حالم از خودم به هم میخوره که از صبح تا ظهر خوابم نمیبره و به بهانه خوابیدن میام میچپم تو اتاقو هر چی تلاش میکنم بازم خوابم نمیبره آخر سر کلافه میشم پا میشم میام تو نت

چرا خوابم نمیبره واقعا؟؟؟؟چکار کنم که خوابم ببره؟؟؟؟؟

اگه از زیادی خوابیدنه که دیشب تا 2 اینطورا بیدار بودم خبر مرگم

صبح از یه ربع به 5 مامانم اومده بیدارم کرده انقدم وقتی این مدلی میشم یعنی خوابم میاد و نمیبره گشنه م میشه که خدا میدونه دوست دارم همه چی رو یهوئی با هم بخورم

برای بچه ها دلم میسوزه که هر روز هر روز اسیر من میشنو صبح تا بعدازظهر با یه در بسته مواجهنو جیکشونم در نمیاد که مبادا مامانشون از خواب بیدار نشه

دیگه خبر ندارن که تو این اینترنت کوفتی دارم روزگار میگذرونم وگرنه که دیوونه میشدم

حالم از مامانم به معنای واقعی کلمه به هم میخوره که هر چی راجبش بگم کم گفتم

هیچوقت هیچوقت ساپورت خوبی واسمون نبود و همیشه کارها و برنامه هامونو به هم ریخته

یه موجود خودخواه که فقط خودشو میبینه

زایمان میکنی یه خروار بخیه داری خانوم میاد بیمارستان مراقبت باشه شب تا صبح که میگیره میخوابه من خرم انقد یواش بیا پائین از رو تخت که مبادا خانوم بیدار بشه

بعدش که مایم خونه خودم همه کارای بچه ها رو با اون همه بخیه بکنم که خانوم برن جلسه های مذهبی و تو بچه های قبلیم سر کار و اینور اونور

تو مریضیا و سرماخوردگیام همیشه غیب میشد و تا خطر رفع نمیشد سر و کله ش پیدا نمیشد

یه خروار لوزه داشتم تو بچگی که همیشه خدا مریض بودم و بدن درد و گلو دردهای چرکی و یه هفته یه هفته مدرسه نرفتن هی میبرد پنی سیلین فرو میکرد تو بدنم

با وجودیکه بچه بودم یادمه که همون دکتر مخصوصمون هی بهش میگفت لوزه این بچه رو عمل کن .مرد از بس پنی سیلین و آنتی بیوتیک مصرف کرد

حالا میفهمم که طفلک دکتره هم دلش واسه من سوخته بوده ولی این از ترس اینکه نکنه خدای نکرده بخواد چند روز بشینه تو خونه و مراقب من باشه عملم نکرد

تا شوهر کردم بعد اون منو برد بهترین دکتر تو بیمارستان ایرنمهر و عملم کرد و خودش تنهائی همش مراقبتمو کرد

مامانم حتی اون موقعم غیب بود

فقط وقتائی که خوشیه سر و کله ش پیدا میشه

انقدم هوای خودشو داره که خدا میدونه تا یه چیزیش میشه میپره دکتر سالی دو بار دکتر زنانه و آزمایشهای مختلف

اونوقت من فک کنم 3 ساله نرفتم از بس که نشستم به بچه داری و هی غصه این بچه و اون بچه رو میخورم

بعد از عمل لوزه خدا رو شکر دیگه هیچوقت هیچوقت گلوم چرک نکرد و دیگه آنتی بیوتیکو پنی سیلین با اون سوزشهای وحشتناکش رفت جزو خاطراتم

حالا مامان خانوم تو که هیچوق ت حامیمون نبودی و فقط زائیدی و به امان خدا رها کردی

حالا که ازدواج کردیم بچه داریم خونه داریمون خدا رو شکر خوبه و حسابی هوای بچه هامونو داریم

با همسرامون خوشیم حداقل یه وقتائی که میخوایم بریم مسافرت کوفتمون نکن

چند روز پیش خواهری از مامانم شاکی بود میگفت تو رفتی عقد کردی

من 5 ساعت تو زمستون سرما پشت درای بسته موندم یعنی این مادر اصلا فکر نکرده بود این دختر 10 ساله چکار میخواد بکنه حداقل یه کلیدی چیزی

یا خواهری میگفت هیچ خوراکیی واسه من نمیذاشت تو واسم ساندویچ میخریدی میاوردی

همیشه دلم لک زده بود واسه خونه ای که واردش بشی بوی غذا از توش بیاد بیرون ولی ما همیشه با یه خونه خالی و بی غذا مواجه بودیم....همیشه همیشه

خودمون به خودمون دیکته میگفتیمو امتحان میگرفتیم

شاید به خاطر همه این بی مهریها بوده که حالا نسبت به بچه هامون خیلی حساسیمو همه چیز و واسه اونا میخوایمو نمیذاریم آب تو دلشون تکون بخوره

حالا هم عذاب وجدان شدید گرفتم که آخه تا کی این طفلکا به این وضع ادامه بدنو صداشون در نیاد

خواهری و دختک گیر دادن که امشب نصف شب راه بیفتیم به سمت شمال و 3 روزمون بشه 2 روز

به نظرم خوبه ارزش داره ولی مامانمو چکار کنم که ساکشو بسته و میخواد با ما بیاد بی ذره ای فکر که چجوری میخوایم جا بشیم

بدبختی دلم نمیاد بپیچونمش هر چند که با خواهری تصمیم گرفتیم بپیچونمیشو بی صدا راه بیفتیم

ولی بازم هر کار میکنم دلم نمیاد و فک کنم کلا بی خیال شمال شم

دلمم بد اذیت میکنه داره پدرم در میاد هیچیم بیرون نمیاد بدبختی که راحت شم

خیلی ناراحتم فک کنم واسه همینه که تند تند مینویسم

از اینکه مادرم مثل هیچکدوم از مادرای شما نیست ناراحتمو غصه میخورم

از اینکه تمام شادیهامونو تبدیل به بدبختی میکنه ناراحتم

از اینکه هیچوقت بچه هامونو نگه نداشته تا به درس و کار و حتی یه مسافرت دوروزه دو نفره برسیم ناراحتم

از اینکه فقط به فکر خودشه و هیچکی رو نمیبینه ناراحتم

از اینکه اعصابمونو خورد میکنه و بعد با زبون چرب و نرمش میخواد گولمون بزنه ناراحتم هر چند که دیگه حناش دیگه رنگی نداره

من یه مادر میخوام مثل همه مامانای مهربون دنیا......دلسوز و حامی و .......

 

پ ن : گوشت گذاشتم برم ماکارونی درست کنم با وجودیکه خیلی سرم درد میکنه و خوابم میاد ولی دوست ندارم بچه هام بی غذا بمونن

راستی دو روز قبل از خواب صبح کیک خوردم راحت خوابم برد فکر میکنم از گشنگیه که خوابم نمیبره...چمیدونم والله....هر چی هست که روزای بدی رو دارم تجربه میکنم

 

پ ن ۲: دو پست قبلمم همه ناراحتیام تو همین یکی دو روزست.......