یعنی الان خدا رو شکر یه شور و هیجان عجیبی تو دلمه که فقط خودم میفهمم چکه
هر کاری کردم بخوابم هر چی مقاوم کردم که کامی رو روشن نکنم نشد نشد انگار که یه نیروی ماورائی هی میگفت روشنش کن ....روشنش کن.....ههههههه
میگم پس این شکلکا کجا رفتن؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی خدا رو شکر دیگه با ف ی س ب و ک جون مشکل ندارم
دیشب راحت و آسوده 9 تا 10 اومدم بعد آ ک ا دمی گ و گو ش و بعدشم لالا تا 6 و ربع صبح
والله دیگه بیچاره شده بودم از بس منتظر می موندم تا 3 صبح بشه بیام این تو و ف ی س زجمت بکشنو باز بشن
چقد این روزها قشنگه
روزهائی که دارم وسایلمو تیکه یکه جمع میکنم عروسکهای دخترک رو میشورم بدون اینکه کارتن به اندازه کافی داشته باشم
ولی هیجان اینکه میخوام برم اون خونه داره منو میکشهههههه
هوا هم که عالی
بوی عید
بوی زندگی
بوی شیرینی و شکلات
بوی یزد
بوی همه خاطرات خوب و قشنگ کودکی
فارغ از اینکه خودم متولد دهمین روزشم
صدای پرنده ها
تعطیلیها
اصلا کلا حال و هواش
به دنبالشم تابستون
برای من بهار و تابستون خاطرات کودکیها و خونه خاله و شهرک غرب و امیر آباد و نظام آباد و هادی و هدی و قنادی هویزه و طبقه دوم خونه نظام آباد و .......
کلا از حالا ببعد و دوست دارم دیگه کم کمک قالیچه ها رو میبینیم که از بالکنا آویزونه
کی ماهی و سبزه بیاد و من با دیدنشون غرق شادی و لذت بشم
خدا جون شکرت
.
.
کابینتام تقریبا خالی شده همه رو روزنامه پیچی کردم فقط چون کارتن نداشتم همونجوری گوشه آشپزخونست
آخر این هفته مستاجر جون خالی میکنه و قراره ایشالله با خواهر اینا بریم اندازه پرده آشپزخونه رو بگیریمو بریم مولوی بدیم بدوزن
دیگر هم اینکه عروسکهای دخترک هم همشونو دیروز شستم برای اونا کارتن دارم که باید بذارم توش
احتمالا جانمازها و چادر نمازها و یه سری ملافه و اینا رو هم امروز بشورم و بذارم تو کارتن
4 تا کارتن خیلی بزرگ داریم که مناسب همین چیزهای سبکه
لباسها هم اونائی که تا 3 هفته دیگه نمیخوایم احتمالا جمع بشه
.
.
دخترک هم از دیشب تب کرده و تو خونه ست
دیشب با همسر رفتن دکتر یعنی این بچه بعد از شاید دو سه سال اینجوری مریضی سخت گرفت
بچه دیشب همش ناله میکرد که با خوردن استامینافون دیگه خوب شد و راحت خوابید
خودمم تو اتاق دخترک کنار تختش خوابیدم دیشبو
.
.
صدای این پرنده ها و هوای نیمه ابری هلاکم کردهههههههههههههههههه
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار