از ۵ صبح بیدارم خوابم نمیبره البته الان دیگه یواش یواش داره مستولی میشه...خوابو میگم
دیروز روز خیلی شلوغی بود برام با اینکه حس میکنم کار زیادی نکردم با این حال حس میکنم که روز شلوغی بود
تا حالا نه قطره واسه مامانم ریختم نه غذا دررست کردم این دو سه روز خواهری آف و مرخصیه
پریروز که واسه شام مامانم مرغ درست کرد دیروز ظهر آش ترخینه و دیشب قورمه سبزی که همه با هم دور یه سفره در کنار مامانم جمع شدیم
نه پریروز نه دیروز ظهر مهمونش نبودیم غذاهای خودمونو خوردیم ولی دیگه دیروز ظهر کم مونده بود مامانم گریه کنه
میگفت چرا اینجوری میکنی؟؟؟چرا اعصابمو خورد میکنی؟؟
منم دلم سوخت دیشبو پائین بودیم
با اجازتون دیشب عد از ۱۰ سال رانندگی یه تصادفم داشتم که البته خودمم مقصر نبودم اون پسره سر به هوای شنگول با ۴ تا دوستای شنگول ترش که ریخته بودن تو ماشینو معلوم نبود چی چی تو لپ تاپ میدیدن که عنان از کف داده بودنو عین اینائی که اکس خوردن از حالت طبیعی خارج اومده بپیچه اینور اونور و نگاه میکنه
خاکبرسر همچین کوبوند تو در راننده که کامل جا خورد و حالا نصفه باز میشه
لنقدم خیابونا افتضاحو ترافیک بود که آقا پلیسه بعد از یکساعت اومد
حالا فکر کن با بچه ای که از صبح مدرسه بوده و بعدشم از کلاس زبان اومده یکساعت علافی
خلاصش که اون مقصر شد و امروز با همسر باید برن تعمیرگاه و از این چرت و پرتا دیگه.....
----------------------
اون لباسه رو هم رفتیم پرو کردیم برای دخترک یه کم پشتش کیس میفتاد و از اونجائی که چشممو گرفته بود و این چند روز همش فکرم دنبالش بود و میخواستم بگیرم بذارم کنار واسه عیدش
گفتم شاید تا اون موقع تنگ ترم بشه واسه همین با وجودیکه دوسش داشتم ولی بی خیالش شدم
------------------------
دیروز بعدازظهر خواهری بچه هاشو گذاشت پیش منو با مامانم رفتن دکتر که گفته بود خدا رو شکر خوبه بعدشم که من میخواستم دخترکو ببرم زبان یعنی یه ربع به ۴ اینطورا شوهر خواهری اومد موند پیش بچه هاش
------------------------------
عذاب وجدان دارم که چرا واسه مامانم هیچ کاری نکردم این دور قیاافش خیلی مظلوم شده دلم براش میسوزه از اینکه نگاهای ملتمسشو میبینم دلم واسش گریه میخواد
مامانیم خیلی لاغر شده دستاش عین دستای مرغ شده همونجوری چروک و لاغر
امروز همه کاری واسش میکنم
میدونم که از دستش ناراحتم که خیلی سختم بود واسش کار کنم ولی حالا که میبینم بهم احتیاج داره خیلی دلم میسوزه باز دم آزی و همسری و خواهری گرم که عین پروانه دورش چرخیدن
من از خودم بدم میاد خیلییییییی
حالا زائیدم با اون همه بخیه اومد شب تا صبح تو بیمارستان خوابید که خوابید.........واقعا تاب این نگاهای ملتمس و مظلومشو ندارم
حداقل من هر وقت مریض میشم ۴ نفر دور و برم هستن این بیچاره که فقط امیدش به ماست
فعلا.........
بعدا نوشت : یعنی خودمو خفه کردماااااااااااا انقد که از ۵ صبح تا این لحظه که دقیقا ۸ صبحه وبلاگ خوندم
خوب چکار کنم دلم واسه خیلیا تنگ شده بود تازه خیلیا رو هم نرسیدم بخونممممممم
دیگه برم ب ک پ م
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار