مداد شمعی و ..تنهائی چند ساعته من و .....
نمیدونم چی بگم بگم دلم گرفته بگم دلم تنگ شده؟؟؟
طبق معمول یه وبلاگ خوندمو زدم به صحرای کربلا
از ساعت ۱ تنهام تنهای تنها حتی خواهری اینا که حول و حوش یه ربع به ۲ اومدن خونه مامان جهت آش خورون نرفتم پائین البته که یه کمشو خواببودم بعدم که خواهر رفت خونه همسایه جهت روضه و این حرفا بازم حسم نکشید که برم
خیلی دلم خواست تنها باشم الانم ته دلم اون ته مها هی قیلی ویلی میره از همونها که وقتی خیلی هیجان داری یا یه چیزی تو این مایه ها میشه
پنجره بازه هوا نه سرده نه گرم هوا تاریک شه ساعت ۵ و نیم بعدازظهره و خونه در سکوتی عجیب فرو رفته از همون سکوتا که دوستش میدارم از همونها که اصلا و ابدا دوست ندارم به هم بخوره
خدا کنه مامانم نیاد بالا تا با پشت هم حرف زدناش سرمو ببره
نگران حموم دخترکم چون شب بشه به خاطر سینوزیتش نمیتونه بره
از ظهر با باباشون رفتن اون محل ....محلی که من و همسر عاشق شدیم محلی که یه روزی خونه استیجاری ما تو خونه بابای همسر بود
یه کاروان شتر و بعد از اونم تعزیه و عزاداری
حوصله پیاده روی نداشتم حوصله عزاداری نداشتم خوصله روبرو شدن با خانواده همسر و نداشتم
چقد تنهائی الانم خوبه هی دلم خالی میشه و پر میشه و یه جورائی انگار که هی دبلیوسیت میگیره روم به دیفار
الان تو وبلاگ یاسی میخوندم که سوئد بوده و بعدا اومده ایران به نظر من اشتباه بزرگتر از این وجود نداره تحت هر شرایطی باید همونجا موند
آرامش و ریلکس بودن مردماش چون ین همه فشار روشون نیست امکاناتشون و .......
به جرات میتونم بگم که من همچنان به رفتن فکر میکنم و مطمئنا به آرزون و خواسته م میرسم چون هر چیزی رو که خواستم تلاش کردم و بهش رسیدم ممکنه دیر بشه ولی مطمئنا میشه
شاید یکساله که بی هیچ شکی به رفتن فکر میکنم و ....
یاسی گفت سوئد و من یادم افتاد که داره دی ماه میشه و باید به زندائیم بزنگمو بگم مرخصیشو بگیره و کارهای دعوتنامه و اینا رو انجام بدیم که انشالله راهی سوئد بشیم
تابستون ایشالله
دیگه به تعطیلات بهمنم فکر نمیکنم و همینجا میمونمو دهه فجر و جشن میگیریم دور هم .........دی
چون میخوام سفت و سخت پولهامونو جمع کنیم واسه خرداد و رفتن از اینجا
دیگر هم اینکه تو مالزی یه دونه از این مداد شمعیها دیدم که خیلی ساله تو ایران ندیدم منو پرتاب کرد به زمان بچگیهام یهو دچار یه حس خیلی خیلی خوبی شدم و دو مدلشو گرفتم حالا گذاشتم رو میز توالت گاهی که رد میشم نگاش میکنم
میخوام یه موقع که هیچکی خونه نبود باهاشون نقاشی بکشم
به مامانمو همسری که میگم واسه خودم گرفتم بهم میخندن ......خنده داره آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟درک ندارن که حس نوستالژیک یعنی چی دیگه........
بذار بخندن بذار دلشون خوش باشه اصل خودمم که با وجود اینا انگار یه خانومی ۷-۸-۱۰ ساله شدم و .............
وااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااااااااا نهههههههههههههههههههه مامانم اومددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد![]()
تنهائیمو میخواممممممممممممممممممممممممممممم![]()

شما خدائیش با دیدنشون چه حسی شدین؟
پرتاب نشدید به چندین سال پیش؟؟؟؟
برید حالشو ببرید منم برم خدمت مادر محترم![]()
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار