرزو میکنم ......بایماچ