ماجراهای خانوم سین - من و بابام و خاله و مو مامانمو.........
از روز عید غدیر بگم که چون مادرشوهرم سیده صبح تا بعدازظهر خونه بودیم بعد از اون راهی خونه مادرشوهر شدیم بعد از تموم شدن سنما گلخانه

پسردائی همسری با خانوم و پسرشم بودن برادرشوهر کوچیکه و جاری بزرگه و پسراشم بودن البته که اونا اکثرا اونجا هستن و اگه مهمون نباشه پسراش دائما بالا هستن

یه مدت نشستیمو پاشدیم اومدیم البته خدائیش مادرشوهر خیلی بهم اصرار کرد شام بمونیم ولی من به خاطر دخترک و صد البته به خاطر یه خروار ظرفی که باید میشستم قبول نکردم

جاری کوچیکه ام نبود که وقتی از جاری بزرگه سوال کردم گفت یه هفته ای مادرش اینا اینجا بودن بعد با اونا از دوشنبه پیش رفته مشهد (شهرشونه )و چند روز دیگه بر میگرده

فهمیدم که جاری کوچیکه ام رسما بر فنا رفت و دیگه تو این تهران خراب شده بند نمیشه و همش در کنار خانوادشه چون اصولا سالی چند بار که میریم خونه مادرشوهر فقط یکی دوبارش هست بقیه ش یا مشهد یا خواهرش اینجاست ی ا خانواده ش......خلاصه

--------------------------------

و اماااااااااااااااااااا بقیه ماجرای بابام

تا اونجا گفتم که زن بابام کلا با فامیل پدری قطع رابطه کرده و انقد الکی از اونا پیش بچه هاش بد گفته که اونا هم حس خوبی ندارن

در حالیکه دو تا عموهام و عمه م همیشه بهشون کمک میکردن و دیشب که دختردائی مامانم زنگ زده بود بهم

این دختردائی مامانم جاریشم بوده یعنی زن عمو وسطیمه

خلاصه میگفت زن پدرت فقط ماها رو واسه استفاده میخواد انقد وانت وانت براش برنج و مرغ و گوشت و روغن میفرستادیم که خدا میدونه ولی فقط استفاده میکنه و نم پس نمیده

یا همین اواخر من در جریانم که دختر عمه م که تو اداره برق کار میکنه سفارش داداش وسطیمو کرده بود تو شهرشون که بهش کار بدن

ولی دریغ از یه تشکر حتی تهرانم که اومدن یه سر به این عمه بدبخت نزدن

خلاصه اینکه الان طوری شده که باباهه رو دو تا پسرا گرفتن تو مشتشون و به قول دختردائی مامانم دو تا پسرا عین سگ بالا سرشن و نمیذارن نفس بکشه اصلا دختردائی میگفت خودم یه بار شاهد بودم که بلند کردن زدنش زمین

پس بیخود نیست که شب و نصف شب میاد تو حیاط خونه داد میزنه که آی همسایه ها به دادم برسید که اینا منو کشتن

یعنی دقیقا دارن زجر کشش میکنن

دیگه کلا من پرونده اونا رو بستم و دیگه به هیچ عنوان نه میخوام ببینمشون نه کاری باهاشون داشته باشم

دختردائی مامانم میگفت ۱۰ ساله که کلا گذاشتمشون کنار و خیلی راحتم

دقیقا حسی که من از چند روز پیش تا حالا دارم ایشالله که همیشه خوش باشن

-----------------------------------

اون شب بعد از خونه مادرشوهر اومدیم یه رستوران دیگه و از غذاهاش بسی خوشمان آمد

دختردائی مامانم واسه ۳۰ آبان دعوتمون کرد ولیمه خواهرش (حاجی خورونو ولیمه میگن دیگه ؟؟؟)یعنی فک کن چقد خرجشون بشه این همه آدم

این دختردائی مامانم که رفته مکه زن حمید زرین کوب خدا بیامرزه اون سال که فوت کرده بود من بچه بودم ولی یادمه که میرفتیمو میومدیم و هنوزم که هنوزه حیاط بزرگ و پژوی قدیمی سبز رنگشون هنوز تو ذهنمه

مامانم میگه هنوز دارنش

دیگر هم اینکه یکی از دوستان که زندگی منو خونده بود برام خصوصی نوشته بود که فکر میکردم دختر نازپرورده ای هستم

خوب راستشو بخواین همینطوره من بعد از ۵ سالگی که اومدیم خونه پدربزرگ همه محبتهای دائی و زن دائی و پدربزرگ رو داشتم و بیشتر از همه خاله م که واقعا از ۱۲ ماه سال ۳ ماهش رو اونجا بودم و در نهایت راحتی و خوشی

حتی با کلفتی که خاله م داشت دوست بودم و با هم بازی میکردیم چون اونم سنی نداشت و حتی بیشتر وقتا منم کمکش میکردم

صبحها تا ۱۰ میخوابیدیم بعد از اون پا میشدم میز صبحانه آماده بود از همه چی کره خامه نیمرو و ......

