ماجراهای من و بابام.....

از اول اوالش بخوام بگم بابام شدیدا عصبی و دست بزن داشت که البته بعدا فهمیدم مامانم از نظر جنسی مشکل داشته که خودش میگه چون بابات همیشه وحشیانه باهام رفتار میکرده به عبارتی آماده ش نمیکرده

تا اینکه از هم جدا میشن تو سن ۵ سالگی من

بماند که انقد دعوا بود تو اون خونه که بابام هر وقت میخواست بیاد معمولا نصف شبا میومد خودمو به خواب میزدم و هر رو اندازی که داشتم میکشیدم رو سرم چون اگه بیدار بودم یه فس کتک میخوردم

یعنی در این حد

بعد با مامانم یه سری دعوا میکرد کتکش میزد و میخوابید

انقد ازش میترسیدم که یه بار باهاش تو خونه تنها شدم خودمو خیس کردم تازه مامانم فقط رفته بود مغازه و زود بیاد

اینا همه مال  ۴ سالگی و ۵ سالگیم بود که یادمه

الغرض مامانم که جدا شد و رفتیم خونه پدربزرگم انگار دنیا رو بهم دادن اصلا خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم چون طبقه اول پدربزرگ و مادربزرگم و طبقه دوم دائی و زندائی و دو تا پسراش بودن

خونه هم که از این قدیمیا دو تا اتاق تو در تو و آشپزخونه و دستشوئی ته راهرو تو خونه

خلاصه دیگه دوران سرخوشیم شروع شد انقده خوب بود و خوش میگذشت که خدا میدونه

هر روز با پسردائیها فوتبال بازی میکردیمو من نقش دروازه بانو داشتم بزرگه استقلالی و کوچیکه که همسن خودمه پرسپولیسی منم به تبعیت از اون پرسپولیسی شدم

مهمون خونه زندائیم اینا میومد و میرفت و منم اکثرا میرفتم بالا بیشترم خواهراش بودن چون ۴ تا خواهر داره

و بعد از اینکه رفتم مدرسه همه ۳ ماه تابستونو میرفتم خونه خاله م که مهدکودک داشت تو خیابون بهبودی

چون من خیلی آروم بودم منو میبردن و خواهری رو همیشه میپیچوندن یادمه دنبال ماشین دخترخاله م میدوید و گریه میکرد و من از پشت شیشه عقب براش غصه میخوردم

گذشت تا اینکه سال ۶۰ پدرم ازدواج کرد یعنی من که بچه بودم حالیم نبود بعدها که بزرگتر شدم خبردار شدم

سال ۶۰ من ۷ ساله بودم

بعد از جدائیشونم چند باری اومد بهمون سر زد مادربزرگم سال ۵۹ فوت کرد اومد مجلس ختم و من همیشه ازش میترسیدم انقد که بلا سرمون آورده بود

تا اینکه بعد از ازدواجش دیگه کلا محو شد اصلا نمیومد سر بزنه

سال ۶۱ اولین بچه ش از اون زن به دنیا اومد ۶۳ دومی و ۶۵ هم سومی

پدری که همیشه به مامانم سرکوفت میزد چرا دو تا بچه هات دخترن حالا ۳ تا بچه از اون زن پسر شده بود

باباهه رفته بود یه شهر دیگه و اصلا تهران نبود

تو این مدت یعنی بعد از سال ۶۰ یه بار با دائی کوچیکه م که الان سوئد زندگی میکنه رفتیم ملایر که نمیدونم چی بشه فکر کنم میخواستن منو بذارن پیش اونا

چون بابام نه میومد نه یه قرون خرجی میداد و همه خرج زندگیمون با مادرم بود که تو کتابخونه کار میکرد هیچوقتم نمیدیدیمش چون یا اضافه کار بود یا اینم که تو کوچه با زنهای همسایه مشغول حرف زدن

فکر کنم مادرمم از زندگی دلسرد شده بود و ما رو به امان خدا رها کرده بود چون خدائیش هیچوقت نبود نه غذائی میپخت نه به زندگی میرسید نه لباس میشست فقط یه کلفت داشتیم که هر هفته میومد تو حیاط لباسا رو میریخت تو یه لگن گنده و میشست

عید به عید یا گاهی اوقات خاله م میومد و خونه رو برق مینداخت

چون پدربزرگمم تو اون خونه بود

غذامونم همیشه با پول پدربزرگم یا چلوکباب بود یا ساندویچ انصافا خیلی بهمون میرسید اون سالها ۶ هزار تومن حقوقش بود که خیلی زیاد بود همشم میداد به من و پسردائیم که بریم خرید کنیم جامون همیشه تو قنادی یا میوه فروشی مشت علی یا چلو کبابی یا...........بود

سر کوچه مدرسمونم ساندویچی بود که هر روز هم واسه خودم هم واسه خواهری ساندویچ کتلت میگرفتم اونم نصفه بیشترم روزائی که بعدازظهری بودم

بعد ساعت ۵ میاوردم میدادم به خواهری کلی کیف میکرد

چون کوچیک بود نمیتونست خودش خرید کنه

خلاصه همینجوری روزگار میگذشت تا اینکه رفتیم شهر باباموزن بابام تا فهمید من میخوام اونجا بمونم یهو جلوی من به مامانم گفت

آره بذار بمونه من واسه دو تا پسرام بهش احتیاج دارم چون هنوز کوچیکه دنیا نیومده بود

همون موقع با وجود سن کمم متوجه شدم منظورش اینه که منو کلفت کنه و تو خودم شکستم همش تو دلم آرزو میکردم با مامانم بر گردمو با پسردائیهام همونجوری بی خیال بازی کنم

تابستونا برم خونه خاله م و .......

خوشبختانه دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد که برگشتم

چند سال بعد دوباره رفتیم که قشنگ یادمه و تو ذهنم مونده که زن بابام و خواهرش مامانمو همون جلوی در کتک میزدنو فحاشی میکردنو از خونه انداختن بیرون من و خواهریم بیرون در وایساده بودیمو از ترس به خودمون میلرزیدیم

تا اینکه در بسته شد و ما آواره خیابونا شدیم اول رفتیم خونه دوست مامانم و بعد از اونم یکی از عموهام که اونجا زندگی میکرد اومد ما رو برداشت برد خونه ش

۱ هفته اونجا بودیم حسابی بهمون میرسیدن هنوز که هنوزه کلی از حیاطشون خاطره دارم

یه حیاط بزرگ سرسبز که با آجر راه درست کرده بودن بین باغچه ها کف حیاطشون و همینطور کوچه بن بستشون پر از سنگریزه بود که کفشتی پاشنه بلند مامانمو میپوشیدمو میرفتم رو اون سنگریزه ها راه میرفتمو قرچ قرچ صداشونو میشنیدمو لذت میبردم

حالاشم هر وقت بارون میاد و میرم پیاده روی جاهائی که سنگریزه داره و روشون راه میرم یاد خونه عموم و کفشای پاشنه ۱۰ سانت مامانم میوفتم

هر روز با عموم و بچه هاش و زن عموم میرفتیم پارک البته دروغ چرا عمومو زیاد یادم نمیاد ولی زن عموم و بچه هاش که الان سه تا دختراش سوئیس هستنو یادمه

البته ۷ تا بچه داره این زن عموم

و تو اون مدت فقط یکبار بابام اومد پیشمون یه بعدازظهر که من و خواهری رو برد ساندویچ فروشی

دیگه اومدیم تهران و منم که نمیدونم چجوری بود با هر کی دوست میشدم یا نمیشدم میخواست باهام ازدواج کنه

تا اینکه دیگه نذاشتنو در سن ۱۵ سالگی ازدواج کردم با جناب همسر که پسر صاحبخونمون بود

البته از طرف کانون پرورش داشتن تو قیطریه واسه مامانم و همکاراش خونه میساختن واسه همین همون خونه ای که توش بودیمو فروختیمو در سن ۱۳ سالگی من از پسردائیهام جدا شدم

بعدم که اومدیم خونه همسر اینا و بعدشم دوستی و بعدم ازدواج که خودش مفصله مخالفت پدر مادرشو .........

خلاصه دیگه بعد از ازدواج که بابا و زن بابا دیدن من خدا رو شکر خوشبخت شدمو بچه دار شدمو ........

سر و کله شون پیدا شد زن باباهه چند وقت یه بار زنگ میزد که گوشت نداریم مرغ نداریم

منم بی خیال

به پیسی خورده بودن شدید ...بالاخره کارای خدا حساب کتاب داره دیگه

کسی که یه روز ما رو از خونه ش بیرون کرد و یه بار دیگه شم میخواست که من کلفتش باشم

حالا ورق برگشته بود خدا رو شکر همسری داشتم و دارم که همه جوره حمایتم میکنه

همه چیز در اختیار خودم خدا رو شکر تو پول غلت میزدم و .....

