خانواده دارن دونگی میبینن سریالی که هر چقدر تلاش کردم باهاش کنار بیام نشد که نشد
نمیدونم از سرشب تا حالا چرا اینجوری شدم
دخترک ساعت 5 و نیم از خونه با باباش زدن بیرون که به کلاس جبرانی زبانش برسه تو این فاصله این بازار شامی رو که درست شده تا حدودی جمع و جور کردم ولی کامل درست نشده..جمع نشده
مسافرت رفتن همینش بده که اگه با وجود خستگی و مردگی بعد از سفر اگه همون موقع همه چیز و جابجا کردی که کردی وگرنه که بمونه حکایت این روزای ما میشه
تو فاصله ای که دخترک نبود خیلی دلم براش تنگ شد همش فکر میکنم حالا که روزا داره کوتاه میشه هوا زودتر تاریک میشه خورشید زودتر غروب میکنه مدرسه ها داره باز میشه
چرا منی که همیشه ذوق داشتم برای باز شدن مدارس حالا انقد دل مرده و غمگینم مرا چه میشود آیاااااااا؟؟؟؟؟؟؟
فکر کنم به دخترک خیلی وابسته شدم حتی شاید بشه گفت خیلی بیشتر از خیلی حالا این دوری 5 -6 ساعته رو چجوری تحمل کنم آخه
دوست دارم تا آخر شهریور نشده حسابی بهش خوش بگذره ایشالله 23 تا 26 که برنامه مشهد داریم قبل از اونم اگه برای مادربزرگ همسری تو یزد مراسم داشته باشن یکی دو روزی هم اونجا خواهیم بود
سال مادربزرگ 20 شهریوره و ما احتمال میدیم 22 که شهادت امام صادقه براش مراسم بگیرن
هنوز اتاق دخترک چیده نشده احساس میکنم همه چی تو هم پیچیده و همه کارهام مونده
دیشب تو خواب خاله پری بی تربیت اومد و یه قسمت از خوشخواب نومونو کثیف کرد حالا همه ملافه و محافظ تختو همه رو انداختم تو ماشین شسته شد الانم رو بنده داره هوا میخوره
امروز از صبح خیلی خسته شدم طوری که ساعت 2 و نیم وسط هال غشیدمو 4 و نیم بیدار شدم
صبحم رفتیم کانون زبانو اسمامونو گفتیمو بی نوبت وارد شدیم
حالا گفتن خبرمون میکنن واسه تعیین سطح من که فکر کنم کلا از بیخ عربم
دلم واسه سمر میسوزه اصلا فکر نمیکردم مهند اینجوری باهاش برخورد کنه
اصلا امشب رفته بود هتل سمر که همینا رو بهش بگه و داغونش کنه
جدا که به هیچ مردی نمیشه اطمینان کرد و باید سفت شوهر و زندگی خودتو بچسبی
اینم عاقبت اون زن بیگناه که همه چیزشو گذاشت واسه اون پسره ب ی شعور اینم آخر عاقبتش
دوستون دارم ، بای
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار