سلامیییییییی چو بوی خوش آشنائی

دیروز ۵ شنبه ساعت ۷ صبح

هوس میکنم برم نون بربری بگیرم شب قبلش تقریبا خوب خوابیدم و زیاد خوابم نمیاد

تو صف نونوائی یه پسر کارگر ۱۶-۱۷ ساله جلومه نمیدونم این نونوائه چه لجی داره باهاش که هی میگه ۱۰۰ تومنی ندارم بقیه پولتو بدم در حالیکه واسه من ۱۰۰ تومنی داره

پسره دست از پا دراز تر داره میره صداش میکنم و یه نون رو بهش میدم و کلی تو دلم خوشحال میشم که تونستم کار مفیدی انجام بدم

دلم هوس پارک کوهسار و ارتفاع و دیدن شهر در این هوای تمیز رو کرده

میفتم تو جاده امامزاده داود دلم هوس رانندگی هم کرده تصمیم میگیرم برم تا امامزاده جاده خلوته بعد میگم خوب مامانم اینا رو هم ببرم

میزنگم خونه خبر میدم آماده میشن بر میگردم و دوباره پیش به سوی امامزاده

به که چه هوای تمیزیییییییییییی چه برفائی

ما هم که اصولا امسال برف ندیده هر چند که همه ی برفها یخ زده ولی با این حال کاچی به از هیچی.

.

.

امروز بعدازظهر با بچه ها راهی بو*ستان میشیم

آزی و الی شلوار میخوان بعد از خرید میریم قسمت پائین و رستوران و دوباره پیتزا

بر میگردیم خونه دخترک که در حالت غشه سریع ناخوناشو میگیرم همسری برامون آبمیوه گرفته (آب پرتقال و لیمو شیرین )

ممنون از همه ی دوستان که با راهنمائیهاشون فهمیدم چکار کنم

دیگه به همسر گیر نمیدم و طبق توصیه ی شما دوستان خودمون با هم رفتیمو خوش بودیم

هم دیروز امامزاد داود هم امروز بو*ستان

.

.

یه خبر خوب اینکه فکر کنم مامانم از خر شیطون پیاده شده و دیگه مثل قبل بدش نمیاد بره آمریکا

آخه حقوق خاله م رو مامانم میگیره

و هر سال باید وکالت جدید بفرسته حالا امسال قراره همراه وکالت دعوتنامه هم بفرستن

مامانم میگه آخه باید هواپیما عوض کنم گم میشم

چجوری برم دوبی ویزا بگیرم

اونجا خونه چجوری اجاره کنم یا بخرم

کلا فکر میکنم یه جورائی ترس برش داشته

ولی از اینکه حاضر شده به خاطر ما کوتاه بیاد و بره و حتی فکر موندن و سیتی زن شدن رو هم کرده خوشحالم

چون اگه واسه سفر میخواست بره هیچوقت نمیگفت خونه چکار کنم

بهش گفتم مامان جون زیاد سخت نگیر دوبی رو که بالاخره یکیمون باهات میاد

عوض کردن هواپیما رو هم که کاری نداره دیگه از زندائی و خالجون کمتری

و گفتم مامان تو رو خدا به خاطر ما حداقل چند سال بمون اقامت بگیر ما رو هم ببر بعد اصلا بیا همین جا تو این خراب شده زندگی کن

و خبر خوشحال کننده تر اینکه همیشه وکالتنامه توسط مسافر میومد ولی این سری خود خاله م احتمالا داره میاد که این ما رو خوشحال میکنه

زندائیم هم ۲۸ م پرید به سوی کانادا

...................

دیگر هم اینکه دیروز که نبودیم عمه م زنگیده بود پیغام گذاشته بود همسری هم که خواب بوده

دوباره امروز که بوسی بودیم زنگیده با همسر حرف زده و گفته یکشنبه دارن میرن مکه و خواسته خداحافظی کنه و در ضمن برای ۲۷ بهمن دعوتمون کرده تالاری در هفت تیر

.

.

هوا گرم شده امروز چند ساعتی پنجره هامون باز بود

نمیدونم چرا چند ساله که تو بهمن ماه واقعا بهار در زمستان میشه

.

آکادمی گوگو*ش رو میبینید؟؟؟؟؟؟؟امشبم داره

من که اون سری ندیدم بعدا هی تیکه تیکه دیدم ولی این سری از اول دنبال کردم

چقد مزخرفت همشون به جز روشنا و ارمیا و اون یکی دختره که با روشنا میخونه .....پسرا هم که مفت گرونن باز اون عینکی ریشوئه بد نیست

دوستون دارم ، بای