خلاصه تو همون سالها یه بار پسراشو با بابام فرستاد که حسابی پر و پیمون برشون گردوندم شهرشون از پیرهن بگیر تا بقیه چیزا

که چند روز بعد با همون پیرهنائی که من داده بودم رفته بودن آتلیه و عکس انداخته بودنو سری بعد که اومدن تهران بهمون دادن

دیگه چند وقت یه بار تلفنی اونم یواشکی خواهری و مامانم باهاشون در ارتباط بودم البته چند خط در میون به خواهری میگفتم ولی به مامانم نه چون خیلی ناراحت میشد

از سال ۶۸ که من ازدواج کردم تا ۶۹ که اولین دخترم دنیا اومد و من فقط ۱۶ سال داشتم رفتیم خونه قیطریه پیش مامانم نمیذاشت جم بخوریم میگفت برید من از تنهائی میترسمو دق میکنم

یه بارم بابامو پسراش اونجا اومدن که خیلی بهشون احترام گذاشتیم ولی تا خواهری صحبت خرجی رو کرد دمشونو گذاشتن رو کولشونو الفرار

دیگه هم پیداشون نشد

۴ سال قیطریه بودیم بعد فروختیم اومدیم محل فعلی

یعنی سال ۷۴

۹ ماه تو اون خونه بودیم ولی چون سند نداشت فروختیم اومدیم اینجا و از اون موقع همینجا هستیم

یعنی حدودا ۱۷ ساله که اینجائیم

ت این ۱۷ سال خواهری ازدواج کرد مامانم بازنشته شد اینجا هم ی خونه ۳ واحدیه که طبقه همکفو همسری درست کرد با بنائی که میشناخت که مامانم اجاره میده

از طرف اداره همسری خونه تو اندیشه بهمون دادن که پولشو خورد خورد میگرفتن چون داشتن میساختن ولی چون یه بار یکی از مستاجرای مامانم تو بد زمانی میخواست بره و پول نداشتیم بهش بدیم

همسر رفت اون خونه رو انصراف داد و پولهائی رو که خورد خورد ازمون گرفته بودن یه جا پس گرفت داد مستاجر مامانم

که این بزرگترین اشتباهمون بود چون همون خونه ها تو اندیشه فاز ۳ (خونه هاش همه ویلائیه ) تا پارسال که شنیدیم میگفتن ۵۰۰ میلیون چون همکارای همسری اونجا هستن

خلاصه کلی اتفاقات افتاد تو این سالها سال ۶۸ دخترخاله کوچیکمم بعد از کلی این در اون در زدنو دوبی و ترکیه رفتن و ویزا نگرفتن با یه ازدواج هول هولکی رفت به خواهر برادرش پیوست

چند سال بعدترش خاله م رفت که البته اون از قبلشم هی میرفت و میومد ولی از وقتی دخترخاله کوچیکه رفت ۷-۸ سال یه بار میاد ۳ ماه میمونه و میره

دائی کوچیکه رفت سوئد و موندگار شد

این یکی دائیم سال ۸۲ فوت کرد و پسر بزرگش چون خیلی بامعلوماته اون موقع امارات بود که بعد از چند سال کانادا خواستنش رفت اونجا (همون که استقلالی بود ) بعد از چند سالم زن دائیمو برد پیش خودش

پسردائی کوچیکه ام که اینجاستو مشغول زندگی ولی خیلی کم میبینیمش ز وقتی ازدواج کرد خیلی کمرنگ شد (همین که همسن خودمه و کلی آتیش سوزوندیم با هم تو همون خونه نظام آباد )

خلاصه اینم اتفاقات این چند سال ولی بابام بعد از اون جلسه تو قیطریه که خواهری بهش گفت خرجی بده دیگه پیداش نشد

حتی برای عقد خواهریم میخواست بیاد امضا کنه ۲۰ تومن ازش گرفت فک کن سال ۸۱ و اصلانم که کادو نداد همون انگشتر خواهری رو ازش گرفتو سر عقد بهش داد

تا اینکههههههههه

از پارسال که من عضو ف ی س ب و ک شدم

دیدم داداش کوچیکه درخواست داده منم تائید کردم و بعد از اون دو تا برادر و بچه های عمومو ......

از اون طریق ارتباطم با برادرا زیاد شد و در جریان زندگیشون بودم که همش با فامیلای مادرش رفت و آمد دارن و همیشه میبرنشون رستوران و ........

بقیه ش باشه واسه بعد خسته شدم