چون خاله م اینا فوق العاده پولدار بودن

یه مدت که امیر آباد بودن بعد از اون رفتن تو خونه ای که شهرک غرب ساخته بودن ساکن شدن

یه خونه ای که ۷۰۰ متر زمینش بود خونه ۴ خوابه که ۱ خوابش مال من بود

تمام وسایل و تخت و ........عروسکی و به رنگ صورتی هر وقت میرفتیم اونجا در سال تحصیلی به غیر از اون ۳ ماه تابستون من تو اتاق خودم و با انوتع و اقسام عروسکهام و خلاصه کلی امکانات

چون معمولا ۵ شنبه جمعه ها اونجا بودیم و کلید اون اتاق فقط دست خودم بود

بعد تو تابستون مامانم و خواهری و پدربزرگم ۵ شنبه جمعه ها میومدنو میرفتن

بماند که خواهری وقت رفتن چقد بی قراری میکرد و اشک میریخت و خاله م میگفت نباید بفهمه که تو اتاق داری وقتائی که خواهری میومد در اتاقو قفل میکردمو توش نمیرفتم

البته همه اینا تا سن ۱۵ سالگی بود و بعدش که دیگه ازدواج کردم و همون سالی که من ازدواج کردم یعنی سال ۶۸

در فروردین ماهش که ماه رمضون بود و ما خونه همسری اینا مستاجر بودیم (اون زمان من و همسر با هم دوست بودیم )یعنی از ۱۳ سالگی من با همسر دوست بودم و وقتائی که خونه خاله م میموندم اون واقعا بی قراری میکرد حتی چند باری با جیپ باباش میومد تو محدوده شهرک میچرخید و یه وقتائی از دیوار کوتاه اونجا میپرید و با هم نصف شبا میرفتیم تو مهدکودک خاله م که طبقه همکف بود

خاله م اینا دو تا مهد داشتن یکی تو شادمان که خیلی قدیمی بود یکیم که از وقتی اومده بودن این خونه چون خیلی بزرگ بود پائینشو اتاق اتاق کرده بودنو یادش بخیر اون اتاق سمت حیاط دفتر خاله م بود

چون مدیر بود و اصلا امتیاز مهد رو اون داشت

سالهای ۳۰ و اینا هم که اصلا من به دنیا نیومده بودم مدیر مدرسه بوده و مامانمم تو مدرسه خاله م درس میخونده چون تفاوت سنیشون ۱۳ ساله

خلاااااااااااااااااااااااااصه که خیلی روزهای خوشی تو ویلای خاله داشتم

بعد از صبحونه میرفتم میشستم پای کارتن صغری هم پارکتای خاله م رو میکشید بعدم گردگیری

بعد میومد مینشست با هم تی وی نگاه میکردیم

خیلی وقتاشم ازش میگرفتمو با هم انجام میدادیم ولی یواشکی خاله م چون اگر میدید ناراحت میشد یه بار دید دارم ظرف میشورم دعوام کرد فرستادم تو اتاق

بعد از اینکه تو اون خونه دنگال تی وی میدیدم یا میرفتم پائین پیش خاله م یا نمیرفتمو میرفتم تو آشپزخونه همه کاکائوهاشونو خالی میکردم

چون خیلی دوبی میرفتن همیشه خونه شون پر از کاکائو بود نزدیک ظهر که میشد خاله م میومد بالا غذا درست میکرد

یعنی دقیقا عکس اون چیزی که مامانم بود

انقد با ظرافت غذا میپخت که خدا میدونه منم که تشنه غذاهای خونگی اون ۳ ماه پادشاهیم بود همیشه دوست داشتم زودتر تابستون برسه که از اون جهنم فرار کنم هر چند که دلم واسه پسردائیام و خواهرم تنگ میشد ولی اونجا رو بیشتر دوست داشتم

اونا هم که معمولا آخر هفته ها میومدنو دیگه مشکلی نبود

خاله م استامبولی پلو درست میکرد کولاک .......کنارش وایمیسادم و گوشتائی که با حوصله قلقلی میکرد و نگاه میکردم

