سلااااااااام صبح زیبای بهمن ماهیتون به خیر

از صبح که بیدار میشویم دخترک را در حال صبحانه خوردن در کنار همسر گرام میبینیم و کلی قند تو دلمان آب میشود بابت این دخترکمان

نمی دانیم چگونه است که اینقدر دوستش میداریم گاها حرکاتی و ادا و اطوارهائی و باد کردن لپ هائی و گاها هم چسباندن مو به پشت سر و خاله بازیی

شاید هم اصطلاح ته تغار در اینگونه مواقع درست باشد

خلاصه هر جور که هست نمیدانیم که چگونه است شما اگر فهمیدید ما را هم در جریان قرار دهید

.

.

هی با خودمان میگوئیم مشهد را چکار کنیم؟؟برویم؟نرویم؟؟؟؟؟؟؟؟

و همینگونه ول معطلیم کلا

و البته چیزی انگیزه مان را قوی تر کرده جهت رفتن و از دیروز که با دخترک در میان گذاشتیم که دوستی هم در آن تاریخ آنجاست و در هوای هم نفس میکشیم و حتی ممکن است جووووووووووووووری بشود که چکتتتتتتت بزنمممم.......نههههههههه جوووووووری بشود که هم را نبینیم

ولی شدیدا استقبال کرده چون نمیدانیم که چه شده که قلب دخترکمان برای این دوست کمی تا قسمتی تالپو تولوپ می کند

البته که دخترکمان هم مثل خودمان اینگونه نیست که وقتی کسی را دوست میدارد به محض دیدنش بپرد در بغلش قرار گیرد  و فقط عین سنگ نگاهش می کند در حالیکه در قلبش و در وجودش عشق است که همینطور موج موج میریزد بیرون و باز هم اگر شما فهمیدید من و دخترکم این همه عشق را کجا میریزیم به ما هم بگوئید

این است فلسفه مشهد

 

.

.

و اماااااااااااااااااااااا

از آنجائی که ما  هفته گذشته ( من و آزی )  خبط و خطائی کردیم و ندانسته قدم در راه بازار گذاشتیم که البته جز چند خرت و پرت چیز دیگری خریداری ننمودیم و چون آن روز چهارشنبه بود و دخترجانمان زود تعطیل میشد و تا مامان جانمان فهمید ما راهی بازار هستیم سریع جای خالی داد و اداره و بیمه و هزار جای دیگر برایشان کار پیدا شد که مبادا در خانه بنشیند که ما با خیالی آسوده به کارهای بازار گردیمان برسیم

این شد که مجبور شدیم سریع به خانه بازگردیم

آخر بگو این چه رفتن و آمدنی بود حداقل روزی می رفتید که دخترک دیرتر تعطیل میشد و نگران پشت در ماندنش نبودید

و البته این را هم بگویم که تا به مادر جان گفتیم راهی بازار هستیم ایشان هم سریع ذوق از خودشان در وکردند که آخ جوووووووووون بازار من هم می آیم و از آنجا که به روی مبارکمان نیاوردیم بلکه در خانه بماند برای پشت در نماندن دخترک و ........

ولی خوب زهی خیال باطل که سریع جای دیگری را بهانه میکند جهت در رفتن

بگذریم

و باز هم دوباره خبطی دیگر کردیم که چند روز قبلش به هایپر رفته بودیم و یهو از دهان مبارکمان خارج شد و مادر جان هم که همیشه آماده برای ددر و در خانه ننشستن (البته که آن ساعت که ما رفتیم هایپر جلسه تشریف داشتن ) بعد وقتی فهمید از آن روز یعنی ۴ شنبه گذشته انگار که ما چه گناه کبیره ای مرتکب شدیم حتی نگاهمان هم نمیکند

ما هم که حوصله این رفتارها را نداریم و در عمرمان عمرا منت کشی کرده باشیم مثل خودش شدیم و محل نمیدهیم

حالا شکایت برده پیش خواهر که چرا این محل من نمیدهد؟؟؟

ای خداااااااااااااااااااااا

و از آنجائی که این خانه کلنگی است و در انتظار ساخت مجدد است و ما هم در انتظار آماده شدن واحد مربوطه مان جهت فروش و هزار و یک نقشه ای که از حالا در ذهنمان می چرخد که آپارتمان چند متری و چند ساله و در کجا بگیریم که ترجیحا دوست داریم در منطقه قیطریه باشد

و بقیه پولش  را با خواهر شریکی مغازه ای چیزی و .......

حالا باز دوباره لوله های آشپزخانه در این خانه گل و بلبل گرفته و از اون شب که من مهمون داشتم آب قل قل از کف آشپزخانه مامان جون می جوشد و تمام فرشهایش را به گند کشیده

چون طبق معمول که دیروز ددر تشریف داشتن آب رفته کل پذیرائی و هالش را پر کرده

ما هم که در این چند روزه اکتیو و به خصوص دیروز بیشتر هی ماشین لباسشوئی روشن نمودیم هی ماشین ظرفشوئی و هی سابیدیمو سابیدیم

و البته سینما هم نرفتیم

چون با شهره جون کمی کنتاک شده بودیمو هی داشتیم اس رد و بدل میکردیمو گاها هم تلفن و ......

آخر میگوئیم شوهرتان خوب است برایتان همه چیز میخرد بهتون میرسد میگوید تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمیبرد

و آخر کنتاک تمام شد با ژله خورده شیشه که قرار بود دیشب برای مهمانهایش درست کند و خورش قیمه بادمجانی که میگوید همیشه معرکه میشود و البته برانی اسفناج

دستور برانی اسفناج را ازش گرفتم نمیدانستم انقدر هم پیاز داغ دارد

خلاصه که اینجوری

یک چیز دیگر هم میخواستم بگویم که خدا رو شکر یادم رفت چون انگشتهایم پکید

دوستون دارم ، بای