در حالی مینویسم که ۲۲بهمنه تولد خواهرمه انروز ناهار اونجا هستیم چند روز پیشم اونجا بودیم ناهار شامم که مامانم واسه سال مامانش کباب گرفت البته بازم خواهری زحمت افتاد و هم میرزا قاسمی هم الویه درستید

از روز اش که ۲۸ صفر باشه از مادر شوهر اینا خبر ندارم ولی تو وایبر دختر خواهرشوهربزرگه که بچه ش ۱سال و خورده ایشه و یزدن و خواهر کوچیکش و خو خواهر شوهر کوچیکم که میدونید دل و جونم واسش میره این اواخرم که چه رفتارهایی که با من نکرد و عروسش و یکی دو تا دیگه اها جاری کوچیکه خلاصه یه گروه تشکیل دادیم البته من سعی میکنم زیاد باهاشون قاطی نشم ولی خوب عکسی چیزی باشه میفرستم

دیگهههههههه جووووونم واستون بگه که

خودمم مشغولم جوری که اصلا نمیفهمم کی صبحم شب میشه نه اینکه فک کنید درگیری بده ها نه اتفاق خیلیم خوبه شیرینه

کلاس زبانمو که میرم اون سری استاد گفت هر چی میپوشی بهت میاد از بس که صورتت قشنگه

خلاصه چن وقت یه بار یه چیزی میگه منم دوسش دارم خدایی

اصن این پنجشنبه که برف بود تعطیل شده بود دلم واسش تنگیده بود 

در مورد دانشگاهم که ثبت نامم انجام شد از ۲۶ همین ماه کلاسام شروع میشه

دلم مسافرت میخواد دیروز زنگیدم واسه شمال جا بگیرم پر شده بود

رمزیم ننوشتم چون حسش نبود رمز به دوستام بدم ایشالله سر فرصت 

دوستون دارم بای