اگه این همسر گذاشت بخوابم

دیشب وسطای خرم نفهمیدم چجوری خوابم برد بعد پاشدم دیدم وسطای ایزله دیگه اومدم تو تخت

دو شبه تصمیم گرفتم عین آدم تا صبح بخوابم ولی امشب همسر انقد وول زد که ۱ نصف شب پاشدم خوابم نبرد تا ۳ و ربع انقد تو تخت اینور اونور کردم که خوابم برد

بعد دوباره یه ربع به ۴ با تکون خوردناش بیدار شدم دیگه از شدت کلافگی پاشدم اومدم تو نت

.

.

دیروز روز خیلی خوبی بود

صبح که سریالای جمو دیدم تا ۱۱ که خوابیدم ۱۲ و نیم پاشدم

یه کم به سر و وضع خونه رسیدم ناهارم که داشتیم

بعدم که دخترک اومد و بعد از کمی استراحت و نوشتن مشقاش رفتیم کلاس زبان

ماشینو که از پارکینگ در آوردمو هوای تازه بهم خورد انگار از زندان در اومدم

آخه از دوشنبه هفته قبل که از مالزی اومدی از خونه بیرون نرفته بودم حتی کلاس زبان چهارشنبه رو هم پیچونده بودیم

شیشه رو کمی دادم پائین و هوا رو بو کشیدم

بعد از گذاشتن دخترک دم موسسه ماشینو پارک کردمو کلی گشت زدم واسه خودم

یه پوتینم واسه دخترک انتخاب کردم که بعد از تموم شدن کلاسش بریم بخریمش

که اتفاقا دخترکم صاف رفت سراغ همون

نمیدونم چرا انقد تو خیابون که راه میریم نگاش میکنن خیلی وقتا هم شنیدم که اگه مثلا چند نفر باشن به خصوص دخترای جوون تو گوش هم میگن که چقد خوشگله این شال و کلاه سبزه رو هم که از گلناز براش گرفتم خیلی بهش میاد ماشالله

ما خیلی کم پیش میاد پیاده با هم جائی بریم بیشتر با ماشینه و دم محل مورد نظر پیاده میشیم

دیروزم چون اونجا جای پارک نبود ماشین همون دور و بر موسسه موند و پیاده رفتیم

من کلا این نگاها و این پچ پچ کردنا رو دوست ندارم چه بچه خوشگل باشه چه زشت

مردم ما عادت کردن پشت سر دیگران حرف بزنن

تو مالزی خیلی راحت میومدن جلو و ازم اجازه میخواستنو باهاش عکس میگرفتن

ولی ماها عادت کردیم به یواشکی حرف زدن

بعد از خرید پوتین دو تائی مادر دختری رفتیم پیتزا هم زدیم به بدنو برگشتیم خونه

همین دیگه

دوستون دارم .....بای

راستی نصف شبتونم بخیر و شادی