خوب حالا من با روحی آرام و قلبی مطمئن برای شما مینگارم........

میدونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون ف ی س جانم که جانم فدای او درست شده

انقد باهاش کلنجار رفتمو تلفنی از همسر پرسیدموووووووووووو اینا تا اینکه..........

.

.

از خر شیطون اومد پائین

.

.

و اماااااااااااااااااااااااااااااااا

امروزززززززززززززز

معلومه خوبم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب چکار کنم خوفم دیگهههههههه

چون با اجازتون از 7 صبح تا معلوم نیست کی پای این نت .....بودم که درست بشه نشد بعد اعصابم خورد شد یه عالمه غذا کوفت کردم بعد کپیدم از 10 و نیم تا 2 و نیم

بعد وجدان درد گرفتم چون میدونستم دخترک گرسنه ست میدونستمم که عرضه نداره خودش واسه خودش غذا بیاره و بخوره پاشدم میبینم کاهو به دسته بازم خوبه این یه قلمو انجام داده

بعدش ناهار و میدم

همچنان تو فکر ف ی س هستم

نه اینکه مهم باشه خدا شاهده اصلا صبح تا شب تو کامی نمیام فقط شبا بعد از خ ر م .....یکی دو ساعتی میامو بعد میرم لالا

ولی اینکه چیزی خراب باشه ..باشه و نتونم ازش اسافاده کنم رو اعصابمه

فقط باشه ولی من ازش استفاده نکنم یا کم.......

در هر حال حالا که خدا رو شکر درسته

.

.

بعد از ناهارم زنگ زدم به آزی که 7 میام دنبالت

بعدش ساعت 6 و خورده ای بود که کم کمک داشتیم آماده میشدیم بریم بیرون شنیدم تو پله صدا میاد

عینهووووووووووو خانوم مارپل کله مبارکو از در میبرم بیرون میبینم دختر و پسر یا همون عروس داماد هستن میان میرن اون تو

بعد با خودم میگم یعنی هر چند وقت یه بار میاین میرید اون تو اصلانم صداتون در نمیاد یعنی دارید چکار میکنید؟؟؟؟؟؟

حداقل یه سری صدائی منم فیض ببرم اینور خوب

بعدش میریم دنبال آزی میاریم میذاریمش خونه البته قبل از همه ی اینا گل واژه رو با دخترک کار میکنم

بعد که آزی رو میذاریم میریم پارک یه پارچه نازک پهن میکنم رو چمنا و میشینیم اون رو

چه بوی چمنی

روجم تازه میشه

بلال میگیریم میخوریم

بعد از اون اجتماعی با دخترک کار میکنم

چون فردا آخرین آزمون قلمچیه

ساعت 10 و نیم تا 12 بعد از اینکه گذاشتمش باید برم موسسه زبان کارنامه نیم ترمشو بگیرم

هنوز از خونه بیرون نرفته بودیم که مامان ش .کیبا زنگ میزنه میگه اجازه میدید دخترتون 1 ساعتی بیاد خونه ما؟؟؟؟؟؟؟

میگم داریم میریم بیرون

بچه کوچیک داره سختشه دخترشو اینور اونور واسه کلاسهای مختلف ببره دوست داره که با هم همکاری کنیم

اون روز تو جشن استانها هم دیدمش ولی از بغلش در رفتم

ولی انگار نمیشه باید برای اولین بار یا بهتره بگم دومین بار با این همسایه هم از در سازش در بیام

احساس میکنم زن خوبیه.....احساس میکنم دوسش دارم و احساس میکنم خیلی تنهاست

و همه این حسها شاید باعث بشه که تا حدودی بهش نزدیک بشم

دوست اولم مال اون خونه بود مربوط به سال 74 همون میترای معروف که با هم کلاس خیاطی میرفتیمو اتوشوئی میرفتیمو کلی میخندیدیموووووووو

همون سالی که من فقط 21 سال داشتم

بعد خونشونو فروختنو رفتن حالا گه گداری تلفنی با هم حرف میزنیم

خیلی ساله که ندیدمش.......خیلی سال....الان یهو دلم براش تنگ شد

مامان ش.کیبا از استخر گفت از کلاس ریاضی که قراره دخترکو بذارم براش گفتم و اونم استقبال کرد

فردا 4 تا 7 و نیم هم کلاس رفع اشکاله که با اینکه سختم بود ولی بهش زنگیدم و گفتم و قرار شد یه طرفشو من ببرم یه طرفشو اون

ولی حالا معلوم نیست من ببرم یا اون

در کل حسم بهش خوبه و در همین حد رو دوست دارم.........

.

.

دیگه چی میخواستم بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان شمال هم احتمالا 3 خرداد بریم چون هر چی فکرشو میکنم میبینم اگه 4 شنبه بخوایم بریم دخترک 2 جلسه زبانشو از دست میده 5 شنبه هم که جاده ترافیکه پس جمعه بهترین گزینه ست

.

.

پ ن : دلم واسه مامانم تنگ شده .......امروز و حتی همین الان یه کوچولو بغض کردم ولی الان شدتش بیشتر شد و صفحه کیبورد رو تار میبینم

پ ن 2: امروز باقلی پختم و بوش تو خونه یعنی زندگی..........یعنی شمال یعنی سرسبزی

پ ن 3 : این همه خودمو واسه ف ی س کشتم خوب که چی؟؟؟؟؟؟؟؟تو که کاری به کارش نداری واسه خودش بازه تو هم سرت با وبلاگها و نوشتن گرمه.......پس خاک تو سرت

پ ن : هوا بس ناجوانمردانه گرم است

پ ن 5 : امشب که ا ب ر اهیم پ ا ش ا خوابیده بود با اون همه لباس گفتم چجوری خوابشون میبره واقعا ؟؟؟؟؟؟؟من که اگه ل خ ت نباشم عمرا بتونم بخوابم

پ ن 6 : باید به پنجره ها توری بزنیم که قبل از راه افتادن کولر بازشون کنیم

پ ن 7 : من از سوسک میترسم به خاطر همین حاضرم از گرما تلف بشم ولی سوسک رو بالا سرم نبینم

پ ن 8 : فردا چقد کار دارم

پ ن 9 : دلم دوباره نمایشگاه کتاب میخواد

پ ن 10 : به نظرتون وقتی کتابخونه هست کتاب خریدن اشتباه نیست؟؟؟؟؟؟

پ ن 11 : خیلی دوستون دارم