بیشتر همین غذاش یادمه با کشک بادمجون و کوکو سیب زمینیهائی که اونم با حوصله درست میکرد و بعدازظهرا با خاله و دخترخاله میرفتیم فرحزاد کنار جوی روان میخوردیم

همیشه شوهر خاله م از اون یکی مهد که میومد یه خروار هندونه گرفته بود و از صندوق عقبش خالی میکرد چون من عشق هندونه بودم میگفت اینا رو فقط واسه تو گرفتم

بعداظهرائی که فرخزاد نمیرفتیم با خاله و دخترخاله میرفتیم تو بالکن بزرگ خونشون که رو به پارک بود کاهو سکنجبین و تخمه و از اینجور چیزا میخوردیم

علاوه بر همه اینا مهمونی های بزرگ هم زیاد میدادن یعنی حالتی که بره و از اینجور چیزا هم بود بیشترم تو حیاطشون برگزار میشد

از همونجا بود که من عاشق گوشت شدم

تو هفته شاید چند بار یا میرفتیم خونه دوستای دخترخاله م دوره بود یا مرجان و شعله که از دوستای ثابت دخترخاله م بودن میومدن منم که نخود مجلس

دختر خاله مم با باباش مشکل داشت همیشه نمیدونم چرا

ولی فکر میکنم چون شوهر خاله م آدم جالبی نبود با زنهای مهد خیلی ارتباط داشت و .......

حالا بازم خدا میدونه ولی اون سالی که خونواده همسر که از رابطه من و پسرشون آگاه شدنو گفتن باید برید هنوز خونه قیطریه آماده نبود

خاله م گفت برید تو خونه امیر آباد که خالی بود

خودشونم که شهرک غرب بودن دیگه

بعد ما رفتیم طبقه همکف مامانمم که صبح تا شب سر کار بود و من و خواهری تو اون خونه

که البته بیشترش تنها بودم غیر از وقتائی که همسر میومد پیشم چون من صبحی بودم و خواهری بعدازظهری

بعد خودم با چشم خودم دیدم که شوهر خاله در حیاطو باز میکرد یه نگاه تو حیاط مینداخت میدید هیچکس نیست ی ه زنو میاورد تو خونه

که یه بار داشتم شاخ در میاوردم چون یکی از اون زنها جاری دخترخاله بزرگه م که آمریکا زندگی میکرد بود

دخترخاله و پسرخاله م از سال ۵۶ و ۵۷ رفتن اونجا و همونجا ازدواج کردنو بچه دار شدن

بعد من دهنم باز مونده بودااااااااا

الانم خاله م اونجا تو آمریکا تنها زندگی میکنه و شوهر خالهه اینجا معلوم نیست چه غلطی داره میکنه چند سال یه بارم عیدا میره اونجا و بر میگرده

خلاصش که واقعا اون ۳ ماه تو ناز و نعمت بودم تا روزای آخر شهریور که با کلی دلتنگی در اتاقمو قفل میکردمو کلید و میدادم به خاله م و یه ۵ شنبه جمعه ای که دوباره مامانم اینا اومده بودن اونجا باهاشون بر میگشتم

ولی تو خونه همسری اینا وضع بهتر بود چون هم بزرگ تر شده بودم هم اینکه از خاله م غذا پختنو یاد گرفته بودم هم تر و تمیز کردنو از اونا آموزش دیده بودم

علاوه بر اینکه خاله م قلاب بافی هم میکرد و برای خودشون لیف میبافت منم میشستم کنار دستشو ازش یاد میگرفتم یا بافتنیم همینطور مثلا کلاه می بافت میفرستاد واسه نوه هاش آمریکا

عکسای قاب گرفته نوه هاش و دختر پسر و داماد و عروسشم (عکسای غروسیشون تو هال بود )یادمه خیلی وقتا وایمیساد جلوی عکسا باهاشون حرف میزد و گریه میکرد

دخترخاله کوچیکه هم بود ولی بیشتر وفتا یا دوبی بود یا ترکیه واسه گرفتن ویزا که بهش نمیدادن چون میترسیدن بره بمونه به خاطر خواهر برادرش ولی بعد که ازدواج کرد و شوهر و بچه شو گرو گذاشت اینجا بهش ویزا دادن همون سال ۶۸ تابستونش برای همیشه پرید و رفت و بعد از چند ماهم شوهر و بچه ش که فقط ۸ ماه داشت رفتن

باز دخترخاله بزرگه و پسرخاله م چند باری اومدن ولی اون اصلا

خاله مم که دیگه همه بچه هاش اونجا بودن رفت ساکن شد الان یه خونه داره اونجا که میگه رو به جنگله و زیرزمینش خالیه میگه مامانتو راضی کن بیاد منم که جا دارم ولی خوب بدبختی مامانم راضی نمیشه

خاله مم اونجا مسجد میره چون همیشه نمازش اول وقته درسته حجاب نداره ولی نماز میخونه روزه میگیره سسفره حضرت رقیه همونجا پهن میکنه

به مامانم میگه اینجا هم جلسه هست ولی مامانم قبول نمیکنه بره ما رو هم از این بدبختی نجات بده چون خاله م فقط برای مامانم میتونه دعوتنامه بفرسته که خواهرشه

خلاصه که وقتی برمیگشتم خونه دیگه خودم با جاروئی که خاله م از دوبی برامون آورده بود تقریبا هفته ای چند بار خونه رو جارو میکردم

دیگه از اون اتاقای تو در توی نظام آبادم راحت شده بودیم و اومده بودیم نارمک که اون وقتا آرزوم بود

بعد غذا میپختم چون دیگه ۱۳-۱۴ ساله شده بودم

وقتای بیکاری قلاب بافی میکردم یه بار رفتم خرازی یه کتاب قلاب بافی گرفتم رومیزی بافتم یه بار دیگه ش کوبلن بافتم که بعد از اون دیگه بیشترین سرگرمیم کوبلن بافی بود که هنوزم دارمشون

شاید از کوبلنام عکس بگیرم بذارم

که البته دلم گرفته چون باید ردشون کنم میخوایم بریم اون خونه نه کوبلن میخوام ببرم نه پشتی از بس که قدیمی شده

خاصه سرگرمیونم که اون بود درسه هم زیاد دوست نداشتم برم چون راهش زیاد بود مدرسه م تو سمنگان بود اون وقتا هم که سرویس نبود

بیشتر وقتا مدرسه رو میپیچوندم ولی همیشه هم معدلم بالای ۱۸ بود

تا اینکه اواخر ۶۸ من و همسری عقد کردیم

فک کنم مهر یا آبان ۶۸ هم توسط پدرشوهری از اون خونه رانده شدیم چون یکی از دوستای پدرشوهر من و همسری رو تو پارک دیده بود و اومده بود گزارش داده بود و بعد از برگشت ما اگه بدونید چه قشقرقی بر پا شده بود

همون شب من رفتم خونه خاله م تو شهرک و مدرسه بی مدرسه تا یک هفته بعد که مامانم اینا اسباب کشی کردن رفتیم خونه امیر آباد منم مدرسه همونجا تو خیابون ششم ثبت نام شدمو روز از نو روزی از نو

----------------------------

بله این بود ماجرای ما

البته ماجرای ازدواجمو تو اون وبلاگم نوشته بودم ولی این قسمت زندگیمو یعنی قبل از ۱۵ سالگی رو نه

راستی دیروز پسردائی بزرگه تو ف ی س ب و ک یه پست گذاشت منم واسش زدم که اون فرمو دوباره بفرست

چون اصلا یکی از کارهاش همین شده که مشاوره میده جهت مهاجرت به کانادا و دفتر دستک داره

کلا این پسردائی منم همه کارست

زبانش چون فوله و از طرفی اون سال که کنکور داشت یادم نمیره کچل کرده بود که درس بخونه بعد زحماتش نتیجه داد و تو شریف مهندسی مکانیک قبول شد

مهندسیشو ۴ ساله گرفت بعد با دائیم میرفتن مجتمع فنی تهران که البته دائیم مدیرش بود خدا بیامرز

بعد من چون کامپیوتر میخوندم (فکر کن با دو بچه )درسم میخوندم که دیپلممو بگیرم سالهای ۷۶-۷۷

اینطورا چون زایمان میکردم درسمم ول میکردم یه خورده که بچه جون میگرفت میرفتم سمت درس هنوزم که هنوزه به درس خیلی علاقه دارم

تا اینکه هر جور بود فوق دیپلم کامپیوترمو گرفتم بعد یه بار داشتم کتاب اتو کد و نگاه میکردم دیدم اااااااااااااااا اسم نویسنده اسم پسردائیمو روش نوشته

حالا مکانیک چه ربطی به کاپیوتر داشت نمیدونم

اکسلمونم اون نوشته بود

بعدم که به خاطر مخ بودنش امارات خواستنشو بعدم کانادا

همین دیگه

این دو پست مردم از بس نوشتم

 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 5:6 | نویسنده : خانوم سین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.