اولین صبح تنهائی بعد از 4 ماه
ساعت 8 صبح را نشان میدهد و اینک منم زنی تنها که تنهای تنها با در و دیوا خانه مانده ام
درست است دیروز هم بود ولی چون آزی خونه بود نمیشد که بشه اون تنهائیه ملموس نبود
از یک جهاتی ته دلمان غنج میرود و از یک جهاتی نه ....اینکه دخترک چه میکند و ......
به هر حال مادر است دیگر و هزار و یک فکر
خلاصه که تنهائی این مادر شروع شد تا 8 ماه دیگه
شروع درس و مدرسه مشق و ..
منم که خونه داری و خونه داری و گاها خرید و گردش و پاساژ گردی
از فردا زبان دخترک شروع میشه که باید بعدازظهر ببرمش
پس فردا ساعت 12 یه وقت آتلیه گرفتم که دخترکو ببرم یه ربع به 7 هم که خودم زبان دارم
یعنی اونجوریام بیکار نیستم
از شنبه هم که دو روز در هفته استخر بین خودمون بمونه از حالا استرس گرفتم که نکنه برم زیر آب غرق شم
کلش 12 جلسست که امیدوارم سربلند بیرون بیامو نصفه ول نکنم در برم
خونمون تمیزه در حد تیم ملی
به غیر از پرده ها که بدجور رو مخمه
همیشه عادت داشتم آخر شهریور پرده ها رو هم بشورمو از بخارشوی محترم کار بکشم ولی به خاطر اون دو هفته مریضی بعد از عروسی و بعدشم روزه هائی که هی میگرفتم نشد که بشه
همچنان دیر غذا میخورم و به این نتیجه رسیدم تا وقتی نخوردی که خوب نخوردی شاید گشنت بشه یه کمی ضعف کنی ولی قابل تحمله ولی اماان از اون وقتی که حتی یه سیب گاز بزنی اونوقته که هی معده ت طلب چیزای مهم میکنه
اونروز که مامانیم اومد خونمون یه جعبه شیرینی نارگیلی و ناپلئونی آورد برامون برام عجیبه که از بین اون همه شیرینی فقط یه ناپلئونی خورده باشم و از اون عجیب تر که بعد از گذشت دو روز هنوز چند تا نارگیلی تو جعبه به چشم میخوره و از اون عجیب تر تر اینکه هیچ اشتهائیم واسه خوردنشون ندارم
خدا کنه شیرینی زده بشم خواهررررررررر
مامانم از مشهد واسمون شکلات سنگیم آورده با کلی چیز میز دیگه
بعد اون جمعه که خونه ش بودیم اینا رو بهمون داد یهو آزی میگه ااااااااااااااا مامان خودمونم که شکلات سنگی از مشهد آورده بودیم
پس کوووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی به این حد رسیدم که اصلا شکلات سنگی که اون همه عاشقش بودمو گذاشته بودم تو کابینتو اصلا یادم رفته بود که چنین چیزیم وجود داره
بعد جالبه که همه در اون لحظه سرشونو برگردوندن به سمت من با یه عالمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که یعنی تو خوردی؟؟؟؟؟؟
دیگه خبر ندارن کلا شکلات زده شده م
دیروز گفتم بذار یه ذره بریزم کف دستم بخورم اصلا شیرینیش دلمو زد
بقیه شو دادم به دخترک
و امااااااااااااااااا
ما پارکینگ دا شدیم البته فعلا
تا زمانی که همسایه بغلی مستاجر نیاورده
آخه جمعه که میخواستیم بریم خونه مامانم دیدم از واحد بغلی صدا میاد از چشمی نگاه کردم دیدم بلهههههههه دارن اسباب کشی میکنن
یه عالمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو کله م نقش بست که ااااااااااا اینا که تازه اومده بودن
( همون عروس داماده )
بعد زودی مانتو و اینا پوشیدم به هوای اینکه میخوام برم انباری آقاهه رو دیدم گفتم دارید میری؟؟؟؟گفت آره
گفتم چرا؟؟؟؟؟گفت پله ها واسه خانومم سخت بود
و در اینجا من به جون سختی خودم ایمان آوردم که این همه پله رو میرمو میام و دم نمیزنم
هیچی خلاصه شماره صاحبخونه شو گرفتمو باهاش هماهنگ کردم که تا زمانیکه مستاجر نیومده ما بذاریم بهشم گفتم اجاره ش چقد میشه ؟؟؟؟؟؟گفت همینجوری بذارید
حالا من و بچه ها کلی ذوق که آخ جون پارکینگ دار شدیم
همسر که فهمید با کلی بی تفاوی میگه فایده ش چیه ؟؟؟؟؟
یعنی یه همچین همسر دپرس و تو ذوق زنی دارم من ......اصلا انگار با هیچی خوشحال نمیشه و با هیچی حال نمیکنه
خلاصه که اینم از این.......
گفتم شهروند 20 در صد آف زده یه مانتو خرید یکی دیگه ام میخواستم بخرم که شکرررررررررر خدا واسم گشاد بود فک کن بعد از چند سال یه مانتو بپوشی و از یه خانومه نظر بخوای بگه واست گشاده .........رو ابرا نمیری اونوقت؟؟؟؟؟؟؟پرردگارا خدای متعال کمکم کنه که بتونم وزنمو حفظ کنم
خلاصه حالا دلم میخواد برم شهروند ببینم سایز کوچیکترشو آورده بخرم بردارم بیارم
کلا امروز حالم دست خودم نیست نمیدونم بخوابم ؟برم بیرون؟؟؟برم کوهسار؟؟؟؟برم هایپر؟؟؟؟گردش و ........
مامانیمم که گفته جمعه بیاید میخوام آش رشته درست کنم
یعنی عاشق آش رشته هاشم
خوب برم ببینم چکار میکنم .
راستی ویتامین 3 هم شروع شده همون که مجریش بچه محلمونه هر روز ساعت 6 و نیم تا 8 صبح اگه دوست داشتید ببینید
*************************
اولین روز دبستان باز گرد
کودکی های قشنگم باز گرد
کاش میشد باز کوچک میشدم
لاقل یک روز کودک میشدم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای معلم ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد و این مشقها را خط بزن
دوستون دارم ، بای
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار