وقتی از 10 و نیم شب خوابیده باشی نتیجش همین میشه که از 4 صبح بیخوابی به سرت بزنه


پشت سر هم دو وبلاگ خوندم که راجب عرفه نوشته بودن راستش دیروز صبح که زدم برنامه ی ویتامین 3 تا نیم ساعت فقط داشت مراسم تعویض خونه ی خدا رو اونم به طور زنده نشون میداد با اون دعاها و لبیک گفتنای قشنگش که دل هر عاشقی رو میلرزونه

منم یهو دلم لرزید از ته ته دلم آرزوهای قشنگ کردم و واسه ی سلامتی همه دعا

بعد دیگه درگیر کار و استخر و این برنامه ها شدم

الان که این وبلاگا رو خوندم اونم در این دم دمای صبح که هوا کم کمک داره روشن میشه و چاشنیشم صدای جیک و جیک گنجشکا و مرغای میناست دوباره حال دلم عوض شد

دلم خواست که مکه باشم با خودم مگه چی داره که هر کی میره عاشقش میشه و دوست داره همش اونجا باشه یا تند تند بره بهش سر بزنه

امسال نوبتمون شده .....ولی به خاطر سوئد که زندائیم گفته بود اگه مهر کشورای زیارتی مثل مکه و کربلا و سوریه بخوره تو پاستون بی خیلش شدم

نمیدونم گفته بودم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم سال 80 و نمیدودنم چند بود که اسم خودشو منو دخترک و خواهری و دخترکشو نوشت

حالا هم مامانم به خاطر ما لنگ در هواست .....ولی گفته اومدید ...اومدید .......نیومدید من عید میرم نهایتا دیگه خرداد سال آینده

حالا با این لرزش دلم شاید منم رفتنی شدم و در اون صورت باید سوئد و کلا بی خیال بشم

یا شایدم فرجی شد و بهم ویزا دادن

اینکه از این



و اما در راستای استخر دیروز خدا رو شکر خاله پری بی ادب نیومد و من تونستم بشتابم به سوی استخر

بردمون تو عمیق.....دیروز 5 نفر بودیم که از این 5 نفر یکی یه دوره قبلا اومده

3 نفر و دوقلو گذاشت پشتشون ولی اون خانومی که قبلا اومده با منو نه

بهش گفتم پس من چی؟؟؟؟؟؟

گفت تو و خانوم کاظمی نمیخواید

خدا رو شکر ترسم از آب ریخته


بدون هیچ وسیله ی کمکی پا دوچرخه رفتم ولی سه بار هول کردم سنگین شدم که با اون میله درازه منو گرفت

ولی تو دور بعد بهتر بودم تا میومدم سنگین شم میگفتم خودتو شل کن و میومدم بالا

دست قورباغه رو هم که تو عمیق خیلی راحت رفتم فقط سر و که میکنی تو آب خیلی عمیقههههههههه به نسبت اونور که کم عمقه و هر وقت نفس کم میاری پاتو میچسبونی کف استخر

وبی خدا رو شکر طول استخر و کامل قورباغه رفتم ولی هنوز پاشو یادمون نداده

خانوم کاظمی میگفت پاشو یادمون بده خیلی سریعتر میریم جلو

یه بارم گفت بریم لب استخر وایسیم بپریم تو آب که دوباره عینهوووووووو  سگ ترسیدم

گفتم اول خانوم کاظمی بپره که اونم ترسید بعد به خودم امیدوار شدم که پس فقط من نیستم که میترسم اینی که یه دوره اومده هم میترسه

بعد به مربی گفتم باشه خودم اول میپرم .....بچه ها هم از اونر تشویق که تو شاگرد زرنگ مائی بپرررررررر دیگه .........1-2- 3

و بدینگونه شد که پریدم و پا دوچرخه زدم



بعدازظهرم که رفتم کلاس زبان

.

.

راستی اینم نگفتم که بعد از استخر اول رفتم بنزین زدم بعد رفتم خونه مامانم برنامه ق ل م چی که برای دخترک گرفته بود و گرفتم

سوغاتیهائی که گرفته بود و با ذوق در میاورد نشون میداد

به زورم میخواست بهم از خورشت بادمجونش بده که بابا به پیر به پیغمبر من وقتی از استخر میام تا 3- 4 ساعت هیچی نمیخورم

آخر قسمش دادم که بی خیال شد

دیدیم چند باره هی میره بازار راستش من و خواهر مشکوک شده بودیم نگو طفلک میرفته خرید مثلا سوغاتی واسه ی بچه ها .....ما هم که هویجیم کلا .........هههههههه

گفت میخوام تو مشهد دیگه خیالم راحت باشه و به زیارت برسم

گفتم آخه مامان جون تو که تازه مشهد بودی اون همه سوغاتی آوردی واسه چی آخه دوباره ؟؟؟؟؟

میگه نه من عشق میکنم به بچه ها سوغاتی میدم

چه سعادتی داره واقعا

26 مرداد که با ما مشهد بود........26 شهریور با جلسه ایهاش.......26 مهر هم که دوباره با جلسه ایاش

یه چیزم بگم ؟؟؟؟؟؟؟همش تو چشاش اشک جمع میشد چند روز بود که تلفنی حرف میزدیم همش میگفت دلم واسه بچه ها تنگ شده ..........قربون اون دلش برم من که فهمیدم دلش واسه ی بچه هاشم تنگ میشه

فقط نمیگه که پررو نشیم

فداش بشم من که قدیش به خودم رفته

.

امروزم دخترک جشن صبحانه داره تو مدرسه هر کی یه چیزی میاره و تو حیاط زیر انداز میندازن و .....

منم واسه ی دخترک ناگت گرفتم برم سرخشون کنم

دوستون دارم.بای