هوا عالیههه اصلا توپه........دیشب مث آدم درست خوابیدمو صبح ساعت ۶ و نیم با صدای کیسه نون پنیر دخترک از خواب بیدار شدم

بوی نم بارون که به مماخم خورد اصلا کلا حالم عوض شد

یعنی من پائیز و این هوای ابری رو به خاطر همین چیزاشه که دوست دارم

عدسو گذاشتم رو گاز تا واسه ناهار همینجوری که پرده ها کنار زده شده عدسی داغو بزنیم به بدن خیلی آش دوست داشتم ولی خوب الحمدالله رب العالمین بلد نیستم درست کنم

---------------------------

دیشب دوباره طی یک اقدام انتحاری که اصلا از من بعید نیستو در لحظه تصمیم میگیرم رفتیم چند جا سرویس خواب دونفره ی کمجا دیدیم

خودم که اصلا دوست نداشتم هیچوقت ولی همسری عاشق همین کمجاهاست

حالا چون اون خونمون اتاقش زیاد بزرگ نیست و مجبوریم کمجا بگیریم رفتیمو دیدیمو تازه فهمیدم چقده خوشگل و شیکه تازه تو دل خودم پشیمون شدم که چرا واسه دخترک کمجا نگرفتیم

حالا قراره اگه خدا بخواد سفارش بدیم

تخت و میز توالت و کمد کنار تخت

با مستاجره ام صحبت کردیم که قطعا میخوایم بیایم و تا اواخر آذر که موعدشه حتما خالی کنه

دیروزم کلی آبغوره گیری داشتیم مامانم کلی گریه و زاری که تو رو خدا نرید

ولی خوب نمیشه که این خونه عمر خودشو کرده باید بکوبه و مشارکت کنه و دوباره بسازه

حالا فقط مشکلم سرویس دخترکه که چون وسط ساله نکنه جا نباشه و خودم مجبور بشم ببرمو بیارم

-------------------------------

 

دیگر هم اینکه انقد من به زندائیم نزنگیدم تا خودش زنگید و منو کلی شرمنده کرد

بهش گفتم چجوری ببینیمتون ؟؟؟؟؟؟؟؟گفت میام خونه مامانت اونجا دور هم جمع میشیم

از حالا دلم گرفته که بعد از ۳ ماه میخواد بره و دیگه معلوم نیست کی بیاد شایدم اصلا نیاد

میگفت وضعیت زندگی اونجا با توجه به دلار این روزا خیلی سخت شده ولی تا چند ماه دیگه که سیتی زن میشه دیگه دولت اونجا بهشون حقوق میده

میبینید تو رو خدا آمریکا هم همینجوریه به خاله م که بالای ۶۰ ساله حقوق خوبی میدن بعد تازه بیمشونو اینا رایگانه

حالا بذار بیاد کلی اطلاعات کسب میکنم

گفتم فکر کردم سیتی زن شدین گفت نه چند ماه دیگه مونده

دیگه راجب دختردائیش گفت که دکتر زنانه و البته خیلی هم معروفه اتفاقا چند روز پیش به مامانم گفتم میدونی وحیده کدوم بیمارستانه گفت نه

این همون دختردائیشه که خونش تو نظام آباد نزدیک خونه ما بود بعد یه بار با پسردائیم فرار کردیم رفتیم خونه مامانش اون موقع دختر خونه بود و ازدواج نکرده بود در و برامون باز کرد .....هههههههه فرار کردیم که یعنی ۵-۶ سالمون بیشتر نبود شیطنت بچگی بود دیگه

تازه یه بارم رفتیم مدرسه زندائیم زنگ تفریح بود رفتیم زیر میزش قایم شدیم

یادش بخیر

خلاصه دیشب صحبت وحیده شد که گفت چند روزی اومده بود کانادا پیشم و دولت اونجا مدرک دکترای ما رو قبول ندارنو حتما چند تا امتحان سخت میگیرن ازشون تا بهشون کار بدن

منم از فرصت استفاده کردمو گفتم راستی وحیده هنوز کار میکنه؟؟؟؟؟

که گفت آر فلان بیمارستانه و مطبشم فلان جاست

فیبروم زندائیمم اون عمل کرده تجربشم زیاده

احتمالا برم پیش وحیده بیمارستانشم که خصوصیه و مشکلی نیست

-----------------------------------------------

دیگر هم اینکه باز هم میگویم هوا توپههههههههه توپ توپ .......واسه دخترکم ۴ شنبه ها کلاس ریاضی گذاشتن تا ۲ و نیم که دیگه از ۲ و نیم به بعد من باید اسیر خیابونا بشم چون ۴ و ربعم زبان داره و ۱ ساعت و نیم الافی تا یه ربع به ۶

دوستون دارم ، بای