پریشب که تا ساعت 12 اینجا بودم بعدش رفتم لالا دیروزم که اصلا دیشبم که انقد خسته بودمو خوافم میومد که تو ب غل همسری بیهوش شدم کلا و نفهمیدم کی از تو هال اومدم تو اتاق 
چهارشنبه ساعت 1 رفتم استخر که ای کاش نمیرفتم انقد دلم گرفت انقد دلم گرفت که خدا میدونه همش غمباد بودم اون تو 
هر طرفو که نگاه میکردم دخترکو میدیدم انگار که داره پادوچرخه میزنه و آبی که رفته تو دهنشو تند تند داره میده بیرونو به طرفم میاد
وقتی رسیدم خونه دوئید اومد پائین تا ساک استخر و اینا رو تو ماشین دید قهر کرد و رفت بالا
حالام که اون خوب شده من خراب شدم خواهر
نمیتونم تا یه هفته اونورا آفتابی شم
و اماااااااا از این دو روز که دو بار رفتیم مولودی
هم پریروز هم دیروز
آی کیف داد ....آی کیف داد که خدا میدونه جای همگیتون خالی
خونه مادرشوهریم با بدجنسی تمام نرفتیم و نذاشتمم که همسری بره 
خوب آخه معنی نداره خودش تک و تنها بره
دیروز مولودی ساعت 6 بود بهش گفتم اگه میخوای مولودی نریم بریم خونه مامانت اینا
گفت نه برین وقتی برگشتین میریم
که رفتنمون همانو برگشتنمون در ساعت 9 همان
منم دیگه به روی خودم نیاوردم پاشو بریم چون اولا دیر بود دوما اونا ساعت 9 خونه یکی از بچه محلهاشون مولودی دعوت داشتن......
یعنی گفتنمم فایده نداشت
تا رسیدیم بعد از گذاشتن کیک و میوه هامون به همسری گفتم امشب شامم پیتزاست پاشو بریم بیرون
هیچی دیگه آبجیتون دوباره 9 و نیم زده بیرون 11 برگشته
.....................................
به قول خواهری خدا نکنه با کسی لج کنم ..........از پارسال و بعد از ماجرای دلمه
شما بشمار من چند دفعه شام خونه مادرشوهر موندم
شاید کمتر از 5 بار
دو هفته پیشم (جمعه شب ساعت 10 بود ) پدرشوهر زنگید خونمون به همسری گله و شکایت که چرا نمیاین به ما سر بزنید حتما باید یه طوریم بشه که بیاین واسه ........
مادرشوهرم گوشی رو گرفته بود به همسری گفته بود بابات دو روزه همش سراغتو میگیره هی میگه کجاست؟ چرا نیومد؟
منم که اصلا حرف نزدم باهاشون به همسر اشاره کردم گفتم بگو نیست......
خوب حقشونه دیگه وقتی با آدم بد تا میکنن باید توقع یه همچین روزائیم داشته باشن 
یعنی دقیقا 1 ساله که از ماجرای دلمه
میگذره چون مولودی دوست آزی همین نیمه شعبان بود که ..........
ما هم از روز 13 رجب که روز پدر بود تا جالا که فعلا نرفتیم
امشبم که باز دوباره مولودی دعوتیم نمیتونیم بریم
.
هفته دیگه جمعه شاید رفتیم اونم چون جمعه ظهر خونه دخترخاله مامانم که خونشون نزدیک خونه مادرشوهری ایناست مهمونی زنونه ست
احتمالا بگم همسری ناهار بره خونه مامانش اینا ما هم بریم خونه دخترخاله
بعدازظهرم بریم خونه پدرشوهر شاید افتخار دادم شامم موندم
البته شاید چون شنبه صبح دخترک کلاس زبان داره و ..........
مینویسم از هر چیزی هر کجا و هر زمان ، زنی هستم از این دیار